تبلیغات


__
چند بیت شعر.....
1 آبان 86 - 16:54

دردم نهان به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیب اش دوا کنند

و...

به سعی خود نتوان برد پی ،به گوهر مقصود

خیال بود که این کار،بی حواله بود

و..

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است

آن به که کار خود به عنایت رها کند

شعر پارسی
27 خرداد 86 - 16:16

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن

                                     چون خمشان بی گنه  روی بــــــر آسمان مکن

 

 

باده خاص خــورده ای نقل خلاص خـورده ای

                             بـــوی شــراب می زند خـــربـــزه دردهان مکن

 

 

روز الـــست جـــان تو خورد می ای ز خـان تو

                             خـــواجــه لامــکان تویی بــــــنـدگی مکان مکن

 

 

دوش شـــراب ریـــختی وز بر ما گـــریـــخـتی

                             بار دگــــر گـــرفـــتــمــت بــــار دگــر چنان مکن

 

 

ای دل پـــاره پــاره ام دیــدن اوســت چاره ام 

                           اوست پناه پشت من تــــکــیه بر این جهان مکن

 

 

کاردلم به  جـــان رسـد کارد به استخوان رسد

                            نالـــه کــنـــم  بــگـویـــدم دم مـــزن و بیان مکن

 

 

ناله مــکن که تا که مــن  نـــاله کــنم  برای تو  

                            گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن

 

 

باده بــــنـــوش مــــات شوجمله تن حیات شو   

                            بــــاده چــــون عقـــیــق بــین یاد عقیقکان مکن

 

 

بـــاده عـــام از برون بـــاده ی عـــارف از درون   

                            بــوی دهـــان بـــیــان کـند  تو به زبان  بیان مکن

 

 

از تبریز شـــمس دین مــــی رســدم چوماه نو

                             چشــــم سـوی چراغ  کن سوی چراغدان مکن

 

                                                

                                               مولانا

صبح مه آلود
22 دی 85 - 11:55

در صبح مه آلود...هنگام رفتن

من رخ تو را دیدم در آینه

و نگاه داشتم نقش زیبای رویت را

در دیدگان تشنه ی ماندن و بودن تو و من ...



شاید ...
28 آبان 85 - 01:43

زنگ ها برای چه به صدا در می آیند...؟!
شاید در این سرای خاموش کسی به دنیا می آیدیا در این دنیای بی رحم عشق معنی پیدا می کند .شاید در گلدان خالی دلهای این مردم فراموش شده غنچه مهربانی از خاک سر بر می آوردیا بر خاک ضمیر ما ، باران بارد ، بارانی که یک زندگی سراسر شادی را نوید می آورد . شاید زمان این رسیده است که عشق و زندگی ام با تو معنی پیدا کند . پس ای زیبا روی گلها که چون خورشید در آسمانها می تابی بر دلها ،نگاهی کن و مرا همچون شبنمی که روی برگ گلی ، تنها نشسته ام ، به درجه والای عاشقی ببرتا روی همچون مس ام ، با الطفات تو به طلایی ناب تبدیل شود .طلایی که از زردی رویش درد عشق جان کاه خود را برای جهانیان فریاد می زنداما دریغ از دیدن رویت.....چه فریاد خاموشی است این فریاد که هیچ کس آن را نمی شنودو هیچ کس نمی بیند آن را ، حتی تو ای نازنینم ...در این موقع است که عاشق می شوم ولی غشقی را در میان نمی بینمو دوباره همان بارانی می شوم که غمی سخت را به همراه دارد .....و من ...و من بر زمین می افتم و از صدای افتادنم کسی ناراحت نمی شودو زمین سرد و سنگ دل ، مرا در خود فرو می برد و در زندان خاکی خود مرا با دردی ابدی زندانی می کند...و من بر این امیدم که ... شاید ....شاید روزی در دولت اش به رویم گشاید شاید روزی بخت رمیده ام باز آید ...

مهدی یار شریف تبار
25/2/83
وسوسه دیدار
14 فروردین 85 - 07:42

     ****************************************

 

اینجا هستم

و باز تنها  ,  

اما دستانم لبریز شکوفه بوسه های توست .

امروز ,اگر سهم کوچکی از باغ بزرگ دستهایت را داشتم ,

می رفتم تا به ابدیت اندیشه کنم .

با آفتاب دو چشمت چه بسیار دیده ام که

 گلهای لبخند بر لبانم شکوفا می شود .

آه !

هیچ رویدادی عمیق تر از دیدار نیست .

اما دریغ که دیدارت جزء در ماوراء خیال پدیدار نمی شود .

 اینجا من خیال تو را در دستهایم و عطرت را بر شانه هایم جستجو

می کنم .

ای پاک تر از مهربانی !

دلم به وسوسه دیدار درنگ نمی شناسد .

ای همیشه ارغوانی !

امشب به سویت پرواز خواهم گفت .

با دو بال شکسته که در جستجویت چه روزها که در غم نشست

 و چه روزها که در غم نشسته .

بیا ,

برای خدا که از آن بالا به ما لبخند می زند با پرتو مهرش

برای تو,

برای من که تمامی خود را گریه می کنم برایت .

 برای شب , که تو نیستی و ماه لالایی غمگینش را می خواند برایم .

بیا ,

امشب برای تو , برای من , برای هم

گریه کنیم .

هوا سخت بارانیست .

                           

****************************************                                           

                                                                بهار1385

بانک زمان
16 بهمن 84 - 21:18

تصور کنید در بانکی دارای حساب پس انداز یا جاری هستید که هر روز صبح مبلغ 86400 تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید همه ان را هزینه کنید چون به هر حال آخر وقت حساب مزبور خود به خود خالی میشود .

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته که سعی میکنید تا آخرین ریال آن را خرج کنید !

بی تردید هر کدام از ما شخصا دارای یک چنین بانکی هستیم:

  " بانک زمان "

هر روز صبح  در بانک زمان شما 86400 ثانیه اعتبار واریز میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد.هیچ بر گشتی نیست و مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود . چون:
" ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند. "

" ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده میداند. "

" ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه میداند. "

" ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را میکشد. "

" ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده. "

" ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی جان سالم به در برده میداند.

هر لحظه گنج بزرگی است بنابراین گنج را به رایگان از دست ندهید.

باز به خاطر آورید " زمان به خاطر هیچ کس منتظر نخواهد ماند "

پس اگر کسی را دوست دارید به او بگویید و عشق تان را میهمان قلب  او کنید

و قلب تان را میزبان عشق او .

شاید دیگر نتوانید و او برای همیشه از بین شما رفته باشد .

 

                                                   مهدی یار        

                                               16/11/1384      

                                                2006/05/02      

 

 

 

"کتاب عشق"_""The Book Of Love
11 تیر 84 - 10:57
موسیقیه فیلم "با من میرقصی ؟" با هنر نمایی Richard Gere & Jennifer Lopez

"کتاب عشق"_""The Book Of Love
نوشته ی stephin merrit

----------------------------------------------------------------------------------------
کتاب عشق
طولانی و خسته کننده است
و هیچ کس حاضر نیست آنرا تحمل کند
آن پر از معما ست
پر از واقعیتها و صورتها
و آن مانند تمرین رقص می ماند
اما من..
وقتی که آن را برایم میخوانی , دوست دارم
و تو...
نمی توانی چیزی برایم بخوانی


کتاب عشق , موسیقی دارد
در واقع موسیقی از عشق سر چشمه میگیرد
بعضی از آنها بسیار عالی هستند
و بعضی ها خیلی بی معنی
اما من...
وقتی که آن را برایم میخوانی , دوست دارم
و تو...
هیچ چیز نمیتوانی برایم بخوانی


کتاب عشق طولانی و خسته کننده است
و خیلی وقتها از پیش نوشته شده است
پر از گل و جعبه های قشنگ
و خیلی چیزها که برای فهمیدنش جوان هستیم
اما من...
وقتی که تو آن را به من میدهی , دوستش دارم
و تو باید...
من را به خانه ی قلبت راه دهی


کتاب عشق , موسیقی دارد
در واقع موسیقی از عشق سر چشمه میگیرد
بعضی از آنها بسیار عالی هستند
و بعضی ها خیلی بی معنی
اما من...
وقتی که آن را برایم میخوانی , دوست دارم
و تو...
هیچ چیز نمیتوانی برایم بخوانی
اما من...
وقتی که تو آن را به من میدهی , دوستش دارم
و تو باید...
مرا به خانه ی قلبت راه دهی
و در آغوش بگیری

-------------------------------------------------------

" زندگی مانند یک مجلس رقص است و
برای رقص شریکی لازم است و
می خواهم که تو , شریکم باشی
با من میرقصی ؟ "

امیدوارم همه شریک خودشون پیدا کنن
&
Me too

Mahdiyar_shariftabar
7/4/84
تفعل (برای او کسی که خیلی دوست دارمش)....................
14 فروردین 84 - 23:39
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک قدمی بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به ذکاتم دادند

هاتف آنروز بمن مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود

که زبند غم ایام نجاتم دادند
چه کسی خواهد دید............
5 فروردین 84 - 22:49
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا
با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
رویخندان تو را کاش میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دست
که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
چه کسی باور کرد...................
__