











به هر گوشه ی این شهر بزرگ که میرویم، پاره ای از خاطرات گذشته میان این همه دود و آهن پنجه به احساساتمان میکشد، انگار همه ی اجزای زنده و مرده ی این شهر با هم تبانی کرده اند تا خرخره ی زنده بودنمان را بفشارند... دیگر خیابانی نمانده که تکه ای از گذشته را به رخمان نکشد یا داغی را تازه نکند...
نمیدانم بیرحمی این شهر و آدمهایش تا کی ادامه خواهند داشت، ولی امیدوارم که من خاطره ی دردناکی در هیچ کجای این شهر برای کسی به یادگار نگذاشته باشم... دلم نمیخواهد کسی؛
راهش را دور کند تا از فلان خیابان نگذرد،
غذای دلخواه مرا سفارش ندهد،
فیلم مورد علاقه ی مرا نخرد،
رنگ مطلوب مرا نپوشد،
موسیقی مورد پسند مرا گوش نکند،
...
تا مبادا چیزی تعریف نشده و گداخته دلش را به هم بریزد یا حتی اشک در چشمانش جمع کند...
اگر کسی هست، بیاید تا بگویم چگونه با درد گذشته کنار آمده ام؛
لباسی به رنگ مطلوبش پوشیدم، در تمام مسیر موسیقی مورد پسندش را با صدای بلند گوش دادم، طول آن خیابان را دو بار بالا و پایین رفتم، تا به همان رستوران برسم و غذای دلخواهش را سفارش بدهم. دم در هم از دستفروش فیلم مورد علاقه اش را خریدم تا ببینم...
راحت نبود، ولی شد... به این فکر کن که این رنگ لباس برخلاف او به تو می آید. این موسیقی گوشخراش شاید باب میل کودکی باشد که در ماشین کناری به تو لبخند میزند. وقتی این خیابان را با آن دیگری قدم میزدی، آنقدرها هم طولانی نبود! غذا را وقتی در گلویت گیر میکند، شاید به زور و ضرب نوشابه و آبجو بتوانی قورت دهی. و در نهایت، شاید در آن فیلم پیامی برای تو و زندگیت نهفته باشد...
دیدی...؟! شد!! سخت بود، مثل مردن بود، ولی شد. نشد که آن آدمها فراموش بشوند، ولی شد که قابل تحمل شوند. شد که وقتی پا را از خانه بیرون میگذاری، هجوم آن همه خاطره ی تلخ و گزنده قوّت پاهایت را نگیرند.
حتی گاهی وقتها که گوشه هایی از خانه تو را یاد ناخواسته ها می اندازند، فرار نکن. فرار راه چاره نیست. ما مجبوریم، مجبور به تحمل ناخواستنیهایی که نمیخواستیم به حریم امن و زیبای زندگیمان راه یابند، ولی حالا که آمده اند، مو و ناخن نیستند که بگیریم و بکنیم و راحت شویم. مجبوریم حملشان کنیم تا پایان عمر... ولی اگر آنها را به عنوان گذشته ات بپذیری و با آنها آشتی کنی، و از همه مهمتر خودت را به خاطر اشتباهاتت ببخشی، دیگر مجبور نخواهی بود خیابانی را دور بزنی، غذایی را نخوری، عطری را نزنی، ...

دلم برای کودکیم تنگ شده...
اصولاً این روزها بیشتر از قبل دلم برای کودکیم تنگ میشود...
برای وقتی که فقط یک دختر بچه بودم،
و تمام زندگیم خلاصه میشد در مشق و بازی...
افق ِ آینده، روشن بود و زندگی ِ حال، پرهیاهو و پر از لذت...
زندگی، به معنای واقعی زندگی بود و سرشار از زنده بودن...
...
به گمانم امروز باید عروسکم را از زیر تخت بیرون آورم و غبارش را بگیرم، شاید دل او هم برایم تنگ شده باشد...
...
خدایا، بهای یک ساعت 7 ساله شدن چقدر است...؟
...
الهام، ک.ز.، بهمن 1389

امروز شادمانی ات را دیدم، مبارک باشد...!
برق چشمانت همه جا را سپید کرده بود،
آن قدر که حتی لبخند مرا هم نمیدیدی!
فتوحاتت را مثل تابوتی بر دوش میکشیدی،
و با تمام وجود خیره بودی به چشمهایم،
که تنهایی را ببینی،
پشیمانی و غصه را ببینی،
و دلتنگی را،
ولی...!
ولی عزیزکم،
بعد از تو، هر چه بود، آزادی بود و نفس،
و هر چه آمد، زندگی بود و شوق.
و ... سالهاست که دیگر حتی نفرینت هم نمیکنم...!
آنچه امروز دیدی،
تــنــهــایــی بود، ولی با اندکی طیب خاطر و شادمانی اضافه!
صورتحسابش را به کدام آدرس بفرستم؟!
قلبت یا جیبت؟!
...
نترس عزیزکم!
دعایت کردم که خداوند شادمانی امروزت را همیشگی کند...
ما بخیل نیستیم!
خدا آرامش ما را بیشتر کند!!
الهام، ک.ز. شب امتحان!!