در یکی از دبیرستان ها هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ”شجاعت یعنی چه؟”
محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ”شجاعت یعنی این”
و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند .
فكر میكنید اون دانش آموز چه كسی می تونست باشه؟دکتر علی شریعتی
ای خدا من باید از نظر علم از همه برتر باشم مبادا دشمنان مرا از این راه طعنه زنند.باید به آن سنگدلانی كه علم را بهانه می كنند و به دیگران فخر می فروشند ثابت كنم خاك پای من هم نخواهند شد.باید همه ی آن تیره دلان مغرور و متكبر را به زانو درآورم و آنگاه خودم خاضع ترین و افتاده ترین فرد روی زمین باشم و...من باید بیشتر كاركنم از هوا و هوس بپرهیزم.قوای خود را بیشتر متمركز كنم و از تو نیز ای خدای بزرگ می خواهم كه مرا بیشتر كمك كنی.
آنچه می خواهم آن چیزی است كه تو دستور داده ای و می دانم كه عزت و ذلت به دست توست و می دانی كه بی تو هیچم.
خدا ما رو برای هم نمی خواست فقط می خواست همو فهمیده باشیم
بدونیم نیمه ما مال ما نیست فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت ما با خبر بود...
خودش ما رو برای هم نمی خواست خودت دیدی دعامون بی اثر بود...
چه سخته مال هم باشیم و بی هم... می بینم میری و می بینی میرم
تو وقتی هستی اما دوری از من نه میشه زنده باشم نه بمیرم
نمی گم دلخور از تقدیرم اما... تو میدونی چقدر دلگیر این عشق
فقط چون دیر باید می رسیدیم داره رو دست ما می میره این عشق
ما به زودی بنیاد اخلاق را از دست می دهیم. ما از مذهب دست كشیده ایم. هیچ چیز مانند مذهب نمی تواند بر اخلاق چیره شود. به عنوان مثال یك فرد مذهبی نمی تواند خائن، ظالمیا هرزه باشد. و تمایل دارد در راه خدا قدم بردارد.
- محبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و در عین حال ساده ترین نیرویی است که بتوان تصور کرد.
-
وظیفه ما نیست که خطای دیگران را جستجو کنیم وبه قضاوت درباره دیگران
بنشینیم.ما باید تمام نیروی خویش را برای قضاوت در کار خودمان صرف کنیم و
تا وقتی که حتی یک خطا در خود می بینیم حق نداریم که در کار مردم دیگر
دخالت کنیم.
- من از گناه بدم می آید نه از گناهکار.
عدم
خشونت فقط وقتی خواهد بود كه ما كسانی را دوست بداریم كه از ما نفرت
دارند. می دانیم كه عمل كردن به این قانون بزرگ محبت چقدر دشوار است. اما
آیا انجام تمام كارهای بزرگ دشوار نیست؟
گفته میشد: « هر كه با ما نیست با ما دشمن است!»
اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند،
الا ای پسر حارث! در اجرای اوامر الهی بین خویش و بیگانه فرق مگذار! و پسر خود را بر سیاهان صحرای مصر رجحان مده! حق سنگین است و برداشتن آن دشوار. 
شما
ای حکومتها چه گمان می کنید؟ آن شمشیر که بر کمرتان 

هیچ
چیز چون بنیاد ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون ندارد، و كیفر او را نزدیك
نیارد، كه خدا شنواى دعاى ستمدیدگانست و در كمین ستمكاران . 
من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی...
دل من میل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی...
مـن کـه بیمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی...
میتوانی به همه عـمر ، دل من را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی ، نتوانی...
دل من سوی تــــــو آید ، بزنی یا بپذیری
بوســــه ات جان بفزایـد ، بدهی یـا بستانی...
جانی از بهر تـو دارم ، چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تــو دارد ، چه بخوانی چه نخوانی...
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند میكنند و سر هم داد میكشند؟
شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر كدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یكدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت میكنند.
چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلبهاشان بسیار كم است.
استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میكنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بینیاز میشوند و فقط به یكدیگر نگاه میكنند!
این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد...