- 1
- 2
از این به بعد فقط اونجام! 1 آبان 86 - 01:21 |
سلام راستش من از محیط وبلاگ اینجا خوشم نمیاد ! همچین راحت نیستم! این آدرس وبلاگ منه اگر دوست داشتید هر وقت سر بزنید قدمتون رو چشم! http://indelenaadeleman.persianblog.ir/ به امید دیدار! |
سفر به بهشت و با بهشتیان! 29 مهر 86 - 01:54 |
به نقل از بحث سفرنامۀ ماسوله و قلعه رودخان از کلوب سفر سلام این اولین باری بود که من به سفر میرفتم با این کلوپ و برای همینم این اولین سفر نامه من محسوب میشه! اما راستش فکر میکنم دوست دارم جدای از گزارش هایی که دوستان دیگه نوشتن درباره چگونگی سفر و زمان بندی ها و ... از چیزایی بگم که باعث شدن این سفر برام یه خاطره موندگار بشه! مثل ثبت نام شاگردای جدید برای مهد کودک(!!) که البته آخرای سفر فهمیدم که همشون میتونن همکارای خوبی برام باشن !! مثل پاییز هزار رنگ جنگلها و شیرونی خیس خورده از بارون خونه ها که منو برد به پاییزهای بابلسر و برای یک لحظه اشک رو به چشمام اورد! مثل دوستان بی ریا که خیلی وقت ها خیلی جاها دنبالشون میگشتم و توی این جمع تونستم پیداشون کنم! مثل ناهار ساده اما دلچسبی که با لاله و لیدا و اعظم شریک شدم!! مثل دل دردی که از خنده به خاطر حرفهای فاطمه ناشی شده بود ، توی هتل آپارتمان ، اون اتاق ته راهرو! مثل پیاده روی شبانه توی یه جادۀ بی انتها ، گم شده در مه و شنیدن زمزمه بچه ها! مثل خلوت من و الهام با خدا و کوه و جنگل و ستاره ها ، با صدای گرم و دلنشینشو منکه همش به این بیتش فکر میکردم (( وقتی چشمات هم میاد ، دو ستاره کم میاد ... ))! مثل جریان کیسه خوابها( اینو فقط بچه های اتاق ته راهروی طبقه سوم میدونن مثل جامه دار شدن کیف جادوییم( اینم باز بچه های اتاق ته راهرو میدونن!!) مثل نسیم صبح و آبشار و گلۀ گوسفندا و پارس سگهای گله! مثل صدای گرم دوستان که لذت بردن از آهنگها رو صد چندان می کرد ! مثل جنگلی که هر قدم توش بر میداشتی احساس میکردی داری به خدا نزدیک تر میشی! مثل مغرور شدن به اقتدار قلعه ای که سالها پیش اتفاقات زیادی اونجا رقم زده شده بوده! مثل سوالای بچه ها از کارم که با اینکه منو توی تعطیلی یاد محیط کار مینداخت اما خوشحالم می کرد ، چون میفهمیدم هنوز هستن کسانیکه نگران و به فکر بچه ها باشند! مثل جا عوض کردن های مکرر من تو اتوبوس!!!!!! مثل نمازی که جانمازش چمن بود و مضمونش شکر خدا ،به خاطر همۀ خوبیهای این سفر! مثل هلال ماه ای که اطرافش رو ابر ها گرفته بودند و از پشت شیشۀ پنجرۀ اتوبوس چشمک می زد ! مثل شعر علی مردان خان که منو برد به عالم کودکی! مثل چشمهای مواج بچه ها قبل رسیدن به چشم پزشکی!!!! مثل... مثل... مثل... و مثل غم غریب جدا شدن از خانوادۀ این سفر در پایان اون ! به من واقعا خوش گذشت! به خاطرش از همه ممنونم ، از امیر کشفی ، از داراب احمدی ، مجری گرانقدر(!) ، خواننده ها ، راننده ها ، کوچولوهای عزیز که ما رو در این سفر همراهی کردند(!!) و از همۀ بچه های مهد غولک سفر!!!
|
سفر ماسوله 29 مهر 86 - 01:01 |
من آمده ام ٬ وای وای ! من آمده ام!!! سلام! فوق العاده بود! محشر بود! جای همتون خالی ! خیلی به من خوش گذشت ! نمیدونم چطور میشه طبیعت اونجا رو توصیف کرد ٬ فکر می کنم یک تکه از بهشت لقب مناسبی باشه واسه توصیف چیزی که دیدم! بخشی از لذت سفر به همسفران خوب بستگی داره که شکر خدا اکیپ خیلی گرم و صمیمی و قابل احترام بودند . فقط یک انتقاد!! اونم اینکه من خیر سرم رفته بودم مرخصی تا از فکر و ذکر کار جدا باشم ٬ اما این دوستان تا تونستن منو یاد کار انداختن!!!! تازه! فکرشو بکنید با کلی خواهش و تمنا برای رفع خستگی راه سفر از اوستامون یه روز مرخصی گرفتم اما از خوش شانسی زنگ زدن و گفتن بازرس اومده خودتو برسون!!!! خیلی خوشحالو شکر گزارم که تونستم به این سفر برم و دوستان خیلی خوبی هم پیدا کنم ! امیدوارم در سفر های بعدی هم بتونم شرکت کنم! راستی سوغاتی یادم نرفته ها !!! تو آلبوم تصاویر کلی عکسای خوشگل سوغاتی آوردم! |
رفتم و بار سفر بستم!!! 25 مهر 86 - 23:25 |
سلام! آخیشششششششش!!!!! بعد مدتها کار و درگیر شدن تو روزمره گی زندگی بالاخره یه فرصت پیش اومد که برم سفر !! اومدن ماه رمضون و آغاز سال تحصیلی و بلافاصله برنامه های روز کودک و کلاس و امتحان و ... . اوووووووووووووووه!!!! حالا بهم اجازه دادن که یه نفسی تازه کنم!! من از بچگی عاشق سفر بودم ( بین خودمون بمونه تو آرزوهای کودکیم همیشه دوست داشتم در آینده یا زن یه سفیر بشم یا یه جهانگرد!!!! حالا که بزرگ(!!) شدم و عقلم رسیده فهمیدم که هیچکدوم از اینا فایده نداره ٬ باید خودم دست به کار شم!!! این سفر اولین سفر ماجرا جویانه منه!!! همراه یک گروه از دوستان ! امیدوارم که آخرین سفر ماجراجویانه هم نباشه! خوب دیگه ٬ خانم - آقا ما رفیتیم ! خوبی ٬ بدی دیدید حلال کنید ٬ نیام اون دنیا سر پل صراط واسم جفت پا بگیریدا؟!!! میدونید که طبق معمول سوغاتی میارم براتون ! به امید دیدار ! |
تراوشات ذهن یک بی جنبه! 21 مهر 86 - 00:18 |
تو این ماه رمضونی هم چه چیزایی یاد گرفتیم از این تلویزیون !!! یکیش اینکه شیطون دخترارو تو پارک جمشیدیه گول میزنه!!! یکی دیگه اینکه پارک گفتگو واسه پیر مردا و حاجی بازاریا خطرناکه حسن!!! دیگه اینکه پسرا و مادرا گلن و هیچ سر و کاری با شیطون ندارن فقط این دخترا و باباهان که گول می خورن!!! و نهایتا اینکه این پسرا عجب بی جنبه هستنا!!! پسره تا دیروز شپش تو جیبش بالا می پرید حالا چشش به 2 تا اسکناس افتاده ببین چه فیس و افاده ای ، چه ... !!! خوب آدم حرصش میگیره!! به هر حال نتیجه گیری که من به عنوان یک تلویزیون بین بی جنبه دارم اینه که آدم باید ازتمام زاویه ها این قضایا رو بررسی کنه خوب!!! |
آدم از خود راضی!!!! 8 مهر 86 - 00:03 |
سلام! امروز اولین جلسه با والدین امسال بود . با اینکه از خستگی کار امروز دارم میمیرم اما از خودم راضیم ٬ اتفاقی که مدتها نیفتاده بود ! فکر نمیکردم اینقدر استقبال بشه ! با اینکه تعداد بچه های امسال خیلی کمتر از سالهای گذشته هست ٬ و این بعد از اون همه پیش بینیها و یه جورایی ولخرجی های من خیلی ناراحت کننده بود ٬ اما از اینکه دیدم امروز بیشتر اولیای بچه ها به جلسه اومدند ( مخصوصا اوناییکه سالهای پیش به ندرت میومدند) خیلی خوشحال شدم ! از اینکه با ابتکار خبرنامه های فصلی تونستم سطح درک و آگاهی اونا رو تا حدودی بالا ببرم ٬ از اینکه اونا رو به پرورش و نه فقط آموزش بچه هاشون علاقه مند کرده بودم خوشحال بودم .از اینکه چپ و راست از کارم تعریف و تشکر می کردند میتونم بگم که به خودم میبالیدم !! نمیدونم این چه حکمتیه ؟!! اینکه تو کاری که هیچ وقت تو رویاهام نبود مگر سالهای دور کودکی ٬ اینجوری هل داده بشم و اینقدر بتونم کار بلد و خبره عمل کنم ٬ اما هیچوقت نتونم تو اون زمینه هایی که آموزش دیدمو بارها و بارها نقششو کشیده بودم به جایی برسم!! تو قرآن نوشته بود به خدا اعتماد کنید ! توکلت علی ا... ( فقط خیلی فوضولم بفهمم حکمتش چیه؟!!) التماس دعا |
باز آمد بوی ماه مدرسه !! 1 مهر 86 - 00:11 |
سلام! امروز یکی از وروجکهام با مانتو و شلوار و مقنعه از جشن كلاس اولی ها اومده بود که منو ببینه!!!! خیلی ماه شده بود !!! احساس خانومی و بزرگی می کرد ٬ آخه دیگه داره میره مدرسه!!!!!! بهم گفت می خواد خوب درس بخونه تا وقتی بزرگ شد معلم مهد کودک بشه!!!! خوشحالم که سال تحصیلی داره شروع میشه ! من پاییز تهران رو هم خیلی دوست دارم ! بوی مدرسه ! بوی دفتر نو ! امشب مثل کلاس اولیا بدو بدو رفتم و شلوار نو خریدم !( البته خوب چون بچه بدی بودم و شلوارمو موقع رنگ کاری و تعمیرات رنگ کرده بودم و به علت مشغله زیاد تا ساعت ۸:۳۰ امشبم نرسیدم برم یكی دیگه بخرم!!! امیدوارم امسال سال خوب و پر بركتی باشه و منم بتونم قرض و قوله هامو صاف كنم و سر بلند بشم جلوی بعضیها كه كری خوندم التماس دعا ٬ بیش از حد!!! |
تصمیم كبری!! 30 شهریور 86 - 00:03 |
كبری ۲۶ سال و چند ماه دارد . همه به کبری می گفتند : آخر چرا نمیگذاری کسی دوستت داشته باشد یا کسی را دوست نمیداری ؟ چندین بار به کبری پیشنهاداتی بی شرمانه و با شرمانه شد اما کبری خود را درگیر آنها نمی کرد . اینقدر گفتند و گفتند تا آخر کبری تصمیماتی گرفت . کبری تصمیم گرفت اجازه بدهد کسی دوستش بدارد و او هم سعی کرد او را دوست بدارد . کبری چند بار این اشتباه را مرتکب شد و سعی کرد کسی را دوست داشته باشد . اما... بر اثر این تجارب کبری تصمیم های دیگری هم گرفت به این شرح: 1- یک دختر خوب هیچوقت عاشق یک پسر نمی شود . 2- یک دختر خوب هیچوقت به یک پسر نمیگوید دوستت دارم . چون پسر ها ، حتی اگر ( استغفرا.. ) خدا هم باشند جنبۀ این چیزها را ندارند . 3- یک دختر خوب هیچوقت برای یک پسر وقت تلف نمیکند . 4- یک دختر خوب هیچوقت برای یک پسر ارزش قایل نمی شود . 5- یک دختر خوب هیچوقت به یک پسر راست نمیگوید . ... کبری تا الان دختر بدی نبوده ، اما سعی می کند از این به بعد دختر خوبی باشد!!
|
اینم مثل پست قبلی! 25 شهریور 86 - 00:41 |
پس چرا باران نمی بارد ؟ |
تو سایت كلوب ٬ كلوب قدم زدن زیر بارون خوندم و خوشم اومد٬ نوشتم! 25 شهریور 86 - 00:40 |
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم برگرد! ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد |
- 1
- 2










)









