تبلیغات


__
هوای خانه...
20 آذر 86 - 01:06

 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود
گاهی
عقاب تیز پر  دشتهای استغنا!
اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی!
صدای زمزمهء عاشقانه
آزادی
فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خستهء منتیر
می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شودگاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسدفریاد
کلام حق
دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو
چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرامی کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی



میم مثل...
3 آذر 86 - 00:43

تقدیم به عزیزترین موجود هستی...مادر

میم مثل ماه
میم مثل مریم
میم مثل...
مادر
کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم
سادگی هاتو دوست دارم
خستگی هاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

کاشکی رو طاقچه دلت آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

لالایی لالایی لا لا لا

بخواب که می خوام تو چشمات ستاره هامو بشمرم

لالایی لا لا لا لا لا لا


پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم


دنیا اگه خوب اگه بد اگه بد
با تو برام دیدنیه
باغ گلهای اطلسی با تو برام چیدنیه اااااا...


لالایی لا لا لا


مادر


کاشکی می شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

لالایی هاتو دوست دارم
بغض صداتو دوست دارم


مادر


لالایی
لالایی

برج و کبوتر
25 مهر 86 - 13:44

زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید
ای پرنده من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز و فقط تو می دونی تو می دونستی
نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی
آخر قصه مونو تو می دونی تو می دونستی
من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی

The End!
20 تیر 86 - 02:30

                 

                                                            ... bye cloob       

    ***********      سادگی مرا ببخش    ************

سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام

به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو
هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سایه شدی
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نیازمند بخششم
چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام
گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

__