- 1
- 2
حاجت بهار 9 تیر 87 - 23:54 |
یک شکوفه در میان باغ پائیزتولد دارد؛ح جشن روئیدن اوست!ه دختری در گوشه ای ازباغ عاشق می شود،ه ن...صورتش سرخ ز سیلی زمان،ن دستهایش پر نیلوفر عشق،ن خنده اش محو در زیر نگاه ابرها،ن گریه اش باران بی بار سکوت...!ن
ن- اشک هایش را چرا،پشت قاب پلک پنهان می کند؟l ن- شاید او می ترسد راز دل فاش شود!ن نآه امان از اشک،او ویرانگر است!!!ن
پا به روی برگهای زرد و قرمز می گذارم، سوی دختر می روم...ن با صدایی آرام،او به من می گوید:"اسم من هست بهار!ن من خراب عشقم؛عشق پائیز مرا خواهد کشت!"ن
باز آرام تر از قبل به من می گوید:ن ن" کاش تقدیر نفهمد که من عاشق شده ام،ن و دگر بار خزان را ز برم دور کند!ن عشق را دوست ندارد تقدیر!! " |
سوء تفاهم 14 خرداد 87 - 16:19 |
عزیز تنهایی من |
بوسه ی خدا نگهدار! 14 خرداد 87 - 16:15 |
باد را بوسیدم و کولاک شدم |
شعر جاویدان 18 فروردین 85 - 16:06 |
شعر جاویدان جاوید باشد آن شعری که غم را در گهواره ی عرفان لالایی داد آرام کنار قلبم خواباند جاوید باشی در خاطر من ای فصل خزان شوق طبیعت زیباست حرف خوش شعری نو بر تن کن فریاد بزن رنگ طبیعت زیباست اما جایی انگار همیشه در قلبت خالیست که اگر کسی آن را پر بکند می میرد و پرنده جاوید باشی گرتو فریاد زدی پرواز را بالا نروی می میری چون من و تو اهل کوچ هستیم جاوید باشد آن دوستی که زهر خاطره در کاسه ی خون بار سرم می ریزد او را می نوشم می فهمم جاوید آن عشقی که شعرخاک را بر گلو می ریزد سنگ دلش بر گلو بغض شود از چشم اشکی ریزد |
احتیاج 18 فروردین 85 - 16:05 |
ناراحت کنندهاس درست وقتی که احتیاج داری تنها باشی یه عالمه ادم تو خونتون باشه خیلی بده که هیچ کس حرفت رو نفهمه سخته که نتونی از چیزی که داره عذابت میده با هیچ کس حرف بزنی خیلی وحشتناکه که یه سری آدم ... (نمیدونم چی باید بگم دربارشون) دور و برت رو گرفته باشن و تو با تمام وجودت تو لجن گیر کرده باشی و ندونی چیکار کنی دردآوره اینکه همیشه شناختن ادما برات دیر شده سخته بتونی اشکاتو فقط شبا تو بغل عروسکت بریزی... تا کی باید قصه زجر کشیدن یکی برای بقیه قشنگ باشه؟؟ نمیدونم چرا اینقدر عمره شاد بودنم کمه... بازم بلند خندیدم!!!؟؟؟ |
ببخشید !!! 18 فروردین 85 - 16:03 |
روزها به دنبال نوشته های طولانی گم شده ام میگردم!!! و شب ها به دنبال جمله های کوتاه گم شده ام!!!! این است سبب نبودن هایم!!!!
بچهها دوام محدود شادیهایشان را باور نمیکنند... داشتیم بد یا خوب زندگیمونو میکردیم... اومدی که چی؟!؟!... |
خدا حافظ 27 خرداد 84 - 08:09 |
موقعی که فهمیدم گفتنش بیشتر مهم بود تا چطوری گفتنش شاید دیگه گوشی نبود تا ... ********** من امروز اومدم که برای اولین بار راحت اون چیزی که تو دلم هست رو بگم: خدا حافظ! ********** باقی همه تكرا تكرار تكرار ومن مثل همیشه حامی دوباره ها امروز ذهنم در بازی رنگین است میرود در خیابان, در کوچه های خلوت, در جوی آب , در آسمان... و به خود میگویم باید کودک ماند تا از رنگین کمان لذت برد وگرنه باقی همه صورت دیگری است باقی همه دود و خواب و پریشانی ایست من در جمع اشیاء پروانه ای کم آوردم وجواب این همه حل غلط را از که بخواهم جز خودم? پروانه ای!!! کم نیست... به اندازهء بودن است به اندازهء پریدن است به اندازهء... حال کم شدن پروانه غفلت است یا جنایت؟ پروانه هم بهانه ایست مثل من... بیرون مردم ترس از ماندن دارند وحشت از رفتن اینجا من ترس از امتحان دارم وحشت از حل های غلط *********** |
هدف های گم 12 خرداد 84 - 15:39 |
اینجا مردم به بودن خود نیز با تمسخر مینگرند دنیا های واهی هدف های گم کوچه ها نیزتنها یاد آوران آخرین لبخند های یخ زده اندا همین |
همون بهتر که ساکت باشه این دل... 11 فروردین 84 - 13:40 |
بی ربط و با ربط... روزها میان و میرن... شبها نیز هم... و من همچنان مات و مبهوتم... گیج و گنگ... سردرگم و پریشان... در جستجوی مطلوبی نامعلوم... شاید در جستجوی خود خدایی خودم... گم کرده راه مقصود... از من خرده نگیر که بوی یأس و ناامیدی میدم... دست خودم نیست... من نبودم اینی که هستم... من اونی بودم که نیستم... اونی که تو نمیشناسی... اونی که خودم هم کم کم دارم فراموشش میکنم... اونی که به دنبالشم... تو جدی نگیر خنده هامو... همینطور گریه هامو... گرچه دیگه اشکی برام نمونده... هرچی بوده خرج شده... رفت... جدیدا میبینم که هیچی قانعم نمیکنه... یعنی هیچی منو ارضا نمیکنه... هیچی اون چیزی نیست که من میخوام... دنبال چیزی میگردم که به آرامشم برسونه... چیزای متفاوتی رو تجربه کردم... ولی همشون مقطعی و سطحی بودن... موسیقی... رفیق بازی... پول... کار... درس... حتی همین وبلاگ لعنتی... هیچکدوم موثر نبودند... فقط ساعتی منو سرگرم کردند... و دوباره... روز از نو..... بعضی وقتا فکر میکنم باید دور و برم رو شلوغ کنم تا خیلی به این چیزا فکر نکنم... ولی بعدش میبینم که حوصله شلوغی رو هم ندارم... دلم میخواد چند نفر مثل خودم باشن كه باهاشون حرف بزنم... باهاشون رفیق بشم... ولی لعنت... گاهی وقتا دلخوشی های کوچیک... خیلی کارای بزرگی میکنن... CUT OFF BYE |
با خودت فکر کن ببین کجای کاری رفیق............................ 11 فروردین 84 - 13:28 |
دنیا قشنگه... به شرطی که قشنگ ببینیش... دنیا باهات رو راسته... به شرطی که به خودت دروغ نگی... دنیا به روت میخنده... به شرطی که به دیگران لبخند بزنی... دنیا بهت حال میده... به شرطی که به خلایق حال بدی... دنیا بهت خیانت نمیکنه... به شرطی که به خودت پشت پا نزنی... دنیا دوستت داره... به شرطی که دوستش داشته باشی... دنیا...این کوچولوی دوست داشتنی... دنیا... این رفیق حقه باز... دنیا... این دشمن باهوش... دنیا... این یاور مهربون... باهاش هرجوری باشی... همونجوری باهات تا میکنه... مثل آینه... من کجای قصه زندگی هستم...؟! کی میدونه...؟! تو کجای این مثنوی هستی...؟! با خودت فکر کن ببین کجای کاری رفیق............................ سکوتم از رضایت نیست... دلم اهل شکایت نیست... هزار شاکی خودش داره... خودش گیره، گرفتاره... |
- 1
- 2






