تولدم مبارک 18 مهر 87 - 11:15 |
تصمیم داشتم امروز خیلی مطلب بنویسم یا شاید هم می دونم کسی مطالبم رو دنبال نمیکنه یا مهم نیست واسش یا یا یا و ها یا های دیگه نمیدونم چی بگم روز اول تصمیم داشتم همه حرف های زندگیم رو اینجا بنویسم و هیچ کسی هم از اونهایی که میشناسن منو آدرس این وب رو نداشته باشند اما نشد شاید برای همین از درد و دل کردن و گقتن وقایع زندگیم به طور مستقیم به مطلب و شعر و بیان غیر مستقیم حرفهام رو آوردم اما به هر حال هرچی که بود و شد الان این جوریه راستی دانشگاه هم قبول شدم واسه ارشد تا روزی روزگاری که نباشد بی وفایی یه سال دیگه گذشتاندازه 365 روز بزرگتر پخته تر با تجربه تر و نمیدونم شاید پیر تر شدم شاید این به نظر خاطره نباشه اما اینکنه بدونی چندین سال پیش همچین روزی یا شبی به دنیا اومدی میتونه یه خاطره و با شاید یه واقعه باشه یا خوب یا ناگوار و بد تنهایی های زیادی کشیدم این 5 سالی که ایران تنها زندگی کردم و هنوزم دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم نمیدونم شاید قسمت این بوده اما روزی دوباره برمیگردم پیش خانوادم که بابا و مامانم هستن روزی تموم میشه به امید اون روز دارم می جنگم و تلاش میکنم بعضی وقت ها میگم کاش هیچ وقت نمیومدم ایران اما باز هم با خودم میگم حتما قسمت بوده تولدم مبارک به امید روزی که هیچ غریبی توی غربت نباشه حتی اگه اون غربت زادگاه پدر و مادرش باشه پس ساده میگم |
فرشته کودک ... 15 شهریور 87 - 08:24 |
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟x-small;color:rgb(68,68,68);"> خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.x-small;color:rgb(68,68,68);"> کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.x-small;color:rgb(68,68,68);"> خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.x-small;color:rgb(68,68,68);"> کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟x-small;color:rgb(68,68,68);"> خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.x-small;color:rgb(68,68,68);"> کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟x-small;color:rgb(68,68,68);"> خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.x-small;color:rgb(68,68,68);"> کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد.x-small;color:rgb(68,68,68);"> خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، اگر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.x-small;color:rgb(68,68,68);"> در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا، اگر من باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.x-small;color:rgb(68,68,68);"> خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی! مامان دلم برات تنگ شده ! همین ! اگه دیگه ندیدمتون صبح بخیرظهر بخیر.شب بخیر |
لبخند خدا 15 شهریور 87 - 06:44 |
لوئیز ردن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم، وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت: “آقا، شما را به خدا، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.“ جان گفت نسیه نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: “ببین خانم چه می خواهد ، خرید این خانم با من.“ خواروبارفروش با اکراه گفت: “لازم نیست، خودم می دهم. لیست خریدت کو؟“ لوئیز گفت:“ اینجاست.“ ” لیست ات را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش ، هر چه خواستی ببر.“ لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت، خواروبارفروش باتعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ” ای خدای عزیزم، تو از نیاز من باخبری، خودت آن را برآورده کن.“ مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. لوئیز خداحافظی کرد و رفت. مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت: ” تا آخرین پنی اش می ارزید.“ فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است… |
شب عاشقان 28 آبان 86 - 12:09 |
شب دلشکسته ها امشبه
گریه های بی صدا امشبه شب بی سپیده شب بی سحر هوای غریبی شب دربدر شب بی ستاره دل پاره پاره غمای دوباره هوای منه شبی از غریبی که غم حجله بسته شب شب شکسته شبای منه شب دلشکسته ها امشبه گریه های بی صدا امشبه یه بغض و هراسه یه زخمۀ درده غمی سینه سوزه ببینین چه کرده مرا تو کشیدی به دار زمونه می دونی که دنیا چه نامهربونه تو خاکسترم را ببر تا نمونه شبای غریبی چه بی آشیونه غریبی و غربت دو یار زمونه بدون توی دنیا همین سهممونه ****** شب بی سپیده شب بی سحر هوای غریبی شب دربدر شب بی ستاره دل پاره پاره غمای دوباره هوای منه شبی از غریبی که غم حجله بسته شب شب شکسته شبای منه شب دلشکسته ها امشبه گریه های بی صدا امشبه |
تفاوت دوست داشتن و عاشق بودن 28 آبان 86 - 12:06 |
1.هنگام
دیدن كسی كه عاشق او هستید طپش قلب شما زیاد و هیجان زده خواهید
شد اما هنگام دیدن كسی كه دوستش دارید احساس سرور و خوشحالی می
كنید. 2.وقتی به كسی كه عاشقش هستید نگاه می كنید خجالت می كشید ولی هنگامیكه به كسی كه دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد 3.وقتی در كنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه را در ذهن دارید بیان كنید اما در مورد كسی كه دوستش دارید شما توانایی آنرا دارید 4.شما نمی توانید به چشمان كسی كه عاشقش هستید به مدت طولانی و مستقیم نگاه كنید اما می توانید در حالی كه لبخند به لب دارید به چشمان فردی كه دوستش دارید نگاه كنید 5.وقتی معشوقه شما گریه می كند شما نیز گریه خواهید كرد اما در هنگام دیدن گریستن فردی كه دوستش دارید سعی بر آرام كردن او می كنید 6.شما میتوانید یك رابطه دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید.چرا که اگر این کار را بکنید عشق همچنان قطره ای و همیشه در قلب شما باقی خواهد ماند |
تشنه محبت ! 9 آبان 86 - 12:11 |
مردی دیروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود. سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم؟ - بله حتمآ. چه سئوالی؟ - بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میكنی؟ - فقط میخواهم بدانم. - اگر باید بدانی ‚ بسیار خوب می گویم : 20 دلار پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : میشود 10 دلار به من قرض بدهید ؟ مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم. پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟ بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است. شاید واقعآ چیزی بوده كه او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد. - خوابی پسرم ؟ - نه پدر ، بیدارم. - من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی. پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول كردی؟ پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود‚ ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ... |
عشق یعنی... 9 آبان 86 - 12:05 |
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن عشق یعنی گم شدن در کوی دوست عشق یعنی هر چه در دل آرزوست عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی یک تبسم یک نگاه عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره و در یا شدن عشق یعنی پیش محبوبت بمیر عشق یعنی از رضایش عمر گیر عشق یعنی زندگی را بندگی عشق یعنی بندگی آزادگی |
نی لبک 9 آبان 86 - 12:01 |
نی لبك امشب به دادم تو برس امشب و فردا شب و شبهای بعد نی لبك دردم زیاد است و غمم قدكوههاـ قد دنیا ـ قد دشت نی لبك عشقم شو و سازی بزن تا كه چشمانم به دنیا رو كند. تا كه دنیا رو به دریا وا كند نی لبك من عاشقم عاشق ترین عاشق یاس و اقاقی عاشق گلهای باغ اطلسی نی لبك تنهای تنها مانده ام نی لبك عاشق به فردا مانده ام نی لبك سازی بزن تو جان من ساز عشق ــ ساز درد ــ ساز اه نی لبك عاشق ترینم روز و شب در كنج دیوار خراب در كنار یك جهان رنگ پر از سرخ بهار نی لبك دردم تو دانی درد هجران ..درد دوری..درد فقدان شقایق مثل چشمان مسافر رو به جاده مثل میخكهای تنها-مثل زنبقهای وحشی مثل پیچكهای مجنون رو به دیوار سیاه ....عاشقم عاشق به یك برگ گل سرخ یك سپیده یك جهان پز از شقایق پر دردم مثل شلاق حقایق پر فریاد مثل شیدایی درد اور عاشق پر رفتن رفتن تلخ غریبانه دوست نی لبك هر شب به دادم تو برس |








