تبلیغات


__
براستی اینجا قطعه ای از بهشت است .
20 آبان 86 - 19:08

براستی اینجا قطعه ای از بهشت است .

 

 

قرار بود زایر شویم زیارت قبوری غریب را.

می خواستیم به پابوس فرزندان گمنام روح الله برویم در گوشه ای گمنام.

برای كارمان بسیار ارزش قائل بودیم كه می خواهیم شهیدانی را از غربت نجات دهیم.

انتظاری جز مسیری ناهموار و پر از گردو خاك نداشتیم، انتظار دیدن چند قبر خاكی وغریب را داشتیم و خود را برای یك عزاداری زیبا آماده می كردیم.

اما هرچه به مقصد نزدیك می شدیم جاده صاف تر و هموار تر می شد خاك و غباری در كار نبود گاهی احساس می كردیم رنگ سیاه جاده از هر جاده ای روشن تر است.

بین ما فقط جواد با آن مزار آشنا بود و شاید هم به همین علت بود در جواب پرسش های ما كه چرا اینجا؟ چرا در غربت؟ تبسم،

تنها پاسخش بود.

در طول جاده بر خلاف آنچه می پنداشتیم كوه و تپه و طراوت بود نه خشكی و كویر هر چه نزدیك تر می شدیم نسیمی بی قرارمان می كرد انگار آمده بودند استقبال.

جواد گفت بعد این بلندی مقصد است آماده باشید .

 آن بالا اولین چیزی كه دیدیم گنبد طلایی رنگی بود همه مان دست به سینهامان گذاشتیم تا سلام دهیم ، اما نمی دانستیم به كه. آنجا مزار فرزند كدام امام بود؟

از آن بالا همه چیزی دیده میشد جز خشكی و كویر اطراف گنبد تلاطم جمعیت بود گفتیم اینجا كه بزرگ است امام زاده دارد ، جمعیت دارد، غربت ندارد حتما مزار شهدا در صحن همان امام زاده است كه گنبدش خود نمایی میكند .

یكی گفت بیچاره شهدای گمنام حتما زیر پای مردم سنگشان است. حال درآغاز روستا بودیم . دگرگون بودیم نمی د انستیم اول خود را به امام زاده برسانیم یا قبور شهدا؟

كسی حرف نمیزد !!!

تنها جواد بود كه پا برهنه كردو جلو راه افتاد.

همه در راه بودند پیر و جوان در آن بین میدیدی چند پیرمرد و پیرزن را كه در دست شاخه های گل دارند.

به آستانه مزار رسیدیم هرچه گشتیم نام صاحب آن گنبد و بارگاه را پیدا نكردیم.

صبرمان تمام شده بود گفتیم جواد نگفته بودی اینجا مزار امام زاده ای است اما نام این امام زاده چیست؟ قبور شهدا كجاست؟

حال معنای لبخندش را می فهمیدیم.

اینجا روستای درخش مدفن 5 فرزند گمنام روح الله است.

 اینجا روستای درخش و آن گنبد طلایی امام زادگانی پاك از نسل خمینی است.

اینجا روستای درخش و آنجا مزار فرزندان بخون خفته خمینی است. اینجا ، آنجاست كه شهدا غربتی ندارند.

اینجا آنجاست كه به تازگی برای آن چند پیر مرد و پیرزن، فرزندانی گمنام آورده اند به جای فرزندان گمنام خودشان تا برایشان مادری كنند.

اینجا آنجاست كه باید بر بلندای اول روستا ایستاد و گفت: (السلام علیك یا قتیل فی سبیل الله) اینجا ، آنجاست كه باید بر غربت خود بگرییم.

 

 به قلم حامد شبانی

  • ارسال نظر (1)
سخن یک شهید
28 مهر 85 - 19:56

 


خوشا آنانکه جانان می شناسند
طریق عشق وایمان میشناسند
بسی گفتیم وگفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان میشناسند


ما اگر عاشق جبهه بودیم،به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراموش کردند
واکنون ما نیز چون شماییم.وقتی در خون خویش غلطیدیم وچشم از دنیا بستیم،فکر می کردیم که
دیگر همه چیز تمام شد .اما اینگونه نشد دردهای شما در فراق ما دل ما را بیشتر آتش می زد.
درست است که ما به هر چه میکنید آگاهیم اما این بلای بزرگی بودکه ای کاش نصیب ما نمی شد.
وقتی شما از این وآن طعنه می خوریدولاجرم به گوشه ی اتاق پناه می بریدوبا عکس های ما سخن می گویید
واشک می ریزید،به خدا قسم اینجا کربلا می شودوبرای هر یک از غم های دلتان اینجا تمام شهیدان زار می زنند.
یاد آن زمانی که در مجالس با یاد ما گریه می کنیدوبر سر وسینه می زنید.ما نیز به یاد آن روزها که با هم در فراق
ووسوگ مولایمان سینه می زدیم وگریه می کردیم همراه با اشک شما،اشک غم می ریزیم.خدا می داند که ما بیشتر از
شما طالب شماییم.( دیداریم) برای همین پروردگار عالم هر از چند گاهی اجازه می دهد که با مولایمان امام حسین(علیه السلام) دردودل کنیم.بچه ها!آقا امام حسین (علیه السلام)خیلی بزرگوار است.او بهتر از همه شما شلمچه را می شناسد.فاطمیه را زیباتر از همه ی شما برای ما تعریف میکند وخاطره های جبهه را خیلی دوست دارد.هر وقت به پابوسش می رویم
از ما می خواهد برایش خاطره بگوییم.به مجرد اینکه بچه ها شروع به نغمه سرایی میکنند چشم های آقا مالامال از اشک
می شود.سر مبارکشان را به زیر می اندازدودانه های اشکش زمین بهشت ومحاسن شریفشان را تر می کند.
همین دیروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعریف کنم.من از غروب های شلمچه تعریف کردم.از کانال ماهی،
از سه راه شهادت،از جاده شهید صفری،سنگر های خونی،جاده امام رضا وجاده شهید خرازی.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای ناله های آقارا با همین دو گوش خود شنیدم،آرام وآهسته فرمود:هیچ اصحابی ویاورانی
بهتر وبا وفاتر از اصحاب خود ندیدم.یکی از بچهها به من گفت:بس است.دیگر نگو که اقا سر از زیر برداشت وآهسته فرمود:بگو،بگو عزیز دلم!آنچه دلت را بیتاب کرده بگو.
بچه ها! اینجا بر خلاف دنیای شما خاطره های جبهه زیاد مشتاق دارد وهمه ی اهل بهشت بخصوص آقا مشتاق آن هستند.
یک روز به آقا عرض کردم :آقا جان!دوستان ما اکنون در دنیا هستند،بی آنها بر ما سخت می گذرد.آقا در حالی که
اشک تمام محاسنش را پر کرده بود،فرمود:آنها بقیه شهدای منند. به جلال خداوند سوگند که در سکرات موت،ظلمت قبر،عذاب قبر،عذاب روح،ودر آن واویلای مشر تنهایشان نخواهم
گذاشت.آن ها در حساس ترین ایامی که نیاز به یاور داشتم ،لبیک وفا سر دادند.من به اکبرم گفتهام که بدون آنها به بهشت نیاید.
راستی بچه ها !اینجا همه با لباس خاکی هستندکه خود امام فرمود:این لباس بیشتر به شما می آید.
بچه ها در آن روزهایی که بی بی فاطمه ی زهرا (س) دست های بریده عباس وقنداق خونی علی اصغر را نزد خدا برای
شفاعت می برد.ما هم که گرد وغباری از خاک شلمچه ،مهران ،فاطمیه ،فکه ،دهلران،چزابه،اروند،مجنون،کوشک،
وپاسگاه زید بر چهره هامان نشست وخونی را که هنگام شهادت بر بدن ولباس هامان جاری شده بود، جمع کردیم ودر آن لحظه ی حساس برای شفاعت شما به همراه آوردیم .شما مطمئن باشید که ما شما را فراموش نکردیم ونخواهیم کرد.

گوینده : شهید مجتبی علمدار

                                                                                 یاعلی!

__