با من بمان ... 9 شهریور 87 - 07:12 |
من از رفتن نگفتم
حرف من چیزی شبیه داستان ِ ابدی علاقه است که بی انتهاست ولی بی ابتدا
من از ماندن ِهمیشه گفتم
چیزی مثل مثنوی یکنواخت ِ صدای دریاها
ثابت ، بی موج ، بی حادثه
من باید آرامش می دادم و ندادم
من باید عاشق می بودم و نبودم
همه این داستان ِ پر پیچ و خم ،
چیزی از علاقه من به ماندنت کم نکرده است !
با من بمان تا آنروزهای نمی دانم آینده ...
|
صدای باران ... 28 مرداد 87 - 22:45 |
صدایت تازه بود
قطره قطره ی صدایت برایم دلنشین بود
باران با صدایی به این زیبایی گوشم را تا به حال نوازش نكرده بود
اما افسوس
كه بسیار بی رحم بودی
باید به سهراب گفت :
باران را باید شست
باید اورا
عاشق كرد
تا همه بدانند كه عشق از باران است !!!
بیا تا صدای آب شدن
دل را بشنوی... |
گناه من چیست ...! 20 مرداد 87 - 21:01 |
گنـاه مـن چـه بـود ؟!!
این را هنوز نفهمیدم که بعد از اینهمه علاقـه ، طراوت یک کلـام را هـم از من دریـغ می کنی ...؟! |
خوشبختی ...! 3 مرداد 87 - 09:44 |
خوشبختی شاید
داشتن لقمه نونی باشد برای خوردن
داشتن همدمی برای محبت کردن
داشتن فرزندی برای دوست داشتن
داشتن پدر و مادری برای عشق ورزیدن
داشتن ذوقی برای شعر گفتن
خوشبختی شاید داشتن همه اینها با هم ،
یا شاید داشتن فقط یک دل خوش
البته نمیدونم اون کسی که هیچکدوم از اینها رو نداره به چه مرتبه بالایی رسیده که دل خوش داره !
یا من چقدر کوچک و پایین مرتبه شدم که برای خوش بودن دلم پیش خودم باید کلی بهونه بیارم ...!
|
...! 14 تیر 87 - 10:38 |
تا بوده همین بوده ...! |
مرگ ...! 8 تیر 87 - 09:59 |
کاش فقط کمی ارزان تر بود تا من اولین خریدارش باشم ...!
|
زندگی...! 25 خرداد 87 - 12:12 |
زندگی همینطوریه !
یه جائی یه دیروزی یه امروزی یه عشقی یه فردائی یه جائی باید آماده رفتن باشی باور کن ؛ زندگی همینطوریه ...
|
خاطرات یخ زده ...! 21 خرداد 87 - 10:25 |
یه نگاه ِ از اشک ِ علاقه ی بارانیت را التماس می کنم !
نه سلامهای خالی از عاطفه و محبتت را دوست دارم !
همان خاطره های دور ِِ یخ زده ، برای من کافیست ...
|
سپاس...! 14 خرداد 87 - 13:26 |
خداوندا ! تو را سپاسی شایسته تو بر آن نعمتهایی که شایسته اش نبودم و ارزانیم داشتی ...! |
فال ...! 6 خرداد 87 - 22:12 |
درست مثل فنجان قهوه که ته می کشد ! پنجره ... کم کم از تصویر تو تهی می شود ...! حالا ؛ من مانده ام و پنجره ای خالی و فنجان ِ قهوه ای ، که از حرفهای نگفته پشیمان است ...! " گروس عبدالملکیان " |








