- 1
- 2
اشك یتیم 16 تیر 87 - 16:09 |
چشم در تیرگی مهر خدا دوخته ایم شاید قطره ای از رحمت عشق ، بر دل خسته ی ما جاری كرد
شاید آن اشك یتیم شادی زیستن را بر دل خاك ، دوباره جاری كرد
غصه بی آب شدن آن چشم یتیم مگر از مهر خدا، می توان پنهان كرد
و در این دشت فقیراز شادی دل خاك، از بی آبی آن چشم ،هنوز غمگین است
عمـــــــــــــــــــــــاد |
جواب خدا 12 تیر 87 - 10:27 |
جواب خدا
نمی دونم نگاه كردن به آیینه منو خوشحال میكنه یا ناراحت؟ از طرفی به خودم كه نگاه می كنم و میبینم با سختی و تلاش به اینجا رسیدم، خوشحال میشم و از طرفی موهای سفیدمو كه میبینم....نمی دونم شاید بخاطر سختی های زندگی و غصه باشه، یا شاید ارثی ؟اما نه! ما تو خانواد مون اینجوری ندااشتیم ، حتما مال اینه كه دیگه افتادیم تو سرازیری و داریم پیر میشیم. ای ای ای، چه دورانی داشتیم ، كودكیمون به بازی توی كوچه ها گذشت. با هر چیزی كه دم دستمون بود سر خودمون رو گرم میكردیم، یادمه اكثر تابستونا مجبور بودیم بیخیال بازی بشیم و بریم یه جایی كار كنیم. اون زمان زندگی كردن خیلی سخت بود ، پدرم یه كارگر ساده كارخونه بود كه درآمد چندانی نداشت، ولی خداراشكر آدم فهمیده ای بود و به درس ما اهمیت زیادی میداد، ولی دستش تنگ بود. اون موقع سالهای خوبی نبود ، جنگ جهانی بود و توی كشور، اوضاع حسابی بهم ریخته بود. زمونه، زمونه ی قحطی و گرسنگی بود. نه آردی ، نه گندمی و نه نونی ، گرسنگی بیداد میكرد.بابام هم خیلی واسه چرخوندن زندگی ما تلاش میكرد ، یادم میاد توی محله ما یكنفر بود معروف به رجب طماع ، پدرم شنیده بود كه رجب ، یه مقدار آرد واسه فروش داره، یه روز دست منو گرفت و رفتیم در خونه رجب. رجب تا چشمش به بابام افتاد گفت: چیه، تو هم اومدی آرد بخری؟ بابام گفت : اگه داری 10 كیلو آرد بهم بده ، خیلی وقته كه نون نداریم. رجب نیشخندی زد و گفت: پول داری كه بخری، گرونه هااااااا؟؟؟ بابام گفت : كیلویی چنده مگه؟5 ریال كه بیشتر نیست!! رجب خنده ای كرد و گفت: 5 ریال؟ برو بالاتر! بابام گفت : 6 ریال؟ رجب گفت: برو بالاتر بابام گفت:7 ریال؟ رجب گفت: برو بالاتر......... و این بالا رفتن ، به 10 ریال رسید. بابام كه داشت سكته میكرد گفت: آخه مرد انصاف هم خوب چیزیه، 10 ریال واسه یك كیلو آرد؟؟چه خبره!! رجب گفت: هیچی خبری نیست ، فقط قحطی شده، اگه میخوای بخر وگرنه بفرما!! بابام دست منو گرفت و از خونه رجب زدیم بیرون، چند قدم كه رفتیم بابا م ایستاد. توی زندگیم فقط یكبار اشكهای بابامو دیدم كه بی صدا، واسه زندگی خانوادش سرازیر شد. برگشت و هر چی پول داشت داد تا آرد خرید. ما به سختی بزرگ شدیم ، ولی خدارو شكر قدرشو دونستیم و راه درست رو انتخاب كردیم،هیچ وقت زحمات پدرم و فداكاریهای مادرم رو فراموش نمی كنم، اگر من الان اینجا ایستادم بخاطر اونا و لطف خداست!! زنگ تلفن افكار مرد رو بهم ریخت. _الو آقای دكتر، ببخشید یه مورد اورژانسی دارید باید عمل بشه! دكتر خودشو سریع به اتاق عمل رسوند، مورد یه پیر مرد بود كه دیابت داشت و پای راستش سیاه شده بود. به توصیه دكتر عظیمی كه خودش هم اونجا ناظر بود، انگشتهای پا، می بایست قطع میشد. كار عمل شروع شد ، دكتر عظیمی وقتی وضعیت پای بیمار رو دید گفت: باید از بالاتر قطع بشه 10 دقیقه بعد، با بررسی كه انجام شد ، قرار شد بازم از بالاتر قطع بشه و پای پیرمرد از زانو قطع شد. روز بعد از عمل دكتر واسه ویزیت بیمار به اتاقش رفت، چهره پیرمرد رو كه دید شك كرد، پروندشو نگاه كرد . بدنش یخ زد و اشك از چشمانش سرازیر شد و ایمانش به خدا بیشتر!! رجب نجات پور معروف به : رجب طماع عمـــــــــــــــــــــــــــــــــــاد |
من خورشید هستم 9 تیر 87 - 08:28 |
من خورشید هستم
من خورشید هستم و سالهاست كه می تابم، تولدم یادم نیست، چون شمعی برای تولد خود نیافتم می تابم تا راه را برای گمراهان روشن كنم می تابم تا زندگی را به همه هدیه كنم، می تابم تا گرما ببخشم و سردی را از دلها دور كنم عدالت را در من ببینید، زمانی كه بر همه می تابم همیشه بر همه یكسان تابیده ام و تابیدن را دوست داشته ام درست است كه ذره ذره از وجود من كاسته خواهد شد ، ولی هنگامی كه میبینم كه با تابیدن من دیگران رشد می كنن و با كوچك شدن من ، آنها قد می كشند و به من نزدیكتر میشوند، شوق تابیدن در من بیشتر میشود و وجودم گرمتر!! ای كاش می توانستم تمام دلهای یخ زده را گرم كنم و آنها را با نور حقیقت خود بیدار كنم ولی افسوس!! همه را دوست دارم ولی.. ولی ای گل آفتابگردان، تو را ازهمه بیشتر دوست داشته ام ، من خودرا در تو میبینم ، هیچگاه رو از من برنتابیدی و همیشه با لبخند مرا نگاه كردی، از طلوع تا غروب با من هستی و هیچ زمانی خیانت نكردی و شب هنگام، مرا به چشمك ستاره ای نفروخته ای. و گلها چه می دانند كه در جایی دیگر گل آفتابگردانی با چشمهایی سرخ شده از بی خوابی شب ، انتظار طلوع مرا میكشد!همیشه غروب من طلوعی دیگر را نوید میدهد! و انسان!!!! خودخواهی و حسادت ، آزمندی و طمع در او تجلی پیدا كرده و چشمانش را با سیاهی دل خود، بر نور من بسته! همه چیز را برای خود میخواهد و همواره ظلم و ستم روا داشته آنقدر بی عدالتی و ظلم ، كه من خود را در پشت ماه پنهان می كنم، تا كسی اشكهای مرا نبیند. ایكاش اینبار كه طلوع میكنم، همه جا سبز باشد و سیاهی شب، بردل هیچ كس باقی نمانده باشد، و تو چه می دانی عاشقی یعنی چه!! و تو ای گل زیبای من ، دوستت دارم كه همواره به من لبخند میزنی! راستی اینرا به تو گفته بودم كه چقدر شبیه من هستی؟؟
عمـــــــــــــــــــــــــــــــــاد |
عطسه 5 تیر 87 - 08:03 |
عطسه
تو كه آدم خوبی هستی، خیرت به همه میرسه ،دست همه رو میگیری،مسلمون هم كه هستی،پس چرا فكر میكنی كه همه كارها خودبخود انجام میشه ؟ چرا میگی كه این طبیعته كه داره جلو میره ؟ بابا جان همه كارها رو حساب و كتابه، این دنیا صاحب داره، مدیر داره، یكمی مقید باش، آخه تو مسلمونی چرا اعتقادت و توكلت به خدا كم رنگ شده؟چرا نمازوروزه رو ترك كردی؟چرا دیگه خمس و زكات نمی دی؟ ولی مگه این حرفا تو گوش آقا سیامك میرفت؟نخیر!! مثل این بود كه داری با دیوار حرف میزنی. خدا رحمت كنه پدرش رو ، آدم خیلی خوب و زحمتكشی بود،یه مسلمون شریف و مردم دار،همیشه خیرش به همه میرسید، این كارخونه هم كه به سیامك خان ارث رسیده بود از قبل زحمات اون خدابیامرز بود. ولی سیامك از زمانی كه توی اون حادثه كوچیك ودر اثر دیر رسیدن آمبولانس ، پدرش رو از دست داده بود ، از همه چیز برگشته بود ، با خودش و خدای خودش قهر كرده بود. ولی هنوز خصلت مردانگی رو كه از پدرش به ارث برده بود با خودش داشت، شریف و مردم داربود، ولی به كارخدا زیاد اعتقادی نداشت، بگذریم!! یه روزی تو همین روزا بود كه خبرآوردن كه كارخونه در اثر عدم خرید یكی از مشتریهای عمده ، در آستانه ورشكستگی و نابودی قرار گرفته، با این خبر انگار دنیا رو سر سیامك خان خراب شده بود، تمام زندگیش داشت نابود میشد، تو این احوال بود كه یه تماس از خونه غصه هاشو كامل كرد كه : چه نشستی كه پسرت با یه ماشین تصادف كرده و بردنش بیمارستان!! چه جور رسیدن سیامك به بیمارستان بماند.در اتاق عمل خیلی شلوغ بود، و دادو بیدادهای حراست و پرستار بخش توی اشك و گریه و زاری فامیل و دوست و آشنا گم شده بود، كی محل میزاشت به حرف اونا، هركسی از ناراحتی یه گوشه ای غش افتاده بود. گوشهای سیامك هیچ حرف و صدایی رو نمیشنید ، فقط مرتب می پرسید: پسرم ، پسرم ، پسرم چی شده ؟كجاست؟زنده هست؟ گوشهای سیامك بالاخره با كشیده ی پرستار بخش باز شد و بهش گفت:پسرت حالش خوب نیست ، خونریزی داخلی كرده ، همه دكترا دارند تلاش خودشون رو می كنن ، حتی دكتر رضوی هم اومده، ولی بچه كوچیكه و عملش خیلی سخته، فقط باید دعا كرد ، دعا دعا دعا دعا...... اما سیامك كه اهل این حرفا نبود ، فقط تنها امیدش به دكتر رضوی بود، كه بهترین دكتر شهر بود. گریه ی زیادی، باعث شده بود كه نفسها كم بیاد و تبدیل به هق هق بشه، تو همین آرامش نسبی بود كه سروصدای یه زن حواس سیامك رو به خودش جلب كرد. آخه خانم جان از كجا بیارم این همه پول رو، پدر بیچارش كه یه كارگر ساده بیشتر نیست، اونم از صبح تا شب جون میكنه تا بتونه فقط شكم من و پنج تا دیگه رو سیر كنه، بخدا نداریم وگرنه چی واجب تر از پای دخترم!! سیامك با شنیدن این حرفها جلوتر رفت و از پرستار پرسید: چی شده خانم؟ مشكل این خانم چیه؟ پرستار گفت: پای دخترش شكسته و باید عملش كنن وبعد گچ گرفته بشه ، ولی واسه این كار باید دویست هزار تومن پرداخت كنه،اما میبینید كه ، نداره!! سیامك گفت: شما كاراشو انجام بدید ، من همه هزینه هاشو میدم. زن بیچاره كه این وسط هاج و واج مونده بود گفت: نه آقا ، درسته كه نداریم، ولی گدا نیستیم، نمی تونم قبول كنم و ..... سیامك كه اصرار های زن رو دید گفت: من این پول رو بصورت وام به شما میدم و شما هر ماه 5هزار تومن واریز كنید به حساب كمك به بیماران كلیوی. و پول رو داد به پرستار و رفت بسمت اتاق عمل همونطور كه داشت از اون زن دور میشد، شنید كه : خدا خیرت بده، خدااز بزرگی كمت نكنه ، خدا به زندگیت بركت بده، خدا زن و بچه هاتو واست نگه داره، نگه داره، نگه داره، نگه داره.......... چه حرفهای قشنگی ، چقدر تو اون لحظات آرامش می داد به دل پر التهاب سیامك، انگا راون حرفها آرومش كرده بود و یه نور امید كوچیكی ته دلش روشن كرده بود. 5ساعت استرس، 5ساعت نگرانی،5ساعت دلشوره و التهاب، بالاخره در اتاق عمل باز شد و همه به سمت دكتر هجوم بردن، تنها حرفی كه دكتر زد این بود: فقط اینو بگم كه من توی این عمل كاره ای نبودم، پسرت نیم ساعت مرده بود، هیچ علائم حیاتی نداشت، نمی دونم دعای خیر كی بود كه تونست برش گردونه، آقای محبی برو خدارو شكر كن ، فقط خواست خدا بود!! و صدای اون زن دوباره تو گوشش پیچید: خدا زن و بچه هاتو واست نگه داره ، نگه داره .................. یه چند سالی از اون ماجرا میگذره ، الان حاج آقا محبی علاوه بر اون شركت و غیره، یه چند تایی درمانگاه و مدرسه و مسجد رو هم ادره میكنه!! خدا خیرت بده!!!! بله دیگه ، شاكر كردن لازمه زندگیه، اگه خدا بخواد ، حتی یه زندگی ازدست رفته هم ، می تونه دوباره به آدم برگرده، این یه نعمت بزرگه كه هزینش فقط شكرگذاریه!! من خودم مدتها بود تو این فكر بودم كه چرا مردم ، بعد از هر عطسه میگن: خداراشكر یا الحمدلله؟؟ واسه چی اینو میگن ؟ مگه عطسه كردن چیز خاصی داره؟؟ پی قضیه رو گرفتم و درموردش تحقیق كردم و متوجه شدم كه: عطسه كردن باعث میشه كلی از میكروب ها و ویروس ها از بدن خارج بشه! ولی مهمتر از اون اینكه، انسان با هر بار عطسه كردن دچار یك سكته قلبی میشه!! بله چی فكر كردید!!! ما با هربار عطسه كردن به اندازه چند هزارم ثانیه دچار ایست قلبی میشیم وبعداز عطسه دوباره قلب ما شروع به زدن میكنه، یعنی درحقیقت دوباره زنده میشیم!! پس واسه همینه كه میگن، باید بعد از هر بار عطسه كردن خدارو شكر كرد ، شكر كرد بخاطر اینكه به ما دوباره زندگی میبخشه و ما می تونیم به حیات خودمون ادامه بدیم! باور ندارید؟؟؟ بفرمایید خودتون تحقیق كنید!! بهر حال خوبه كه همیشه انسان ، سپاس و قدردانی رو نه تنها از خدا ، بلكه از هر كس كه كار یا خدمتی براش انجام میده ، داشته باشه! عمـــــــــــــــــــــــــــــاد |
خوش بحال قاصدك 2 تیر 87 - 09:00 |
خوش بحال قاصدك
منفصل از كودكی گشتیم و پای در راهی عبس بنموده ایم خوش بحال قاصدك سالهاست، حسن خلق و مهربانی را خورده ایم خوش بحال قاصدك چشم خود را سفت و محكم بر حقیقت بسته ایم خوش بحال قاصدك از دیدن روی غمگین خود در آیینه ، خسته ایم خوش بحال قاصدك تا توانستیم پشت سر، از همه بد گفته ایم خوش بحال قاصدك از حسد ، بخل و تكبر ، از آدمی دور افتاده ایم خوش بحال قاصدك با همه اعضاء خود ، بر زمین چسبیده ایم خوش بحال قاصدك چشم براه غیر بودیم و دل ز یاران شسته ایم خوش بحال قاصدك قول رفتن داده ایم و عهد ها ، خود بشكسته ایم خوش بحال قاصدك او بال خود بگشود وما هنوز بر جای خود بنشسته ایم خوش بحال قاصدك بالهای خود بگشوده و لیك پرواز را، ز یاد برده ایم خوش بحال قاصدك آشیان را گم كرده ایم، شاید ، به بیراهه رفته ایم خوش بحال قاصدك قاصدك، مرا با خود ببر،ما هنوز به تو، دل بسته ایم خوش بحال قاصدك قاصدك رفت و ما هنوز اندر خم یك كوچه ایم خوش بحال قاصدك آه تازه فهمیدم كه ما، سالهاست، در رویا بوده ایم خوش بحال قاصدك عمـــــــــــــــــــــاد (این شعر یا معر نوشته بنده است و تمام مسئولیت آنرا خود بعهده میگیرم) |
چشم براه 28 خرداد 87 - 11:25 |
سیاهی شب و چشمهایی پر از شوق دیدار رخساری به مانند معبود كه شیدایی در آن هویدا آفتابگردان و گلبرگهای در انتظار خورشید و خیالی به بزرگی و پهنای هستی، كه : خورشید فقط برای من می تابد و زمزمه های عاشقانه ،در دل سیاهی شب: شب هنگام كه در جستجوی تو هستم و به ستاره ها نگاه می كنم ،وسوسه تمام وجودم را فرا می گیرد ولی من هرگز به تو خیانت نمی كنم و به امید دیدن درخشش نگاه تو تا سپیده صبر میكنم و سحرگاه ، چشمهایم را برای به گرمای مهر تو ، باز می كنم و شب........ عمــــــــــــــــــــــــــــاد |
رویاهای حقیقی 26 خرداد 87 - 08:19 |
رویاهای حقیقی
آخ كه چه روزگاری بود ، چه دوران خوشی بود، نه غمی، نه غصه ای ، نه مسئولیتی، نه كاری، نه خستگی، نه قرضی، نه وامی، نه صاحب خونه ای و نه هزارتا مشكل دیگه، خودت بودی و بازیهای كودكانت ، خودت بودی و هیاهو و شادی های بچگیت تو بودی و چندتا هم سن و سال كه دائما تو سركول هم میزدید و می خندیدیت، هیچ غم و غصه ای تو دلتون نبود، جز اینكه شب میشدو باید دست از بازی می كشیدیت و بخواب می رفتید، تازه اونجا هم شاد بودید و دائما خوابهای قشنگ و رنگارنگ می دیدید، تنها كابوست ، گم شدن عروسك و یا توپت بود! توی اون بازی های كودكانه ، به همه جا میرفتی و همه كار می كردی ، حتی می تونستی مثل پرنده تو آسمون پرواز كنی، بدون اینكه بال بزنی ویا مثل ماهی قرمز كوچلو، توی دریاها شنا كنی، بدون اینكه شنا بلد باشی! ولی گذشت و بزرگتر شدی و به هر زوری كه بود فرستادنت مدرسه، ولی باز هم رویا ها همراهت بودن .............................. آقا پسر ببخشید، شما دوست داری در آینده چیكاره بشی؟ و این رویا هات بود كه جواب داد: دوست دارم خلبان بشم ، نه دوست دارم مهندس بشم دختر خانم ببخشید، شما دوست داری در آینده چیكاره بشی؟ و باز رویاهای كودكانه جواب داد: دوست دارم پرستار بشم و مریضهارو خوب كنم یا دكتر بشم، آره دكتر بشم بهتره! بازم بزرگتر شدیم و رفتیم بالاتر و هنوز هم رویا ها با ما بودن ، البته فقط كمی رنگشون عوض شده بودن و یخورده سردتر شده بودن، چون واقعیت داشت كم كم وارد زندگیمون میشد! ............................. پدر: فكر كردی زن گرفتن الكیه ، تا خدمت نری و كاری پیدا نكنی ازدواج معنی نداره، من كه ندارم خرج یه نونخوره اضافه رو بدم، پول دانشگاه تورو هم كه ندارم بدم ،پس بهتره بری خدمت بعدش هم بری دنبال كار!! ............................ مادر: دخترم تو فقط به فكر درست باش ، پدرت همه مخارجتو میده اگه هم از اینجا خوشت نیومد می تونیم بفرستیمت خارج واسه ادامه تحصیل، نگران هیچ چیز نباش ........................... آقا مهندس ببخشید ، این بارسیمان كه اومده ،كجا باید خالی بشه؟از اون شركت هم زنگ زدن گفتن ساعت 2 جلسه دارید.....اصغر، اصـغر، اصغــــــر، مگه با تو نیستم پسر! چرا ماتت برده؟ اون آچار هشت رو بده من، باز كه رفتی تو رویا !!! .......................... دوشیزه خانم مهسا ، آیا بنده وكیلم شما را .......با مهریه 1358 سكه تمام بهر آزادی، یك سفر مكه ، یه ویلا در شمال ، یك ماشین و ... به عقد دائم......مهسا، مهــسا، مهســـــــــا، باز كه رفتی تو رویا!!، زود چای رو بریز بیار ، اگه اینا برن دیگه من نمی دونم چه خاكی تو سرم بریزم ، پسره تو كفاشی كار میكنه از این بهتر گیر نمی یاد هاااااا ......................... عزیزم این پالتو رو از فرانسه واست آوردم، ببخشید كه سفرم یخورده طول كشید ، دفعه بعد قول میدم با هم بریم.......خانم، خانــم،خانــــــــم، با شماهستم، پول این روسری میشه 1500 تومن، بدم بهتون؟؟ نه آقا گرونه، ممنون. .............................. بازم رویا بود كه تو زندگیمون سرك می كشید و ول كنه قضیه هم نبود، هر چی بودن شیرین و خوش بودن، ولی حیف كه واقعیات خیلی قویتر از اونها بودن و همیشه مثل پتك تو سرمون میزدن. آهای همه گوش كنن!!!! توجه توجه!! دنیای اینترنت افتتاح شد، یك دنیای مجازی ، یك دنیای شیرین رویایی، هر چیزی كه فكرشو كنید توش گیر میاد! یه خبر مهم ....... یه سایت توپ توپ!! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید! می تونید توی این سایت به همه رویاهاتون برسید، به هر رنگی كه دوست دارید در بیاید و هر لباسی كه دوست دارید بپوشید اهل هر جایی كه دوست دارید بشید و هرشغلی كه دوست دارید داشته باشید وهر جایی كه دوست دارید كار كنید اینجا هر مدركی كه دوست داری میتونی داشته باشی ، بدونه اینكه درسی خونده باشی! اینجا هزاران نقاب وجود داره ، میتونید هر كدوم رو كه دوست دارید بردارید و به صورتتون بزنید تنها هستی و كسی بهت اهمیت نمیده؟؟ می تونی اینجا یه عكس توپ، از هر بازیگر یا خواننده ای كه دوست داری بزنی و هزارتا دوست پیدا كنی!! چی؟حرف زدن بلئ نیستی؟؟ می تونی از هر كسی كه دوست داری حرفاشو و یا نوشته هاشو كپی كنی و میبینی كه هزارتا طرفدار پیدا می كنی! خشنی ؟ بد اخلاقی؟ اینجا می تونی آخر مهر و محبت باشی واسطوره رفاقت بشی كی می تونه فكرشو بكنه؟!! می تونی به همه پیغام بدی كه: لطفا محبت رو گدایی نكنید!! در حالی كه خودت تشنه محبتی! سنی ازت گذشته؟ موهات سفید شده؟ مهم نیست! اینجا می تونی 100 سال جوون بشی و برگردی به دوران كودكی! پولدار باشید، هر چقدر كه دوست دارید، كنار ماشین آخرین مدل عكس بندازی و كلاس بزارید اینجا دروغ گفتن كنتور نداره، راحت باشید! چی گفتی؟ از آمپول میترسی؟؟ می تونی اینجا یه دكتر مغرور بشی كه به هیچ وجه، وقت نداره! نمی دونی دو دوتا چندتا میشه؟؟ اینم مهم نیست ، میتونی مهندس باشی و برج رو برج بسازی! دنیا دنیای رویا های شماست!! اینجا می تونی بلند بلند بخندی ، بدون اینكه كسی صداتو بشنوه! می تونی ها ی های گریه كنی ، بدون اینكه كسی اشكاتو ببینه! می تونی هر كس رو كه دوست داری ، دوست داشته باشی ، بدون اینكه بشناسیش و یا حتی احساسی نسبت بهش داشته باشی! می تونی انتقام شكستهای عشقیت رو اینجا بگیری، ولی آهسته و آروم كه دل كسی رو نشكنی! اینجا می تونه سرزمین آرزوهای از دست رفته باشه، اینجا آزاد آزادی، تورو خدا راحت باش!!! حتی حتی حتی حتی حتی از پسر بودن خودت خیری ندیدی؟ میتونی واسه خودت خانمی بشی!! از دختر بودن خسته شدی؟ می تونی واسه خودت مردی بشی!!! خلاصه..... زشتی؟؟ زیبا شو فقیری؟؟پولدارشو بیسوادی؟؟دكترو مهندس شو بی ادبی؟؟ادیب شو روستایی هستی؟؟پایتخت نشین شو ماشین نداری؟؟ بنز سوارشو و............... بیا كه اینجا شهر شهر فرنگه و آدمهاش از همه رنگه كی به كیه ، اینجا همش تاریكیه (عمـــــــــــــــــــــــــــــاد) |
دامهای شیطان(قسمت چهارم) 21 خرداد 87 - 09:36 |
دامهای شیــــــــــــــطان (قسمت چهارم) ببخشید كه یكمی قسمت چهارمشو دیر نوشتم.
روزی حضرت محمد( ص) شیطان را در مسجدالحرام دید، پیش او رفت و به او گفت: ای ملعون چرا ناراحتی؟ شیطان گفت: از دست تو و امت تو ناراحتم حضرت فرمود:چرا از من ناراحتی؟ شیطان گفت: چون من اینهمه تلاش می كنم كه مردم را گمراه كنم ولی تو در قیامت از آنها شفاعت می كنی و تمام زحمات مرا به هدر می دهی، به همین خاطر با تو دشمنم حضرت فرمود : از امتم چرا ناراحتی؟ شیطان گفت: امت تو خصوصیاتی دارند كه امتهای دیگر ندارند. اول اینكه وقتی به هم میرسند سلام میكنن كه (سلام) اسم خداست و من از این اسم می ترسم. دوم اینكهوقتی همدیگر را میبینند به یكدیگر (دست ) می دهند و تا دستهایشان از هم در نیامده گناهانشان بخشیده می شود. سوم اینكه وقتی میخواهند غذا بخورند( بسم ا...)می گویند و من دیگر نمی توانم غذا بخورم و گرسنه می مانم. چهارم اینكه بعد از غذا خوردن (الحمدا...)می گویند. پنجم اینكه وقتی اسم تو می آید بلند بلند (صلوات ) می فرستند و آنقدر ثواب آن زیاد است كه من فرار میكنم. ششم اینكه وقتی میخواهند كاری بكنند(ان شاءا...) می گویند و من دیگر نمی توانم در آن كار دخالت كنم و آنها را برهم زنم. هفتم اینكه صدقه می دهند ،هم گناهانشان آمرزیده می شود و هم هفتاد نوع بلا از خود دور می كنند و به همین دلیل حضرت نبی اكرم (ص)فرمودند: وقتی ا نسان دستش را در جیبش می كند تا صدقه بدهد ، هفتاد شیطان دست اورا می گیرند تا او را منصرف نمایند. هشتم آنكه آنان قرآن می خوانند و در خانه ای كه (قرآن)خوانده می شود دیگر جایی برای من نمی ماند چون در آن خانه ملائكه رفت و آمد می كنند. نهم اینكه مرا زیاد لعنت می كنند و با هر بار(لعنت) یك زخم بر بدنم می افتد و تا زمانی كه آن شخص را به گمراهی نكشم ،آنها خوب نمی شوند. ( یخورده دیگه صبر كنید تموم میشه،فقط یه قسمت دیگه مونده.) برداشت نویسنده: اونقدر واضح و روشنه كه من چیزی نمی تونم بگم ، فقط اینو بگم كه،خدا همیشه منتظر یهبهانست....... (عمــــــــــــاد) |
رنگ دوستی 19 خرداد 87 - 14:12 |
رنگ دوستی
اشك توی چشمهای زهرا كوچلو جمع شده بود، انگار داشت پوست سرش كنده میشد، بیچاره مونده بود كه چیكار كنه! دیگه نتونست خودشو نگه داره و زد زیر گریه... اینجاست كه بزرگترها نقش یه میانجی رو بازی میكنن و مثل یه فرشته نجات وارد صحنه میشن بالاخره دستهای عسل خانم، با زور مادرش از هم باز شد و موهای زهرا كوچلو از دستش رهاشد مادر عسل گفت: اگه بخواید سر عروسك با هم دعوا كنید ، واستون..........نمی یارم كه بخورید(بعلت اینكه تبلیغ نشه ، از ذكر نام این محصول خوراكی، معذوریم) و چه زود دعوای اون دوتا به دوستی و محبت تبدیل شد. بهمین سرعت و بهمین سادگی! چقدر دنیای بچه ها بی آلایش و سادست، چقدر زود كینه ها و كدورتهارو فراموش میكنن و چه صادقانه با هم دوست میشن وهمیشه، از پس هر دعوا و كدورتی ، آشتی و مهر و محبت هست. كاش میشد این صداقت ،صفا، صمیمیت و سادگی بچگی رو در روابطمون یا بهتر بگم ، در دوستی هامون حفظ كنیم كاش می تونستیم كه نزاریم، رنگ دوستی ها عوض بشه و از سفیدی و سبزی به سرخی و سیاهی سوق پیدا كنه كاش میشد پشت هر حرفمون ، صداقت كودكانه باشه و هیچ حیله و نیرنگی توش نباشه كاش میشد فقط بخاطر دوستی، دوستی كنیم ، نه بخاطر استفاده و سود جویی! امروزه اعتماد به بی اعتمادی تبدیل شده و همه به هم با شك و تردید نگاه میكنن و همیشه منتظریم طرف مقابلمون از ما چیزی بخواد و دائما در فكر این هستیم كه چطور جواب نه! به دوستانمون بدیم شاید پیش از این ، فقط مسائل مادی در دوستی ها جایی نداشت، ولی امروزه مسائل عاطفی هم اهمیت و جایگاه خودش رو از دست داده ،دیگه مهر و محبت هم خرید و فروش میشه، تا زمانی كه دوستی برای دوستش سود و فایده ای نداشته باشه ، از مهرو محبت و عشق و علاقه و حتی احترام خبری نیست! امروزه به دوستی بیشتر اهمیت داده میشه، كه بتونه برخی از مشكلات مادی ، كاری، تحصیلی و كلا گرفتاریهای روزمره رو برای ما حل كنه. دیگه هیچ سلامی برای ما بی منظور نیست، همیشه فكر میكنیم كه از پس هر سلامی ، دستی برای یاری خواستن بسوی ما دراز شده!! دیگه دوستی با خدا هم رنگ معامله بخودش گرفته، دائما در حال حساب و كتابیم كه : خدایا اگه فلان ثواب رو انجام دادم ،باید فلان مشكل رو واسم حل كنی!! ای دل غافل!!! ببینید چقدر از انسان و انسانیت دور شدیم، زدیم به بیراهه ، حالا كی برمیگردیم تو راه ، خدا میدونه. (عماد) |
همه چیز مثل هم نیست 10 خرداد 87 - 10:32 |
همه چیز مثل هم نیست چقدر خوبه وقتی آدم واسه روز تعطیلش برنامه ریزی داشته باشه ، یه برنامه خوب و مفرح و دسته جمعی!! یك روز گرم تابستون به اتفاق خانواده دایی رضا، راه افتادیم بسمت رودخونه، به هوای گذروندن یك روز تعطیل خوب. چون قرار بود كه نهار رو كنار رودخونه بخوریم ، قبل از حركت همه چیز رو چك كردم كه مبادا چیزی رو فراموش كنیم ، آخه قرار بود نهار كباب مرغ بزنیم! از دور رودخونه مثل یه راه پر پیچ و خم بود، كه فرش شده بود از ستاره های درخشان و تا انتها ادامه داشت. پیدا كردن یه جای خوب و عالی در تخصص دایی رضا بود ، كه میگفت تمام اونجارو مثل كف دستش میشناسه! بعد از بررسی های كارشناسانه دایی و گذشتن از یه مسیر صعب العبور و چند بار پیاده شدن و هول دادن ماشین، كه تو شنهای كنار رودخونه گیر كرده بود، بالاخره به مكان نچندان خوب دایی رضا رسیدیم ، زیر انداز قرمز پهن شد و چادر نارنجی برپا. نگاهم كه به رودخونه افتاد انگار داشت باهام حرف میزد و میگفت : بدو بیا بپر تو آب شنا كن ، تو این هوای گرم میچسبه!! سفارشات ایمنی دایی رضا واسه ی شنا كردن توی رودخونه ،همراه بود با یه پس گردنی كه : دایی جان! تا جایی دور بشید كه پاهاتون به كف رودخونه میرسه، هیچ وقت از تیوپ همراهتون جدا نشید، برخلاف جهت جریا ن آب شنا نكنید و به آهستگی به سمت كناره شنا كنید و.... تو همین اوضاع و احوال بود كه یك گروه خانواده، كنار چادر ما فرود اومدن، بنظر میرسید بعضی هاشون مال اینطرفا نبودن، هنوز كامل ننشسته بودن كه، دو سه تا از پسراشون پریدن توی آب. یكی از همراهاشون كه بنظر میرسید مرد با تجربه ای باشه داد زد: كامران ، سیاوش ، فرید حواستون باشه زیاداز ساحل دور نشید، جلوتر رودخونه عمیق میشه ها !! كامران گفت: نترس عمو حسین، ما خودمون سالهاست استخر میریم ، شنا بلدیم. ولی آب استخر كجا و جریان رودخونه كجا!!!! چند دقیقه ای نگذشته بود كه وسوسه ی شیطان كار دست آقا كامران داد و پاشو گذاشت جایی كه نباید میگذاشت و وارد جریان تند رودخونه شد، البته این عمل همراه با مسخره كردن دیگران و متهم كردن اونا به ترسو بودن بود. جریا ن رودخونه هم بدون اینكه از كامران خان كسب اجازه كنه، اونو سوار بر خودش كرد و برد!! مرگ جلو چشمان كامران ظاهر شد و تمام زندگیش اومد جلوی چشمش، بعد از چند بار آب خوردن داد زد: كمك، كمك، آب داره منو میبره!! و شروع كرد به شنا كردن بر خلاف جهت رودخونه! سیاوش و فرید از ترس شوكه شده بودن وفقط كامران رو كه داشت از اونها دورتر و دورتر میشد نگاه میكردن كامران داد زد: سیاوش داداش كمكم كن.... سیاوش هم غیرتی شد و بطرف كامران شنا كرد من كمی خیالم راحت شد چون با خودم گفتم :حتما سیاوش شناگر خوبیه و كامران رو نجات میده ولی ای دل غافل!! هنر شنای استخر، بكار سیاوش نیومد و سیاوش رو هم آب برد! حالا مشكل دوتا شده بود از اونطرف كنار ساحل غوغایی برپا شده بودو هر كس هرچی توان داشت تو گلوش انداخته بود و جیغ میزد، خانواده ما هم جوگیر شده بودن و تو رسم همسایه گری با اونا میدویدن و جیغ میزدن، مونده بودم بخندم یا بترسم. من فكر كنم خانواده كامران و سیاوش خان همینطور كه داشتن میدویدن، تو فكر گرفتن مسجد و خرید خرماو دعوت فامیل بودن ولی خداراشكر، چراكه ازخواست خدا، یه قایق ماهی گیری كه همون نزدیكی ها بود ، متوجه ماجرا شد و سریع خودشو به كامران و سیاوش رسوند و اونارو نجات داد تا حالا نجات كسی رو از مرگ، به چشمم ندیده بودم ، خیلی لذتبخش بود. همه قلبشون تو دستشون، دویدن به سمت قایق كه ببینن اونا زندن یا مرده؟!! كه یهو قایقران داد زد: فقط پدر یا مادرش با دوتا شورت بیاد جلو!!!!!!!! بله ، جریان تند آب كار خودشو كرده بود ! و صدای عمو حسین تو فضا پیچیده بود كه: عجب غلطی كردم آوردمتون اینجا ، من كه گفتم شنای رودخونه با استخر فرق میكنه..... همه از اینكه اون دوتا جوون نجات پیدا كرده بودن خوشحال بودیم و با اشتها برگشتیم كه كبابهارو درست كنیم ولی با تعجب دیدیم كه خبری از مرغها نیست، هر چی گشتیم كمتر پیدا كردیم! فقط دیدم كه دورتر از چادر، چندتا سگ دارن دمشون رو تكون میدن و با زبونشون دور دهنشون رو پاك میكنن! عجب روزی بود!! ( عمـــــــــــــاد) |
- 1
- 2








