you 13 مهر 86 - 21:23 |
تو که مهربونیات و هدیه دادی به دلم
وقتی دیـدمـت نـشـد که،پا بـذارم رو دلـم
تو که وقتی دیدمت،بهار به چـشـمـم نیومد
غصّه هام بارش و بست دیگه سراغم نیومد
چـی تو اون چـشات که دلم از نگـات مـی لرزه
ولـی بـی تـو نـمـیـتـونـه و به مـفـتـم نـمی ارزه
مـیـخـوام ایـن زنـدگـیمو فدای اون صـدات کـنم
تا ابد یـه جـا بــشـیـنـم،مـثــل گــل نـگـات کـنـم
مـی خـوام ایـن زندگیمو هـدیه بدم به خوبیات
الـهـی دورت به گردم،من فـدای اون چـشات
تـو قـشنگترین حکایت،واسه قـصه گـفـتنی
تـو قـشـنگـترین روایت،واسه شـنـُـفـتـَـنی
آره تـو دخـتـر شـاه پـریـونـی واسه مـن
تـویـی شادی،مریمی،نرگسی و نسترن
زنده میشم،
اگه باشی
تویی دنیا،
من می میرم،
تـــــــــــــــو نـــــــــبـــــــــاشــــــــــــــی |
نمیدانستم 23 مرداد 86 - 09:55 |
.نمی دانستم ... به خدا نمی دانستم ... که |
من غمگینم.... 6 تیر 86 - 16:15 |
من غمگینم... دلم میخواهد قالی اتاقم... قالی سلیمان شود... پرواز کنم... بروم جایی که زمستان تازه شروع شده است. |







