تبلیغات


__
صبر کن...
9 تیر 87 - 10:49

3d2d.jpg?mg4OzZIBbcChe3f_

صبر کن...
صبر کن تا عشق زمین‌گیر شود ، " بعد برو"
یا دل از دیدن تو سیر شود ، بعد برو !


ای کبوتر به کجا
قدر دگر صبر بکن ،
آسمان پای پرت پیر شود ، " بعد برو"


ای عشق اگر گریه کنی
بغض من می‌شکند
خنده کن ، عشق نمک‌گیر شود ، " بعد برو"



یک نفر ، حسرت لبخند تو را دارد
یک نفر حسرت لبخند تو را دارد
صبر کن گریه به زنجیر شود ،" بعد برو"



خواب دیدی ، شبی از راه ، سوارت آمد !
باش ای نازنین ...
باش ای مهربان ...
خواب تو تعبیر شود ، " بعد برو

  • ارسال نظر (0)
!!!...just think
2 مرداد 86 - 19:05

 

آن روز كه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید كرد !

 

 خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت:

 هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبارست !

 

از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید.. از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید.. از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید و تنها خدا را دوست دارم!!! چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!! چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!! چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!! چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!! چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!! چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!! چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!! و من تنها خدا را دوست دارم...

فرشته بیكار

مردی خواب عجیبی دید.

او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته و به كارهای آنها نگاه می كند.

هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند

تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند، باز می كنند و آنها را

داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید: " شما دارید چكار می كنید؟"

فرشته در حالیكه داشت نامه ای را باز می كرد، جواب داد:" اینجا بخش دریافت است، ما دعا ها و تقاضاهای مردم زمین را كه توسط فرشتگان به ملكوت می رسد به خداوند تحویل میدهیم"

مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه

كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین

می فرستند.

مرد پرسید: " شماها چكار م یكنید ؟ "

یكی از فرشتگان با عجله گفت: " اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم"

مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته.

مرد با تعجب از فرشته پرسید: " شما اینجا چكار می كنی و چرا بیكاری ؟"

 فرشته جواب داد: " اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان

مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا بفرستند . ولی تنها عده بسیار كمی

جواب می دهند "

مرد از فرشته پرسید: "مردم چگونه می توانند جو اب تصدیق دعاهایشان را

 بفرستند؟"

فرشته پاسخ داد: "بسیار ساده است، فقط كافیست بگویند: خدایا متشكریم !"

 

 

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آن ها به داخل

گودال عمیقی افتادند . بقیه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی

دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر چاره ای

نیست و شما خواهید مرد.

دو قورباغه این حر ف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از

گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائمأ به آنها می گفتند كه دست از

تلاش بردارید، چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید

مرد.

بالاخره یكی از دو قورباغه ، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از

تلاش برداشت. او بیدرنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

 

اما قورباغه دیگر با حد اكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می

كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان

بیشتری تلاش كرد و سرانجام از گودال خارج شد.

وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حر فهای

ما را نشنیدی؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام مدت فكر می كرده كه

دیگران او را تشویق می كنند !!!

 

 

 

 

 

 

می پرسی تو را دوست دارم؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم؟

 مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

 

 

 

 

 

پرسش اول

اگر زنی را بشناسید که حامله است و از قبل ٨ بچه دارد که سه تا از آنها کر، دو تا از آنها کور، و یکی از آنها عقب‌مانده ذهنی هستند، آیا به او توصیه می‌کنید که سقط جنین کند؟

قبل از این که، پرسش بعدی را پاسخ دهید جواب این پرسش را در پائین همین صفحه ببینید،

 

پرسش دوم

فرض کنید می‌خواهند رهبری برای جهان انتخاب کنند و شما هم باید در این انتخابات رأی بدهید.

در زیر، واقعیتهایی در مورد سه نفری که کاندیدا هستند آورده شده است:

کاندیدای اول

با سیاستمداران نادرست و متقلب ارتباط دارد و با ستاره‌شناسان مشورت می‌کند. دو معشوقه داشته و به شدت سیگاری است و ٨ تا ١٠ لیوان مشروب در روز می‌خورد.

کاندیدای دوم

تا کنون دوبار از اداره اخراج شده است، تا ظهر می‌خوابد، در دوران دانشکده تریاک مصرف می‌کرده و هر روز عصر یک چهارم بطری ویسکی می‌خورد.

کاندیدای سوم

او قهرمان قلابی جنگ است. خام خوار است، سیگار نمی‌کشد، فقط گاهی آبجو می‌خورد و روابط عاشقانه خارج از محدوده ازدواج نداشته است.

 

به کدامیک از این کاندیداها رأی می‌دهید؟

اول تصمیم بگیرید و بعد برای دیدن پاسخ به قسمت پائین این صفحه مراجعه کنید.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پاسخ پرسش اول:

 اگر پاسخ شما به پرسش مربوط به سقط جنین مثبت بوده است

بدانید که بتهوون را کشته‌اید

 

پاسخ پرسش دوم:

کاندیدای اول  فرانکلین روزولت  است

کاندیدای دوم  وینستون چرچیل  است

کاندیدای سوم  آدولف هیتلر  است

زنده گی و علم !!!

مقدار مجاز فاصله شهر و دانشگاه چقدر باید باشد؟

مركز ایالت ماساچوست امریكا٬بوستون است.شهرام.ای.تی٬شهرهاروارد٬شهركمبریج...شهر فاین آرت٬شهر موزه ی هنرهای مدرن...شهر كافه های پر رونق٬شهر كتاب خانه های عمومی شلوغ...شهر روشن فكران امریكا,شهر معروفترین فستیوال های هنری...شهر به ترین شركت های كامپیوتر,سیلیكون ولی شرق(silicon valley)...روی پلاك های ماشین در تعریف الالت ماساچوست نوشته اند٬روح امریكا(The spirit of massachusetts is the spirit of america)...

تابستان سال 2001 میلادی.شب بودودر محله ی هاروارد بودم.جایی با تابلوی دانشگاه هاروارد روبرو نشدم,اما كافه هایی دیدم به اسم هاروارد.بوتیك هایی به اسم هاروارد.متعجب جلوتر رفتم.ساختمان هایی با معماری فوق العاده قدیمی.اما هیچ نشانی از دانشگاه نبود.ساعت از ده شب گذشته بود,اما خیابانها همچنان شلوغ بود.مملو از جوان.جوان هایی كه دور میز های كافه های خیابانی نشسته بودند و گپ می زدند.دانش جوهایی كه كف پیاده رو ولو شده بودند و زیر نور چراغ خیابان تكالیف شان را می نوشتند. پسركــی كه گیتارش را به دست گرفته بود و در ایوان خانه اش كه مشرف به خیابان بود,آواز می خواند و ساز میزد...و من متعجب نگاه می كردم كه پس كجاست آن دانشگاه عظیم و قدیمی. آن مهد علوم انسانی ینگه دنیا...عاقبت دل به دریا زدم و از جوانی كه از كافه بیرون می آمد پرسیدم,این دانشگاه هاروارد كجاست؟ خندید و گفت, همین جا كه ایستاده ای ! طبقه بالای كافه را نشان داد,آپارتمانی كه چراغ هایش روشن بود.گفت این كلاس فلسفه ی پروفسور مك آرتور است كه با رضایت استاد و دانشجو این ساعت شب برگذار می شود.

آن جوان كه تازه هم صحبت گیر آورده بود, تا بعد از نیمه شب دانشگاه را به من نشان می داد... آن در را نگاه كن كنار سالن بیلیارد,آن دفتر دانش كده ی منطق است. طبقه بالای آن رستوران , دانش كده ی جامعه شناسی است.دیوار به دیوار فروش گاه لوازم التحریر,كتاب خانه ی عمومی است.پروفسور فلانی در این خانه زندگی می كند. پروفسور بهمانی كه حتما اسمش را شنیده ای ,هم سایه ی من است... كفت و گفت و گفت و من چارشاخ مانده بودم كه این چه هارواردی است...

هاروارد یك دانشگاه نیست.یك محله است. با همه ی مشخصات یك محله.از كفاشی تا قصابی تا كلاس درس.از روزنامه فروشی تا مغازه ی فروش نوشت افزار تا كتابخانه ی عمومی . از گدا تا راننده تاكسی تا استاد دانشگاه ...و تازه اگر هاروارد محله است , بروكلی در شمال سان فرانسیسكو شهر است !

چرا هاروارد اینگونه است؟

مگر برای این جماعت با آن رفاه اقتصادی كاری داشت كه یك شهردار با سبیل هیتلری بگذارند در شهرداری بوستون كه دور تا دور هاروارد را سیخ سیخ نرده بزند طوری كه حتا یك گربه هم نتواند از بین نرده ها رد شود ؟

مگر كاری داشت كه یك حراست بعثـــی بگذارند دم دروازه ی دانشگاه تا بدون كارت شناسایی حتا رییس جمهور را هم راه ندهد ؟ نه ... به گمان من مساله , مساله دیگری است . هاروارد می خواست كه به دانشجوی علوم انسانی بیاموزد كه تو بایسـتی زنده گـی كنی . برای همین كلاس پروفسور مك آرتور طبقه ی بالای یك كافه تشكیل می شود . هاروارد به دانش جو می آموزد آن چه را كه در محله هاروارد به كار دانش جو می آید. و محله ی هاروارد , محله ای است شكل همه ی محله های دیگر ...

حتا این محله پلیس هم دارد . هاروارد پلیس ... در همه ی دانش گاه های امریكا , پلیس دانش گاه با پلیس شهری نامی متفاوت دارد . تجهیزات پلیس دانش گاه  , اسلحه و اتومبیلش , تفاوت ظاهری چندانی با پلیس شهر ی ندارد , اما پلیس شهری حق دخالت در مسائل مربوط به دانش گاه را ندارد .

به پلیس دانش گاه آموزش داده اند كه با شورش دانش جویی – كه در همه جای دنیا چیزی مرسوم است – چگونه تا كند . به او آموخته اند كه در شورش دانشجویی حتی المقدور حق استفاده از اسلحه را ندارد. جالب این جاست كه پلیس های دانش گاه , اگر چه یونیفرم های پلیس شهری را می پوشند و همان تخهیزات را دارند , اما به لحاظ سنی , معمولا مسن تر و معتدل ترند و آن قیافه ی میر غضبی را به خود نمی گیرند . مقایسه اش كنید با مسالهی حادثه ی كوی دانش گاه خودمان در سال 1378 !!  اولین گروه نیروی انتظامی كه وارد صحنه شد , كلانتری یوسف آباد بود كه تخصصش دیدن كارت ماشین و بو كردن دهان شهروندان بود. ﻓﺗﺃمل !!

نكته ی مضحك تر چه گونگی مواجهه ی ما با این گونه حوادث است . به جای آن كه عبرت بگیریم و بیاییم و اصالتا پلیسی برای دانش گاه طراحی كنیم تا جلوی حوادثی از این دست را بگیریم , یك هو می آییم و صورت مساله را پاك می كنیم. سیصد نماینده مجلس ششم كه حكما هر كدام عقل كلی بودند برای خودشان و فك و فامیل شان و حوزه انتخابیه شان , عقل كل شان را می گذارند روی هم تا بشود عقل جمعی و بخش نامه صادر می كنند كه بالكل ورود پلیس به دانش گاه ممنوع است...

گامی دیگر به خارج كردن دانش گاه از حیطه ی زنده گی .

بامزه تر آن كه این بخش نامه هنوز ابلاغ نشده بود كه در یكی از دانش گاه های صنعتی( سال 80 ) كنفرانسی گذاشتند در مورد هوا فضا .

یكی از سخن رانان استاد دانش كده ی پرواز نیروی هوایی بود . از آن جایی كه با لباس فرم نیرو برای سخن رانی آمده بود , حراست متعهد و مسؤول , او را به داخل دانش گاه راه نداده بود كه ورود نیروی نظامی به دانش گاه ممنوع است‌!!!

قدمی دیگر برای فاصله گذاری میان علم و زنده گی... تو در دانش گاه از شر شرار پلیس در امانی , اما به محض آن كه یك قام از در دانش گاه بیرون بگذاری , می توانند به زیر اخیه ات بكشند . تئ در دانش گاه در علوم انسانی یاد می گیری كه كانت و هگل چه فرمایشاتی فرموده اند , اما یك گام كه از دانش گاه بیرون می گذاری , بن كتابت را می فروشی به كوپن فروش های میدان انقلاب . در دانش گاه می آموزی كه چه گونه باید زلزله را بصورت تری دایمنشال برای سازه های ساخت مانی محاسبه كنی , اما پایت را كه از در دانش گاه بیرون گذاشتی , می بینی حتا در توسعه ی خود دانش گاه , پیمان كار ساخت مانی گوشش بده كار آن چه تو علم می دانی , نیست ... یعنی میان دانش گاه و بیرون دانش گاه فاصله ی پر ناشدنی وجود دارد .

و باز هم بایستی حسرت خورد كه در تاریخ تمدن ما , هم واره كار بدین پایه مضحك نبوده است . نظامیـه ها در دل بزرگترین شهر ها بوده اند . كار آمد ترین مرجع شیعه در درس زمان تبعیدش فریاد می كشیده است كه مكاسب را در بازار نجف بیاموزید . حتا هنوز تا پیش از نظام ترمی-واحدی دست كم در همین قم می شد اختلاط حوزه و شهر را دید . و حالا كهن ترین دانش گاه ما از پنج شنبه بعد از ظهر تعطیل می شود تا فردایش نماز جمعه در آن بخوانند ! مبادا كه اختلاطی باشد میان دانش جو و نماز گذار ... چگونه شد كه این چنین فاصله افتاد میان علم و زنده گی !؟     

 

 

افسوس ..!!
19 مرداد 85 - 01:09


یك ساعت ویژه
 مرددیروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج سال ه اش را دید
كه در انتظار او بود:
- سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمأ. چه سئوالی؟
- بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول م یگیرید؟
مرد با نا راحتی پاسخ دا د: این به تو ارتباطی ندارد . چرا چنین سئوالی
م یكنی؟
- فقط م یخواهم بدانم.
-اگر باید بدانی، بسیار خوب می گویم: ۲۰ دلار!

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و
گفت: م یشود ۱۰ دلار به من قرض بدهید ؟
مرد عصبانی شد و گفت : ا گر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ، فقط این بود
كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملأ در
اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خود خواه
هستی. من هر روز سخت كار م ی كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت
ندارم.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبان ی تر شد : چطور به خودش اجازه م ی دهد فقط
برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟
بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر
كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است . شاید واقعآ چیزی بوده كه او

برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است . به خصوص اینكه خیلی كم
پیش م یآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابی پسرم ؟
- نه پدر ، بیدارم.
- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی
بود و همه ناراح ت یهایم را سر تو خالی كردم . بیا این ۱۰ دلاری كه خواسته
بودی.
پسر كوچولو نشست ، خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر
بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی د ید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصبانی شد و
با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ، چرا دوباره درخواست پول
كردی؟
پسر كوچولو پاسخ داد : برای اینكه پولم كافی نبود ، و لی من حالا ۲۰ دلار
دارم. آیا م ی توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه
بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... !!!


روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می كنم هر چه تلاش،
او به من می خندد.


نقش هایی كه كشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی كه فكندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.


دیرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها، پاها در قیر شب است.

----------------------------------------------
 
زندگی چون گل سرخست
پر از خار و پر از عطر و پر از برگ لطیف .....
یادمان باشد اگر گل چیدیم.
خار و عطر و گل و برگ.
 همه همسایه ی دیوار به دیوار همند...


 
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ...
ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ...
ویرانه دل ماست که با هرنگه تو ...
 صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت 


 
مرگ
هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی دوباره
 گریم میگیره انگار تو آغوش منی
 روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه
وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه
قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من
 شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من !
دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم
 ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم


برای سال ها مینویسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق میشوند .......
 افسوس كه قصه ی مادربزرگ درست بود ......
همیشه یكی بود یكی نبود 


 
شد کوچه به کوچه جست و جو عاشق او
 شد با غم و گریه رو به رو عاشق او
 پایان حکایتم شنیدن دارد
 من عاشق او بودم و او عاشق او...

                 

                                                                                              

ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم. غافل ازینکه خوبها آسان میآیند، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند ...

 

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود مایلشان

روز اول که سرشتند به گیتی گلشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

 

به خیالم تو دنیا واسه تو عزیزترینم

آسمونا زیر پام اگه با تو روزو میبینم

به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی

به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

....

 

درد تاریکیست در خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه الودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

 

خدایا:«چگونه زیستن »را به من بیاموز ،« چگونه مردن» را خود ، خواهم دانست .

خدایا:رحمتی كن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افكنم.

تا از آنها باشم كه پول دنیا می گیرند وبرای دین كار می كنند ؛ نه آنها كه پول دین می گیرند وبرای دنیا كارمی كنند .

دكتر علی شریعتی

 

یادته ؟ تو یه مسافر بودی .... یه مسافر خسته دنبال یه خلوت امن ....

 دل منم یه خلوت امن بود چشم به راه یه مسافر... تو این خلوت امن لونه کردی ..

گرم شدی .. آروم شدی و بدون اینکه بفهمی ، بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...

تو روزایی که آغوشم نیازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...

نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات .. حالا یه پیله خاکستری دور خودم و تنهایی هام کشیدم و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش میشم ..

این پیله رو دوست دارم ..

 

 

نه تو می مانی، نه اندوه

و نه هیچ یك از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یك رود قسم

و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی كه فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آینه

نه

آینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده كنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض كنی

آه از آینه دنیا كه چه ها، خواهد كرد

گنجه دیروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا همه ای كاش ای كاش

ظرف این لحظه و لیكن خالیست

ساحت سینه پذیرای چه كس خواهد بود

غم كه از راه رسید در این سینه بر او باز مكن

تا خدا یك رگ گردن باقیست!!!

تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده..

                                                                                                                                 

                                                                                                                            

 تلخ ترین لحظه ها تو زندگیت رو همون كسی می سازه كه یه وقتی قشنگ ترین لحظه ها رو ساخته بود

                                                                                                              

         

سختی

حالا میفهمم سختی یعنی چی
چقدر دوری ازت برام سخته.
دلم میخواد بشینم زار زار گریه کنم.خیلی دلم هواتو کرده.
گفتم دلمامون به هم نزدیکه. فقط میتونم بگم اگه یه روز رهام کنی بری میمیرم.به خدا میمیرم.
امروز بارون اومد.مثل همیشه دوست داشتم برم زیره بارون ولی با کدوم حس؟با کدوم نفس؟
خودت میدونی همه چیزم تو هستی.نفسم ، عشقم،امیدم،زندگی...

----------------------------------------------------

 

یادته ؟ تو یه مسافر بودی .... یه مسافر خسته دنبال یه خلوت امن ....

 دل منم یه خلوت امن بود چشم به راه یه مسافر... تو این خلوت امن لونه کردی ..

گرم شدی .. آروم شدی و بدون اینکه بفهمی ، بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...

تو روزایی که آغوشم نیازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...

نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات ..

 حالا یه پیله خاکستری دور خودم و تنهایی هام کشیدم و دارم آروم آروم تو انزوای محض فراموش میشم ..

این پیله رو دوست دارم ..

 

--------------------------------------------------

 


 

وفادار تو بودم تا نفس بود
دریغا همنشینت خار و خس بود
دلم را بازگردان
همین جان سوختن بس بود بس بود

 

                                                       

 

امروز را به باد سپردم
امشب كنار پنجره بیدار مانده ام
دانم كه بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد

 

                                                                                                     

                        

كاش قلبم درد تنهانی نداشت
 چهره ام هرگز پریشانی نداشت
 كاش می شد دفتر تقدیر عشق
حرفی از یك روز بارانی نداشت
كاش می شد راه سخت عشق را
بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 


 

 هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس كردی
هرگاه در میان ستارگان آسمان تك ستاره ای خاموش دیدی برای یكبار در گوشه ای
از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو : یادت بخیر


روی دیوار مقابل پنجره ات قلبی کشیدم زیبا,تا ارزش عشق ... همیشه در خاطرت
باشد . امروز کسی را می دیدم که روی آن قلب می نوشت:
زباله هایتان را در این محل نگذارید
.

 

---------------------------------------------------------------

 

می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو تنهاتر از من می روی
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را

 

---------------------------------------------------------------

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانم چو هست

نه در آن وقت که اقبال شکست


 ----------------------------            ---------------------------

آبی تر از آنم كه بیرنگ بمیرم.

 از شیشه نبودم كه با سنگ بمیرم.

من آمده بودم كه تا مرز رسیدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم.

تقصیر كسی نیست كه اینگونه غریبم.

 شاید كه خدا خواست كه دلتنگ بمیرم

 

-----------------------------            --------------------------

 

روزگاری كار من تزریق عشق بود بر رگم

آن زمان دیوانگی شد احوال من

عشق از ما برید و ما از او

بر رگ، بی‌خیالی میزنم من دم به دم

 

-----------------------------              ----------------------------

عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت
سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت
بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت
در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت
در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید
چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت
تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد
دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت
بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد
مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

---------------------------------------------------------------

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت
.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
- «
از این عشق حذر کن
!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن
»!

با تو گفتم:« حذر از عشق!؟- ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»

باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذز از عشق ندانم، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم
.

***
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،

نه گرفتی دگر عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


__