تبلیغات


__
درباره دهش(جبران خلیل جبران)
30 مرداد 87 - 12:49

سخاوت آن نیست که آنچه را که من بیش از تو به آن نیاز دارم به من ببخشی، بلکه آن است که به من ببخشی آنچه را که بیش از من به آن نیاز داری.

 

کسی که دریافت می کند نگران نیست، اما کسی که می بخشد، بار دغدغه ای را به دوش می گیرد تا این بخشش، از منظر عشقی برادرانه و یاری دوستانه باشد نه برای ارضای خود.

 

کسانی که به تو مار می دهند، هنگامی که تو از آنان ماهی می خواهی، ممکن است چیزی جز مار برای بخشیدن نداشته باشند. بنابراین، این عمل از طرف آنان، نوعی سخاوت است.

 

قدرت لایزالی، در اعماق قلب من بذر می پاشد، من محصول آن را درو می کنم، خوشه های غلات را جمع می کنم و آنها را دسته دسته به گرسنگان می بخشم.

روح، این درخت کوچک انگور را احیا می کند، من میوۀ آن را می فشرم و به تشنگان می دهم تا بنوشند.

آسمان، این چراغ را پر از روغن می کند، من آن را بر می افروزم و از برای راهیان شب، در کنار  پنجرۀ اتاقم می گذارم،

من این کارها را انجام می دهم، زیرا به این چیزها زنده ام، اگر"روزها" مانعم شوند و"شب ها" دستم را ببندند، آنگاه مرگ را می طلبم؛ زیرا مرگ شایسته تر است برای پیام آوری  که راندۀ مردم خویش است و شاعری که غریب وطن خویش.

 

روزی روزگاری مردی زندگی می کرد که دره ای از سوزن داشت. یک روز مادر مسیح نزد او آمد و گفت:"ای دوست، جامۀ پسرم پاره شده و من باید پیش از آنکه او به عبادتگاه برود آن را بدوزم. آیا سوزنی به من میدهی؟"

آن مرد سوزنی به او نداد، اما برایش دربارۀ بخشش و قبول بخشش خطابه ای غرا ایراد کرد تا پیش از رفتن پسرش به عبادتگاه برایش نقل کند.

 

چقدر فرومایه ام من، هنگامی که زندگی به من طلا می دهد، و من به تو نقره     می دهم، و با وجود این، خود را سخاوتمند می انگارم.

 

و حال بگذار از چیزهایی دیگر سخن بگویم. یکی از روزها هنگامی که من و مسیح به تنهایی در مزرعه ای قدم می زدیم، هر دو گرسنمان شد. به درخت سیبی خودرو رسیدیم.

فقط دو سیب از شاخه آویزان بود.

او به تنۀ درخت چسبید و آن را تکان داد، آن دو سیب به زمین افتادند. او هر دوی آنها را برداشت، یکی را به من داد و آن دیگری را در در دست خویش نگه داشت.

چون گرسنه بودم سیبم را خوردم، و به سرعت هم خوردم.

آنگاه به او نگریستم و دیدم که هنوز سیبش را در دست دارد.

او آن سیب را به من داد و گفت:"این را هم بخور."

من سیب را گرفتم و با ولعی بی شرمانه آن را خوردم.

همانطور که می رفتیم به سیمایش نگاه کردم...

او هر دو سیب را به من داده بود و من می دانستم که گرسنه است، همانطور که من گرسنه بودم.

تازه فهمیدم که او به دادن هر دو سیب به من، چه اندازه مسرور شده بود.

 

تو هنگامی که می بخشی به واقع کریمی؛ هنگام بخشش چهره ات را بگردان تا شرم را در نگاه آن که می گیرد نبینی.

 

شما آنگاه خوبید که از خویشتنِ خویش ببخشید.

 

تو قادر نیستی بیش از اشتهایت بخوری. نیمۀ دیگر آن نان، به دیگری تعلق دارد؛ کمی از آن نان را هم برای میهمان سرزده بگذار.

 

آن ها می بخشند تا زنده بمانند، زیرا اگر نبخشند میمیرند.

 

سخاوت آن است که بیش از توان خویش ببخشی، عزتِ نفس آن است که کمتر از نیاز خویش بگیری.

  • ارسال نظر (0)
زندگی
11 تیر 87 - 14:28

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازۀ عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبۀ دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربۀ شب پرده در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی ((ماه))،

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکۀ دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی ((مجذور)) آینه است.

زندگی گل به ((توان)) ابدیت،

زندگی ((ضرب)) زمین در ضربان دل ما،

زندگی ((هندسۀ)) ساده و یکسان نفسهاست.

                                                       سهراب سپهری

                                                        صدای پای آب

مرگ
20 بهمن 86 - 21:05

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست.

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.

مرگ در حنجره ی سرخ-گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

گاه در سایه نشسته است و به ما می نگرد.

و همه می دانیم

ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است.

                               سهراب سپهری

                                 صدای پای آب

مرگ
29 شهریور 86 - 22:03

1.مرگ رفتن از اتاقی به اتاق دیگر است.چرا باید از مرگ بترسیم؟ما نمی میریم بلکه فقط قالب فیریکی خود را ترک می کنیم و از اتاقی به اتاق دیگر می رویم که بسیار بهتر و روشن تر از این اتاق فعلی است.

2.جسم مانند قفسی است و شما پرنده ای هستید که در آن زندگی می کنید.وقتی که قفس در هم بشکند پرنده پرواز می کند.جسم مانند قایقی است که ما را به سوی ساحل می رساند بنا بر این از آن مراقبت کنید.اما یک لحظه خود را با آن یکی ندانید.شما نمی میرید بلکه جاودان و بی مرگ هستید.مرگ نمی تواند بر شما تأثیری بگذارد و فقط می تواند بر قالب مادی فانی اثر کند.

3.مرگ برای بیماران رهایی از جسمی خسته و فرسوده است که دیگر نیرویی برای شرکت در لذت کار ندارد،اعضایش درد می کند،اندام هایش ضعیف شده اند و دیگر نمی تواند خدمتی کند.روحی که در جسمی اقامت دارد،آن را زندان می داند و به مرگ روی می آورد تا از زندان جسم خلاص شود.

4.ما پیش از آنیکه جسم به دنیا بیاید زنده بوده ایم.همۀ ما کهن تر از تپه ها و زمین ها یی هستیم که به طور موقت بر روی آن زندگی می کنیم.اگر بر مرگ مراقبه کنیم دیگر از آن نخواهیم ترسید،زیرا می فهمیم که مرگ فقط یک توهم ظاهری است و در واقع وجود ندارد.ما نمی توانیم بمیریم.زیرا مرگ در اینجا،در جایی دیگر تولد است.مرگ پلی است میان دنیای مادی و دنیای اخروی که دنیایی بهتر،نیک تر،غنی تر،زیبا تر و درخشنده تراست.مرگ در است،دری که از اتاقی به اتاق دیگر باز می شود.

5.عزیزان ما که در گذشته اند،نمرده اند بلکه از در مرگ به دنیایی دیگر رفته اند،آنها منتظر آمدن ما هستند و ما نیز روزی باید آنها را دنبال کنیم.وقتی که زمان ترک این قالب مادی می رسد،عزیزانمان می آیند و در ایستگاه زندگی جدید به ما خوشامد می گویند،پس در این سفر جدید در آن سو تنها نخواهیم بود.برای همین است که چهرۀ اشخاص رو به مرگ آرامش دارد ،آنها پیش از مرگ،درد و رنج فیزیکی را از سر گذرانده اند.نباید از مرگ بترسیم زیرا این جسم فیزیکی است که می میرد،اما ما جسم هایی دیگر هم داریم که بعد از مرگ در آنها به زندگی ادامه خواهیم داد،در آن لحظۀ به اصطلاح((مرگ))تنها نیستیم،در این سفر تازه در هم قدم از ما مراقبت می شود.

دربارۀ حقوق بشر
7 مرداد 86 - 08:47

بشریت روح قدسی بر پهنۀ زمین است.روح قدسی در میان ملت ها گام بر می دارد،

از عشق سخن می گوید و راه را نشان می دهد.

 

خونم را بریز و تنم را زخم بزن،اما بدان که به روحم آسیبی نمی رسانی و آن را

نابود نمی سازی.دست ها و پاهایم را با غل و زنجیر ببند و به سیاهچالم بیفکن.

با وجود این،نمی توانی افکارم را زندانی کنی،زیرا افکار من همچون نسیم آزاد

است و از فضای بی زمان و بی کران عبور می کند.

 

جامعۀ بشری طی این هفتاد قرن چنان تسلیم قوانین پوسیده شده که دیگر از فهم

معنای قوانین متعالی و جاودانه عاجز است.

 

روح،قدرت فرزانگی و عدالت را برتر از قدرت جهل و استبداد می داند،و قدرتی

را که از لبۀ تیز تیغش جهل و استبداد بریزد طرد می کند.

 

قدرت واقعی،بصیرتی است که از عدل و قانون طبیعی حفاظت می کند.

 

در حسرت دیدار سرزمین زیبایم هستم و ساکنان جان به لبش را دوست دارم.

اما اگر آنها شمشیر در ذست بگیرند،و بگویند برای میهنشان است که چنین

می کنند،بر سرزمین همسایه یورش می ببرند و اموالشان را غارت کنند،

مردمانشان را قتل عام و فرزندانشان را یتیم و زنانشان را بیوه،با خون

جوانانش زمینشان را آبیاری کنند،و گوشت تن جوانانش را به جانوران

ولگردش بخورانند،آنگاه از سرزمین و مردمش بیزار می شوم.

14 بهمن 85 - 23:20

از وقتی که عاشق شدم


فرصت بیشتری پیدا کرد


فرصت بیشتری برای اینکه پرواز کنم و بعد بع زمین بخورم!


و این عالی است...!


هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد


تو این شانس را به من بخشیدی


متشکرم!


 


 


وقتی در شب راه می رفتم


و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم


از کنارم گذشت


گفتم:


" هی نگاه کن ! روی مژه هایت دانه های برف ریخته است


واو گفت


ٌُ"این برف نیست


پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است..."


و سپس لبهای خندانش را گشود


تا برفی را فوت کند


و ما هر دو خندیدیم


بعد به چشمانش نگاه کردم


و دیدم که چشمانش گرمترین پناهگاه جهان است...


 


 


 


 


 


 


 


 

__