تبلیغات


__
پاكی و رنج
28 تیر 87 - 03:04

طبق برداشتی از " هَینَه یانَه " ( یکی از شاخه‌های اصلی بودیسم )  ،

 

پاكی ، یعنی رهایی از رنج

 

+  یک تجربه : کسی‌که از زاویه‌ی " ترس " و " نگرانی " ،  ورود به قضایا داشته باشد

سرآخر" همه چیز  " را " هیچ چیز " خواهد کرد .

 و این ترس‌ها : چه بسیار از تربیت و محیط خانواده بر ما حاکم می‌گردند .

 

ترس‌ است‌که رنج می‌آفریند ... ترس است‌که : خوشبختی را بدبختی می‌کند .....

 

* * * * * * *

 

شکوفه‌ها آرام و نامحسوس ، بدون عجله و سراسیمه‌گی می‌شکفند.

 

گویا روز کوتاه بهاری تا ابدیت ادامه خواهد یافت .

 

ثورو (  Thoreau )

 

 

 

 

  • ارسال نظر (1)
پر حرفی
22 دی 86 - 07:10

۱ . یكی از مكاتب گوناگون روان شناسی به نام " نظریهْ میدانی " معروف است . 

 اولین نظریه پرداز میدانی ،"كورت لوین "آلمانی بود . لوین نظام خود را با توصیف فضای زندگی آغاز می كند. 

 فضای زندگی ، میدان روان شناختی است ، فضایی كه شخص  در آن حركت می كند . میدان از كل واقعیت هایی تشكیل می شود كه رفتار فرد را در هر لحظهْ معین تعیین می كند . رفتار حاصل فضای زندگی است .

هدف روان شناسی تعیین رفتار فرد از كل واقعیت های روان شناختی است كه هر لحظه در فضای زندگی وجود دارند . لوین واقعیت هایی را كه در خارج از فضای زندگی وجود دارند ، پوشش خارجی نامید .

 فضای زندگی برای فرد وجود دارد و فرد در فضای زندگی وجود دارد . فضای زندگی یك میدان روان شناختی است و نه فیزیكی ....

از توضیح بیشتر صرف نظر كرده می روم سر مطلب مورد نظرم :

یكی از مفاهیمی كه در این مكتب  مورد توجه و تدقیق قرار گرفت ، مفهوم تنش بود.

فردی به نام " زایگارنیك " آزمایشی ترتیب داد و در آن 22 تكلیف به 108 فرد مورد آزمایش داد .

 تكلیف هایی چون :قالب ریزی كردن یك شكل از گِل رس ، چیدن بلوك های بازی به شكلی خاص ، یا انجام دادن معماهای ساده ... به افراد اجازه داده می شد كه برخی از تكلیف ها را كامل كنند ، ولی از كامل كردن تكلیف های دیگر منع می شدند . پس از مرور زمان و طی پرسش ، مشخص شد : آزمایش شونده ها ، تعداد بیشتری از تكلیف های كامل نشده را به یاد می آورند .

 نسبت تكلیف های كامل نشدهْ یادآوری شده به تكلیف های كامل شدهْ یادآوری شده  9 به 1 بود .

من چه نتیجه ای گرفتم ؟ اینكه <= هر كاری كه در انسان ، در احساس انسان ، كامل نشده محسوب شده ( حال چه فرد آن را در نظر داشته باشد ، و چه در جایی در ذهنش پنهان شده باشد ) این موجب تنش او می شود . و تنش =   آرامش نداشتن ... و آرامش نداشتن ، یعنی : برای كسب آرامش پناه بردن به مشروب یا مرشد ، بی خیالی و یا روشنفكری ، پركاری یا افسردگی ، میهمانی پشت میهمانی و یا كسالت و ملالت ... خلاصه هر كاری برای : فرار از تنهایی ... فرار از در تنهایی با خویشتن خویش روبرو شدن

چقدر  حس می كنیم كه كارهای ناتمامی داریم كه انجام نداده ایم ؟ .... و كدام ها جلوی چشم مان هستند و نمی خواهیم ببینیم شان ... و كدام ها : در واقع مسائلی كاذب هستند كه خودِ من ، مسئله كرده و مسئله می پندارم شان ؟ ... دور از واقعیت نیست كه گفته اند : نیمی از مشكلات ما بر اثر چنگ انداختن برای نگاه داشتن وضعیتی كه می خواهیم بماند و یا از دست نرود ، بوجود می آید

  و از تلاش مان برای : حل مسئله ی كاذب ...

 یعنی بسیاری از جاده ها : از درون من آغاز شده اند و نه از بیرون ... علل بسیاری از مشكلاتم : خودِ من هستم و نه دیگری و دیگران و هیچ چیز دیگر ... آنجا كه ترس هایم ، مرا وامیدارند ، برای حفظ شخصیتم( در واقع جمله هایی كه با آنها شخصیت خود را برای خودم تعریف كرده ام ) همه را متهم كنم : الّا خودم را ... كمی به آنچه فكر می كنیم ناتمام مانده ... در ما ناتمام مانده : باید بتوانیم نگاه كنیم

 

2. تقریباً در هر كتاب كه پیرامون " ذن " نوشته شده ، این داستان نیز نقل شده : رهروی نزد استادی می رود كه آئین ذن و رهایی را به او بیاموزد . استاد از او می پرسد : غذا خورده ای ، و او می گوید : بله . استاد می گوید : برو ظرف هایت را بشور ...

 و می گویند : فرد مورد نظر با این سخن ، به بیداری و روشنی می رسد

 

از صدها تفسیر و تحلیل كه می توان بر این حكایت گذاشت ، بگذریم . من این نكته را رویش دست می گذارم : چقدر ظرف نشسته مانده كه نشسته ایم ؟  همان كارهای لازم پس از غذا خوردن های زندگی

 ...

  ۳ . در لغتنامهْ كتاب " اوپانیشاد " در توضیح واژهْ اناهد ( یا اناهت   an – ahata ) آمده : آوازی كه بدون زدن یا برخورد پیدا شود  - آواز روحانی ، آواز مطلق و ..  در جایی دیگر سخن از این میرود كه : بواسطهْ شنیدن و بواسطهْ شنوایی است كه بید ها ( وداها  یا همان دانش حقیقی ) شنیده می شود ، و از آن، خدا یافته می شود ... و در جایی دیگر : سخن از اینكه : هر كه نور را ببیند : در هر پَرِش چشم ( باز و بسته شدن ) چگونه به نامیرایی رسیده و ...

 

برایم مهم است : آیا می شنوم ؟ ... كه بتوانم كلامی بسازم كه حتی ناگفته : بشنوند ...

 

آیا دیدن می توانم ؟ تا به نگاهی ،  نور را  ببینم و و بی حرف ( یا كم ترین كلام ) حالتی و دیدنی را ، دیدن را ، به چشمی هم برسانم ؟

 

4 . در " زامیاد یشت " ( قسمتی  از كتا ب  اَوِستا ) ، در بارهْ " امشاسپندان " توضیح داده شده كه :امشاسپندان كه یاور و پشتیبان آفرینش « اهورامزدا » - دادار و سازنده و آرایندهْ [ جهان ] – هستند ....

  اینانند كه خواستار نو ساختن گیتی هستند ؛ گیتی پیر نشدنی ، نمردنی ، نگندیدنی ، نپوسیدنی ، جاودان، زنده ، جاودان بالنده و كامروا .

5. در آئین " مَهایانَه " كه یكی از شاخه های اصلی آئین " بودا " می باشد ، در توصیف انواع بوداها ( چه : اعتقاد دارند هر كس و هر چیزی می تواند و باید : بوادیی شود )  از دو نوع از  بودا ها خوشم آمد !! : یكی " بودایان خاكی " ، كه كارشان روشنگری ِ دَرَمَه ، یعنی حقیقت بیان شده در جهان ( =آئین ) بوده و آموزگار رهایی و راهنمای به سوی آن هستند ( اما نیروی آن را ندارند كه راه رهرو را كوتاه كنند ) ... و اما دیگری " بُدی سَتوَه " (  Bodhi Sattva ) ها هستند .

 بوداها ( روشن شدگانی ) كه از رفتن به" نیروانه " ( تقریبا همان اوج رهایی بودایی تصوركنید معنی این كلمه را )  امتناع می كنند تا همهْ موجودات آزاد شوند . اینان برخلاف بودایان خاكی ، به طور فعال در جهان میانجی شده و دخالت كرده و به فریاد افراد هم می رسند ( چیزی مانند همان دارندگان مقام شفاعت در اسلام ... گفتم شبیه ها ! و نه یكسانی ) در یكی از كتب بودایی( Dharma sangiti sutra  ) اینطور وصف شده اند كه : هر كاری كه اگر خیری از آن به دیگران نرسد در خور بدی ستوگان نیست ،

 هر كرداری كه بدی ستوگان می كنند ، خواه با تن باشد و خواه با گفتار  ، یا با جان ، هر كاری كه آنان به سود دیگران می كنند ، تنها دستخوش مِهربیكران به همهْ موجودات است ، علت این همه : واقعیت بخشیدن بِهروزی موجودات است .... عمیق ترین اعتقاد بدی ستوه  این است كه:  میان او و دیگران ذاتاً تفاوتی نیست ...

 

راستی در این آئین  : "  هنر "  را مترادف با " فضیلت " می گیرند

 

۶ . " آلن واتز " در كتاب " روان درمانی در مشرق زمین و مغرب زمین " ، در فصلی تحت عنوان " دعوت به رقص " (  و از نظر من : با تدقیق و توجه كاملی  كه به مباحث زیبایی شناسی مطرح در مكتب فرانكفورت داشته ) لابلای نقل جملاتی از " ماركوزه " ، چنین زیبا نوشته : " وقتی نظام های فرهنگی به خدمت خدایِ مهر درآیند ،  اعتقادات اخلاقی از حالت قواعد واپس زدگی به هیأت فن بیان ذات در می آید ، و پارسامنشی به صورت هنر زیباشناسی جلوه می كند . " ...

 می دانید : صد بار بیشتر این را خوانده ام : پارسا منشی ای كه دلیلش ترس و ... نیست ، كه دلیل و انگیزه اش : زیبایی شناسی عمیق است ... و من دیگر از ترس نیست كه رشوه نمی گیرم ، هرزه گی نمی كنم و ..و..و.. كه چون : زیبا نمی یابمشان ، انجام شان نمی دهم ...

 و اخلاق ، می شود : فن بیان ذات ... و نه بروز واپس خوردگی های من در ضمیر ناخودآگاه و ...

 

۷ . در قرآن در سوره " ابراهیم " آمده : آیا ندیدی خدا " كلمهْ پاكیزه " ( كلمهْ طیب ) را به درخت پاكیزه ای مَثَل زده كه اصل آن برقرار و شاخهْ آن است در آسمان ... و آن درخت ثمر و میوه دهد همهْ اوقات به اذن خدا و مگر نه که نوشته ها و گفته ها ، همه : كلمه اند ... و نه مگر اینكه : رفتار من : حاوی نوعی كلماتند برای دیگران

 

۸ . و سرانجام اینكه : باز هم گنگ و چه طولانی حرف زدم ... می بخشید ... جمع این گسسته ها : با خودتان

 

اگر قرار بود چیزی گفته شود : گفته شده دیگر

 

* * * * * * *

 

از آرزوهایی كه از كودكی تا به حال داشته ام این بوده : روح كریسمس باشم

 ( فیلم های اوقات كریسمس را كه دیده اید ؟ ) ...

آرزو بر جوانان 43 ساله كه عیب نیست : )

 

 

 

سلام بر سلام
21 دی 86 - 06:47
چشم ... و فعلا باز : تلك و تلك : هستم ... اما باز نمی دونم چرا ؟ این چراش رو گم كرده م ... بگذریم ... خاك پای ِ همه ی دوستان هم هستم
...
9 دی 86 - 03:08

 شاد باشید : همگی

و

خداحافظ

از جشن چه حاصل می آید
14 فروردین 86 - 07:25

 


ژرژ گودورف: جشن بازی بزرگ اجتماع مشتاق استعلا و تجدید عهد سرآغاز بزرگ


( همه چیز ) و نمایشی کردن و نه نمایش دادن هستی شناسی و معرفت الوجود

 

 است


 


بنابراین واقعیت انسانی در منظر آئینی جشن ، جوانی و تمامیتش را باز

 

می یابد . عالم در شرف پیدایش است  و ولادتش درست در لحظه ای که قدرت


خلاق قداست به ظهور می رسد ، امکانات عظیم از دست رفته انسان ها را به


آنان باز می گرداند

 


فروید : جشن ، زیاده روی مجاز و حتی نظم یافته و سرپیچی شکوهمند از منهیات

 

 است . البته چنین نیست که انسان ها چون به حسب دستور و تجویزی به شور و


نشاط آمده اند ، زیاده روی می کنند ، بلکه زیاده روی ذاتی جشن است .


 


ژرژ گودورف  : مضمون  سرپیچی در اینجا نشانه فعلیت یافتن قداست در هستی


انسان و به دست انسان و گواه بر اینستکه انسان به حیات برتری دست یافته است .


مازاد همه گونه کارمایه ( انرژی ) در شور سرمستی و بی بند و باری و انواع


 نوشخواری ، به مصرف می رسد و اینها همه موجبات انگیزش جماعت است تا در


 نهایت ، دور نوینی از ایام در آرامش آغاز شود


 

روژه کایوا: هدف از "  توسل به قداست " اینستکه در پی عدم تعادل موقتی ، تعادل


 پر خیر و برکتی استقرار یابد . زیرا جشن ، نه فقط بازآفرینی دوران آسودگی و


تنش زدایی است بلکه خاصه تجدید آفرینش کیهان است .


 

ژرژ گودورف  : شاکله جشن از دیدگاهی پویاتر ، به مثابه گردش یا داد و ستد


هر دم فزاینده اموال و نیز احساسات و عواطف است . گردشی که این


موهبت و فضیلت را دارد ، موجب می شود که همه با هم کریمانه مراوده و


رابطه داشته باشند . این نهضت هم جسمانی است و هم روحانی ...


 

فرد هم چیزی می بخشد  و هم خود را نثار می کند ، آدمی به تناسب


آنچه می گیرد، می دهد


 


این گردش دوار ، همه آدم ها را برای همبستگی و پیوستگی که در آن ، فواصل میان

 

افراد از میان بر می خیزد و آنها در هم می گدازند و ذوب می شوند ، بر می انگیزد


 

مراسم جشن به صورت های جمعی از قبیل دسته و موکب و آواز و پایکوبی گسترش

 

می یابد


 

زندگی در جشن ، زندگی علی الاطلاق ، زندگی نمونه است که به حیات هر


روزینه ، معنا می بخشد . جشن از این دیدگاه ، به مثابه شیوایی در زندگانی


است .


 

سلوک خاص جشن ، سلوکی آئینی است که سنت ، آن را با شماره گذاری به نحوی

 

دقیق تعریف کرده است .


زمان جشن ، زمان کاربرد آداب و تشریفات به گونه ای الزامی است .


 

پس جشن که تعالی و ترقی وجودی جماعت است برابر با تعالی و ترقی


همانند هر فرد است .


 


 اگر جشن نمایشگر بازی اجتماعی اسطوره است ، پس بر هر یک از بازیگران ، نقش


قهرمان اسطوره ای را الزام می دارد . به بیانی دیگر ، جشن شخصیتی را که جایش

 

در صورت بندی آئین ، معرف اوست ، جایگزین آدم معمولی می کند . اما چنین نیست


که مفهوم بازی ، الزاما مستلزم نوعی تقلب و اغفال باشد . جشن صداقتی نو

 

می طلبد و امکانات به کار نرفته را بر آفتاب می اندازد و به انسان کمک می کند

 

 که از طریق یا به برکت همان نقابی که باید در جشن به صورت بندد ، خود را


به درستی بشناسد .


 


انسانی که در جلد شخصیت بازی رفته ، با هشیار شدن به کنش اش در کل جامعه ،


به معنای جدیدی از ذاتش دست می یابد .

 

 


در جشن هیچ کس خود بسنده نیست و هر کس از طریق همکاری با دیگری ، قادر


می شود که خود باشد و به تأئید خویش نائل آید . از این لحاظ جشن به مثابه


نمایشی بی تماشاگر است . چون همه برای هم بازی می کنند .


 


جشن ابتدایی ، آرمانشهر یا ناکجا آبادی  است که مردمان متمدن خوابش را

 

می بینند  ، اما ناکجا آبادی در همین خاکدان انسان هاست و رویایی است که از

 

دولت  سازش و آشتی جماعت ، به برکت موهبت روزآمد اسطوره ، تعبیر و تحقق


 یافته است .

 


در جشن از دولت همزمانی و تقارن میان واقعیت و آرمان ، نفس الامر و ارزش ،


وحدت تمام عیاری که موجب شادمانی همه است ، برقرار می شود و بروز


اختلاف و تفرقه میان آن دو است که راه را بر فلسفه بافی می گشاید که در عین حال


طریق وجدان معذب آدمی و حسرت و دلتنگی اوست .



 

جشن ، سور شادی انسان و جوانی جهان و جوانی انسان است . عالم واقع با


دنیای امکانات و ممکنات آشتی کرده و امر ممکن ، مقیاس امر واقع ، شده


است.



 

 

جشن از دیدگاهی اسطوره ای
18 اسفند 85 - 10:01

 

 

ژان کوکتو : من همواره اساطیر را بر تاریخ ترجیح داده ام ، زیرا تاریخ مرکب از

حقایقی است که در نهایت دروغ از آب در می آیند و اساطیر از دروغ هایی ساخته و

پرداخته شده اند که به مرور به حقیقت تبدیل می شوند


 

 ژرژ دومزیل : جشن در واقع  لحظه ای است که زمان کبیر و زمان معمولی به هم
 
می رسند و نیز راه و وسیله آن دیدار و پیوستگی است ، بدین گونه که بخشی از
 
محتوای زمان کبیر در زمان معمولی می ریزد و مردم از برکت این تراوش یکی در دیگری
 
، می توانند بر موجودات و قوا و حوادثی که محتویات زمان کبیر است ، اثر بگذارند

 

ژرژ گودورف : ساختار جشن بسان نیایش های روزمره در ابعادی بزرگتر است . ...
 
بدینگونه خطر شکاف و گسیختگی ای که ممکن بود میان قداست و جهان آدمی
 
 زادگان پدید آید و همه چیز را به نابودی بکشاند ، رفع می شود . پیوند یابی مجدد با
 
وجود و ارزش ها ، از نو به جهان مشروعیت و حقانیت می بخشد . قداست به واقعیت

 انسانی توجه یافته احیایش می کند . این دیدار با قدرت های برتر به انسان امکان و
 
 رخصت می دهد که به اقتضای علیتی متقابل ، از آن قدرت ها چیزی را اخذ کند که
 
 برای حفظ حیاتش ، ضروری است . باری دیگر ، آسمان میزبان زمین است و سراسر
 
عالم از این ترفیع درجه و مقام ، سود می برد .... جشن به مثابه نیایشی جامع و

شامل و پدیده ای فراگیر است و جامعه را یکپارچه و بالاتفاق در بر و به کار می گیرد و

 انسجام و همبستگی جامعه نیز به همان علت ، بار دیگر استحکام می یابد .
 
 جماعت در این حال و هوای برترین تحریک پذیری ، چون گروهی که با هم مراوده
 
 معنوی دارند و از یک گوشت و خون اند ، می شود ، و کل هستی و حیات دگرگون
 
می گردد .

 

               


 

 

 
یك حرف
5 شهریور 85 - 12:47

 


                 فهم‌ها - لحن‌ها


 


 


 


       ستاره ای در  آسمان


 


                  دورش


 


             خطاخط ، نور


 


               چون چنگ


 


               نور افشان


 


 


  هر چشمی  می‌زند از زمین


 


      رنگ آهنگ دل خویش


 


            از ، یا ، بر آن


 


 


 


 

شعر
5 شهریور 85 - 12:45

 


                    " وقت سرما "


 


 


دلم تنگ است برای فروردین


 


              برای آنگاهان که قانون سبز بهار


 


        می‌دهدش عدل : فرصت برابر برای هر رویش


                                        


                                       


 


 


که داغ ننگی است      در وقت بطالت


 


                                          نام انسان داشتن


 


 


 


دلم تنگِ صدای عبور آب است


 


            حتی            از جوی کوچک جلوی خانه


 


که آب‌های خاموش


 


                ذوق رُستن و رَستن را نمی‌آورند هرگز


 


 


 


دلم تنگ است برای نوازش‌های نرم نسیم


 


                    که پس‌زند موی ریخته بر پیشانی


 


                    تا باز رخ نمایاند


 


                             شادابی مستتر


 


                            در جوانی این نگاه مندرس


 


 


 


دلم تنگ دوست است و دوستی


 


                     و بمانند میوه های خفته در بذر


 


                           در انتظار آوایی‌ام


 


            که راه‌برد به آفتابزاران شکفتن و سلام


 


 


اما    باز این داس است


 


     که می‌خواهد ورق زند


 


                              فصلی دیگر از رویش را


 


 


ای دوست   بیا  بگشا در


 


                            بیا ناجی       که دلتنگم


 


 


 


 

حرف دل
5 شهریور 85 - 12:43

 


 


                     " پیغام "


 


 


به او می‌گویم


 


              به خدا بگو


 


                خسته‌ام    دلم گرفته


 


                     یا دوباره سبزم کند


 


                                          یا فراخواندم


 


 


در دست می‌گیرمش


 


                    اشکم می‌چکد


 


به آرامی فوتش می‌کنم


 


                       و نگاهم


 


                       به بدرقه‌ی قاصدک


 


تا پشت پرچین  پرپشت شمشادها


                                               می‌دود


 


 

درد‌دل
5 شهریور 85 - 12:41

 


                             " ماهی "


 


 


چشمانم در راه‌ها


 


گوشهایم به صداها


 


                     در تنهایی خویش          جمع می‌شوم


 


                     با سکوت                   جاری می‌شوم


 


                                  و با غم       ویران


 


 


نه صبوری مانده و نه چاره‌ی گریز


 


                            من اکنون نیامده‌ام


 


                                         راه‌ها خسته‌ام کرده‌اند


 


 


                                                    . . .


 


 


و این هنگام      شنید          


 


  صدای موج دریای آرزوهایش را         در تنگی محصور


 


                      اشک به تمامی در چشمانش خرامید