تبلیغات


__
تو اینجا كنار من نیستی
6 اسفند 86 - 17:03

تو

 

نیستی

 

تو اینجا کنار من نیستی ...

 

و باران بی خود و بی جا می بارد ...

 

آخر زیر این باران من و تو در کنار هم که خیس نخواهیم شد...

 

 این چشمه بی خود می جوشد شفاف..

 

آخر کنارش من و تو که  برای تماشای زرد آلوها  نخواهیم نشست..

 

 بی خود و بی جهت دراز می شوند این راه ها ..

 

آخر من و تو  که دست در دست هم در این راه ها قدم نخواهیم زد ..

 

دلتنگی ها و هجرانی هم بی خودند ..

 

در این دوری و دیری

 

با هم که نخواهیم بود..

 

با هم که گریه نخواهیم کرد..

 

بی خود است گفتن  دوستت دارم ...

 

بی خود زندگی می کنم

 

آخر این زندگی را که بین هم قسمت نخواهیم کرد !
تو نیستی که ببینی
27 مهر 85 - 20:51

این روزها بد جوری پریشونم ، شاید برای اینه که میخوام کارم روعوض کنم ، به دلایلی شخصی باید از تهران برای مدتی برم و این تغییر بزرگ داره منو اذیت میکنه علاوه بر اینکه از دست دادن شرکتی مثل سایپا و رفتن به یک شرکت کوچکتر اون هم در شهرستان نمیتونه خیلی امیدوار کننده  باشه  همه دارند میان تهران و من دارم میرم اما دلیل نا راحتی من این نیست


من دارم از تنهایی وخود آزاری رنج میبرم  .نمیدونم این خدا چقدر منو دوست داره که بجای همه چیز این حس رو درمن قرار داده بعضی وقتها حس میکنم خیلی ضعیفم اصلا من دم دمی مزاجم یعنی یه روز آفتابیم و یه روز ابری خودم هم هیچ وقت نمیدونم باید چیکار کنم .


به هر حال با خودم میگم این روزها هم میگذره .از وقتی بهمن مرده ، دیدم به زندگی عوض شده باباش مسافر کش بود با بدبختی بزرگش کرد ، مادرش مریض بود وتازه مستاجر هم بودند بعد زد ورشته مهندسی مکانیک دانشگاه ازاد قبول شد سال 77 بود یا 76 یادم نیست دقیقا ، با هزار زور و زحمت 4 ساله لیسانس گرفت از شانس بدش سربازی افتاد توپخونه تازه یک  سالی بود کارت پایات خدمت گرفته بود و داشت میرفت سر کار کمک خرج خانواده شده بود ، من عروسی بودم کرج ،  اومدیم یه گوشه  باغ بچه ها لبی تر کنند وسیگاری بکشند من هم داشتم با پسر عموم طبق معمول در مورد کار صحبت میکردیم موبایلم زنگ خورد محسن بود تعجب کردم کم پیش میاد زنگ بزنه اونهم بعدالظهر 5شنبه ، بعد از یک سلام وعلیک معمولی وبی مقدمه موضوع مرگ بهمن رو گفت در جا نشستم زمین پاهام سست شد سرم گیج رفت دیگه نفهمیدم چی گفت فقط گفت تسلیت میگم و قطع کرد .


اولش خواستم بروم نیارم اما چهرم همه چیز رو معلوم میکرد همه ریختند دورم وفهمیدند که خبر بدی بوده اون شب بعد مهمونی توی راه تا خونه همش یادش بودم ای خدا چقدر بی معرفتی تو اگه خوشی کرده بود دلم نمیسوخت بدبخت هیچی به خودش ندید ورفت مگه چی میشد حالا این بدبخت چن روزی بیشتر زنده میمومند مگه چیزی از تو کم میشه


مراسم هفتمش کم از کربلا نداشت دو تا ماشین عروس براش گل زده بودن و جوونهای فامیل طبق دامادی براش سر گرفته بودن مادرش حنا درست کرده بود ودست بچه ها میذاشت مادرش میگفت به عروسی بهمن خوش اومدید . پدرش چند روزه 20 سال پیر شده بود و به زور خودش رو میکشید وراه میرفت انگار روح توی بدنش نبود برادرکوچیکش تاما رو دید خودش رو پرت کرد توی بغلمون و گریه کرد .اینقدر حالم بد بود که داشتم میمردم باورم نمیشد که به همین راحتی از بین ما رفته . مادرش خیلی حالش بد بود داشت کر میکشید و بلند بلند داد میزد پسرم بلند شو دوستات اومدند دنبالت ، تو که اونها رو هیچ وقت معطل نمیکردی اما بهمن نیومد خیلی منتظر شدیم اما نیومد که نیومد


حالا بعد از مرگ بهمن تصمیم گرفتم بیشتر فکر کنم میخوام بیشتر اززندگی لذت ببرم وبه گفته ای دیگه میخوام زندگی کنم


من باید دوباره خودم رو پیدا کنم و تلاش کنم تا تغییرات لازم برای درک مفهوم زندگی رو بوجود بیارم


 


 


 


تو نیستی که ببینی
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
 چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
 نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

دعوتنامه جلسه چهارمین انجمن باران
31 تیر 85 - 19:39

 


دوستان من كجا هستند ؟


روزهاشان پرتقالی باد!


فراخوان چهارمین جلسه انجمن باران


با آرزوی سلامتی و بهروزی برای شما دوست عزیز وتشكرو قدردانی از دوستانی كه در سومین جلسه انجمن ما را همراهی نمودند. بدینوسیله به اطلاع میرساند چهارمین جلسه انجمن باران در تاریخ 26 مردادماه  در فرهنگسرای هنر(ارسباران) برگزار میگردد. لذا بدینوسیله از شما دعوت میگردد تا در این جلسه با حضورگرم خود ما را یاری نمایید.


برای اگاهی بیشتر  از دستور كار جلسه و همچنین آشنایی با فعالیت های انجمن میتوانید به آدرس:


http://www.cloob.com/club.php?id=19668


مراجعه نمایید و یا با مسئولین كمیته اجرایی انجمن آقایان اخروی  و  پارسا  تماس


 حاصل نمایید.


آقای اخروی:   09123016870 


آقای پارسا :    09121915325


محل وتاریخ برگزاری :


فرهنگسرای هنر (ارسباران)


تهران –پل سید خندان- خیابان جلفا


پنجشنبه 26 مرداد ماه 85 ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر


 


چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد


 


دستور كار جلسه چهارم:


برگزاری بزرگداشت استاد احمد شاملو


برگزاری كارگاه آموزشی نقد شعر


شعر خوانی


 


چنانچه شما دوست گرامی تمایل دارید مقاله یا سخنرانی در مورد استاد شاملو داشته باشید لطفا مطالب خود را تا 15 مرداد برای ما ارسال نمایید


همچنین چنانچه تمایل دارید سروده های خود را در انجمن عرضه نمایید لطفا اشعار خود را تا تاریخ 20 مردادماه به دبیرخانه انجمن ارسال نمایید


آدرس دبیر خانه انجمن


http://cloob.com/browse.php?id=509860


پس از بررسی مطلب ارسالی شما چنانچه این مطلب مورد تایید كمیته علمی قرار بگیرد با شما تماس گرفته و هماهنگی جهت ارائه آن در روز جلسه با شما صورت خواهد گرفت


 


باتشكر


 

چرا عدالت سخت کور وبیمار است ؟
18 خرداد 85 - 19:07

امروز از او روزهای سگیه که اصلا حوصله کسی ر و ندارم. از صبح که بلند شدم یک بوی گندی دماغم رو پر کرده ، احساس میکنم بدبوترین جورابها و فاضلابهای دنیا دارند این بو رو تولید میکنند و من به ناچار در حال استنشاق اون هستم  ، حالت تهوع دارم و چنان سردردی دارم که با پلک زدن هم سرم درد میگیره(8 صبح)

سرم شلوغه و کلافه شدم باید گزارش آماده بشه ،پیمانکار تماس میگیره و اطلاعات و شناسنامه قطعات رو میخواد، کارهای مربوط به ایزو، کارهای مربوط به خرید ربات تست و....یاد بابا میفتم زنگ میزنم خونه مامان جواب میده، بابا بهتره ، باید فردا بره آنژیو برای قلبش ، یاد هفته پیش میفتم و روزهای بدی که سپری شدند ،  فکر تکرار اون روزها دیوونم میکنه ، بابا با رنگ پریده روی تخت بیمارستان ،لبخند سرد بابا وقتی منو دید، لباس سبزهایی که دور بابا رو گرفته بودند، صدای نگهبان که به زور داشت منو بیرون میکرد ، سستی پاهام ، داغی صورتم ، پرخاش به خدا که اگه بلایی سر بابا بیاد من میدونم و اون، تصمیم گرفته بودم با خدا تلافی کنم ، فکر یک چیزی  یا حرفی بودم که خدا رو سر غیرت بیارم  ، اشک مامان ، دلداری فامیل ، مردی که روی تخت کناری بابا مرد.! به همین راحتی، ومن که خسته تر از همیشه بودم(11 صبح)

سر ناهار تهوع داشتم عین زنهای باردار که از بو بدشون میاد ، احساس خفگی ، کاش کسی اون دور وبر  نبود ، سریع اومدم بالا و رفتم دستشویی آب زرد بالا آوردم رودهام پیچ خوردند درد بدی داشتم ، سرم داره میسوزه و این از همه بدتره ، آب زدم به صورتم نشستم پشت میز هنوز بچه ها از ناها ر نیومدند دوباره زنگ زدم خونه بابا خوابیده بود و مامان تازه نمازش رو خونده بود دلم براشون میسوزه ! (14 بعدالظهر)

 تقریبا از صبح همه رو پیچوندم از رئیس وپیمانکار گرفته تا همکارها ونزدیک ترین دوستها .

ایکاش میشد یک دوش آب سرد بگیرم و زیر دوش درازبکشم تا قطرات آب با فشار و از فاصله دور به صورتم بخوره بعد توی همون حالت تنم رعشه بگیره و دندونهام به شدت بهم بخوره حالت خوبیه یه جور مراقبست آدم هم دوست داره در اون حالت بمونه و هم دوست داره از این حالت خارج بشه .

مادرم همیشه وقتی که به غرغرهای من گوش میده میگه خیلی ها هستند که آرزوشونه جای تو باشند واقعا اونها چقدر بدبختند . دلم میخواد پرواز کنم از این زمین بکنم برم بالا اینقدر بالا که دیگه بترسم بعد از اون بالا بپرم پایین و خودم رو بسپرم به هوا ، سبک ، آرام ، خلاء ، پرنده ها که زیر من هستند و نه بالای سرم ،  صدای باد توی گوشم و زمین که هی بزرگ و بزرگ تر میشه .(17بعد الظهر )

هوا تاریک شده ،چشمام خون افتاده ، پاهام درد میکنه ، سرم میسوزه ، بدنم رو به زور اینطرف واونطرف میکشم ، امروز هم داره تموم میشه ، بدون لذت و تنوع ، یکنواخت ، سرد ، بیروح، خسته کننده ، کسالت بار ، همراه با کوله باری از فکر و خیال ،

 چرا من رو آفریدی ! ؟

به کدامین گناه نکرده مرا به زندگی دچار کردی؟

با چندمین تقویم زندگی من نو خواهد شد؟

چرا عدالت سخت کور وبیمار است ؟

چرا برای یکی شدن زمان نمی ایستد؟

پس کجاست منجی  وعده داده شده ؟

تا به کی باید پیر ما بدنبال جایی برای قبایش باشد؟ ((به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را ))

هوا چرا باید بس ناجوانمردانه سرد باشد ؟

چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟

چرا از شمع میگویند وقتی پر پرواز پروانه بسوخت؟

و چرا خانه ما سیب نداشت ؟

چرا می گویند یک با یک برابر نیست ؟

و چرا میگویند جهان پیر است وبی بنیاد از این فرهاد کش  فریاد ؟

و کیست که میخواند مرا؟ و به من میگوید که باید دوباره عاشق بود .

عاشق که ؟

و به کدامین امید باید شبها چشمها را بست ؟

فردایی که از آن بیزارم چرا باید بیاید ؟

چرا شب من بی پایان است ؟

چرا ؟

چرا ؟

چرا ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟

ای سكوت ای مادر فریاد ها
14 اردیبهشت 85 - 18:37

همیشه از اینكه متفاوت باشم لذت برده ام شاید عقده ای باشم اما دوست دارم متفاوت باشم البته نه تابلو! برای همین از اول هر وقت به  مهمونی میرفتیم من خودم رو قاطی بزرگترها  میكردم ووقتی با بچه ها بازی میكردیم من ادای بزرگتر ها رو درمی آوردم این اخلاق من باعث شده بود كه محبوب دخترهای همبازی و مورد تنفر پسرها واقع بشم .

اما الان چنان دلم برای اون دوران تنگ شده كه نگو ونپرس حاضرم یك لحظه به اون دوران بچگی برگردم . دلم برای امامزاده رفتن با مادر بزرگ ،  حموم رفتن با آقاجون وتمام خرابكاریهایی كه با پسر عموها میكردیم تنگ شده حتی برای پسر عموم كه الان سالی یكبار هم نمیبینمش وشاید بهتره بگم نمیخوام ببینمش تنگ شده .این پسر عموی من خیلی بدبخت بود وهمیشه كتك های خرابكاری نصیب اون میشد .دلم میخواست یكبار دیگه مثل گذشته ها میرفتیم شمال اون موقع هر شب آخر شبها میرفتیم آتیش بازی لب دریا و كلی حال میكردیم

الان احساس میكنم همه چیز، و خودم رو در گذشته جا گذاشتم .این خیلی سخته كه آدم آینده ای رو برای خودش متصور نباشه .

زندگی كنم كه چی!

من اینقدر بدبختم كه جرات خود كشی هم ندارم و این قوز بالا قوزه یعنی تا گردن فرو رفتن توی لجن . شاید بقیه هم مشكلات من رو داشته باشند شاید هم بیشتر اما مشكل من اینه كه نمیتونم خودم رو گول بزنم من از این كلمه متنفرم

خدابزرگه

هر وقت یك گندی به كار ما میخوره سریع یاد خدا میافتیم واون هم كه انگار منتظره  تا ما التماسش كنیم، و صد البته اجابت نكنه ، و كون ما رو بسوزونه .نمیدونم چه جوری میشه با این خدا حرف زد رو در رو، من خیلی وقتها این شعر فریدون مشیری رو با خودم تكرار میكنم

ای ستاره ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا خدا به داد ما نمیرسد

ما صدایه گریمان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمیرسد

نمیدونم چه لذتی میبره این خدا از بدبختی كشیدن ما ،  خوب چی میشد همه رو در صلح و صفا وآرامش میآفرید یعنی چه هدفی داشته كه این بلا رو به سر ما آورده از یك كلمه دیگه هم متنفرم

امتحان اللهی

 مثلا زلزله میاد همه میمیرند اون وقت میگن امتحان اللهیه .خوب چرا باید یك عده نفله بشند تا دیگران امتحان پس بدند این چه امتحانیه كه از اولش نتیجش معلومه ؟ حتما این كارهای خدا یك حساب و كتابی داره كه من نمیفهمم و هیچ كس هم انگار قرار نیست ما رو از تاریكی جهل بیرون بیاره . اهالی دین كه تره هم برای من كافر خورد نمیكنند و تا حرف میزنیم میگن استغفرالله ، بقیه هم كه یا سكولارهای دو آتیشن یا از ایسم هایی  حرف میزنند كه من نمیتونم حتی مكتب فكری اونها رو تلفظ كنم چه به رسه  به ادراك واستنباط .خیلی دلم میخواد یك آدم صاف و ساده پیدا بشه تا جواب سئوالهام  روبا منطق ودلیل بده .

خود خدا هم كه طاقچه بالا میذاره واصلا حال نمیده یكبار كه بچه بودم چهل روز مداوم یك دعا رو از مفاتیح میخوندم كه روز چهلم آقا رو ببینم و باهاش حرف بزنم نه تنها نیومد تازه وصله ناپاكی هم به ما زدند كه حتما دلت پاك نیست یا لایق معرفت نیستی ! من توی سن 12-10 سالگی چه گناه كبیره ای میتونستم مرتكب شده باشم كه از من رو برگردونند .

نمیدونم خودم هم دارم دیوونه میشم ایكاش میشد با خدا رو در رو حرف زد .اون موقع چنان سئوال پیچش میكردم كه از خلقت من پشیمون بشه .اما باز هم سكوته وسكوت !

من سكوت خویش را گم كرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من كه خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سكوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
 تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سكوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو كجایی تا بگیری داد من
گر سكوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
29 فروردین 85 - 15:15

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
 غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست                                                                             حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
 همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
 اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

یكماهی میشود كه سال تحویل شده است و من همچنا ن در پارسال مانده ام با همان غمها وهمان افكار آزار دهنده .دوستی مرا نصیحت میكرد به تماشای زیبایی های دنیا و سخت نگرفتن زندگی حدود 2 ساعتی با هم صحبت كردیم دراوسط بحث سیگاری روشن كرد و من برایش با دلایل خودم كه نمیدانم از كجا آورده ام توضیح میدادم واز او سئوال های بیجوابی میپرسیدم اوایل طفره میرفت اما كم كم نرم شد در اواخر بحث سردرد گرفت وذیق وقت را بهانه كرد وادامه را به آینده موكول كرد .از اینكه دنیای ساختگیش را خراب كرده بودم ناراحت بود و عصبانی. فردایش درخیابان دیدمش اما انگار او نمیخواست مرا ببیند یعنی مطمئنم كه مرا زودتر دیده بود وترس ادامه بحث یا حتی یادآوری شب گذشته خودش را به بیراهه زده بود حتما همان شب رفته خانه وزنش پرسیده چرا ناراحتی و او هم گفته فلانی را میشناسی بنده خدا دیوانه شده داشتم نصیحتش میكردم و از این حرفها. خودم را هزار بار لعنت كردم كه چرا زندگی بدبخت را خراب كردم اصلا چرا من باید یاس و ناامیدی خودم را همه جا ببرم .مگر دیگران چه گناهی كرده اند كه باید مرا تحمل كنم.اما من كه به آنها كاری ندارم آنها خودشان به سراغ من میآیند یكی دلش برای من میسوزد و میگوید جوانی به رعنایی شما كه نباید آشفته باشد ، تا كمی با او صحبت میكنم از من فرار میكند ودیگر نمیخواهد تا ثواب كند وجوانی را نجات دهد .دیگری عاشقی سینه چاك است كه قلم من او را محسور كرده است وآرزو دارد تا من روزی از او بنویسم در اولین برخورد وقرار عاشقانه وقتی من را سرد وسخت میبیند توی ذوقش میخورد و فردایش تلفن میزند و میگوید من دیشب خیلی فكر كردم دیدم كه اگرمن در زندگی شما باشم مزاحم پیشرفت شما میشوم و ممكن است نتوانید دیگر آثار هنری خلق كنید دقیقا منظورش این است كه من به دنبال شوهر میگردم وشما آنقدر ها كه فكر میكردم رمانتیك نیستید .چند وقت پیش با یك خانم روانشناس آشنا شدم اوایل موش آزمایش گاهیش بودم وبر روی من تحقیق میكرد اما وقتی استادش گفته بود كه همچنین فردی با این مشخصات روانی كه توصیف كردید وجود ندارد و او را مردود كرده بود ، به من زنگ زد وگفت خدا جوابت را بدهد كه مرا سر كار گذاشتی و اینكه مجبور شده دوباره تزش را ازنو باز نگری كند و همه اش تقصیر من است.

از این داستانها در زندگی من زیاد است شاید هزار ویكی نباشد اما نزدیك است به این تعداد .راستی یادم رفت بگویم یكبار استاد معارف دانشگاه میخواست مرا به راه راست هدایت كند ترم اول یك بیست به ما داد تا ترم بعد هم با او درس برداریم دقیقا یادم هست برای او1 آیه و 2 حدیث جعلی ومن در آوری نوشته بودم كه مطمئنم هیچ یك از ائمه نگفته بودند خدا مرا ببخشد .به هر حال كم كم كار به جایی رسید كه من را به كمیته انضباطی بردند و یك تعهد گرفتند كه به اساتید بی احترامی نكنم .چنان بلایی بر سر اعتقادات پوشالی این شخص آوردم كه فكر میكنم در آن دنیا شیطان یك جایزه مشتی به ما بدهد .نه اینكه از خودم تعریف كنم وبرای خودم نوشابه باز كنم نه ! این مردم اینقدر حمارند كه میشود با چند تا سئوال نابودشان كرد چون هر هری هستند وهمه چیز را قبول دارند چون پدرانشان داشته اند و هر وقت هم كم میاورند میگویند  استغفر الله و ربی والتوبه الیه  دقیقا یعنی اینكه شما كفر میگویید

گذشته از اینها دلم تنگ است، نفسم سنگین است ، سینه ام سخت بدرد آمده وانگار یك انرژی هسته ای غنی شده در راكتور مغزم دارد انرژی آزاد میكند دارم از NPT  خارج میشوم چرخه سوخت اتمی من كامل شده است دارم منفجر میشوم . اما اگر بتركم و منفجر شوم هیچ اتفاقی نمیافتد نمیگویم همه خوشحال میشوند اما یك مخالف  كم میشود و همین برای دیگران كافی است میدانم كه همه میگویند من عاشقش بودم واقعا هر وقت شعر میگفت انگاراز ته قلب من بود اما اگرهمان لحظه بگویند یكی از اشعار مرا بخواند میگوید حالا وقت گیر آورده اید او مرده است وشما فكر شعر هستید . بیچاره مادرم او تنها كسی است كه نارا حت میشود و حتما مثل همیشه برای من دعا میكند وبرای خودش تا زودتر بمیرد وپیش من بیاید ، تا برای من گل گاو زبان دم كند وهر وقت سرم درد گرفت چهل بار آیه الكرسی بخواند ودر لیوان اب زمزم فوت كند وبه من بدهد تا بخورم وخوب شوم وپدرم را مجبور میكند تابرایم اسپند دود كند و خودش میگوید بتركد چشم حسود اگر باز هم خوب نشدم به افصل خانم میگوید برایم تخم مرغ بشكند وافصل خانم با آن دستهای چاقش روی تخم مرغ با زغال خط میكشد واسم میبرد بیچاره آن كسی كه تخم مرغ به اسم او میشكند در كمتر از یك ثانیه مادرم با ناله و نفرین تمام خاندان او را نفرین میكند طوری كه من مطمئنم از فردا حتی گربه هایی كه از روی بامشان رد میشوند به درد لاعلاجی مبتلا خواهند شد و یكی یكی سقط میشوند.

ایكاش مادرم جای خدا بود آن زمان حتما من یكی از پیامبران اولی العزم بودم ومیتوانستم معجزه كنم وشفا بدهم . بیچاره پدرم كه همیشه در سایه من بسر برده دلم برایش میسوزد هیچ وقت خوب دركش نكردم مرد فداكاریست ساكت است وز حمتكش با كارگری مرا بزرگ كرد تنها فرزندش را و حالا نشسته تا بیبند من چی میشوم الحمد الله ظاهر را خوب حفظ كرده ام و او هر جا كه مینشیند از من میگوید واقعا پدر و مادر من چقدر بدبخت هستند كه من تنها دلخوشی آنها هستم

ایكاش كسی پیدا میشد و با من همفكر میشد تا خودم را پیدا كنم .اما نه مطمئنا كسی پیدا نمیشود اگر هم پیدا شود دیوانه میشود و بدبخت میشود وبازهم من تنها میشوم ...!!!

کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است ؟
25 اسفند 84 - 19:01
چه جای ماه
که حتی شعاع فانوسی
درین سیاهی جاوید کورسو نزند
به جز طنین قدمهای گزمه سرمست
صدای پای کسی
سکوت مرتعش شهر را نمی شکند
به هیچ کوی و گذر
صدای خنده مستانه ای نمی پیچد
کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است ؟
چراغ میکده آفتاب خاموش است
فریدون مشیری

امروزها هیچکس نیست تا درگوش من نجوا کند .امروزها بیشتر مینویسم به امید اینکه روزی کسی آنها را بخواند واز درد من با خبرشود .دروغست اگربگویم برای دل خودم مینویسم من مینویسم تا دیده شوم ، تا کسی پیدا شود ومرا درک کند ، تا عقده های سالیان را تخلیه کنم ، هر چند نویسنده قهاری نیستم اما مینویسم مثل زنان افغان که در زیر برقع هم آرایش میکنند مثل تمام زندانیهای حبس ابد که هر روز ورزش میکنند ومثل تمام کسانی که میخواهند خودشان را به دیگران بنمایند مثل پینک فلوید مثل تمام متفاوتها !
من دارم از بی همنفسی متلاشی میشوم و به قول صادق از آن دردهایی گرفتم که در انزوا مثل خوره دارد من را نابود میکند اما نه ذره ذره بلکه من دارم به کل از بین میروم
هیچ صدایی نیست
هیچ صدایی نیست
از نگاه مرده ای هم ردپایی نیست

وبدتر از همه این است که توی این وضعیت نمیدانم چکار باید کرد ایکاش میشد تمام اینها یک خواب باشد ومن با صدای خروسی دردهی دوردست از خواب سالیان دور برخیزم و زندگی را در مزرعه دنیا از نو آغاز کنم
این دفعه دیگر میدانم باید چکار کرد .باید یکی شد واز غیر تهی گشت من باید خودم باشم انگار که هیچکس نیست وهمه هستند، من باید این دفعه سربلند باشم پیش خودم دیگران را نمیبینم .
ایکاش کسی با من بود حداقل سیذارتا ، گویندا را داشت همه کسی را داشته اند مولوی شمس را ، بودا هم کسی را داشت و .... و من در به در، این روح خسته وبیمار خودم را دارم که مرتب از آن گریزانم .پس من حق دارم اگر هیچ گهی نشوم و در ذلت بمیرم چرا که کسی نبوده تا مرا راهنمایی و حمایت کند و در سخت ترین شرایط هوای مرا داشته باشد وتازه من همیشه دیگران را راهنمای کرده ام .واقعا آنها چقدر بدبخت بوده اند که من راهنمای ایشان بوده ام . ای تف به ذاتت روزگار، ای بخت نامراد، ای گردون بیکار مدور، ای زمانه غدار و بیوفا
از خدا چرا صدا نمیرسد
ما صدای گریمان به آسمان رسید
مااگر زخاطر خدا نرفته ایم
پس چرا خدا به داد ما نمیرسد

تا کی میتوان گریست از این غم بی پایان روزهای تنهایی
من دیگر تحملی برای کشیدن این تن خسته و رنجور ندارم وفکر میکنم دیگر خیلی باید نامردی باشد اگر از آن بیشتر توقع داشته باشم .سرم داغ میشود میسوزد اما باز هم دردی دوا نمیشود سرم گیج میرود چشمانم سیاهی میبیند اما باز هم دردی دوا نمیشود انگار چاره ای نیست.
نمیدانم چرا گفته اند
میتوان بود مثل یک رود
گر چه خسته وکبود
میخواهم این را از شاعر بپرسم :
آیا میتوان بود مثل یک کوه
گرچه بسته وخموش
واقعا آیا میتوان کوهی از غم بود و بسته وخموش سر در ابرها کرد و با چشمان آنها گریست
کدام ابر را دیده اید که ازبالای کوهی بیاید ونگرید ؟
چه خیال باطلی گر بپنداریم ابر خود به خود گریه میکند در اثر تبخیرآب ومیعان آن ، ابر همیشه برای کوه میگرید و چنان جان خسته او را میکاود انگار کسری از غمهای کوه را با خود میبرد به پایین دست وزمینی میشود برای کشت و نانی میشود برای من و شرابی میشود برای خوشگذرانی پسران خان وچرا گاهی برای آهوانی که قرار است شکار شوند وآنجا گران میشود ،بالای شهر میشود وزمینش خدادتومان میارزد.
ای کوه! ایکه، مشت درشت روزگارت در سرزمین آرش است
ای دیوها ی پای دربند
ای تمام آرزوهای فاتحان قله
ای بخشنده
ای پاینده
ای بینای زشتیهای شهر
ای معصوم دور افتاده
ای غمگین
ای سزاوار ستایش بزرگان
ای معبر راهای سخت
ای جاودانه تاریخ
تو چقدر مظلومی
ومن چقدر دوست داشتم تو بودم
فقط تو
ای ستاره ای ستاره غریب
2 اسفند 84 - 07:00

ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمرسد

باز هم صدا میكنم اما انگار خبری نیست ،

از صدای مرده ای هم ردپایی نیست

دلم مخواهد بدانم آیا صدای مرا میشنود؟
آیا او میداند كه با من چه كرده است؟

 آه خدایا سخن بسیار است و تو همچنان خموش

میپرسم جواب نمیدهی!

كفر میگویم  تلافی میكنی!

به دیگران كمك میكنم محتاجم میكنی !

به خود لعنت میفرستم به من میخندی!

از تو شكایت میكنم  به درد مبتلایم میكنی!

دیگرنمیدانم با تو باید چكار كرد !

با تو فهر میكنم به من لج میكنی و اوضاع بدتر میشود!

هر سازی كه زدی من رقصیده ام

اما انگار باز هم صدایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ

ولنتاین امسال
26 بهمن 84 - 09:19

چهارشنبه ۲۵/۱۱/۸۴

امروزطبق معمول بعد از ناهار همه بچه ها دورمیز من جمع شده بودند و داشتند صحبت میکردند وقت ناهار ونماز شرکت یک ساعته و بچه ها از یک ربعش برای ناهار وبقیش برای صحبت کردن واحیانا استراحت استفاده میکنند . کلا واحد ما شامل سه دپارتمان مختلف میشه که توسط سه رئیس مجزا اداره میشه توی واحد ما حدودا 30 نفر کار میکنند که 9 نفر اونها درقسمت ما هستند واز نزدیک ترین دوستان من به حساب میآند. میانگین سنی بچه ها 28 ساله و همین باعث شده تا یک جو صمیمی و دوستانه بین ما بوجود بیاد .یکی از اونها خیلی بچه توپیه و سابقش حدود 6سال از ما بیشتره و یه جورهایی بزرگ ماست .

میز کار من از نظر استراتژیک در موقعیت مناسبیه و دسترسی به سیستم هم ازهمه راحت تره و مونیتور من طوریه که دیگران به سختی میتوننند سرک بکشند به خاطر همین پاتوق بچه هاست وهر کی میخواد از تیر رس رئیس دور باشه میاد پیش من میشینه و مواقع استراحت هم که تبدیل به کافی شاپ میشه. همونطور که گفتم ما 30 نفریم و همه در یک سالن بزرگ بدون پارتیشن مستقر شدیم البته مرزهایی بین قسمت ها هست که هر چند وقت یکبار باعث جنگ حسابی بین روسا میشه که چرا به حدود ماتجاوز کردید.

بگذریم این رفیق ما که از همه بزرگتره بین بچه ها به اوستا معروفه و رشته تحصیلیش مهندسی مکانیک بوده وبرخلاف اکثر مهندسین شرکتهای دولتی آدم فنی و دست به آچاریه و به اصطلاح خیلی سوسول نیست.تخصصش توی پنوماتیک وساختن ماشین های مخصوصه .

امروز بعد از ناهار که اومدیم بالا همه دور میز من جمع شدند من خیلی کار داشتم سریع پریدم پشت سیستم (خیر سرمون مثلا امروز والنتاین بود )بگذریم من نشستم پشت سیستم وشروع به کار کردم وبچه ها دور من واوستا نشسته بودند و به حرف های اوستا گوش میکردند از همه جا حرف زدند طبق معمول از spice platinum و برنامه های جذاب و دیدنی ماهواره گرفته تا سایز لباس زیرخانمهای شرکت و شرط بندی سر حامله بودن یکی از اونها ، توی همین حرفها بودند که یکباره یکی از بچه ها گفت خداییش من نمیدونم با اینکه خدا وضعیت ما رو میبینه نمیدونم چرا به داد ما نمیرسه؟ با این همه بدبختی که ما داریم خدا وکیلی هر کی بود یه حالی به ما میداد . ناگهان بحث فلسفی شد و در مورد عدالت خدا سخن به میون اومد . کم کم داشت بحثشون گرم میشد که اوستا شروع کرد به تعریف کردن یه قصه در مورد اینکه ما باید خدا رو شکر کنیم چون آدمهایی هستند که وضعشون از ما خیلی بد تره.

اوستا میگفت که یک پسر عمه داره به اسم مجید که توی یکی از روستا های دور افاده آذربایجان بدنیا میاد اوستا میگفت کلا اون زمانها بر خلاف الان همه دهاتی ها فقیر بودند و خانواده عمه اوستا از همه فقیر تر به طوری که توی ده زبانزد همه بودند .خلاصه این اقا مجید با تمام تلاش کار میکرده و درس میخونده تا بالاخره در رشته دستیاری اتاق عمل وارد دانشگاه میشه و میاد تهران شب وروز کار میکرده از کار توی کارگاه کفاشی گرفته تا کار توی آبمیوه فروشی و تدریس خصوصی. گه گاه سری هم به اوستا وخانوادش میزده اوستا میگفت بیچاره مجید شب وروز نداشت و فقط درس میخوند وکار میکرد تا اینکه موفق میشه یه خونه کوچیک اجاره کنه و پدر ومادرش روبیاره تهران بعد از چند سال وضع مالیش خوب میشه و سر ووضعی بهم میزنه و در سن سی سالگی تصمیم میگیره که ازدواج کنه .

بعد از مدتی زندگی مشترک همسرش به بهانه پدر ومادر و فرهنگ پایین خانواده مجید با اون سر ناسازگاری میذاره و درخواست طلاق میکنه مجید که براش طلاق مسئله سنگینی بوده تا جایی که میتونسته مقاومت میکنه و به زنش باج میداده تا شاید اون منصرف بشه اما زنش اصرار به طلاق داشته وبلاهایی به سر این بدبخت میاره که نگو و نپرس.سرانجام زن مجید دراذای مهریش تمام زندگی مجید رو قبضه میکنه و ما بقی مهرش رو هم قسط میبنده و از فرداش روز از نو روزی از نو مجید بدو زندگی بدو .این اوضاع میگذره و این مجید آقای ترک با غیرت دوباره توی سن 32 سالگی شروع میکنه به درس خوندن برای پزشکی ، معادل سازی ، ادامه تحصیل و بالاخره با زحمت فراوان دوباره سر وسامانی میگیره و تازه داشته از زندگیش لذت می برده که متوجه میشه مادرش سرطان گرفته خلاصه با هزینه های سنگین شیمی درمانی و نگهداری اون با یک پدر سالخورده ومریض ناامید نمیشه وادامه میده .

اما داشته باشید اینجای ماجرا رو نوروز 84 این اوستا با خانواده میرن عید دیدنی خونه عمش اوستا میگه وقتی مجید رو دیدیم در نگاه اول فکر کردم که معتاد شده رنگش زرد شده بود وداشت از لاغری میشکست طوری که استخوان گونش زده بود بیرون عین این آفریقایی های گرسنه .اوستا موقع روبوسی زیر گوش مجید میگه بابا گل بودی به چمن نیز آراسته شدی نکنه معتاد شدی پسر .توی تمام مدت اوستا از اون چشم بر نمیداشته مدام اون رو زیر نظر داشته تا اینکه میبینه یک چسب کوچولو زیر یقه گردن مجید از زیر پیرهن زده بیرون و گوشش معلومه، مجید که متوجه میشه اوستا یه چیزهایی بو برده از اون میخواد تابرای کشیدن سیگار با هم برند بیرون . وقتی به کوچه میرسند مجید میگه میخوام یه چیزی برات تعریف کنم اما به شرطی که به کسی نگی و خلاصه به اوستا میگه که مدتیه به سرطان مبتلا شده و مراحل اولیه شیمی درمانی رو طی میکنه اوستا میگه داشتم سنگکوب میکردم مادر و پسر هر دو سرطان گرفتند اون هم اینها که تمام زندگیشون توی بدبختی سپری شده تا به اینجا رسیدند اگه از نظرآمارو احتمال هم حساب کنید در هر چند صد هزار نفر یک نفر سرطان میگیره و اتفاق افتادن این دو سرطان در یک خانواده بطور همزمان احتمالش به حدود صفر میرسه اما این دوتا بدبخت هر دو مبتلا به این سرطان شدند ومشکل مجید اینه که مجبوره داروهاش رو از مادرش مخفی کنه و برای همین داروها رو توی ماشین میذاره و هر وقت زمان استفاده داروهاش فرا میرسه میره پایین توی پارکینگ مبادا که مادرش از مشابه بودن داروهای مصرفی متوجه بشه که پسرش سرطان گرفته، مجید لاغری و ضعف خودش رو به بیماری اعصاب نسبت داده بوده وبقیه هم که باور نکرده بودند مثل اوستا فکر میکردنند که مجید معتاد شده .

تنها آرزوی مجید در این دوران این بود که بعد از مادرش بمیره تا مادرش متوجه مریضی اون نشه ودر ضمن بتونه بعد از مرگ مادرش برای اون مراسم بگیره و مادرش رو با احترام وآبرو داری دفن کنه و بعد خودش بمیره که از قضا این اتفاق شهریور ماه افتاد و مادر مجید مرد وقتی میخواستند مادرش رو دفن کنند مجید رفت توی قبر و خواست تا خودش تلقین روبخونه(همون دعایی که حین خوندنش یکی باید توی قبر مرده رو تکون بده)خلاصه مجید میره پایین و وقتی دعا تموم میشه بالا نمیاد و میگه من هم که قراره چند وقت دیگه بمیرم همین الان خاک بریزین سرم تا پیش مادرم بمیرم و دراز میکشه روی مادرش با چه زحمتی موفق میشن از توی قبر بکشنش بیرون و خیلی ها هم که تازه فهمیده بودند مجید به سرطان مبتلا شده گریه میکردند و میزدند توی سرشون و از اون حلالیت میگیرند .مجید الان داره روزهای پایانی زندگیش رو طی میکنه و خودش که الان یک دکتره عمومی شده نهایت شانس زنده موندن خودش رو 2 سال میدونه که مقداریش هم سپری شده .

اوستا میگفت حالا شما هی برید ناشکری کنید وبه خدا بد وبیراه بگید. مجید همین الان داره برای تخصص درس میخونه و امیدواره تا شاید یه اتفاقی بیفته ، اما شما ها چی خوشی زده زیر دلتون نمیدونید چیکار کنید .

من از خجالت داشتم آب میشدم چون همین چند دقیقه پیشش داشتم حسرت بچه مایه دارهایی رو میخوردم که الان دارن توی شمال با دوست و رفقاشون والنتاین رو خوش میگذرونند و من بدبخت توی شرکت مشغول کارم.

وقتی که خوب فکر میکنم میبینم وضع من خیلی هم بد نیست یا شاید هم من زیاده خواهم، به هر حال امیدوارم خدا هیچ خانواده ای رو دچار مریضی و گرفتاری نکنه .

تاسوعا و یاد فاطمه
17 بهمن 84 - 20:18

دوشنبه 17/11/84

پس فردا روز تاسوعاست و ما طبق سنت چندین ساله  مراسم داریم و غذا میپزیم .صبح به مامان زنگ زدم همه چیز برای تاسوعا آمادست مامان ودایی امیر كپسولهای گاز رو هم كه تنها كار باقیمانده بود پر كردند وفردا كه من میرم قزوین قراره خاله و حاج آقا رو هم با خودم ببرم.

اما چیزی كه میخوام براتون تعریف كنم داستان دیگه ای :

ما هر ساله توی این مراسم سعی میكنیم تا جای ممكنه از خرافات و بدعت های سنتی جدایی كنیم وغذای پخته شده روبین كسایی كه واقعا محتاجند تقسیم كنیم گه گاهی هم از هیات های عزاداری دعوت میكنیم تا بیان خونه ما و روز تاسوعا رو سوگواری كنیم.

چنیدین سال پیش بطور متوالی رسم بر این بود تا از كودكان استثنایی و عقب مانده ذهنی  دعوت میكردیم تا بیان خونه ما .همیشه اونها با یك مینی بوس نزدیك ظهر تاسوعا بچه ها رو میآوردند توی این چند سا ل ما در بین بچه های استثنایی دوستانی پیدا كرده بودیم و موقع غذا خوردن هر كدوم از ما مسئول غذا دادن به یكی از بچه ها بود .نمیدونید چه معصومیتی در چشمها ی این بچه ها موج میزد بعضی از اونها مثل یك فرشته زیبا بودند و همشون بدون استثنا بوی خدا میدادند عاری از هر گناه ومعصیت . مربی و پرستار بچه ها میگفت به دلیل كمی تعداد بهیارها و پرستارها متاسفانه این امكان وجود نداره تا بچه ها رو خیلی بهشون برسند و بدلیل اینكه بیشتر اونها در اكثر مواقع دراز میكشیدند و توانایی راه رفتن ونشستن نداشتند همشون یه طورهایی استخوان درد داشتند و بدنشون خیلی بد رشد كرده بود بعضی ها هم قوز در آورده بودندو بعضی دیگر زخم رختخواب گرفته بودند بگذریم من مسئول رسیدگی به پسری بودم به نام بهرام كه هم سن خودم بود یعنی اون موقع حدود 18 سالش بود نه میتونست حرف بزنه و نه میتونست حركت كنه فقط گه گاهی صدا هایی از خودش در میاورد و احساسش رو بیان میكرد كلا با من خیلی حال میكرد و من مرتبا برای اون شكلك در می آوردم ومی خندوندمش . بعضی وقت ها خودم رو میذاشتم جای اون و خدا رو بخاطر همه نعمتهایی كه به من داده شكر میكردم .

من یه دختر خاله دارم به اسم الاهه كه الان یك بچه داره وخیلی آدم احساساتی و مهربونیه اون مسئول رسیدگی به دختر بچه ای بود به نام فاطمه شاید باورتون نشه ولی من كمتر دختر بچه ای به این خوشگلی دیده بودم  خیلی ناز بود وهمیشه به یك جایی خیره میشد  و هر از چند گاهی لبخند می زد میگفتند پدر و مادرش دختر خاله وپسر خاله بودند وبهمین خاطر بچشون عقب مونده شده بود این الاهه ما با این دختره خیلی حال میكرد و هر وقت میومد قزوین یه سری به این بچه میزد و حالش رو میپرسید نمیدونم ولی همه احساس میكردیم یك حس مادرانه عجیبی به اون داره .فاطمه فقط از دست الاهه غذا میخورد و گاهی یك ساعت این دوتا به هم خیره میشدند الاهه اشك میریخت وفاطمه لبخند میزد .

سالها میگذشت وما هر سال روز تاسوعا نزدیكی های ظهر به استقبال اونها میرفتیم .الاهه اون سال داشت عروسی میكرد و سرش خیلی شلوغ بود بخاطر همین  نتونسته بود خیلی به فاطمه سر بزنه .طبق معمول نزدیكی های اذان ظهر مینی بوس اومد و ما به سرعت به استقبال رفتیم من بهرام روبغل كردم و از مینی بوس آوردم پایین ماشا ا... سنگین شده بود و یك ته ریشی هم  گذاشته بود . وقتی اومدیم تو دیدم الاهه ناراحته و میگه كه فاطمه رو نیا وردم . از من خواست تا با هم بریم دنبالش و بیاریمش خونه  در این بین یكی از مربیای  موسسه كه از همه جا بیخبر بود گفت الاهه خانم از شما انتظار نداشتیم ما فكر میكردیم حداقل توی یكی از مراسم ختم فاطمه شما رو میبینیم .

یك لحظه احساس كردم زمان متوقف شد وهمه چیز دور سرم گشت سریع به سمت الاهه برگشتم وای نمیدونید چی شد یكباره الاهه جیغ بلندی كشید و شروع كرد به شیون وزاری وزدن خودش بچه ها كه ترسیده بودند گریه میكردند وكسی جلودار الاهه نبود همه گریه میكردند یك لحظه هم تصویر فاطمه از جلوی چشمم دور نمیشد الاهه رفته بود به سمت  جایی كه فاطمه پارسال نشسته بود و خودش رو به در و دیوار میزد و بعد تك تك بچه هارو میبوسید ومیگفت اینا بوی فاطمه رو میدند .

  من از معصومیت  بنده های خدا شكایت میكردم كه این خدا چرا اینجوری میكنه  بگذریم بعدا فهمیدیم كه خانواده  فاطمه برای تحو.یل گرفتن  جنازه اون نیومده بودند و بدن خسته وبیمار اون مدت سه ماه در پزشكی قانونی مونده بوده و بعد از سه ماه با رای دادگاه موسسه تونسته بوده مجوز دفن اون رو بگیره و در یك قبر در قطعه كودكان دفنش كنند مهجور و بیكس همونطوری كه اومدنش كسی رو خوشحال نكرده بود رفتنش هم كسی رو ناراحت نكرد .همون روز رفتیم سر خاكش و الاهه كه تا چند هفته مریض بود و خودش رو مقصر میدونست وپشیمون از اینكه حال این دختر رو نپرسیده بود . فاطمه رفت غریب و تنها  و الان الاهه یه دختر 3 ساله داره به اسم فاطمه كه چیزی از معصومیت كم نداره .

امسال قراره بعد از اون سال برای اولین بار الاهه و دختر كوچولوش فاطمه دوباره  روز تاسوعا بیان خونه ما و من خیلی خوشحالم.

خدایا تو رو به عظمتت قسم میدم هیچ بچه ای رو بی سرپرست نكن .خدایا تو بزرگتر از اونی هستی كه بخواهی به ما ظلم كنی تو رو به عظمتت قسم میدم  سایه بزرگتر ها رو از سر ما كم نكن .

 

__