تبلیغات


__
-------
9 خرداد 85 - 05:27
تو می خوای مرمر قلبت اب شه با گرمای عشقم...
دلت از سنگه عزیزم سنگی که صبور نمی شه....
دوست
7 فروردین 85 - 01:36
در صحبت با دوست ساعاتی را بجوی برای زیستن نه برای کشتن.زیرا دوست برای ان است که نیاز تو را بر اورده سازد نه تهی بودنت را پر کند!
دل به کسی....
28 اسفند 84 - 22:15

هیچ وقت دل به کسی نبند… چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه ...ولی اگه دل بستی…… هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی……!!

 

 

مهر
16 آذر 84 - 03:37
همه را در دایره مهر خود قرار دهید.حتی دشمنانتان را.از خدا حتی برای دشمنانتان طلب امرزش کنید.بدی هاشان را ببخشید با انها هماهنگ شوید.دوستشان بداریدو هر چه را برای خود می خواهید برای همه بخواهید.
داستان عشق
8 مهر 84 - 19:17

داستان عشق

نمیدونم تو را نفرین کنم با این دلم

نمیدونم تو حل مشکلی یا مشکل

 با تو عاشقانه بودن پس چرا؟

حسرت یک روز عشق مونده به دلم

باتو شاهنامه بودم نه غزل

با تو رودخانه بودم نه یک قنات

یک روزی من و تو بودیم وحالا

من و تنهایی یک عمرخاطرات

تو رفتی و سهم ما سفر شد

دل آرومه ما دربه در شد

تو این غربت پر گرگ و هراس

دارم عین ماهی ها جون میکنم

خستم از تظاهر ایستادگی

جای دندان هزار گرگ به تنم

نه کسی میدونه من چی میخوام

نه خودم دونستم عیب کار کجاست

تا به هرمیگه عاشقی چیه

میگه بگذر عاشقی تو قصه هاست

تو رفتی سهم ما سفر شد

دل آروم ما دربه در شد

خیال کردم تو هم درد آشنایی

به دل گفتم تو هم همرنگ مایی

خیال کردم تو هم در وادی عشق

اسیر حسرت و رنج و بلایی

ندونستم تو بی مهر و وفایی

نفهمیدم گرفتار هوایی

*

ندونستم پس دیدار شیرین

نهفته چهره ی تلخ جدایی

تو که گفتی دلت عاشقترینه

دلت عاشقترین قلب زمینه

همیشه مهربونه با دل من

برای قلب تنهام همنشینه

*
چرا پس دل به تیغ بی وفایی

شده قربانیت بی خون بهایی

نفهمیدی امید ناامیدی

*
رها کردی دلم رفتی کجایی

ز بس آزار دادی روز و شب دل

دل دیوانه ام آخر شد عاقل

دله غافل شد عاقل دست برداشت

ز امید خیالی خام و باطل

زندكی....
8 مهر 84 - 19:05

زندگی رسم خوشایندیست. زندگی بال وپری داردباوسعت مرگ
زندگی پرشی داردبه اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست كه لب طاقچه ی عادت ازیادمن وتو برود
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد
زندگی صوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان قلبهاست
زندگی هندسه ی ماده ی تكرار نفسهاست
هر كجا هستم باشم اسمان مال من است
حنجره . فكر. هوا . عشق . زمین مال اوست اری اری
 

                زندگی زیباست

 

سهراب سپهری

عشق از دیدكاه اوشو....
8 مهر 84 - 19:02

هر گاه از غرور آكنده باشی عشق ناپدید می شود.

هر گاه عشق بورزی آنگاه بالغ شده ای.

كودك از جنس عشق ساخته شده است.

به هر چه عشق بورزی همان می شوی.

عشق هیچ مرگ نمی شناسد

زبان قادر به وصف عشق نیست.

چون انسان عشق می ورزد پس خدا هست.

شناخت عشق شناخت خدا است

عشق در نیستی خانه دارد.

همه انسانها عاشق به دنیا می آیند

عشق تنها امیدی است كه وجود دارد.

به جز عشق همه چیز نابینا است.

عشق بزرگترین هدیه خداوند است.

فقط عشق می تواند انسان را الهی كند.

عشق مطلق است و هراس و تردید نمی شناسد.

انسان بدون عشق تاریكی مطلق است.

عشق نخستین گام به سوی كبریاست.

عشق گلی بسیار ظریف و شكننده است.

انسان آنگاه به كمال می رسد كه عاشقانه زندگی كند.

عشق یك آینه است.

زندگی رازی است برای عشق ورزیدن.

عشق رقص زندگی است.

خدا وعشق هم معنا هستند.

هیچ دلیلی برای وجود خداوند به جز عشق نیست.

عشق رام نشدنی است.

عشق شرط نمی شناسد.

زندگی با عشق همان زندگی با خدا است.

عشق با بخشیدن رشد میكند.

چون انسان عشق می ورزد پس خدا هست.

 

با عشق زندكی كن.....
8 مهر 84 - 19:00

با عشق زندگی کن...

یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این كار شما تروریسم خالص است!

پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!

وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

((با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند))

                                                                                        

                                                                                      پائولو کوئلیو

 
__