تبلیغات


__
من عمله ی مرگ خود بودم...!
6 شهریور 87 - 21:18

 

   من عمله ی مرگ خود بودم

 

و ای دریغ كه زندگی را دوست می داشتم

 

آیا تلاش من یك سر بر سر آن بود

 

تا ناقوس مرگ خود را پر صداتر به نوا درآورم؟

 

 

 

من پرواز نكردم...

 

من پر پر زدم...!

 

در پس دیوار های سنگی حماسه های من

 

همه ی آفتاب ها غروب كرده اند...

 

 

احمد شاملو

  • ارسال نظر (1)
من تازه نیست شده ام...!
18 مرداد 87 - 22:11

من تازه نیامده ام

اما تازه نیست شده ام

دردهای زندگی بر سرم پتگ می زند

من مرده ام

                و زنده ام هنوز...!!!

انسانم

به جرم همین

           محكوم شده ام

                                       به زندگی...!

و اگر مانده ام

گر چه تنها در كالبد یك زنده

تنها برای ایرانم است و بس

و دیگر هیچ

چرا كه كسی یا چیز دیگری ارزش ماندن ندارد ....

هر چه بود تمام شده است

من تازه نیامده ام

نه در دنیا

                نه در میان شما

اما تازه نیست شده ام

ماه هاست...!

من از كسی بدی ندیده ام ...!

زندگی با من دشمن بود

و دنیا كه سرآغاز بدبختی است...!

 

فروغ ف

آدینه...!!!

آخر عاشق نبودی...!
11 مرداد 87 - 04:08

,در حیرت از این نباش كه چرا سحرها میل به برخاستنت نیست

و میل به راه رفتن

دویدن و خندیدن...

در حیرت از این همه دل مردگی

دلتنگی

خستگی و فرسودگی نباش...

در حیرت از این نباش كه نمی توانی زیر لب زمزمه كنی

آواز بخوانی

به آوازهای دیگران گوش بسپاری

به شوق و شور بیایی

گریه كنی

فریادهای شادمانه بركشی

مهرمندانه و راضی به دیگران ،به لبخندهای شیرینشان

و اشك ریختن های پر معناشان نگاه كنی...

و در حیرت از اینكه عظمت كوه ها را درك نمی كنی

شوكت رودخانه ها را

لطافت مهتاب را

رویا آفرینی ابرها را ، دشت ها ، كویرها و نگاه های پنهانی را...

و زیبایی خیال انگیز باران، برف ، نسیم ، جاده و جنگل را...

عزیز من!

عشق را قبله نكردی تا پرواز را یاد بگیری

شادمانه گریستن را

به تمامی دیدن ، شنیدن ،بوسیدن و لمس كردن را...

رابطه ای زنده و پویا با اشیا برقرار كردن را

به نیروی جاودانه ی تبدیل شدن را

نه فقط به فردا، به هزاران سال بعد اندیشیدن را

نه فقط به مردم یك محله ،یك شهر ، یك سرزمین بلكه به انسان اندیشیدن را....

عزیز من!

آخر عاشق نشدی

تا برای بودن ، رفتن ، ساختن، خواندن ، جنگیدن ة خندیدن ، رقصیدن

و خوب و با شكوه مردن دلیلی داشته باشی...

آخر عاشق نشدی عزیز من!

چه كنم؟....

چه كنم كه نخواستی یا نتوانستی به سوی چیزی كه اعتباری ، شكوهی ، ظرافتی ، عطری و زیبایی یگانه ای دارد پلی از ابریشم هزار رنگ عشق بسازی

و بندبازانه آن پل ابریشمین را بپیمایی...

چه كنم؟

از عشق سخن باید گفت

همیشه از عشق سخن باید گفت...

 

 

نادر ابراهیمی

كتاب آتش بدون دود

 

جشن امردادگان
2 مرداد 87 - 03:22

جشن امردادگان

 

روز امرداد از ماه امرداد هفتمین روز از امرداد باستانی

همگن با 3 امرداد خورشیدی

 

واژه ی اوستایی امرداد امرتاته AMERTATA   است كه به معنی بی مرگی است و اگر الف آن را كه پیشوند نفی است از قلم بیندازیم معنی آن عوض شده و فرشته ی بی مرگی و جاودانگی به دیو نیستی و مرگ تغییر شكل می دهد زیرا همان  طور كه امرداد به معنی بی مرگی است مرداد معنی مرگ می دهد.

بنابراین شایسته است كه این كلمه را امرداد  بخوانیم .

چون امرداد فرشته ی جاودانگی و بی مرگی است در عالم جسمانی نگهبانی نباتات و روییدنی ها با اوست .

نیاكان ما در این روز به باغ ها و مزارع خرم و دلنشین می رفتند و پس از نیایش به درگاه اهورامزدا طی مراسمی این جشن را با شادی و سرور در هوای صاف و در دامن طبیعت برگزار می كردند.

 

جشن امردادگان

بر تمامی هم

میهنانم شادباد.

 

فروغ ف

در سوگ خسرو شكیبایی...
29 تیر 87 - 13:56

 

untitled.bmp

 

چقدر همه  زود زود پر می كشند از این قفس...

قیصر ....دیروز نادر و امروز خسرو....!

گمانم باید بخش .ویژه ای بزنیم برای سوگ نامه ها...!!!

رفتنش در ذهنم تداعی كرد:

"تنها صداست كه می ماند..."

از كودكی بسیار دوستش داشتم ...صدایش برایم از دلنشین ترین ها بود...

روحش شاد  ،  یادش گرامی

فروغ ف

 

 

 

 

...
25 تیر 87 - 15:37

برهنه

بگو برهنه به خاكم كنند

سراپا برهنه

بدان گونه كه عشق را نماز می بریم

كه بی شایبه ی حجابی با خاك

در آمیختن می خواهم....

دوباره متولد خواهی شد
5 تیر 87 - 16:32

21opvtt.jpg

 

واژه های گنگ و رخوت آلوده ی ذهن

 

زانو به بغل گرفته اند

 

        گویی هوس تسلیم به كاغذ و قلم در سرشان نیست

 

به اجبار متولد می كنم واژه را

 

                                       كه از نو متولد شوی...!

 

سخنی نیست عشق را

 

                      من "آحساس" می كنم

 

از میان واژه ها چنگ دل به نام توست

 

               _ كه بهترین نام زندگی ست

 

به عشق سوگند نیست مرا

 

              تنها احساس می داند

                                          تولد دوباره ی تو را...!

 

آن قدر با شكوهی كه یادت بر تارك فردا 

 

به نومیدی من لبخند می زند!

 

كمر نیستی بشكن

 

                           از میان بود و نبود

 

                                  هستی منتظر  توست

 

بی آن كه صدایت كنم

 

            به صولت جاودانگی طنین صدایت

 

                                  تو باز خواهی گشت...

زبانم تهی دست تر از آنست كه تو را اثبات كنم

 

و هنوز نمی دانم به كدامین گناه امشب

 

                                     سزاوار خورشیدم!

 

تو خواهی ماند

 

ماندنت

 

           ترانه ی زندگی ست...

 

از عشق سخنم نیست

 

 باور كن!!!

 

 من به جاودانه ها ایمان دارم

 

به نگاه

 

                صدا

 

                           و احساس....

 

فروغ ف

5/تیرماه /87 خیامی

من غلام قمرم
2 خرداد 87 - 12:12

  

    DSC02020.jpg

 

من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شكر هیچ مگو

 

سخن رنج مگو ، جز سخن سجع مگو

ور ازین بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو

 

دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت:

"آمدم،نعره مزن ، جامه مدر، هیچ مگو!"

 

گفتم :"ای عشق!من از چیز دگر می ترسم"

گفت:"آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو"

 

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلی ، جز كه به سر هیچ مگو

 

قمری، جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سخن، هیچ مگو

 

گفتم:"ای دل،چه مه است این؟"دل اشارت می كرد

كه:"نه اندازه ی توست این، بگذر هیچ مگو"

 

گفتم:"این روی فرشته است عجب یا بشر است؟"

گفت:"این غیر فرشته است و بشر ، هیچ مگو"

 

گفتم:"این چیست؟بگو.زیر و زبر خواهم شد"

گفت:"می باش چنین زیر و زبر ، هیچ مگو!"

 

ای نشسته تو درین خانه ی پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو ، رخت ببر، هیچ مگو

 

گفتم:"ای دل!پدری كن، نه كه این وصف خداست؟"

گفت:"این هست ،ولی جان پدر هیچ مگو!!!"

 

حضرت مولانا

شاهنامه و جوانان
21 اردیبهشت 87 - 13:57

به مناسبت نزدیك شدن به روز بزرگداشت فردوسی"25 اردیبهشت"

 

شاهنامه و جوانان:

 

بی گمان اندیشیدن به چرایی این موضوع كه چرا فردوسی و شاهنامه ی او با وجود اهمیت به سزایی كه در تاریخ و ادب ما دارد ، اینگونه برای جوانان ما درعین آشنایی ، غریب به نظر می رسد ، بحثی در خور است.

به عنوان یك جوان ایرانی فردوسی را یكی از بزرگ ترین شاعران كشورم می دانم و از كودكی بسیار شنیده ام كه شاهنامه اش اهمیت بسیاری در نگاهداری و پاسداری از هویت و زبان ام داشته است و او را از كودكی بهترین سرباز هویت ملی خویش یافته ام .

اما چرا تا كنون آن قدر ترغیب نشده ام كه بر خود بایسته بدانم روزی از ابتدا شاهنامه را بگشایم و تا آخر آن را با دل و جان بخوانم و آن حماسه ی انسانی كه در بن حماسه ی ملی فردوسی وجود دارد را با تمام وجود دریابم؟  چرا كه این ره رستگاری  یك ایرانی است.

 

پاسخ این پرسش ها را می توان در چند دلیل یافت:

 

1_برای بسیاری از كودكان و نوجوانان ایرانی آغاز آشنایی با شاهنامه از كتاب های فارسی مدرسه می باشد . معلم پررنگ ترین نقش را ایفا می كند در معرفی فردوسی و كار بزرگی كه با سرودن شاهنامه برای ایران و ایرانی انجام داد.

اما شمار زیادی از معلم ها به درس شاهنامه كه می رسند بدون گفتن مقدمه یا ایجاد فضای فكری مناسب برای دانش آموز از بیت نخست انتخاب شده آغاز می كنند به معنا كردن ابیات .دانش آموز معنای تحت اللفظی ابیات را در دفتر خویش می نویسد و طبیعتا جای هیچ گونه رابطه برقرار كردنی با این ابیات باقی نخواهد ماند چرا كه اینگونه می پندارد او مجبور به "حفظ كردن" این معانی بی روح است و اگر واژه ای در این جمله ها جا به جا شود نمره نخواهد گرفت!

كوتاهی شماری از معلمان را می توان در دو جا توضیح داد:

اول اینكه هیچ معلمی مقدمه ای شیرین و منقلب كننده پیرامون فردوسی و شاهنامه و چرایی سرودن آن همه شعر به دانش آموز  "افزون بر آن چه در مقدمه ی درس آمده " ارائه نمی دهد و این كار باعث می شود ذهن دانش آموز در محدوده ی آن مقدمه ی نه چندان جذاب باقی بماند و قفل شود!

طوطی وار و كلیشه ای شدن "پاسداری فردوسی از ایران" اهمیت این موضوع را می كاهد.

اما اگر معلم با سخنان خود باعث ان شود كه در ذهن دانش آموز پرسش هایی پیرامون این درس ، شاهنامه ، فردوسی و اینكه چرا فردوسی سی سال از زندگی خویش را برای این كار صرف كرد شكل بگیرد دانش آموز بسیار عمیق تر با شاهنامه آشنا خواهد شد چرا كه سرسری نگرفته است و خودش به این نتیجه رسیده است و نتیجه را "خود" گرفته نه اینكه مجبور باشد سخنان معلم خود را در ذهنش به اجبار بگنجاند!

گفت و گو پیرامون شاهنامه و درگیر ساختن دانش آموزان در این باره بسیار اهمیت دارد و موثر است.

 

كوتاهی دیگری كه از آن می توان سخن گفت را در معنا كردن تحت اللفظی ابیات می توان جست و جو كرد .

در این جا هیچ فرصتی به دانش آموز داده نمی شود كه كمی پیرامون این ابیات بیندیشد و شاید  به معنا و منظوری افزون بر ان چه معلم می گوید  دست یابد.

در سال های بالاتر در دبیرستان این مشكل با گفتن و توضیح دادن "آرایه های ادبی " حاد تر می شود تا ان جایی كه دانش آموز غرق در ارایه ها می شود و توجه به صورت، آن را از درك معنا و رابطه برقرار كردن با شعر باز می دارد . شوربختانه این شیوه ی آموزشی حتی در دانشگاه هم گریبان گیر دانشجوی رشته ی زبان و ادبیات فارسی است!

دانش آموز خود را مجبور می داند آن معانی كه معلم گفته و آن نوشته را حفظ كند _ در مواردی حتی بدون درك كردن آن معانی _ و سر امتحان آن ها را بر برگه ی امتحان بنویسد .اینگونه در اندك زمانی آن چه را كه خوانده فراموش می كند به دلیل آن كه به صورت اجباری از بر كرده و هیچ گاه ان اشعار با جانش آمیخته نشده است.

این مشكل آموزشی نه تنها در ابیات شاهنامه كه در تمام اشعار كتاب های مدرسه ای احساس می شود و این مشكل از شیوه ی آموزش ما سرچشمه می گیرد .

این شیوه آموزش دانش آموز را از شعر و ادبیات زده می كند و هیچ گاه ترغیب و تشویق نخواهد شد كه افزون بر آنچه در كتاب ادبیات فارسی اش آمده به مطالعه و خواندن شعر بپردازد.

 

 

 

2_ رسانه ها ی گروهی تاثیر به سزایی در آشنایی جوان ایرانی با شاهنامه و تمام بعدهای فرهنگی  و تاریخی اش دارند .در سال های گذشته تلاش برای اینكه فیلم هایی پیرامون داستان های شاهنامه ساخته شود شد لیك باز هم همان حكایت همیشگی: منحرف شدن داستان به دلیل تطبیقی كردن داستان های حماسی با روزگار معاصر و متاسفانه این كار ضرری است بس عظیم .

اینگونه هم شاهنامه را خراب كرده ایم و هم وقایع روزگار معاصرمان را. چرا كه همیشه نمی توان همه چیز را بر هم منطبق ساخت.

اگر توجه كنیم در تلویزیون بر هویت همه ی ملت ها ارج نهاده می شود به جز هویت ایرانی.

در تاریخ سرزمین كره در روزگارانی دور آشپزی درباری بوده است كه با تلاش خویش و علاقه اش پزشكی می خواند و اولین پزشك زن می شود. كره ای ها با تكیه بر یك سند نه چندان قوی حماسه ای تحت عنوان "یانگوم" می سازند و ایرانیان آن را هر شب جمعه با اشتیاق دنبال می كنند!!!

كره ای ها از آن كه ندارند و در هاله ی از ابهام می باشد اسطوره و حماسه و سریال می سازنند و ما ایرانیان به دلیل بی توجهی مان اسطوره و حماسه هایمان را "دوست داریم" به فراموشی بسپاریم!

ای كاش اینقدر كه در صدا و سیمای ما برای نشان دادن و ارج نهادن و معرفی تاریخ و فرهنگ ملت های دیگر  تلاش می شد كمی به خودمان ارج می گذاشتیم و برای نشان دادن و زنده كردن یاد گذشته ی پربار خویش تلاش می كردیم...

 

پیرامون ساخت فیلم و سریال از داستان های شاهنامه تلاشی نشد و در سال گذشته با دو سریال نا موفق رو به رو بودیم كه پس از گذشت چند قسمت از سریال "چهل سرباز" آرزو كردم ای كاش چون گذشته هیچ سریالی ساخته نمی شد ...!!!

 و باز هم این كوتاهی نه تنها در حوضه ی شاهنامه و داستان هایش بلكه در تمامی زمینه های فرهنگی ، ادبی و تاریخی وجود دارد.

  نمونه ی دیگر آن را ساخت فیلم 300 و توهین به برگ تاریخ زرین ایرانیان "امپراطوری هخامنشی و پادشاهی خشایارشا" می توان یافت و واكنش دردناك مسولین صدا و سیما كه چیزی نبود جز سكوت و البته چند بحث در شبكه ی چهار!

از طرفی در خبرها می خوانیم هموطنی كه برای ساخت فیلم كوروش در خارج از كشور  اقدام كرده و اكنون به دلیل مشكل مالی قادر به ادامه دادن كارش نیست را كسی حمایت نمی كند ...

 

3_ از رواج افتادن سنت قدیم شاهنامه خوانی و نقالی كه تاثیر به سزایی در آشنایی جوانان با شاهنامه داشت.

امروزه این سنت چون بسیاری از سنت های فرهنگی ایران زمین در حال نابودی است .

 

4_دلیل دیگری كه می توان در این مبحث بیان كرد"انتخاب قسمت های شاهنامه در كتاب های فارسی " است .

این كه در كتب فارسی مدرسه از شاهنامه چیزی جز جنگ ها نیامده و آن هم رستم و سهراب و رستم و اسفندیار و این مانع از آشنایی با همه ی زوایای شاهنامه می شود.

در حالی كه شاهنامه فقط بیان میدان كارزار و رجز خوانی و صحنه ی پیكار نیست .شاهنامه علاوه بر صحنه های جنگی و حماسی سرشار از داستان های لطیف  و صحنه های عاشقانه است  لیك افسوس كه اگر جوانی بر خود بایسته نداند شاهنامه را بخواند نگرشش پیرموان شاهنامه به همین داستان های حماسی و صحنه های نبرد پهلوانان محدود باقی خواهد ماند.

 

5_ در پایان و در بیان واپسین دلیل نامانوس بودن جوانان با شاهنامه به عنوان یك جوان ایرانی باید هدف را بر خود گیرم و خودم را پشت میز محاكمه بنشانم .

چرا كه با وجود همه ی كوتاهی ها و سیاست های ذكر شده اگر من ایرانی وظیفه ی بی چون و چرای خویش را در خواندن شاهنامه _ آن هم نه سرسری كه با دل و جان _ بدانم جای هیچ گله ای باقی نمی ماند.

اگر من ایرانی شاهنامه را بگشایم و از برگ نخست آن به خواندن ابیاتی بپردازم كه "ایمان دارم" بزرگترین حماسه ی ملی است و همین ابیات باعث زنده ماندن ایران وایرانی شده است دیگر این نامانوسی باقی نخواهد ماند و در كشورمان افزون بر شعار هایی كه پیرامون اهمیت فردوسی و شاهنامه اش داده می شود ، جوانانی خواهند بود كه با تمام وجود این حماسه ی ملی و انسانی را درك كرده اند و فردا به فرزند خویش آن گونه كه شایسته است خواهند آموخت كه شاهنامه چیست و چگونه باید آن را با جان آمیخت  .این گونه برای نسل بعدی ایران _دست كم در این مورد _ افسوس نخواهیم خورد.

 

به امید آن كه هر ایرانی با خواندن شاهنامه ی فردوسی ره رستگاری ایران و ایرانی را دریابد.

 

 "فروغ ف"

نیایش كنیم برای جوانی نیك...
1 اردیبهشت 87 - 20:40
این جا مسجد نیست!

منم آخوند محله نیستم .پیش نمازی وجود نداره و الان بین دو تا نماز نیست كه من بخوام دعا كنم و شما بعدش بگید "آمین"، اما باید بگم یه جوون داره از دست می ره .

توی مغزش یه خبراییه...

نمی دونم چی بگم اما ازتون خواهش می كنم واسش دعا كنید .از خدا بخواهید كه خوب بشه و به خودش جوونیش و تمام اون كسایی كه دوستش دارند رحم كنه .

ازتون خواهش می كنم با هر زبونی كه با خدا سخن می گید و نیایش می كنید واسش  دعا كنید.

به خدا حیفه كه از دست بره...

غم من غم از دست دادنش نیست غم از دست رفتنشه...

 

__