تبلیغات


__
خلوتگه تنهایی00000
14 اسفند 85 - 08:55

بی تو طوفان زده دشت جنونم،


صید افتاده به خونم،


تو چه سان می گذری،


قافل از اندوه درونم،


بی من از کوچه گذر کردی و رفتی،


بی من از شهر سفر کردی و رفتی،


قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم،


تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم، تو ندیدی....


نگهت هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی،


چون در خانه به بستم دگر از پای نشستم،


گوئیا زلزله آمد گوئیا خانه فرو ریخت سر من،


بی تو من در همه شهر غریبم،


بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی،


بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نگاهی،


تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم،


گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم


منو یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم بی تو من زنده نمانم........



 


هنوز یاد تو از یادم نمیره


چرا عشق از دل آدم نمیره


غنای خلقت آدم از عشق نمیره هرچی از یادم، از عشق


منو درد جدایی وای بر من از این عشق خدایی وای بر من


کمک کن باز بشکن دونه دونه بریز آی اشک نرم و عاشقونه


محبت کن در این آشفته حالی نمونه مکتبم از عشق خالی


نصیبم کن که عاشق پیشه باشم به این آشفتگی همیشه باشم


منو درد جدایی وای بر من از این عشق خدایی وای بر من


کمک کن باز بشکن دونه دونه بریز آی اشک نرم و عاشقونه


بزن باد بهاری تازه ترشم بزن از کار دنیا بی خبرشم


بزن تا سیم آخر آی جدایی هلاکم کن از این عشق خدایی


منو درد جدایی وای بر من از این عشق خدایی وای بر من


  • ارسال نظر (1)
خلوتگه تنهایی0000
1 اسفند 85 - 23:16

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند تبسم نگاه تو نشان عشقی آشناست


 


آنگاه که… ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی به خاطر بیاور که … زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است


 


همیشه فکر کن توی یه دنیای شیشه ای داری زندگی میکنی پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی چون اول چیزی که می شکنه دنیای خودته


 


اگر خود را بسوی ماه پرتاب کنی ، حتی اگر اشتباه هم کرده باشی باز هم در میان ستارگان خواهی بود


 


همیشه با به دست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی؛ گاهی وقتا لازمه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی


 


همیشه با به دست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی؛ گاهی وقتا لازمه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی


 


حکایت جالبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند


 


حکایت جالبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند


 


 





 


تو نمیدونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام، باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام


 


یه شوخی بود و یه قصه تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم


 


چشمای گریون، دستای خسته، دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشمای سیات زنجیر دلت دستامو بسته


 


شاید یه حسود چشم مون زده بگو کی مارو تنهایی دیده ولی می دونم تو آسمونا قصه مارو یکی شنیده


 


تو باور نکن هرکی بهت گفت پیشت می مونم پیشت می مونم باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم


 


چشمای گریون، دستای خسته، دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات چشمای سیات زنجیر دلت دستامو بسته


 


تو نمیدونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام، باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

__