عشق و ازدواج 23 اردیبهشت 87 - 14:18 |
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟" استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: "عشق یعنی همین!" شاگرد پرسید: "پس ازدواج چیست؟" استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: "ازدواج هم یعنی همین!!" |
جالب 5 بهمن 86 - 15:57 |
میگن جواب یک دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده. خوندنش سرگرمکننده است
پرسش: آیا جهنم اگزوترم (دفعکنندهء گرما) است یا اندوترم (جذبکنندهء گرما)؟
|
کلوب آینه جامعه ایرانی 4 بهمن 86 - 13:36 |
زیاد وقت ندارم که تمام بحث های کلوب رو بخونم. ولی بعضی از بحث های کلوپ رو می خونم، برای خودم متاسف میشم. خیلی از ماها دنبال آزادی، دموکراسی، جامعه مدنی و یک فضای باز سیاسی و ... هستیم. اعتقاد داریم این مملکت با وضع فعلی ما همخوانی نداره و ظرفیت پروش استعداد ها وباروری اونها نداره. خلاصه هزاران بار سر منبر می بریم از هزار تا چیز سلمبه قلمبه حرف می زنیم. از جنایت امریکا، خیانت شریعتی، افکار اسلامی و عالیه شریعتی ، حکومت آخوندی، وضعیت نابسامان فرهنگی اجتماع و اگزیستانسیالیسم و... البته منظور من مخالفت با انتقاد نیست. چگونه انتقاد کردن و با چه پشتوانه فکری انتقاد کردن مساله من است. کلوپ آینه عقاید ماست. در مطالعه بحث و کامنتهای مربوط میشه این واقعیت رو لمس کرد که اکثر پاسخ ها از روی شتاب و احساساته. بعضی از پاسخ ها در حالی داده می شود که آن فرد فقط بحث اصلی را مطالعه کرده و بقیه پاسخ ها رو نگاه نکرده. از لقمان حکیم پرسیدند ادب از که آموختی .... من امیدوارم بتونم یاد بگیرم در مورد افکار و عقاید دیگران تفکر کنم و درست به آنها بیاندیشم و اگر مخالف بودم مخالفتمو با متانت مطرح کنم و مخالفتم به نرمی پاسخ داده بشه و من هم روی آن پاسخ معقولانه و منصفانه فکر کنم. به نظر من کلوپ آینه ,عقاید ماست.
|
جامعه امروزی ایران 4 تیر 86 - 22:33 |
خیلی از ماها از وضعیت اجتماعی حاکم بر جامعه راضی نیستیم. وقتی در جمع های خصوصصیمان با دوستان و آشناهایمان صحبت می کنیم، از فساد پنهان در جامعه حرف می زنیم ، از ارزش گریزی رو به رشد جوانان، از ارزش شدن بیهوده ترین مسایل و حتی ارزش شدن ضد ارزش ها، تجمل گرایی روز افزون در زندگی ها و .... بر چهره هایمان ماسکی از صداقت و پاکدامنی داریم. هر کداممان در مسایل روز قیافه ای حق به جانب می گیریم، سعی میکنیم اطلاعات و تبحر تحلیل خود را به رخ هم بکشیم. همه یه پا فیلسوف، روانشناس، جامعه شناس و عالم دهر و... هستیم. هیچکدام از ماها که در سخنرانی های روزانه امان از ضعف بشری می گیم حاضر نیستیم به ضعف فردی و شخصیتی خودمان فکر کنیم. خوب اگر هم فکر می کردیم که دیگر ضعف باقی نمی ماند. امروز جامعه ما نه تنها به سوی زوال و نابودی اخلاقی پیش می رود بلکه ابزار لازم برای کشیدن ترمز این حرکت دیوانه وار وجود ندارد. ضعف در نظام آموزشی و بالا رفتن سطح سواد جامعه دو عامل متقابل و تاثیر گذار بر این روند است. امان از علم که در دست بی اخلاقان قرار بگیرد. شما چی فکر می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
ایران 24 فروردین 86 - 05:08 |
در افسانه ها آمده است که ((ققنس)) مرغی است خوشرنگ و خوش آواز که منقار او سیصد و شصت سوراخ دارد و بر کوه بلندی در مقابل باد نشیند و صداهای عجیب از منقار او بر آید. گفته اند که هزار سال عمر کند و چون سال هزارم به سر آید عمرش به آخر رسد، آنگاه هیزم فراوانی گرد آورد و بر بالای آن نشیمن گیرد و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند، بدانگونه که آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و اودر آتش خود بسوزد، و از خاکسترش تخمی حادث گردد و از آن ققنسی دیگر پدید آید. گفته اند که او را جفت نیست و موسیقی را از آواز او دریافته اند. بین افسانه ققنس و سرگذشت ایران تشابهی می توان دید. ایران نیز چون آن مرغ شگفت بی همتا بارها در آتش خود سوخته است و باز از خاکستر خویش زائیده شده. در این چند سال، من همواره من این احساس را داشته ام که ایران بار دیگر یکی از آن دورانهای (( زایندگی در مرگ)) را می گذارند و در میان درد می شکفد. در زندگی ملت نیز دورانهای سترون و دورانهای زاینده است، تفاوت و تسلسل این دورانها بوده است که تمدن را به پایه کنونی رسانیده. در روزگاری که گوئی ایران در ابری از فراموشی پیچیده شده است. اگر کاری از دست ما بر نیاید، لااقل خوب است که بکوشیم تا فکر او و غم او را در دل خود نگاه داریم و اعتقاد به زایندگی دوران را در سینه نپژمرانیم. ما از این حیث چون بیماران تریاک خورده ای هستیم که به هر افسونی است که باید بیدار نگاهشان داشت؛ زیرا اگر چشم بر هم نهند، بیم آن است که دیگر آن را نگشایند. از مقدمه کتاب ((ایران را از یاد نبریم و بدنبال سایه همای)) دکتر محمد علی اسلامی ندوشن |








