تبلیغات


__
آونگ
26 مرداد 87 - 23:16

پایش به زمین چسبیده ، دستش به آسمان آویخته

 

اگر زمین را می چسبید دلخوشی ش در خاک می شد

 

و اگر آرزویش را می خواست، از ریشه  باید جدا می شد

 

نه بر زمین نه در آسمان

 

میان این دو سرگردان!

 

 

  • ارسال نظر (0)
در پی بزی که جسته بود...
25 تیر 87 - 13:42

 

22 تیر 1387 ساعت 10:48

 

 

2h4gagz.jpg

 

بزی که جَسته بود...

 

21 تیر 87 - هرانده -فرتور از داراب

 

-----------------------------------------------

 

 

در پی بزی که جَسته بود

در دل سنگی که شکفته بود

ناگه به چشمه ای رسید

چشمه ای که برکه داشت

......

 

هرانده؛ روستایی کوچک است در 120 هزار متری شمال خاوری تهران و 12 هزار متر مانده به شهر پیروزکوه . با خانه هایی از سنگ و خشت و مردمانی کمتر از 1000 تن و گستره ای از رستنی های کاشته شده پیرامون نم رود.

درودت را به گرمی پاسخ می دهند. از لبخند دریغی ندارند. اگر بگوییدشان خسته نباشید، گویندت؛ شما خسته نباشی که از کوه آمده ای!

در آن آدینه دمای هرانده بالا بود. باید دید تهران چه مایه گرم تر بوده است.

در کوچه باغ های سبز و در میان نیزارهای بلند گذشتیم. باغ های سیب، آلبالو، زردآلو و گردو و کشت های لوبیا و سبزی های دیگر. یک هنگام (ساعت) پیمایش کناره های رود و سپس کمتر از یک هنگام بالا روی از شیب زیر اشکاف. در سه راهی اشکاف یک تیم چهار تنی، چشم به راه گروهی بودند که راه بورنیک را بداند. دو مرد و دو بانو. گویش سرگروهشان آشناست! تالشی بودند. از این رو زود با هم دوست شدیم! ... به ما پیوستند و شمار ما از 14 تن به 18 تن رسید.  راه پاکوب است و دهانهء اشکاف از دور پیدا نیست.

خوی ریزان به بورنیک رسیدیم. درون بورنیک خنک بود. آن چنان خنک که بیم می رفت چاییده شویم!

کف بورنیک خیس بود و سُر و آسمانه اش (سقف) چکه چکان. این اشکاف زنده است و همچنان در زایشِ چکه ساخته های آهکی است.

ده ها پلهء بلند بر درگاه آمدنی (ورودی) بورنیک ساخته شده و بیشتر راه سراشیبی است. به گمانم ما نخستین گروه بازدید کننده بودیم و پس از ما گروه هایی دیگر هم رسیدند.

 

 

2cgip7t.jpg

 

بزی دیگر در همان جاها... فرتور از همان فرتور نگار

اسپندارمذگان
27 بهمن 86 - 15:48

 

به رهنمود خرد

پنجره های دلم را بسته بودم

و درزها را کیپ کرده بودم

 که سرما نخورم!

با این کار سرما نخوردم, اما

پژمرده شدم

...

تا اینکه یه روز

خسته و دل گرفته

به آستان چشمه ای فرخنده رفتم

و لای پنجره ها رو باز کردم

که هوا تازه شود

ناگهان

بوی خوشی

در دلخانه ام پیچید

چشمانم رو بستم و رها شدم

و بوی خوش را بوییدم!

از دلم نیامد, بازش دمم

هوای بیرون سرد بود

و من سردم نبود

با این روی

ترسیدم چاییده شوم

با چشمان بسته و دستان شل شده

خواستم پنجره ها رو ببندم

اما نشد!

مگر می شود؟!

...

چشمانم رو گشودم

و ناگهان مهمانی دیدم

که پیشتر خوابش رو می دیدم

...

خوانده یا ناخوانده

به چشمم آمدی

و بر دلم نشستی

نخست مهمانم شدی

و اکنون

دلخانه ام از آن تو شده!

...

ای گرامی

باید دانسته باشی

که چقدر

دوستت دارم

 

...

 

سپندارمذگانت خجسته باد

 

.

 

26 بهمن 86 - داراب

 

 

 

زادروزم!
19 دی 86 - 23:40

 

شماری از دوستان زادروزم را فرخنده باد گفتند

 

از تک تکشان سپاسگزارم

 

به اندیشه ام رسید چند تا شکلک شاد اینجا بگذارم

 

تا همه با هم شادی کنیم!

 

 

 

2uge4p4.gif

 

 

          greenstars.gif                                                                              loudlaff.gif       

 

 

 

dancing1.gif

 

 

 

35jezjq.gif35jezjq.gif       35jezjq.gif   35jezjq.gif

35jezjq.gif35jezjq.gif

گنجشک ها
18 دی 86 - 18:32

 

برف همه جا رو گرفته

 

غذای پرندگان زیر برف پنهان شده

 

با مشتی گندم یا خرده نانی خوراکشان دهیم

 

 

 

021.jpg

 

گرفته شده با دوربین داراب

 

 

 

شب یلدا
2 دی 86 - 15:23

 

شبی که فردایش یلدا بود، پنج شنبه شب، با دوستی قرار و مدار برنامه ی کوه می گذاشتم.

و پرسیدم: امشب کجایی؟ جشنی، جایی، نمی روی؟

گفت: دوستانم خبرم کرده اند برای جشنی.

پرسیدم: کجا؟ و چگونه جشنی؟

گفت: به ضیافت کارتون خواب ها. در پارک ها و بیغوله ها. که لباسهای اضافی خود را ببریم به میان برهنگان! اما هوا سرد بود و من نرفتم.

دیگر چیزی نپرسیدم با همان صدای آرام و دوست داشتنی ادمه داد: می دانی داراب جان؟ هوا سرد شده. همیشه در شب های اول زمستان و یخ بندان شمار زیادی از بی خانمان ها می میرند! خشک می شوند! یخ می زنند!

 

دیگر صدایم در نمی آمد. دستانم شل شد. روی صندلی نشستم. چشمانم نمی دید.

 

کنار میز تحریر کیسه خوابم بود. شاید اگر آنرا به پیرمرد بی پناه خیابان نزدیکمان می دادم. جانش را خریده بودم. نمی دانم! چند روزی است از آن مسیر رد نمی شوم..

 

شرمم آمد از انسان بودن خود...

 

پیامک ها پشت سر هم می رسند. یلدا فرخنده باد! برخی هم قربان را تبریک می گویند و در خیابانهای شهرمان یلدا قربانی می گیرد. آری فرخنده باد!

 

به تلویزیون پناه می برم. دعوای دوهزار ساله اعراب و عبری ها را نمایش می دهند و دیگر هیچ! شرممان باد!

 

شرممان باد!

از سی چال تا آزاد كوه - بخش پایانی
16 مرداد 86 - 12:58
 

 

یکشنبه 29-3

دیشب خوب خوابیدیم. صبح بدون درد سر صبحانه خوردیم و راه افتادیم. بین راه چشم و گوشمان دنبال ترنم آب بود. زیر رگه هایی از سنگ، صدای شرشر شنیده شد. به حکم غریزه ی تشنگی راه کج کردیم به سودای آب. نوشیدیم و سیر آب شدیم... درد مزمن زانو به سراغ یکی و سرماخوردگی به سراغ یکی دیگرمان آمده . اما مهم نیست. به رخساره یخچال می نگریم. تماشای روی نگار داروی هر درد است. به گمانم نگارگر کوه های آلپ، از روی تابلوی یخچال و کمانکوه، مون بلان و ماترهرن را نقاشی کرده است.

اگر از من می پرسیدند که صعود یخچال چقدر زمان می برد، می گفتم: نهایتا دو ساعت. اما این کار دقیقا هشت ساعت به درازا کشید. مسیر سرسخت و مهیب بود. وقتی به روی قله یخچال رسیدیم محمد گفت: بدی این صعود آن بود که دیگر صعود به کوهی با درجه سختی کمتر از این برایمان هیجان ندارد. چقدر این گردنه ها را بالا و پایین رفتیم، خدا می داند. روی خرسرک « یخچال» کوله هایمان را گذاشتیم که پس از فتح سرماهو و کمان کوه باز گشته و از یال مشترک یخچال- آزاد کوه به گردنه بهشت آسای نارچو برویم. بیست دقیقه طول کشید تا به قله 4100 متری سرماهو رسیدیم. جلوه تماشایی دامنه های به هم پیوسته شمالی این کوه وصف ناپذیر بودند. ترکیبی از دیواره و یخچال های همیشگی در نهایت زیبایی! در آن سکوت عظیم روباهی میان صخره ها بی دغدغه خودی نشان می داد. روی سر ماهو ذوق زده بودم و دامن از دست رفته. محمد مرا به خود آورد که نمی توانیم هم کمان کوهِ در امتداد یال سرماهو را بالا رویم و هم پیش از تاریکی هوا به گردنه برسیم. با دلخوری از دیدار نزدیک این یار گذشتیم که دامن بیش از این از دست نشود. بازگشتیم و کوله بر گرفتیم و به سوی گردنه سرازیر شدیم. باید آب بر می داشتیم و بعد از کمر کش یک یخچال می گذشتیم. یا به قول خودمان تراورس می کردیم. غروب بود و یخچال یخ زده و محمد با کلنگ جای پا می کند و ما به خط پشت سرش روان شدیم. آن تکه کوچک یک ساعتی زمان برد. پس از آن راه کمی هموارتر شد . اکنون دیگر جهت حرکت ما رو به شمال بود. ساعت از هفت و نیم گذشته بود. برای اینکه در روشنایی به نارچو برسیم، خیلی تند حرکت می کردیم. تا بلاخره به گردنه نارچو رسیدیم. باز هم هنگامه وزش باد بود اما ما هم خو کرده بودیم به این یار نامهربان. در خستگی تیم چادرها برافراشته شد. اکبر سنگ بزرگی برداشته بود که دور چادرش بگذارد. پایش به طناب چادر گیر کرد و بر زمین افتاد. یعنی چهار زانو بر زمین نشست. به سویش رفتیم که اکبر چی شد؟ اکبر در حالیکه آن سنگ بزرگ در بغلش جا خوش کرده بود، از شدت خستگی تکان نمی خورد! حرف هم نمی زد. هم نگرانش بودیم و هم خنده دار بود که نمی توانست سنگ را بر زمین بگذارد.... شب پنجم برنامه و تنها آزاد کوه مانده بود که صعود شود. عجب شبی! هرگز فراموش نمی کنم. منطقه آزاد کوه شکارگاه است و از خرس و درندگان هم پر. اکبر در پیرامون کمپ به فواصلی گونهایی بر آفروخت. می گوید آتش و دود حیوانات را رم می دهد. از چادر بیرون می ایم. هوا تاریک است سکوت و آرامش حکم فرماست. شام می خوریم و دلی در می آوریم از عزای چایی که اکبر مرتب مهمانمان می کند. محمد برنامه فردا را دیکته می کند. و من در کنار آتشی که اکبر روشن کرده به آسمان می نگرم که خیلی نزدیک شده. ستاره ها را می توان با دست به پایین کشید. کهکشان راه شیری به وضوح دیده می شود. در گزارش آن شب نوشته بودم:

" آرامش نسبی هوا، نور مهتاب، آسمان پرستاره، چشم انداز رویایی منطقه زیر نور ماه، شادی شب پایانی برنامه و زیبایی خیره کننده آتشی که اکبر برافروخته بود، برای همیشه ذهنم حک شد."

دوشنبه-30 3

اکبر و محمد طبقِ قرار شب پیش در چادر شان ماندند که دیرتر راه بیفتند. من و محسن و رضا ساعت 5.30 بطرف آزاد کوه راه افتادیم. تا به زیر سراشیبی تند کوه رسیدیم. در سنگ چینی که کوهنوردان برای در امان ماندن از باد ساخته اند، صبحانه خوردیم و آب برداشتیم و بعد کوله هایمان بر زمین نهاده و پس از یک ساعت راه رفتن بر دامنه پرشیب و شن اسکی شرقی در هوایی مه آلود به نوک کوه 4355 متری آزاد کوه رسیدیم. عکسی گرفتیم و بر گشتیم. از آن بالا محمد و اکبر را در حال حرکت به سوی خود می دیدیم. هم زمان به زیر قله رسیدیم. دیگر چیز زیادی از برنامه باقی نمانده بود، جز سر خوردن روی برفهای دره کلاک و در آوردن لباسهای گرم زمستانی و شستن و دست و رو در آب رودخانه کلاک بالا و غم پایان و شادی پیروزی هر دو با هم!

ساعت 14.30 به میناک رسیدیم. عاشورا بود . روستاییان خرج کشیده بودند و ما هم نهار مهمانشان بودیم. ساعت 17 اتوبوس یوش- بلده به تهران که از روستای زادگاهِ شعرِ نوی ایران «یوش» راه افتاده بود، ما را هم سوار کرد. در راه بازگشت شقایق های کاسه درشت ایلکا و گردنه لاوشم زیر قله وروشت که در برابر باد می رقصیدند حسن ختام برنامه بود. ساعت ده شب به شهر دود زده خود رسیدیم. آخرین طنز اکبر پیش از جدایی این بود:

 

بچه ها، تا چند روز آینده که دوباره به حال و هوای شهر عادت کنیم ، در خیابانها دنبال راه مال رو خواهیم گشت!

 

 

 

از سی چال تا آزاد کوه - بخش دوم
29 خرداد 86 - 10:29
 

جمعه- بیست و هفتم خرداد

تا آنجا برایتان گفتم که زیر بادهای تند خوابیدیم و بامدادن که بر خاستم، از حالت تهوع شب پیش خبری نبود. سرحال و قبراق. سفره چاشت پهن می شود از نوع انگلیسی. خوراکی های صبحانه از منوی یک هتل چهار ستاره مفصلتر است. انواع مربا، کره و عسل، آب میوه و...... دو ساعتی طول می کشد که اردوی بلند پروازمان به حرکت در آید. یک ساعت و نیم کوهپیمایی و فتح سرکچال 4100 متری. و عکسی به یادگار در کنار دو کوهنوردی که پیش از ما روی قله رسیده بودند. تیمسار بازنشسته ای با چهره ای مهربان به همراه استاد دانشگاهی. از اینجا به بعد مسیر ما رو به شمال است. از قله سرازیر می شویم. زیر پایمان گردنه ورزاست. با سه هزار و هشتصد متر ارتفاع. گفته بودم دامنه های شمالی سیمین برند و این سیم نه از نقره که از انبوه برف بود. روبرویمان دامنه ها کشک ساب است. از روی یال نیمه سنگی جدا، جدا ره می سپاریم. به ناگهان حرکتِ جانداری روی برفهای دامنه شمال شرقی توجهمان را جلب می کند. دقیق که می شویم آدمی زاد است. در ته دره روی برفها سر می خورد و پایین می رود. با کلنگ کوهنوردی خودش را کنترل می کند. اما شیب دره تنداست. به یکباره تعادل از کف داده می چرخد و روی برامدگی های برفی از زمین کنده شده در هوا چرخکی می زند. و چرخ زنان به ته دره می رسد. چند ثانیه بعد از زمین بر می خیزد. و لنگ لنگان به سوی گردنه می آید. همه دانسته ایم که این کوهنورد متهور و کمی شیطان اکبر خودمان است! محمد زیر الب دندان قروچه می کند و اکبر را می نوازد! و ما از خنده ریسه می رویم. من بیشتر به خود می خندم. وقتی به پدر می گفتم قرار است پنج شب در کوه باشیم، بر خلاف همیشه پیشانیش گره بست. فقط پرسید: اکبر هم با شما می آید؟ و وقتی جواب مثبت شنید، دیگر هیچ نگفت. او فکر می کرد بزرگتری همراهمان است که ما را از خامی باز دارد. حالا کجا بود ببیند چه شیطانی زیر پوست این ریش سفید گروه رفته که تا آخر برنامه بیرون نیامد!

نیمروز روی ورزا نهار خوردیم و برف جوشاندیم که آب تولید کنیم. یک ساعت و نیم بعد حمله بردیم به قله برج. بالا رفتن از شیب تند و زمین شن اسکی با شکمهایی سنگین از مرغ سوخاری، سخت بود. دو ساعتی کوشیدیم و بر پشت بام برج شدیم. و حالا دیگر کارستان گروه شروع می شود. باید از تیغه های معروف ژاندارک بگذریم تا به خلنو برسیم.

رضا به هر کداممان صندلی سنگنوردی و کارابین می دهد. طناب حمایت از کوله در می آید و سکوت و هیجان بر گروه حاکم می شود. گفته کوهنورد ژاپنی در ذهنم مرور می شود. کوهنوردی که برای آمادگیِ صعودِ قله اورست به ایران آمده بود تا خلنو را صعود کند. البته در زمستان و نتوانست. فاتح اورست در مقابل خلنو زانو زده بود و از بادهای بی امان خلنو و جبهه شمالی دماوند به عنوان شدیدترین بادها یاد کرده بود. به هر حال باید از تیغه های ژاندارک می گذشتیم. دیواره هایی با حدود هفتاد درجه شیب، که میان برج و خلنو واقع شده. اینجا بود که بینایی و بویایی محمد به کار افتاد . او از بهترین شیارها و مسیر راهمان را به خلنو گشود. در حالی که به طناب و میخ و گوه و کیل نیازی پیدا نشد. هیچ کس حرف نمی زد. اوج تلپاتی در تیم حاکم بود. فقط هر جا لازم می شد . محمد برای حمایت روانی بچه ها عبارتی به زبان می آورد که مثلا: آفرین! وقتی روی خلنو رسیدیم معنی جمله دبیر ادبیاتمان که : گفتار و اشعار سعدی شیرازی سهل و ممتنع است را در کوهنوردی می بینم. ما از یک مسیر فنی و سخت، بدون استفاده از ابزارهای فنی خیلی روان و راحت گذشتیم . ما سعدی کوهستان شدیم و شاعر خلنو! یک بار دیگر احساس روی فراز کلون بستک، بر قله 4375 متری خلنو تکرار می شود. نمی دانم چه هوایی بر سه تیغ قله ها در جریان است که آنجا از خستگی خبری نیست! این بلندترین قله برنامه بود . پس از دماوند بلندترین کوه البرز میانی. خدایا! اکنون بر بام خلنو هستیم.450 متر بلندتر از توچالِ مشرف به تهران و چند متری کوتاهتر از ماترهرن کوه اسطوره ای سوئیسی ها. تا چشم کار می کند روی یال مسیر به اندازه یک کف دست جای صاف پیدا نمی شود که چادر برافرازیم و اینجا تصمیم هیجان انگیز محمد میخکوبمان می کند: سی متر پایین تر از نوک قله جایی برای چادر هست. همان جا می مانیم! خدای من چه لذتی! شب مانی در این ارتفاع! اکبر چادر دو پوش آمریکاییش را علم می کند و ما چادرهای کره ایمان. در یکی کوله ها را می گذاریم و در دیگری آماده خسبیدن می شویم. شام به چادر اکبر می رویم. شوخی هایش پایان ندارد. محسن مسئول تغذیه گروه است. برنج می پزد. البته نپخت. مگر در آن ارتفاع آب در چند درجه جوش می آید که غذا پخته هم بشود؟ بهر حال چای پشت چای و برنج و کنسرو و سپس در کیسه خواب می رویم. زیپ کیسه من خراب است. در بیست هشتم خرداد که شدت گرما در خیابانهای تهران شما را آب پز می کند، من سه پلیور روی هم پوشیده بودم و کت پر هم در تنم بود و در کیسه خواب لعنتی کره ای مثل بید مجنون می لرزیدم! فقط وقتی نفسم را در سینه حبس می کردم لرزشم قطع می شد. محمد و اکبر در چادر استکبار جهانی و ما سه تن در چادر خودمان ساندویجی کنار هم دراز می کشیم که مثلا بخوابیم. آفتاب نشسته بود و من منتظر ورود هیولای کوهستانم. از وقتی شغاد آیین رستم کشی نهاد، دیوان در بند دماوند دلیری ها می کنند و اینک بر آنند تا درسی بیاد ماندی به چند کوهنورد گستاخ بدهند. خوب ما هم برای همان آمده بودیم. آن شب بازی کمی دیرتر شروع شد. خدای من! لشگر دیوان، زوزه کشان از راه می رسند. کف چادر را چنگ می زدیم که از زمین کنده نشویم! هر بار که موجی از باد بر می خواست فکر می کردم اگر ما را در هم پیچد در کجا فرود خواهیم آمد؟ صدای وحشتناک باد جز به خشمی هیولایی توصیف پذیر نیست. راحت می شد برآورد کرد که سرعتش بیش از هفتاد کیلومتر در ساعت است و اگر به زیر چادر می افتاد بدون شک پروازمان می داد تا آنجا که بخواهد! سخت بود اما چقدر هم زیبا! داراب با خود می گفت خوابیدن در چنین ارتفاعی تجربه بزرگی است. شاید روی هم رفته 15 دقیقه صدای باد نیامد یا چشمانم گرم شد و گوشهایم سنگین و احیانا خوابیدم.

شنبه- بیست و هشتم خرداد

صبح ساعت پنج دیوان کوهستان رهایمان می کنند. مثل اسکیمو ها با چهر های پف کرده از چادرهایمان به بیرون می خزیم. هنوز هوا تاریک است.از شدت سرما نه کسی جرائت قضای حاجت دارد و نه کسی هوس صبحانه در سر می پروراند. چادر تدارکات در هم پیچیده شده. و اگر سنگینی کوله ها و سنگهایی که روی لبه بیرونی آن گذاشته بودیم نبود، رفته بود. تا کجا؟ نمی دانم. ترسی که روی سرک چال داشتیم اکنون به واقعیت پیوست. هنگام جمع آوری وسایل، چادر یک لحظه از دست من و رضا رها شد. باد آن را از زمین کند. عین بادبادک در آسمان به رقص درآمد. با تمام وجود به دنبالش می دوم که دویست متری از یک شیب را دویدم رو به دماوند. به آن رسیم و به رویش پریدم. برای اولین و آخرین بار صدای ضربان قلبم را در دهانم حس می کردم. واقعا حس می کردم که قلبم در دهانم می تپد.

به هر حال به راه افتادیم با تن پوش کت پر و دستانی که به دستکشهای پشمی سپرده شده بود. برکه ها یکپارچه یخ زده. شب پیش حداقل دمای هوا پانزده درجه زیر صفر بود. در دست راستمان جبهه غربی دماوند و کمی پایین تر دشت بی همتای لار زیر پایمان است. به دماوند خیره می شوم. گم شده ای دارم. دیوان از بند رسته را تجربه کردیم اما از آرش خبری نیست! دیریست که ایران شهر آرش ندارد. که اگر بود، تورانیان گستاخی به ساحت شه نامه نمی بردند...... از خلنو به سوی کوه پالان گردن تیغه ای سنگی و بسیار سرسخت پیش رو داریم. محمد از یک مسیر و اکبر از راهی دیگر می رقتند و مسیر را شناسایی می کردند. هر کدام گذرگاهی می یافت، به اشاره بقیه را پشتِ سر می کشاند. تا نیمروز دو قله میش چال و اسب چال را صعود کرده و بر بام کوه 4280 متری پالان گردن می رسیم. اکنون نمی دانم، اما تا آن موقع یکی دو بار بیشتر پالان گردن در زمستان صعود نشده بود... از اینجا دیگر در استان مازندارانیم ابر همیشگی روی جلگه های کناره گسترده شده خط سیرمان از شمال به غرب منحرف می شود. از قله سرازیر می شویم . در گرده زیر نرگس نهار می خوریم . صعود نرگس بسیار راحت و دلپزیر است. از یال پی کنار بسوی قله کهنو می رویم و صعودی دیگر تا به گردنه گون پشته می رسیم. فقط انتهای مسیر سنگی و سخت بودم. ارتفاع کمتر است و از بادهای وحشتناک خلنو خبری نیست. در عوض آب هم کم پیدا می شود و به جیره مصرف می کنیم. آن شب البته خوابیدیم!

از سی چال تا ازاد کوه
26 اردیبهشت 86 - 09:44

 


در روزهای پایانی بهار آن سال ((25 تا 30 خرداد)) پنج تن از کوهنوردان گروه کوهنوردی .... طی یک برنامه فشرده 13 قله مهم البرز مرکزی را صعود کردند. برای آشنایی با چگونگی انجام این برنامه به طور فشرده به تشریح رویداد ها می پردازیم.از یکی دو ماه پیشترک برنامه های آمادگی آغاز شد . زیر نظر رضا و محمد اعضای نهایی تیم برگزیده شدند. محمد با کسی تعارف نداشت. یکی از کوهنوردان قوی، چون در برنامه های تست شرکت نکرد، در تیم راه نیافت. او برای اثبات قدرتش در همان زمان با یک دوچرخه کوهستان از جاده هراز تا کناره دریای مازنداران رکاب زد و از جاده چالوس برگشت!


چهار شنبه 25/3/73


ساعت یکِ پس از نیمروز در ایستگاه دیزین قرار گذاشته بودیم. چهل دقیقه منتظر شدیم تا دوستان از راه رسیده و ماشین به حرکت افتاد. ساعت 3.30 به دیزین رسیدم. یک ساعت بعد با توصیه نامه ای که محمد ارائه داد، با تله کابین به ایستگاه روی گردنه رسیدیم. سه چادر دو نفره داشتیم . بر پا کرده و با کوله سبک، قله سی چال با 3750 متر بلندی را صعود کردیم. . روی کوه تاسیسات مخابراتی برپاست که از دور دست پیداست. بر دامنه های شمال غربی همین کوه یکی از بزرگترین و بهترین پیست های اسکی دنیا ساخته شده . این قله را در زمستان هم فتح کرده بودیم. یادش یخیر! در جاهایی تا کمر در برف فرو می رفتیم و از شدتِ سرما، سبیل دوستانِ سبیلو قندیل بسته بود...


چشم انداز سی چال بی نظیر بود. عشاق کوه، همه معشوقه هایِ البرزِ مرکزی را بر بام سی چال می توانند ببینند! کلون بستک، تخت سلیمان، علم کوه، دماوند ، آزاد کوه، سرکچال، شاه نشین، ناز و کهار، هفت خوان و زره بند کلاش ویا، کرچان، خونکهار و .... باید کوهنوردی دلباخته باشی تا بدانی نام این پری رویان با کوهنوردان چه می کنند....


هنگامی که به بارگاه خویش رسیدیم، از سرخی غروب هم چیز زیادی نمانده بود. در همان نور اندک تدارکات مفصل تیم را میان خود تقسیم کردیم. کوله من با وسایل انفرادی سیزده کیلو بود. با افزودن ملزومات دیگر به حدود 25 تا 30 کیلو افزایش یافت.


شب اول شام گرم خوردیم. محسن ماکارونی آورده بود و چقدر خوشمزه بود.


پنج شنبه 26/3/73


5.20 بامداد از خواب برخاستیم. اما 7.30 به راه افتادیم. از روی خط الراسی که بین سی چال و کلون بستک کشیده شده به سمت شمال حرکت کردیم. راه پاکوب گاهی به راست و گاهی به چپ سینه کش ما را تا زیر قله همراهی می کرد. در نزدیکی قله، که تیغه ای کاملا سنگی است به سمت چپ پیچیدیم. زیرا سمت راست پرتگاهی رعب آور است. محمد در بین راه دو جای مناسب برای چادر زدن شناسایی کرد. به شرط آنکه آب کافی یا برف وجود داشته باشد.


ساعت یک به نوک قله 4250 متری کلون بستک رسیدیم. روز اول برنامه و کوله هایی به آن سنگینی و بالا رفتن از شیب بسیار تندِ مسیر، واقعا خسته کننده بود. ((برای اینکه دوستان نا آشنا با دنیای کوهنوردی تصوری از این صعود پیدا کنند مانند این است که: با سی کیلو بار از پلکان یک ساختمان 450 طبقه بالا بروید!!))


اما... اما... لحظه وصال! واه خدای من! عشق چه می کند!... همه سختی ها فراموش می شود. لذت پیروزی و چشم اندازِ بی نظیرِ نوک قله، ترا از زمین می کند... روی قله نیم ساعت می مانیم و چشم می چرانیم بی وحشت محتسب!


در ادامه راه، بسوی سرکچال و در جهت شرق تغییر مسیر می دهیم. یک یال طولانی حدود پانزده کیلومتری شرقی - غربی. دامنه های جنوبی سیاوش ((مشرف به شمشک و دربند سر)) و دامنه های شمالی سیمین بر. دریاوک هایی (( برکه و دریاچه کوچک)) در کف دره های شمال زیر خلنو به چشم می آید. بیشتر مسیر مجبور به حرکت از روی نقابهای عظیم برفی بودیم و در آن آفتاب نیمروزی برف کوبی هم ناگزیر بود. شلوار بادگیر یا گتر به پا می کنیم. چند صد متری بعد به شکستهای خیلی تند و گسل مانند با انبوهی سنگ فرسوده و ریزشی روبرو می شویم. یک گام اشتباه مساوی هزار متر سقوط. راه جویی و راه یابی از آن تکه خطرناک دو ساعتی به درازا می کشد... ساعت 4.30 به یک جان پناه سنگی مشرف به دربند سر می رسیم. 40 دقیقه استراحت می کنیم. بعد از آبمیوه و تنقلات، روز قبل بنا به دستورِ غذایی، ده ران مرغ خریده و سرخ کرده و تک تک در فوی پیچیده بودم. چند تای آن را با اجاقهای گازی - مخصوص کوهنوردی، گرم می کنیم و می خوریم. بنا بر برنامه زمانبندی شده باید تا شب به گردنه ورزا می رسیدیم. من و دو تن از دوستان ماندیم که از برف آبها، آب جمع آوری کنیم . و دو عضو دیگر به راه می افتند. نیم ساعتی بعد ما هم حرکت کردیم.تا ساعت 7 غروب. یکی از همراهان از شدت خستگی حالش بد می شود. و ادامه راه برایش ناممکن. در همان جا تصمیم به بیتوته می گیرد. می گوید شما بروید من فردا بهتان می پیوندم. بچه ها چادری به من دادند که خودم را به دو عضو پیش آهنگ برسانم. نیم ساعت از آنها عقب هستم و هوا رو به تاریک می رفت. با تمام قدرت حرکت می کنم تا به آنها می رسم. وضع پیش آمده را توضیح می دهم . صلاح نمی دانیم دو کمپ جدای از هم داشته باشیم. بنابراین محمد دستور به بازگشت داد و به سمت دوستان باز می گردیم. وقتی به آنها رسیدیم، آفتاب در حال نشستن بود . و بازی هیجان انگیز کوهستان شروع شد. در هنگامه برآمدن « بامدادان» و فرو نشستن خورشید «غروب»، باد های تند وزیدن می گیرد. حالا شما تصور کنید بعداز دوازده سیزده ساعت کوه پیمایی طاقت فرسا در چنان بادی بخواهید چادر بزنید. اگر یک لحظه چادر از دستتان بیرون بیفتد، باد آنرا خواهد برد به سرزمین عجایب. رضا و محسنِ کارکشته چادرها را برافراشتند. رضا از پاکتهای پاتری سوپ، آنچنان سوپی مهیا کرد که نگو. بعد هم پیش از یخ زدن آب به جمع آوری آب پرداختند. و منِ خسته و ارتفاع زده سوپ خوردم و زیر شلاق های باد که چادرهایمان را می نواخت خوابیدم....


ادامه دارد

__