![]() |
|
|
خداست
و تو این بازار پوچ فراوانی کتاب،بازار رنگهای بی ارزش و بی مقدار و ویترین بی سوادی
نویسندگان و
مانکنهای ادیبانه ،توانستم کتاب با ارزش دوست خوبم رسول ادهمی را با عنوان پیر خواهر
بخوانم و
با ارزش تر این که رسول ادهمی یک نسخه از این کتاب را به من هدیه داد.ای کاش تمام
مخاطبان رسول
این کتاب را بخوانند و برای دیگر دوستانشان با افتخار از این کتاب بگویند و تبلیغ کنند تا این
نویسنده
خوب از حمایتی بی سابقه برخوردار شود.به امید روزی که چاپ و نشر کتاب برای نویسندگان
بزرگی
چون رسول به اسودگی خیال انجام بگیرد.
احسان مجیدی
کتاب پیرخواهر را می توانید از این کتاب فروشی ها تهیه بفرمایید.
تا آدرس های بعدی هم اضافه شوند.
کتاب فروشی آگاه واقع در خیابان انقلاب روبروی دانشگاه تهران نبش بانک صادرات
کتاب فروشی آرمان علم واقع در خیابان انقلاب داخل {پاساژ }تالار کتاب
و همچنین
کتاب فروشی داخل فرهنگسرای هنر {ارسباران} واقع در سید خندان خیابان جلفا
باعث سرافرازی من می باشد که جایی در کتابخانه ی شما داشته باشم.
پیر خواهر /نشر پردیس دانش/رسول ادهمی
همین چند روز پیش بود. كلاغا توی آسمون كبود پرواز می كردن. رفتم تو اون مغازه بزرگه ( به قول خودشون فانتزی فروشی! )، كلی چیزای قشنگ قشنگ داشت، كلی شمع خوشگل، یكی از یكی قشنگ تر. انتخاب كردم، دو تا شمع سرخ خوشگل. با خوشحالی اومدم خونه. شب كه شد می خواستم آهنگ گوش بدم، اون شمع هارو هم روشن كردم، اما یه هو اتفاق بدی افتاد ! بعد از چند ثانیه كه گذشت از اون شمع های خیلی خوشگل بوی خیلی بدی بلند شد. خیلی ناراحت شدم ، فرداش دوباره رفتم همون مغازه هه؛ سلام كردمو گفتم آقا ! این شمع هاتون كه بو میدن ! با تعجب پرسید بو میدن ؟!! گفتم آره ، بو میدن، بو كردو گفت اینا كه بو نمی دن ، نكنه روشنشون كردی ؟ اینبار من تعجب كردم ! گفتم خب مگه شمعو نباید روشن كرد ؟!! بهم خندید و گفت نه بابا، اینا كه مال روشن كردن نیستن، اینارو مردم می خرن می برن خونشون می ذارن توی ویترین، رختكن یا چه میدونم ، میز توالتشون، برای قشنگی. تو دلم گفتم اما خونه ی ما كه ویترین یا اون یكی چیزارو نداره! خونه ی ما فقط یه جا شمعی و یه جا عودی داره تا من توشون شمعو عود روشن كنم! بازم ناراحت شدم و تشكر كردم اومدم بیرون. توی راه همش با خودم این كسایی رو كه این شمع هارو می سازن دعوا می كردم كه چرا این شمع های اینقدر خوشگلو خوش بو نمی سازن ؟! خب شاید یكی پیدا بشه بخواد شمع هاشو روشن كنه، چشمم به آسمون افتاد، كلاغا درحال پروازو آواز بودن. ناراحنیمو فراموش كردم و رفتم خونه. فردا صبحش بابام اومد پیشم گفت میای با هم بریم سرخاك مادرت ؟ منم گفتم آره ، چراكه نه ؟ باهاش رفتم. توی راه یه پیرمردو دیدم كه كنار خیابون داشت گل و گلاب و شمع و از این جور چیزا می فروخت. از ماشین پیاده شدم ببینم شمع هاش چه جوریه ؟ شمع هاش سفید بودن مثل برف ! خیلی خوشگل نبودن اما دوست داشتم چند تا بخرم. پرسیدم آقا ! شمع های شما وقتی كه روشن كنیم بو نمی دن ؟ با خنده گفت بو ؟ هیچی نگفتم، اونم بیشتر خندید. بعد سرشو به نشونه ی نه بالا برد و منم یه بسته خریدم. خیلی ارزون تر از اون شمع خوشگلا بودن، بخاطر همینم خوشحال تر بودم. توی ماشینم همش دعا و خدا خدا می كردم كه این شمع ها هم بو ندن و دوباره غمگین نشم. وقتی رسیدم خونه غروب شده بود. اول از هر كاری "درست مثل همیشه" شمع هایی كه خریده بودمو روشن كردم. حتی لباسامم كه خاكی شده بودنو نرفتن عوض كنم. وایسادم تا ببینم اینا هم بومیدن یا نه ! ولی بو نمی دادن ! خیلی خوشحال شدم. با خودم گفتم چقدر خوب می شد بعضی آدم ها هم عین این شمع های سفید ، بی بو بودن، بی رنگ بودن! اگر خیلی خوشگل هم نباشن مهم نیست، فقط اینكه با بوهاشون یا حرفاشون آدمو آزار ندن ! سرمو از پنجره بردم بیرون، كلاغا داشتن پرواز می كردن ...
برف می بارید ، رو به روی پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه می كرد . ساعت از دوازده شب گذشته بود و هیچ صدایی به گوش نمی رسید . تمام چراغها خاموش بود حتی چراغ اتاقی كه در آن نشسته بود . شاید یك صندلی كه تكان می خورد و موسیقی عجیبی را به وجود می آورد ، شاید یك سیگار و شاید .... ؟ همه به او نگاه می كردند ، كتابها ، نوارها و عكسهای روی دیوار .
ساعت ها آنجا نشست ، روی صندلی . صورتش كمی خیس می شد و چشم هایش به درستی دانه های برف را نمی دید . دست هایی را كه زیر چانه بود بر روی چانه اش می كشید و دوباره دانه های برف را بدرستی می دید . می خواست سیگار بكشد ، اما او سیگاری نداشت ؛ هیچ گاه سیگاری برای كشیدن نداشت . برای بزرگ شدن ، شعر می گفت و داستان می نوشت و برای فهمیدن می خندید تا همه به او بخندند و وقتی تنها می شد ، گریه می كرد . سال ها بود كه در تنهایی خود گریه می كرد . شاید یك موسیقی و یا یك كتاب جدید و یا .... ! اما نه ، دیگر چیزی برای او وجود نداشت . نه برای خندیدن و نه برای فهمیدن . با خود فكر می كرد كه دیگر داستانی نخواهد نوشت و شعری نخواهد سرود . دیگر چیزی وجود نداشت .
تصویر یك هواپیما كه اوج گرفته بود و خلبان احمقی كه می خندید و با دست آسمان آبی و بدون ابر را نشان می داد . این تصویر بر روی یك بلیط مسافرتی بود . ساعت پرواز و شماره ی صندلی . ساعت پرواز ، شش صبح . اما الآن ساعت از دوازده گذشته ولی جای امیدواری است چون تاریخ پرواز برای فردا تعیین شده . اما او نمی رفت . دیگر نمی رفت . به هیچ كجا و هیج كجا و .... صدای خش خش صندلی او را آرام می كرد . برف می بارید .
******
من هشت سال است كه ازدواج كرده ام . زندگی خوبی دارم . این زندگی را من و همسرم با سختی زیاد ساختیم . من نویسنده ام . یك زمانی همسرم نقاشی می كرد ، وقتی جوان بود . اما زندگی و سختی های آن باعث شد كه هنر خود را فراموش كند . ولی من هنوز هم می نویسم . سالها نوشتم و نوشتم و ... . به من می خندیدند و باز هم می خندیدند . و من آنها را پاره می كردم . داستان ها و شعرها را پاره می كردم . روحم را ، احساساتم را و چیزهایی شبیه به این . همه را پاره می كردم اما نا امید نشدم و باز هم سرودم و باز هم نوشتم و همسرم ، من عاشق او هستم و او نیز همینطور و اگر امروز چیزی دارم و یا حرفی برای گفتن ، به خاطر وجود اوست . شما كه بهتر می دانید ما ایرانی ها ... پدر عروس ، مادر داماد ، خاله ی عروس ، دایی داماد و همه و همه كسانی كه صاحب ما بودند با این ازدواج مخالفت می كردند . همسرم مجبور بود كه كار كند تا زندگی ما بچرخد و من هم كه می نوشتم و می نوشتم . اما امروز با چاپ شدن پانزده عدد از رمان های من و دوازده عدد مجموعه شعر ، من تبدیل به یك آدم بزرگ شده ام ، هم در ایران و هم در تمام كشورهای دنیا . امروزه روز ، تمامی آثار من به تمامی زبان های دنیا ترجمه شده است . و من امروز نه در ایران ، بلكه در تمام دنیا طرفداران پروپا قرص و خوانندگان همیشگی را دارا هستم .
من نویسنده ام . حالا من یكی از افراد فامیل به حساب می آیم و وقتی كه من و همسرم وارد یك جمع فامیلی می شویم ، همه سعی می كنند كه خود را به ما نزدیك كنند، مخصوصاً مهرداد . بالا خره من به آرزوی خود رسیدم . چند روز پیش از پاریس برای من یك دعوت نامه آمده بود . آنها از من خواسته بودند كه برای دریافت جایزه ای كه برای من در نظر گرفته بودند به آنجا بروم .
همه چیز آماده بود . آماده برای رفتن . دعوت نامه ، بلیط و پاسپورت . اما بلیط برای یك نفر و فقط من . همسرم با من نمی آمد چون فقط از من دعوت كرده بودند . وسایل خود را جمع كردم و قرار شد كه روز جمعه حركت كنم .
******
برف می بارید و او سیگاری برای كشیدن نداشت . هیچ وقت سیگار نمی كشید .
******
همه ی افراد فامیل آمده بودند تا مرا بدرقه كنند . مهرداد هم آمده بود و همسرم ، من عاشق همسرم هستم و او نیز همینطور . با همه خداحافظی كردم . و بعد همسرم را در آغوش كشیدم ، او گریه می كرد ، من هم .... ؟ نگهبان بخوبی مرا بازرسی كرد و بعد كیفم را به من تحویل داد . نگاه آخر را به افراد فامیل از پشت شیشه ها انداختم و ، و ، و همسرم ... و بعد رفتم . هنوز از در خارج نشده بودم كه یكباره چشم هایم سیاهی رفت ، كنترل خود را از دست دادم و بروی زمین افتادم . تاریك بود . دیگر چیزی ندیدم .
******
برف می بارید . هوا گرم بود ، تمام بدنش خیس شده بود . تصمیم گرفت كه خود را به پنجره نزدیك تر كند . پنجره را باز كرد و به پایین خیره شد . درست بیست طبقه بالا تر از سطح زمین . اما تمام زمین سفید شده بود و همه جا زیبا . ای كاش سیگاری برای كشیدن داشت .
******
چشم های خود را كه باز كردم بر روی تخت اورژانس بودم . یعنی اینكه دیگر پرواز بی پرواز . نمی دانم چرا ، اما حال من به هم خورده بود . درست لحظه ی پرواز ، پریدن . وسایل خود را برداشتم و رفتم . به طرف خانه . قبل از رفتن ، دختر زیبا و مهربانی كه آنجا بود دعوت نامه و بلیط مرا بررسی كرد و بلیطی جدید برای فردا ساعت شش صبح صادر كرد . خوش حال بودم ، من یك روز وقت داشتم تا خود را به پاریس برسانم . پس بهتر دیدم كه به خانه بروم و استراحت كنم . این هم از بخت بد ما است . به خانه رسیدم، همسرم خانه نبود . هیچ وقت در آن ساعت از روز خانه نبود ، چون به محل كارد خود می رفت و عصر ساعت چهار به خانه بر میگشت .
بهتر بود كه دستی به سر و روی خانه می كشیدم و غذایی برای شب درست می كردم . حتماً همسرم از دیدن من متعجب می شد و من هم می خندیدم . به سمت تلفن رفتم تا به او زنگ بزنم ، اما منصرف شدم و تصمیم گرفتم كه او را غافل گیر كنم . نوار صداهای ضبط شده بر روی تلفن را به عقب برگرداندم و بعد كلید شروع را زدم . شاید از بچه های انجمن نویسندگان با من تماس گرفته باشند . چون كه امروز هیچ كدام برای بدرقه من نیامده بودند .
نوار تكانی خورد و صدا پخش شد : " الو ... سلام ... چطوری ... منم مهرداد . توی فرودگاه نمی تونستم صحبت كنم ، گفتم بهتره كه به خونه زنگ بزنم . امروز ساعت پنج میام پیشت . این یك هفته ای كه سهراب نیست خیلی به ما خوش میگذره . به مامان گفتم كه یك هفته میرم مسافرت . تو هم بهتره كه مرخصی بگیری . تموم پرده هارو می كشیم تا خونه تاریك تاریك بشه ، همون طور كه دلم می خواد . می خوام توی این یك هفته كه سهراب نیست ، دلی از غذا در بیارم ، پس تا ساعت پنج خداحافظ .... خندید .... گوشی را گذاشت .
******
برف می بارید . بهتر بود كه سیگاری می كشید ، تصمیم گرفت . لباس خود را پوشید . می خواست به پایین برود و سیگاری بخرد ، اما شب از نیمه گذشته بود و هیچ مغازه ای باز نبود . عجب ، بعد از بیست و هشت سال زندگی ، وقتی كه او یك بار و فقط یك بار هوس كشیدن سیگاری را كرده بود ، هیچ مغازه و مغازه و مغازه ای .... وجود نداشت . خود را به پنجره نزدیك كرد و بر روی لبه ی آن نشست . پس باید به كجا برود. او آماده رفتن بود . لباس پوشیده بود . بلیط هم كه داشت و آن خلبان احمق .
پرید . اما نه به سمتی كه آن خلبان احمق اشاره می كرد . پرید ، به سمت زمین ، بروی زمین . زمین با یك دنیا برف . سرش ، بدنش ، دستها و پاهایش . خوابید . آرام خوابید . بر روی برف ها آرام خوابید . شاید در خواب ، آن خلبان احمق را می دید و به او می خندید و از او سیگاری می گرفت تا بكشد و بعد دست خلبان را می گرفت تا با یكدیگر به پاریس بروند . خلبان احمق .
زمین سفید و قرمز شد ، اما هنوز برف می بارید . او یك نویسنده بود ...
******