تبلیغات


__
3 مهر 85 - 05:35

سلام دوست


شامگاهان از ورای رقص نور های تابان خوشید عشق    


زیر درخت بید تبریزی


در هوای نمناك صبح سحر  دست سوی فلك بردم و هم صدا با اوایی كه از ورای درونم


بانگ رخصت داشت كه .... به چه اندیشی گوی انچه در حصرت نگاهت است


                                                               گوی انچه در اه غمت است


و من هم همگام با رقص نور و با هلهله ی بارش باران بهاری و هم نفس با باد صبا


می گویم انچه باور دارم


در كنار ساحل تنهایی و در میان گلهای یاس


                                                                یافتم تو را و بانگ می زنم كه ای در درخشان حجره ی تنهایی قلبم


دوستـتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  دارم تو را


و نیم نگاهی سوی روشنایی اسمان بهاری كنیم... رو به سوی افق    كه برگ زرینی از عشق می اید


باد صبا را در آغوش برگها بینیم            كه پیام آور عشق و پروانه است


گلهای یاس را دریابیم كه عطر عشق آورند


نقش زرینی از ترانه های خورشیدی بر قالب اسمان نگاشته شده ...دوستت دارم با تمام وجودم با هستی نیستی ام.


                                                              


 

  • ارسال نظر (5)
زندگی
10 شهریور 85 - 03:14

 من هر روز و هر لحظه از هر جهت بهتر و بهتر می شوم


یاد دیگرانی می افتم که در حاشیه خورشید , شکفته بودند و بس که غیبتشان سرشار حضور بود؛ ندیدمشان.


وقتی خسته از پیمودن , بی رمق می ایستم , یاد سوارانی می افتم که این مسیر را پیمو ده اند و حالا جز یکی شان, همه در مقصدند.


وقتی بر صفحه ی پارچه ای سجده نیاز می گزارم و جوابی نمی شنوم سر به شرم به شانه هایم می گذارم و


حواسم جمع می شود که چقدر دور شده ام ..........!؟


؟؟؟درخت خندان ریز گر چه بی رنگ است                                ولی فرصتی برای فکر گلستان بهار است!!!

 

باید دیگران را فهمید تا بتوان با آنها همكاری كرد باید اجازه دهی تا دیگران حرف ها و عقاید خود را آزادانه و بدون ترس و لرز بیان كنند تا آنوقت بتوان بفهمی چه خواسته ها و نیازهایی دارند

 نامه  ای از بهشت  

بسیجی ها سلام ! بچه های لشگر محمد رسول الله سلام ! نیروهای گردان کمیل سلام ! عاشوراییان لشگر 31 سلام ! سبز پوشان لشگر سید الشهدا سلام!عزاداران گردان محرم سلام

از بین جمع با صفای بچه ها در اینجا قرعه به نام من افتاد که برایتان چند خطی بنویسم . دیشب وقتی برای دست بوسی خدمت امام رسیدیم امام به همه بچه ها سفارش کرد که سعی کنید هیچ وقت از بچه ها بی خبر نباشید .آنها را تنها نگذارید . آنها دوستان شمایند برایشان پیغام بفرستید .


احوالشان را بپرسید به آنها روحیه بدهید تا از مبارزه با نااهلان و  نامحرمان روزگار خسته نشوند و ...! امروز صبح ازهمه بچه ها خواستم تا برای شما نامه بنویسند ولی هرکدام یک جوری  از نوشتن شانه خالی می کردند .

اول سراغ بزرگترها رفتم به حاج ابراهیم همت گغتم در جواب گفت : روم نمی شه شرمندتم . به سراغ حسین خرازی رفتم در جواب گفت: پدر صلواتی من که دست ندارم با پا که نمی توانم بنویسم .

نوبت به رضا دستواره که رسید گغت : دلت خوشه خطم عین سیم خاردار می مونه ! وقتی به حاج احدترشی چی گفتم خیلی آرام پاسخ داد با انصاف من که تازه واردم .



نوبت به زین الدین که رسید گفت : بچه های تبلیغات بهتر می دانند . خلاصه سراغ هرکسی رفتم تحویل نگرفت و در آخر مجبور شدم خودم بنویسم .



بچه ها اینجا همه چیز مثل جبهه است و همه افراد جبهه ای هستند و همه جبهه ای حرف می زنند .جمع بچه ها جمع است . جای شما واقعا خالی است مراسم دعا ، شب خاطره  ، جشن حنابندان ، سینه زنی ،سخنرانی و ملاقات امام ...



در اینجا صدای امواج شبیه صدای اروند است . دلتنگی میرزایی از این است که پلاکش  زنگ زده است و نمی تواند شماره اش را بخواند . آخر چند روزی بیشتر نیست که ملایک آنرا از قعر اروند برایش آورده اند .

هر موقع که برای خواندن دعای کمیل جمع می شویم ذبیح خانی یادش می رود که حاج صادق میان بچه ها نیست .چند بار صدایش می زند و بعد بچه ها باهم می گویند طبق معمول غایبه . بچه ها هفته گذشته جشن حنابندان گرفته بودند .

ملایک حسودیشان شد خودشان را قاطی ما کردند ولی سردرنیاوردند که جریان از چه قرار است راستی تا یادم نرفته کمی از صلواتی حاج اکبر برایتان بگویم . هنوز که هنوز با همان لیوانهای پلاستیکی قرمز رنگ شربت خاک شیر به بچه ها می دهد عجب جگر را خنک می کند !

 هر روز بلندگوی تدارکات اعلام می کند که هرچه سریعتر لباسهای بسیجی را تحویل دهیم همین که او شروع می کنه بچه ها می زنند زیر گریه و بعد هم کسی تحویل نمی دهد .

وقتی قمقمه ام سوراخ شد سراغ تدارکات رفتم خواستم عوض کنم که طبق معمول حاج حسین گفت : این مدل فقط و فقط در دوکوهه یافت می شود . ما نداریم بفرمایید !



دیروز به بچه ها غذا نرسید حاجی توی بلند گو گغت همه بچه ها باید غذاها را دوباره در دیگ خالی کنند . بچه ها هم همه غذاشون رو توی دیگ ریختند و غذاها دوباره تقسیم شد .

 هر صبح بچه ها به صدای محمود بلاغی برای صبحگاه آماده می شوند . جاسم امامی فریاد می زنه : کی خسته است ؟ بعد بچه ها سر به سرش می گذارند و می گویند :جاسم خان



هر چند روز یکبار برای زیارت امام می رویم . تا چشم بچه ها به امام می افته فریاد می زنند: روح منی خمینی .بعد کمی منتظر می شویم حاج آقا کوثری با همان لهجه شیرین اش برایمان روضه می خواند . بعد قدری حاج احمد آقا برایمان صحبت می کنند و بچه ها با امام روبوسی می کنند .

در اینجا ستاری و بابایی هر روز هوای پرواز دارند . کمی به آسمان نگاه می کنند و از آخرین پروازشان حرف می زنند و بعد آرام می گیرند . حاج حسین بصیر بدجوری دلواپس نیروهای لشگرشه .

نیروهایی که با خاکریزها خداحافظی کردند و به شهر ها بازگشتند . نماز جماعت به امامت حاج آقا محلاتی برگزار می شود و بعد از نماز برا ی شفای جانبازان دست به دعا می شویم . هر وقت نوبت به تندگویان می رسه که خاطره بگه همش از اسرا میگه .

 چیزهایی میگه ناب ناب . وقتی ستاری ودوستانش اینجا رسیدند بچه های نیروی هوایی عجب استقبال فرماندهانشون رفتند . علی مومنی با همان لباس ساده طلبگی در بین بچه هاست .

 و  همه غم اون اینه که پدر و مادرش فکر می کنند او اسیر شده و انتظار یک اسیر را می کشند . دوستان خلاصه اینجا حسابی جای شما خالی است .در شب خاطره بچه ها نامتان را بیاد می آورند و از سوز ناله هاشون آسمان اینجا ابری میشه .

بچه ها خیال نکنید بی خیال شماییم وقتی در بهشت زهرا دور هم جمع می شوید ما نیز آنجا می آییم وقتی به یاد آنروزها اشک برگونه هایتان می لغزد اینجا غوغا می شود . وقتی مظلومان در خیابانها و ادارات تحقیرتان می کنند و ریشتان را ریشخند می کنند بچه ها سر به زانو گرفته و از فراق می نالند .

وقتی به لباستان اعتنا نمی کنند و عقب مانده و جنگ طلب صدایتان می کنند اینجا کربلا می شود . وقتی گروه گروه به قتلگاه فکه و زیارت شلمچه می روید و صورت بر خاک می نهید نیستید که ببینید اینجا گریه شما چگونه ملایک را دستپاچه می کند .

اینجا در این مورد با امام دردو دل می کنیم . ما از همه شما خبر داریم . وقتی کسی از شما دور از چشم نامحرمان دفترچه خاطراتش را مرور می کند و با صدای بلند می خواند اینجا بچه ها ساکت می شوند و به کلامش گوش می دهند . او می گرید و صدای هق هق بچه ها گوش ملایک را نوازش می دهد .

وقتی که شما پیکر بچه ها را تشییع می کنید اینجا یک هفته آماده پذیرایی از مهمانها می شویم . راستی بچه ها شنیده ایم چند وقتی است پایتان به کربلا رسیده است .گرچه دلهاتان از ازل کربلایی بوده است .


دوستان عزیز کلام آخر :


خداوند به وعده اش عمل کرده است ومی  کند و شما نیز یاد ما و یاد

آنروزها را از یادتان محو نگردد .


دست حق نگهدارتان


به امید دیدار در بهشت رضوان در جوار اهل بیت علیه السلام


اما واقعا آنجا چه خبر است ؟ کسی خبر دارد ؟؟؟

یا زهرا (س)

 

قطاری كه به مقصد خدا می رفت ، لحظه ای در ایستگاه دنیا توقف كرد و پیامبر رو به جهانیان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كیست كه با ما سفر كند؟

كیست كه رنج و عشق باهم بخواهد؟

كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندكی بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاه كه قطار می ایستاد ، كسی كم می شد قطار می گذشت و سبك می شد ، زیرا سبكی قانون راه خداست!

قطاری كه به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست.

مسافرانی كه پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندكی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت:

درود بر شما ،راز من همین بود .آن كه مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

و آن هنگام كه قطار به ایستگاه آخر رسیددیگر نه قطاری بود و نه مسافری.

 

سلام ......
دوم خرداد 1387 ساعت 02:20 قبل از ظهر

بسم رب الشهدا یکی بود یکی نبود       یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
روزای جبهه و جنگ روزای قشنگی بود    روزای قشنگی بود روزای سخت جدایی
دست بیعت با شهید و ارمانش نزدیم     اون چیزی که اونا خواستن ماها هرگز نشدیم
اینجا کم کم خاطراتو از یاد میبرن     دیگه حرفی از شهید تو مجلسا نمیزنن
اونجا ناله میزدن چرا اقامون نمیاد       حاله جبهه خبر از حضور آقامون میداد
اینجا خون به قلب ناز مهدی زهرا شده      صوت موسیقی طنین انداز محفلها شده
اونجا کرخه و دوکوهه جنت جانبازه بود     جزر و مد رود دز مبهوت اشک چشما بود
اینجا با زخم زبون جانبازو تحویل میگیرن     همه ی عزتو تو ثروت و تحصیل میبینن
اونجا زیر برف و بارون توی سنگرای سرد    اینجا ویلا و تجمل رو دلا نشونده درد
یکی محزون یکی خندون شیوه ی اونا نبود     این طریق نبوی و سیره ی مولا نبود
در ازای پاره ی دلی که جبهه داده بود     خونه ی خشتی سزای مادر شهید نبود
این وصیت نامه ی بت شکن خمین نبود      روی بوم خونه ها جز پرچم حسین نبود
کوچه های شهر ما بی روضه و دعا نبود    جای هر خون شهید تو مجلسا گناه نبود
رهبر غریب ما اونروزا دلگیر نبود     صورت شبیه ماهش اینقدر پیر نبود
رد پای شهدا تو زندگیها گم شده      شیوه ی عصر جهالت شیوه ی مردم شده
چطوری روز قیامت آقارو صدا کنیم      تو چشای مادرش زهرا چطور نگاه کنیم
آقا جون دستم بگیر رنگ جماعت نباشیم    دیگه از جدت حسین دارم خجالت میکشم
حالا که اومده مردی که رفیق شهداست     بچه ی جبهه و جنگ و با صفا و با خداست
اومدم اشتی کنم با تو به والله اقاجون     رو تو برنگردون از من جون زهرا اقاجون
بس که بد سر زده از من دیگه دلخسته شدم       بر سرم هر چی بیاد حقمه والله آقاجون
آقا من تورو قسم میدم به یک مرد غریب     همونی که کشته شد کنار دریا اقاجون
همونی که یه روزی خیمه هاشو اتیش زدن     دخترش آواره ی شد میون صحرا اقاجون
مددی کن که شبیه شهدا پاک بشم    ذکر یابن العسگری

 

__