تبلیغات


__
you are my some one!!!!
30 تیر 86 - 12:50
My darling, my lover, my beautiful wife:
Marrying you screwed up my life.

I see your face when I am dreaming.
That's why I always wake up screaming.

Kind, intelligent, loving and hot;
This describes everything you are not.

I thought that I could love no other --
That is until I met your brother.

Roses are red, violets are blue, sugar is sweet, & so are you
  But the roses are wilting, the violets are dead, the sugar bowl's empty
... and so is your head.

I want to feel your sweet embrace
But don't take that paper bag off your face.

I love your smile, your face, and your eyes -- Man, I'm good at telling
lies!

My love, you take my breath away.
What have you stepped in to smell this way?

What inspired this amorous rhyme?
Two parts vodka, one part lime!!!

  • ارسال نظر (0)
چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم
31 خرداد 86 - 00:41
(از برتراند راسل به نقل از آفتاب نیوز)
آفتاب _ فرهنگ و اندیشه: برتراند آرتورویلیام راسل (زادهٔ ۱۸ می ۱۸۷۲ - درگذشتهٔ ۲ فوریه ۱۹۷۰). ریاضیدان، منطقدان و فیلسوف بریتانیایی بود که آثارش در مورد تحلیل منطقی، فسلفه در قرن بیستم را تحت تاثیر قرار داد. برتراند راسل که موفق به کسب جایزهٔ نوبل نیز شد، در گفتاری كوتاه با عنوان « چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟»، به روشنی به آسیب شناسی آفات تعصب، جزم و جمود، پیشداوری و .... در باورهای آدمی می پردازد.    
  برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد.
اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد.
اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.
یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است.
برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثا کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد.
نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند. همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است
Iran
15 اردیبهشت 86 - 02:15
تفاوت كشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست

 

برای مثال كشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مكتوب دارد و فقیر است!

اما كشورهای جدیدی مانند كانادا، نیوزیلند، استرالیا كه 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اكنون كشورهایی توسعه‌یافته و ثروتمند هستند.

 

تفاوت كشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست.

 

ژاپن كشوری است كه سرزمین بسیار محدودی دارد كه 80 درصد آن كوه‌هایی است كه مناسب كشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریكا را دارد. این كشور مانند یك كارخانه پهناور و شناوری می‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می‌كند.

 

مثال بعدی سویس است.

كشوری كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمی‌آید اما بهترین شكلات‌های جهان را تولید و صادر می‌كند. در سرزمین كوچك و سرد سویس كه تنها در چهار ماه سال می‌توان كشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید می‌شود.

سویس كشوری است كه به امنیت، نظم و سختكوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده‌است (بانك‌های سویس).

 

افراد تحصیل‌کرده‌ای كه از كشورهای ثروتمند با همتایان خود در كشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص می‌كنند كه سطح هوش  و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد.

 

نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی كه در كشور خود برچسب تنبلی می‌گیرند، در كشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل می‌شوند.

 

Free image hosting FreeShare.us  

پس تفاوت در چیست؟

 

تفاوت در رفتارهای است كه در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است.

 

وقتی كه رفتارهای مردم كشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل می‌كنیم، متوجه می‌شویم كه اكثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌كنند:

 

1.           اخلاق به عنوان اصل پایه

2.           وحدت

3.           مسئولیت پذیری

4.           احترام به قانون و مقررات

5.           احترام به حقوق شهروندان دیگر

6.           عشق به كار

7.           تحمل سختی‌ها به منظور سرمایه‌گذاری روی آینده

8.           میل به ارائه كارهای برتر و فوق‌العاده

9.           نظم‌پذیری

 

اما در كشورهای فقیر تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می‌كنند.

 

ما ایرانیان فقیر هستیم نه به این خاطر كه منابع طبیعی نداریم یا اینكه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده‌است.

 

ما فقیر هستیم برای اینكه رفتارمان چنین سبب شده‌است.
 

ما برای آموختن و رعایت اصول فوق كه (توسط كشورهای پیشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستیم.
تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی
10 فروردین 86 - 16:41


تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم

چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد ـ

بگوشم از درختان های های گریه می آید

مرا هم گریه میباید ـ

مرا هم گریه میشاید

كلاغی چون میان شاخه های خشك تو فریاد بردارد

بخود گویم كلاغك در عزای باغ عریان تعزیت خوان است

و در سوك بزرگ باغ، گریان است

***

بهنگام غروب تلخ و دلگیرت ـ

كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشید میبوسد

و باغ زرد را بدرود میگوید ـ

دود در خاطرم یادی سیه چون دود ـ

بیاد آرم كه: با « مادر » مرا وقتی وداع جاودانی بود

و همراه نگاه ما ـ

غمین اشك جدائی بود و رنج بوسه بدرود .

***

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی !

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهی مانده ـ

و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باری نیست

ز هر عشقی تهی ماندم

نگاهم در نگاه گرم یاری نیست.

***

تو از این باد پائیزی دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پیش چشمت تیر باران میكند پائیز

كه از هر سو چو پولكهای زرد از شاخه میریزند

تو میمانی و عریانی ـ

تو میمانی و حیرانی .

***

الا ای باغ پائیزی

دل منهم دلی سرد است

و طفل برگهای آرزویم را

دست ناامیدی تیر باران میكند پائیز

ولی پائیز من پائیز اندوه است ـ

دلم لبریز اندوه است .

چنان زرینه پولكهای تو كز جنبش هر باد میبارد ـ

مرا برگ نشاط از شاخه میریزد

نگاه جانپناهی نیست ـ

كه از لبهای من لبخند پیروزی بر انگیزد

***

خطا گفتم، خطا گفتم

تو كی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

ترا در پی بهاری هست ـ

امید برگ و باری هست

همین فردا ـ

رخت را مادر ابر بهاری گرم میشوید ـ

نسیم باد نوروزی ـ

تنت را در حریر یاس می پیچد ـ

بهارین آفتاب ناز فروردین ـ

بر اندامت لباس برگ میپوشد ـ

هنرور زرگر اردیبهشت از نو ـ

بر انگشت درختانت نگین غنچه میكارد ـ

و پروانه، می شبنم ز جام لاله مینوشد ـ

دوباره گل بهر سو میزند لبخند ـ

و دست باغبان گلبوته ها را میدهد پیوند .

در این هنگامه ها ابری بشوق این زناشودی ـ

به بزم گل، تگرگ ریز، جای نقل میپاشد ـ

و ابری سكه باران به بزم باغ میریزد

درختان جشن می گیرند

ز رنگارنگ گلها میشود بزمت چراغانی

وزین شادی لبان غنچه ها در خنده میآید

بهاری پشت سر داری ـ

تو را دل شادمان باید

***

الا ای باغ پائیزی !

غمت عزم سفر دارد

همین فردا دلت شاد است ـ

ز رنج بهمن و اسفند آزاد است

تو را در پی بهاری هست

امید برگ و باری هست

ولی در من بهاری نیست

امید برگ و باری نیست .

***

تو را گر آفتاب بخت نوروزی

لباس برگ میپوشد

مرا هرگز امید آفتابی نیست

دلم سرد است و در جان التهابی نیست

تو را گر شادمانه میكند باران فروردین ـ

مرا باران بغیر از دیده تر نیست .

تو را گر مادر ابر بهاری هست ـ

مرا نقشی ز مادر نیست .

***

تو كی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟!

تو بزمت میشود از تابش گلها چراغانی

ولی در كلبه تاریك جان من ـ

نشان از كور سوئی نیست

نسیم آرزوئی نیست

گل خوش رنگ و بوئی نیست

اگر در خاطرم ابریست ابر گریه تلخست ـ

كه گلهای غمم را آبیاری میكن شبها

اگر بر چهره ام لبخند می بینی

مرا لبخند انده است بر لبها

تو كی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی ؟



من مردم و زنده هست افسانه ی عشق
17 بهمن 85 - 01:01
 گفتم كه بیا كنون كه من مستم ، مست

ای دختر شوریده دل مست پرست

گفتا كه تو باده خوردی و مست شدی

من مست باده می خواهم ، پست

یك شاخه ی خشك ، زار و غمناك ، شكست

آهسته فروفتاد و بر خاك نشست

آن شاخه ی خشك ، عشق من بود كه مرد

وان خاك ، دلم ... كه طرفی از عشق نیست

جز مسخره نیست ، عشق تا بوده و هست

با مسخرگی ، جهانی انداخته دست

ایكاش كه در دلطبیعت می مرد

این طفل حرامزاده ، از روز الست

صد بار شدم عاشق و مردم صد بار

تابوت خودم به گور بردم صد بار

من غره از اینكه صد نفر گول زدم

دل غافل از آنكه ،‌گول خوردم صد بار

افسوس كه گشت زیر و رو خانه ی من

مرگ آمد و پر گشود در لانه ی من

من مردم و زنده هست افسانه ی عشق

تا زنده نگاهدارد افسانه ی من

افسانه ی من تو بودی ای افسانه

جان از كف من ربودی ، ای افسانه

صد بار شكار رفتم دل خونین

نشناختمت چه هستی ای افسانه

همیشه این گونه بوده است
17 آذر 85 - 16:16
همیشه این گونه بوده است. کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی. پیش از آنکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد و دور می شود. فکر می کردی می توانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد و خورشید از پشت کوه ها سرک می کشد در کنارش باشی. هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی. هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی.

همیشه این گونه بوده است. کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود. وقتی به خودت می آیی که حتی ردی از او در خیابان نیست. فکر کردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابیهای تنها بدهی. هنوز روزهای زیادی باید با او به تماشای موجها می رفتی. هنوز ساعتهای صمیمانه ای باید با او اشک می ریختی.

همیشه این گونه بوده است.وقتی دور و برت پر است از نیلوفرهای پرپر - خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب - وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی. فکر می کردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد. هنوز پیراهن خوشبختی را کاملا بر تن نکرده بودی. هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده بودی.

همیشه این گونه بوده است. او که می رود. او که برای همیشه می رود. آنقدر تنها می شوی که نام روزها را فراموش می کنی. از عقربه های ساعت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید. احساس می کنی به دره ای تهی از باران و درخت سقوط کرده ای. احساس می کنی کلمات لال شده اند - پلها فرو ریخته اند - کفشها پاره شده اند - دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند.

راستی اگر هنوز او نرفته است. اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است. اگر هنوز می توانی غزلی از حافظ برایش بخوانی. قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد بگو: تو را به صدای گنجشکها و
نخستین اعلامیه جهانی حقوق بشر
25 شهریور 85 - 21:00
در سال 1258 خورشیدی (1875 م.) به دنبال كاوش‌های گروهی انگلیسی در شهر باستانی بابل در میاندورود (بین النهرین)، استوانه‌ای از گل پخته به دست باستان شناسی كلدانی به نام «هرمز رسام» پیدا شد كه امروزه در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود.
بررسی‌های نخستین نشان می‌داد كه گرداگرد این استوانه‌ی گلین را نوشته‌هایی به خط و زبان بابلی نو در بر گرفته است كه گمان می‌رفت نوشته‌ای از فرمانروایان آشور و بابل باشد، اما بررسی‌های بیشتری كه پس از گرته برداری و آوانویسی و ترجمه‌ی آن انجام شد، نشان داد كه این نوشته در سال 538 پیش از میلاد به هنگام آزادسازی شهر بابل و به فرمان كورش بزرگ هخامنشی(530-550 پیش از میلاد) نویسانده شده است. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز 2544 سال می‌گذرد.
ترجمه و انتشار فرمان كورش بزرگ (كورش دوم) پرده از نادانسته‌های بسیاری برداشت و به زودی به عنوان «نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوقدانان كشورهای گوناگون جهان در سال 1348 خورشیدی با گردهمایی در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او به نام نخستین بنیادگذار حقوق بشر جهان یاد كردند و او را ستودند، حقوقی كه انسان امروزه پس از دو هزار و پانصد سال در اندیشه‌ی ایجاد و فراهم سازی آن افتاده است و آرزوی گسترش آن را در سر می‌پروراند.
چه چیز باعث شده است تا فرمان كورش به این پایه از شهرت برسد؟ پاسخ این پرسش هنگامی دریافته می‌شود كه فرمان كورش را با دستورها و نوشته‌های دیگر فرمانروایان همزمان خود و حتا حكمرانان امروزی به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری كنیم.
آشور نصیر پال، شاه آشور (884 پیش از میلاد) در كتیبه‌ی خود نوشته است:
«... به فرمان آشور و ایشار، خدایان بزرگ و حامیان من... ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران را زنده زنده در آتش سوزاندم... حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم... بسیاری را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بیرون كشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم ...».
در كتیبه سناخریب، شاه آشور (689 پیش از میلاد) چنین نوشته شده است:
«... وقتی كه شهر بابل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هایشان را چنان ویران كردم كه به صورت تلی از خاك درآمد. همه‌ی شهر را چنان آتش زدم كه روزهای بسیار دود آن به آسمان می‌رفت، نهر فرات را به روی شهر جاری كردم تا آب حتا ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد ...».
در كتیبه آشور بانیپال (645 پیش از میلاد)، مشهورترین پادشاه آشور، پس از تصرف شهر شوش، پایتخت ایلام (تمدن ایلامی، جنوب ایران را فراگرفته بود) آمده است:
«... من شوش، شهر بزرگ مقدس... را به خواست آشور و ایشار فتح كردم... من زیگورات شوش را كه از آجرهایی با سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم... معابد ایلام را با خاك، یكسان كردم و خدایان و الاهه‌هایش را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه‌های مقدسش شدند كه هیچ بیگانه‌ای از كنارش نگذشته بود، آن را دیدند و به آتش كشیدند. من در فاصله یك ماه و بیست و پنج روز راه، سرزمین شوش را تبدیل به یك ویرانه و صحرای لم یزرع كردم... ندای انسانی و... فریادهای شادی... به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به توبره كشیدم و به ماران و عقرب‌ها اجازه دادم آنحا را اشغال كنند ...».
و در كتیبه نبوكد نصر، شاه بابل (556 پیش از میلاد) آمده است:
«... فرمان دادم كه صد هزار چشم درآورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خانه‌ها را چنان ویران كردم كه دیگر بانك زنده‌ای از آنجا برنخیزد ...».
این رویدادهای غیر انسانی تنها به آن روزگاران تعلق ندارد، امروزه نیز مردمان جهان با چنین ستم‌ها و خشونت‌هایی رو به رو هستند، هنوز جنایت‌های جنگ‌های جهانی یکم و دوم فراموش نشده‌اند، كوره‌های آدم سوزی هیتلر، اردوگاه‌های مرگ استالین، جنایت‌های آمریكا در ژاپن و ویتنام، فرانسه در الجزایر، ایتالیا در حبشه و لیبی، پرتغال و اسپانیا در آمریكای لاتین، و انگلستان در سراسر جهان، از یادها نرفته‌اند. آزاداندیشان هرگز فراموش نخواهند كرد كه در عراق، صدام ]با پشتیبانی همین مدعیان غربی حقوق بشر[ بمب‌های شیمیایی بر سر مردم بی دفاع هلبچه فرو ریخت و همه‌ی آنها را از پیر و جوان و زن و كودك به وضعی رقت انگیز نابود کرد و در افغانستان ده‌ها هزار تن از مردم غیر نظامی و بی دفاع شهرها قربانی مطامع گروه‌هایی چون طالبان شدند، در حالیكه در زندگی روزمره نیز از قحطی و بیماری‌های همه گیر، از گرسنگی و وبا و سرما رنج می‌بردند. در بوسنی و در كانون اروپای متمدن تنها به انگیزه‌های نژادی، مردان و زنان و حتا كودكان را بی دریغ و دسته جمعی به كام مرگ فرستادند و... كشورهای بزرگ و پیشرفته و متمدن جهان، سلاح‌های مرگبار كشتار جمعی و بمب های شیمیایی و میكربی خود را دیگر مستقیما بر كاشانه مردم رها نمی‌كنند، بلكه آنها را به بهایی گزاف در اختیار خودکامگانی همچون صدام می‌گذارند تا بر سر جوانان ایران زمین بریزند و آنگاه باز هم به بهایی گزاف به درمان زخم‌های آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلایه كنند و خود را بزرگترین پشتیبان آن بدانند.
اما با وجود رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل با مردم شهر چنین رفتار كرد:
«... آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه‌ی مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند... مردوك]و دقت کنید که کوروش با وسعت دیدی بی همتا به مردوك، خدای بابلیان اشاره دارد و چون «خداوند جان و خرد» را فراتر از هر چیزی می بیند، متعصبانه تنها بر نام وی تکیه نمی کند تا مبادا دون شأن خود ببیند نام دیگر خدایان را بر زبان بیاورد. این گونه است که او به باورهای بابلیان احترام می گذارد. در ترجمه هایی که در این بخش نام اهورامزدا آمده به اصل متن وفادار نبوده اند[، دلهای پاك مردم بابل را متوجه من كرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد... نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد. من برای صلح كوشیدم، برده داری را برانداختم، به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه‌ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچ كس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. خدای بزرگ از من خرسند شد... ]«خدای بزرگ» می تواند اشاره به اهورامزدا باشد بدون این که نیازی به آوردن نام او بوده باشد[ فرمان دادم... تمام نیایش‌گاه‌هایی را كه بسته شده بود، بگشایند، همه‌ی خدایان این نیایش‌گاه‌ها را به جاهای خود بازگردانند. اهالی این محل‌ها را گرد آوردم و خانه‌های آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم ...».
كورش پس از ورود به شهر بابل - در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزی - فرمان آزادی هزاران یهودی را صادر كرد كه قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند، هزارن آوند زرین و سیمین آنان را كه پادشاه بابل از ایشان غنیمت گرفته بود، به آنان بازگردادند و اجازه داد كه در سرزمین خود نیایش‌گاهی بزرگ برای خود برپای دارند. رفتار كورش با یهودیان موجب كوچ بسیاری از آنان به ایران شد كه در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنان و ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری رخ نداد و آنان ایران را میهن دوم خود می‌دانسته‌اند.
در این باره در باب‌های گوناگون اسفار عزرا و اشعیا در كتاب تورات آمده است:
«خداوند روح كورش، پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالك خود فرمانی صادر كند و بنویسد: كورش، پادشاه فارس چنین می‌فرماید كه یهوه، خدای آسمان مرا امر فرموده است كه خانه‌ای برای او در اورشلیم كه در یهود است بنا نمایم. پس كیست از شما از تمامی قوم او كه خدایش با وی باشد و به اورشلیم كه در یهود است برود و خانه یهوه را كه خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید؟... پس همگی برخاسته و روان شدند تا خانه خداوند را كه در اورشلیم است بنا نمایند. و كورش پادشاه، ظروف خانه خداوند را كه نبوكد نصر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه خدایان خود گذاشته بود، بیرون آورد و به رییس یهودیان سپرد».
در اینجا مایلم به این نكته تأكید كنم كه با وجود اینكه منشور كورش بزرگ را «نخستین اعلامیه جهانی حقوق بشر» می‌دانند، اما نوآوری چنین فرمانی از كورش نبوده است، بلكه این فرمان فرآیند فرهنگ ایرانی بوده است; فرهنگی كه هرگز دستور به غارت و آدمكشی و ویرانی نداده است، و كورش این رفتار را از مردمان سرزمین خود، از نیاكان خود، از فرهنگ رایج كشورش، درآغوش مهرآمیز مادر و از پرورش او آموخته بوده و به كار بسته است.
سرافرازی نخستین بیانیه جهانی حقوق بشر نه تنها برای كورش، بلكه همچنین برای فرهنگ كشوری است كه سراسر پهنه پهناور آن از كهن ترین روزگاران، تابش‌گاه اندیشه نیك و كردار نیكی بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال، مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند. ]باشد که ما نیز _ چونان گذشته ها _ در کنار جهانیان باشیم[
منشور كورش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی كه از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد.
پزشکی در شاهنامه
12 شهریور 85 - 02:09


نگه کن بدین گنبد تیز گرد
که درمان ازویست و زویست درد

نام حكیم ابوالقاسم فردوسی و شاهنامه گرچه تداعی كننده‌ی سرگذشت شاهان، پهلوانان اساطیری و تاریخی است، در عین‌حال این شاهكار حماسی، ادبی فارسی دارای مضامین فلسفی، اخلاقی، اجتماعی و دیگر مباحث از جمله نكات پزشكی است، نكاتی كه برای خوانندگان گرامی به‌ویژه پزشكان و علاقه‌مندان شاهنامه خالی از لطف نیست. البته تذكر این نكته‌ی بدیهی ضروری‌ست كه اشارات پزشكی شاهنامه را با ویژگی‌های دانش پزشكی عصر فردوسی و باورهای اساطیری موجود در آن عصر باید ارزیابی كرد، نكته‌ی دیگر اینكه برای پرهیز از اطاله‌ی بیشتر كلام، حتی‌المقدور سعی شده است موضوع‌های بیست و یك گانه‌ی مقاله‌ به اختصار بیان شود. بعد از این مقدمه می‌پردازیم به اصل مطلب:

1ـ پیدایش هنر پزشكی در دوران پادشاهی جمشید
فردوسی در شرح پادشاهی جمشید به كاربرد عطرها و فرآورده‌های گیاهی به عنوان دارو و پیدایش صنعت طب چنین اشاره می كند:
دگر بوهای خوش آورد باز كه دارند مردم به بویش نیاز
چو بان و چو كافور وچون مشك ناب چو عود وچو عنبر چوروشن گلاب
پزشكی و درمان هر دردمند در تندرستی و راه گزند
كه «در تندرستی» با علم بهداشت و «راه گزند » با علم آسیب شناسی امروز قابل تطبیق است.

2ـ سیمرغ نماد پزشك و حكیم چاره ساز
واژه‌ی سیمرغ مركب از «سئنه = saena» نام موبد پزشك وجراح معروف و «مرو = morve» به معنی مرغ در اوستا می‌باشد. این مرغ افسانه‌ای در شاهنامه نماد پزشك و حكیمی‌ست كه مشكلات عدیده‌آی ازجمله معضلات پزشكی را برطرف وموجب آرامش می‌شود. به‌عنوان مثال زال نوزاد را كه از سوی پدرش سام طرد شده است، در كوه پرورش می‌دهد و سالها بعد وقتی همین زال از زایمان طبیعی همسرش رودابه درموقع به‌دنیا آوردن رستم ناامید و مضطرب است، سیمرغ با دادن مژده‌ی نوزاد سالم و نیرومند به او، ابرهای تیره‌ی غم را از خاطر او برطرف می‌كند:
چنین گفت سیمرغ كاین غم چراست به‌چشم هژبر اندرون غم چراست
ازین سرو سیمین‌بر ماهروی یكی شیر آید ترا نام جوی


3ـ عمل رستمی (سزارین Caesarean)
مهمترین و مشهورترین اشاره‌ی پزشكی شاهنامه، شرح تولد رستم از رودابه است كه به‌علت درشت‌بودن جثه‌ی نوزاد به‌دستور سیمرغ، موبد پزشكی او را با شكافتن پهلوی رودابه به‌دنیا می‌آورد.
فردوسی بیش از پنجاه بیت به تشریح جزییات تولد رستم اختصاص داده كه شرح آن خود مقاله‌ا‌ی جداگانه می‌طلبد و دراین‌جا فقط به سه بیت آن بسنده می‌شود، در بیت دوم به تابیدن سر بچه كه در اصطلاح پزشكی امروز مانور «ورسیون = version» نامیده می‌شود، به‌خوبی اشاره شده است:
بیاورد یكی خنجر آبگون یكی مرد بینا دل پرفسون
شكافید بی رنج پهلوی ماه بتابید مر بچه را سر ز را
چنان بی‌گزندش برون آورید كه كس در جهان این شگفتی ندید


4ـ سیمرغ در نقش جراح
درجنگ رستم و اسفندیار، با توجه به زخمی‌شدن شدید رستم و رخش، خود سیمرغ شخصاً به معاینه‌ی زخم‌ها پرداخته و با تخلیه خون زخم‌های عمیق و با بیرون كشیدن پیكان‌ها، زخم‌های رستم و رخش را پانسمان می‌كند:
نگه كرد مرغ اندرآن خستگی بدید اندرو راه پیوستگی
ازو چار پیكان به‌بیرون كشید به منقار ازآن خستگی خون كشید
بر آن خستگی‌ها بمالید پر هم اندر زمان گشت با زیب و فر
در همین نبرد است كه سیمرغ با پی‌بردن به نقطه‌ی ضعف و آسیب‌پذیر اسفندیار رویین‌تن و راهنمایی رستم، جنگ با پیروزی رستم پایان می‌پذیرد.


5ـ فن هوشبری و به هوش‌آوری
فردوسی بارها به استفاده از می و داوری خواب‌آور به‌منظور بیهوش كردن اشاره می‌كند. در تولد رستم سیمرغ به موبد پزشك دستور می‌دهد كه پیش از شكافتن پهلوی رودابه، ابتدا او را با می بیهوش كند:
نخستین به می ماه را مست كن ز دل بیم اندیشه را پست كن
در داستان بیژن و منیژه هم به دستور منیژه، بیژن را با خوراندن داروی بیهوشی، مدهوش كرده وبه قصر منیژه می برند:
بفرمود تا داروی هوشبر پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند چون خورد می گشت مست همان خوردن و سرش بنهاد پست
ودر قصر او را با گلاب، كافور، روغن و صندل به‌هوش می‌آورند:
بگسترد كافور بر جای خواب همی‌ریخت بر چوب صندل گلاب
بیاورد روغن مر او را بداد كه تا گشت بیدار و چشمش گشاد
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت نگاه سمنبر در آغوش یافت


6ـ نوشدارو و پادزهر
در اوستا «انوشا» ودرزبان پهلوی «انوش» به‌معنی بی‌مرگ آمده و در زبان فارسی هم «نوش» در مقابل زهر آمده و واژه‌ی نوشدارو مترادف با انوشا، انوش، پادزهر و تریاق می‌باشد. این نوشدارو تنها در خزانه‌ی پادشاهان یافت می‌شده و زخمی‌ها را از مرگ نجات می‌داده است . رستم نیز پس از دریدن پهلوی سهراب وقتی به هویت او پی برده، برای درمان زخم پسر از شاه كیكاووس تقاضای نوشدارو می‌كند:
ازآن نوشدارو كه در گنج تست كجا خستگان را كند تندرست
به نزدیك من با یكی جام می سزد گر فرستی هم اكنون به‌پی
فردوسی اشاره‌ای هم به پادزهر دارد و در وصف پزشك هندی كه به درمان اسكندر مأموریت یافته بود ،چنین می‌گوید:
ز دانایی او را فزون بود مهر همی زهر بشناخت از پادزهر


7ـ گیاهان دارویی
در پزشكی كهن داروها از گیاهان بدست می‌آمد و واژه‌ی دارو از کلمه «دار» به معنی درخت ساخته شده است (به وجه تسمیه ی پرنده‌ی داركوب توجه شود) وكلمات drug انگلیسی و drog فرانسه و داروی فارسی صورت تغییرشكل‌یافته واژه‌ی «داروگ» در زبان پهلوی‌ست. فردوسی درشرح پادشاهی انوشیروان به رفتن برزویه ی طبیب به هند جهت آوردن گیاهان طبی چنین اشاره می كند:
چو برزوی بنهاد سر سوی كوه برفتند با او پزشكان گروه
برفتند هر كس كه دانا بدند به كار پزشكی توانا بدند
گیاهان ز خشك و ز تر برگزید ز پژمرده و هرچه رخشنده بود
در تولد رستم نیز موبد پزشك، به دستور سیمرغ مرهمی از كوبیدن گیاهی مخصوص و آمیختن آن با شیر و مشك و خشك‌كردن آن در سایه ، ساخته و بر زخم عمل رودابه می‌گذارد:
گیاهی كه گویمت با شیر ومشك بكوب وبكن هر سه در سایه خشك
برآن مال از آن پس یكی پر من خجسته بود سایه‌ی فر من
نكته‌ی ظریف این دستور، توصیه به خشك كردن مرهم در سایه است تا خواص آن در اثر نور آفتاب و گرما از بین نرود،توصیه‌ای كه امروز هم در نگهداری داروها به قوت خود باقی‌ست، گیاه طبی پرسیاوشان نیز به روایت شاهنامه از خون سیاوش رسته است:
به ساعت گیاهی ازآن خون بر جز ایزد كه داند كه آن چون برست
در بخش های دیگر مقاله نیز از كاربرد گیاهان دارویی صحبت شده است.


8ـ قطره‌ی چشمی
در لشكركشی كیكاووس به مازندران و جنگ او با دیو سپید و كور شدن چشم سربازان ایرانی (احتمالاً به وسیله ی گاز اشك آور سیر) رستم دیو سپید را كشته و موبد پزشكان با چكاندن خون جگر دیو سپید در چشم سربازان، آنها را درمان می‌كنند (تداعی كننده وجود ویتامین A در جگر و تأثیر مثبت آن در بینایی):
چنین گفت فرزانه مردی پزشك كه چون خون او را به‌سان سرشت
چكانی سه قطره به چشم اندرون شود تیرگی پاك با خون برون

9ـ مهره‌ی التیام بخشی شاهان
شاهان ایران بربازوی خویش مهره‌ا‌ی داشتند كه هر زخمی را التیام می‌داد:
ز هوشنگ و تهمورث و جمشید یكی مهره بود خستگان را امید
با این مهره است كه كیخسرو زخم مهلك «گستهم» پهلوان نامی را درمان می‌كند (مهره ی كیخسرو).


10ـ عنایت به اهمیت بیمارستان جندی شاپور
پس از اعدام مانی پاک به جرم دعوی پیامبری در شهر جندی‌شاپور، پیكرش را ابتدا در دروازه این شهر و سپس در جلوی دیوار بیمارستان جندی شاپور كه نقطه ی بسیار شاخص و مهم شهر بوده،آویزان می كنند:
بیاویختش از در شارسان دگر پیش دیوار بیمارستان


11ـ تأثیر ژن و توراث در فرزند
حكیم طوس بارها به مقوله توراث تحت عنوان نژاد و گوهر اشاره كرده وبه نقش ژن در خلق وخوی و اصالت فرد توجه داد:
چنین گفت كز پاك مام و پدر یكی شاخ شایسته آید به بر
كرا گوهر تن بود با نژاد نگوید سخن با كسی جز به داد


12ـ نشانه شناسی بیماری Albinism (زال تنی)
در این بیماری ارثی چون رنگدانه سیاه ملانین در پوست ساخته نمی‌شود، تمام موهای بدن سفید و پوست هم سفید مایل به صورتی‌ست. چون پدر رستم نیز دچار این اختلال بوده است، اورا زال (زال زر) می‌نامند.فردوسی نشانه ی زالی را چنین بیان می كند:
ز مادر جدا شد بدان چند روز نگاری چو خورشید گیتی فروز
به چهره چنان بود برسان شید و لیكن همه موی بودش سپید


13ـ شرایط پزشك
یكی از شرایط پزشك موفق تندرستی خود اوست:
پزشكی كه باشد به تن دردمند زبیمار چون باز دارد گزند


14ـ مشاوره ی پزشكی
علاوه برسیمرغ كه در موارد حساس نقش پزشك مشاور دارد، خود پزشكان هم گاهی با هم به مشاوره می‌نشینند:
پزشكان فرزانه گرد آمدند همه یك به یك داستان‌ها زدند
ز هر گونه نیرنگ‌ها ساختند مرآن درد را چاره نشناختند
حتا گاهی از اقصی نقاط دنیا پزشكان با هم تبادل نظر می كنند:
پزشكان كه از هند و از روم و چین چه از شهر توران و ایران زمین


15ـ پزشك در نقش سفیر صلح
برای پیشگیری از حمله اسكندر به هند، «كید» شاه هند طبیبی دانا برای درمان اسكندر می‌فرستد، پزشك با درمان موفقیت آمیز اسكندر، از موقعیت ممتازی برخوردار می‌شود و مانع حمله اسكندر به قلمروی «كید» می شود:
ورا خلعت و نیكویی‌ها بساخت زدانا پزشكان سرش بر فراخت


16ـ تأكید به دادن شرح حال درست از سوی بیمار
هرآن‌كس كه پوشید درد از پزشك زمژگان فرو ریخت خونین سرشك


17ـ نقش ورزش در تندرستی
زنیرو بود مرد را راستی ز سستی كژی زاید و كاستی


18ـ پرهیز از پر خوری
نباشد فراوان خورش تندرست بزرگ آن كه او تندرستی بجست
مكن در خورش خویشتن چارسو چنان خور كه نوزت بود آرزو


19ـ تأثیر سوء شراب در گفتار وتصمیم گیری
كسی كو خورد داروی بیهشی نباید گزیدن جز از خامشی
به مستی بزرگان نبندند بند بویژه كسی كو بود ارجمند


20ـ پرهیز از بیش فعالی جنسی
چو افزون شود كاهش افزون بود ز سستی تن مرد بی خون بود


21ـ خشم مایه ی پشیمانی و افسردگی
چو خشم آوری هم پشیمان شوی به پوزش نگهبان درمان شوی

ستاره
18 اسفند 84 - 19:58
توی یكی از این هزار شب وقتی سرت رو بلند میكنی می بینی بین میلیونه ستاره یكی از اون ستاره های خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به به خودش جلب می كنه .
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می كنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا می كنی تا بالاخره به خواب می ری .اما یك شب كه سرت رو به آسمون بلند میكنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست. اون موقعی است كه تموم غمای دنیا هی میریزه تو دلت .
بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به آسمون بلند نمی كنی. تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای.. باز هم زندگی می كنی , نفس می كشی و
دنیای پیرامونت هنوز وجود داره.پس دلیلی نداره كه نخوای به اون میلیونها میلیون ستاره دیگه نگاه نكنی .
بعد از اون تصمیم هر شب می ری و یكی از اون ستا ره های خیلی قشنگ رو تماشا میكنی و باز هم یه شب می ری و میبینی اثری از اون ستاره نیست . اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمی شی و باز می ری سراغ یه ستاره زیبای دیگه . همشون می رن تا اینكه نوبت می رسه به آخرین ستاره ی كه توی آسمون وجود داره . اما آخرین ستاره هرگز از بین نمی ره...چون تو با نهایت وجود دوستش داری
man mitavanam
20 بهمن 84 - 21:19
  من ...

میتوانم قلبی داشته باشم مانند آینه پاک و صاف که نورانیت عشق الهی در آن تجلی کند.

میتوانم همه نوع بشر از هر رنگ و زبان و نژادی را دوست داشته باشم زیرا آنها مخلوق معشوق روحانی من هستم.

میتوانم غم ها را فراموش کنم و آماده حل مشکلات زندگیم باشم.

میتوانم آن قدر آنقدر قلبم را سرشار از عشق و محبت کنم که دیگر جایی برای کدورت و دلخوری نباشد.

میتوانم به خاطر همه آن چیزهایی که خداوند مهربانم به من عطا کرده سپاسگزار باشم.

میتوانم صادق ترین و مهربان ترین فرد روی زمین باشم.

میتوانم در مسیر رسیدن به کمال و ترقی تنها به هدف خود ناظر باشم و نه به دیگران.

میتوانم هرگاه نیاز به ممد الهی داشتم دستم را به سوی آن دلبر یکتا بلند کنم و از صمیم قلب او را صدا زنم.

میتوانم به آنچه خداوند برایم در نظر گرفته راضی باشم یعنی جهان آفریده شده.

میتوانم با محبت خالصانه قلب پدرم ، مادرم ، همسرم ، خواهرم ،برادرم و فرزندم و همه اطرافیانم را شاد و مسرور کنم.

میتوانم در تصمیم گیری هایم از استاد بزرگ یعنی تجربه کمک بگیرم.

میتوانم بدبینی را از خود دور کنم و به خوش بینی به زندگی رو بیاورم.

میتوانم خالص ترین و پاک ترین بشوم و بدون توجه به اوضاع کنونی عالم این گونه باقی بمانم.

میتوانم با دعا و مناجات خالصانه به سوی درگاه الهی حقیقت را بیابم.

من میتوانم اگر بخواهم.
__