تبلیغات


__
you
13 مهر 86 - 21:23
 

تو که مهربونیات و هدیه دادی به دلم

 

وقتی دیـدمـت نـشـد که،پا بـذارم رو دلـم

 

تو که وقتی دیدمت،بهار به چـشـمـم نیومد

 

غصّه هام بارش و بست دیگه سراغم نیومد

 

چـی تو اون چـشات که دلم از نگـات مـی لرزه

 

ولـی بـی تـو نـمـیـتـونـه و به مـفـتـم نـمی ارزه

 

مـیـخـوام ایـن زنـدگـیمو فدای اون صـدات کـنم

 

تا ابد یـه جـا بــشـیـنـم،مـثــل گــل نـگـات کـنـم

 

مـی خـوام ایـن زندگیمو هـدیه بدم به خوبیات

 

الـهـی دورت به گردم،من فـدای اون چـشات

 

تـو قـشنگترین حکایت،واسه قـصه گـفـتنی

 

تـو قـشـنگـترین روایت،واسه شـنـُـفـتـَـنی

 

آره تـو دخـتـر شـاه پـریـونـی واسه مـن

 

تـویـی شادی،مریمی،نرگسی و نسترن

 

زنده میشم،

 

            اگه باشی

 

                      تویی دنیا،

 

                               من می میرم،

 

تـــــــــــــــو نـــــــــبـــــــــاشــــــــــــــی

نمیدانستم
23 مرداد 86 - 09:55

.نمی دانستم ... به خدا نمی دانستم ... که
چقدر دلتنگت می شوم ... که چقدر دوستت دارم ... که
چه زود تو همه آنچه شدی که دارم ... که چه آسان
برایت می گریم ...
فهمیده بودم ... که تو ... دیگر پاره
ی از وجودم شده ی ... اما باور نداشتم ...
که من ... که برای هیچ کس و هیچ
چیز ... دلتنگ نمی شوم ... بری تو
... چنان بی تاب شوم ... که همه آنچه هست و
نیست را ... به یکباره ... فراموش کنم و ...
بگریم ... زودتر از ینها ... می
خواستم بگویم ... می خواستم فریاد
بزنم ... اما ... حالا که نیستی ... همه
آنچه هستم ... فریاد می زنند ... ای
کاش ... امروز و فردا ... خورشید کمی
بیشتر ... عجله می کرد ... چه ...
وقتی که نیستی ... هر روز ... روز
مباداست ..

من غمگینم....
6 تیر 86 - 16:15

من غمگینم...

دلم میخواهد قالی اتاقم...

قالی سلیمان شود...

پرواز کنم...

بروم جایی که زمستان تازه شروع شده است.

__