شبی تاریک در دشت تنها سفیر گلوله در جاده تنها نفیر باد در دور دست نور
ستاره ها به خاموشی می گراید
شبی تاریک می دانم بیداری و در بستر جوانیت پنهان اشکهایت را پاک می کنی
چقدر عمق چشمانه شیرینت را دوست دارم چقدر دوست دارم و می خواهم
چشمانت را
شب تیره ما را از هم جدا می کند و میان ما دشتی تاریک و هلناک دامن گستراند
تو را باور می کنم و همین باور در بارانی از گلوله ها جانم را نجات بخشیده است
در این نبرد مرگبار خوش حال و آرام چون می دانم هر چه که مرا پیش آید تو با
عشق اسقبالم خواهی کرد
از مرگ نمی حراسم بارها بس بسیار با او روبه رو شدم و اکنون، و اکنون نیز
گویی برابرم می رکسد
و می رکسد تو در انتظارم هستی همسرم در بستر جوانیت بیدار
برای همین می دانم که هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد