- 1
- 2
9 هدیه تقدیم به شما ! 23 بهمن 86 - 00:07 |
!9 هدیه !
هدیه اول این رو به او دوستانی تقدیم می كنم كه خودشون رو راهبی پاك و انسانی متعالی می دونن و تو كوچه تاریك ذهن خودشون ، نه تنها راه درست را نمی روند بلكه ناخواسته و یا خواسته ، لجن وجودشون رو گرفته
دو راهب در راه زیارتگاهی به رودخانه ای کم عمق رسیدند که باید از داخل آب عبور می کردند.کنار رودخانه دخترکی دیدند که لباسهای پر زرق و برقی بر تن داشت و نمی دانست چگونه از آب رد شود. یکی از راهبه ها بی هیچ مقدمه ای او را بر دوش گرفت و او را از رودخانه رد کرد.
هدیه دوم این رو به دوستانی می دم كه خوب می دونن چیكار دارن می كنن ، ولی فكر می كنند كه اصرار دیگران برای انجام كارهایی متغایر با خواسته های شخصی اونها رو باید با كارشكنی ویا دور زدن جبران كنند و مشخصه كه آخرش پشیمون میشن !
نجار پیری بود می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
هدیه سوم این رو به دوستانی تقدیم می كنم كه زندگی رو خیلی سخت گرفتن ، تو توهمات خودشون سعی می كنن روشهای زندگی درست رو پیدا كنن ولی خوب ، ممنكنه عمرشون قد نده
هنگامی كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكی روبرو شد. آنها دریافتند كه خودكارهای موجود در فضای بدون جاذبه كار نمیكنند. (جوهر خودكار به سمت پایین جریان نمییابد و روی سطح كاغذ نمیریزد.) برای حل این مشكل آنها شركت مشاورین اندرسون را انتخابكردند. تحقیقات بیشاز یك دهه طولكشید، 12میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودكاری طراحیكردند كه در محیط بدون جاذبه مینوشت، زیر آب كار میكرد، روی هر سطحی حتی كریستال مینوشت و از دمای زیرصفر تا 300 درجه سانتیگراد كار میكرد. (وبلاگ شاد زیستن)
هدیه چهارم این رو به دوستانی تقدیم می كنم كه حد و حدود و جایگاه خودشون رو تو زندگی و در مقابل پروردگار نمی دونن ، احساس می كنن كه حتما باید نسبت به بركات والا ، شكرگذاری كنند ، این افراد معمولا وقتی از كسی یك آدامس بادنكی می گیرن ، فقط تشكر می كنن (شكر خدا رو فراموش نكنید) روزی مردی خواب عجیبی دید، اون دید كه پیش فرشته هاست و به كارهای آنها نگاه می كند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند، باز می كنند، وآنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چكار می كنید؟ فرشته در حالی كه داشت نامه ای را باز می كرد،گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد كمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آن ها را توسط پیك هائی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شما ها چكار می كنید؟ یكی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان می فرستیم . مرد كمی جلوتر رفت و دید یك فرشته ای بیكار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیكارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار كمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط كافی است بگویند: خدایا شكر (وبلاگ گنجینه )
هدیه پنجم این رو به دوستانی تقدیم می كنم كه صداقت رو فراموش كردن و چاپلوسی رو جایگزین اون كردن ، این دوستان خوب باید بودند ، صداقت بهترین راه برای رسیدن به اون چیزیه كه می خوان
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت كرد و تصمیم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند . وقتی كه خدمتكار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد زیرا او می دانست كه دخترش مخفیانه عاشق شاهزاده است. او این خبر را به دخترش داد . دخترش گفت كه او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت: تو بختی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی كند اما فرصتی است كه دست كم برای یك بار هم كه شده او را از نزدیك ببینم. روز موعود فرارسید و شاهزاده به دختران گفت: به هریك از شما دانه ای می دهم ، كسی كه بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملكه آینده چین می شود . آن دختر هم دانه را گرفت و در گلدانی كاشت . سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد . دختر با باغبانان بسیاری صحبت كرد و آنان راه گلكاری را به او آموختند . اما بی نتیجه بود و گلی نرویید . روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هر كدام با گل زیبایی به رنگ ها و شكل های مختلف در گلدانهای خود حاضر شدند . شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسی كرد و در پایان اعلام كرد كه دختر خدمتكار ، همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسی را انتخاب كرده كه در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده گفت: این دختر تنها كسی است كه گلی را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسری امپراطور می كند؛ گل صداقت ............زیرا چیزی كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگریزه بود .آیا امكان دارد گلی از سنگریزه بروید؟؟؟!!!!
هدیه ششم این رو به دوستانی هدیه می كنم كه چشم دیدن دل پاك و انجام امور خیرخواهانه دیگران را حماقت می دونن ، اینجور آدمها همیشه در فقر معنوی به سر می برن
رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینهای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش میمیرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید.
این رو به دوستانی هدیه می كنم كه همیشه عاشقن ، از اون عشقها كه زیاد نوشتم تو بلاگم در موردشون
زنی زیبا می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا دنبال من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پشت سر من می آید ، برو ؛ و بر او عاشق شُو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟
هدیه هشتم این رو به دوستانی هدیه می كنم كه به خدا اعتقاد ندارن ، و شاید به نادیده های خودشون
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید : " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند ." آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت ."آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد
هدیه نهم این هم یك نصیحت دوستانه برای دوستای عزیزم ، می خواستم بگم كه اگه می خواهید شعله باشید ، سعی نكنید مثل شعله شمع باشید و به پروانه هایی كه می سوزونید دلخوش ، چون با ضعیف ترین باد خاموش میشید ، سعی كنید مثل شعله های آتتش باشید تا باد شما رو شعله ورتر و بزرگتر كنه.
موفق و پیروز باشید مهدی نجاری ، 22 بهمن 1386 |
می رسد ته مانده بشقابها 30 دی 86 - 23:04 |
![]() دلخوشه ؟
دلخوشه به یه تیكه نون خشك
دلخوشه ؟
دلخوشه به گرمیه چوب و آتش
دلخوشه ؟
دلخوشه به یه سقف ایرانتی
دلخوشه ؟
دلخوشه به یه گرما
به
تابستون
حداقل نگرانی مرگ سرد رو نداره
هاااااااااااااااااااااااای
نذری نذری نذری
های خانوم
های آقا
نذری بیا ببر
دختر همسایه
نذری بیا بر
نذره ، خرج كردیم بخدا
هی آقا بیا این قابلمه ماله حاج آقاس
این ظرفها هم مال همسایه هاس
هاااااااااااااااای
نذری نذری نذری
...
چی بگم
شما بگو
شما كه نذری دادی
شعله زرد
آش
برنج
....
ببینم
به كی دادی
كجا دادی
به من محتاج سیر
یا به اون یتیم
به همون همسایه سرمایه دار
(زشته بوش میاد ،میگن نذری پختن به ما ندادن
راستی ماشیناشونو بد جائی پارك كردن!)
یا به اون كارتون خواب بی مادر
بی پدر
بی هیچ
هیچ
هیچ
هیچ
مواظب مرغها و قرمه های نذری باشید
بارها گفتم و باز هم می گویمت
آنچه داری و دارای تو است
آنچه دانی و دانایی تو راست
سفره كن بر سفره خواهی باز
كین دانی ناگویدت تو را از نیاز
(مهدی نجاری - دیماه 86 ) |
شافی كاپ ! 10 آذر 86 - 11:07 |
این یك شافی كاپ می باشد !
من نیز موجودی از نوع انسان می باشم !
بسیار فرهیخته و هنرمندم چون
هر هفته به سینما می روم
من بسیار متمدن و والایم چون
هر هفته پیپ به دست می شنوم
من انسانی بزرگوارم چون
با بزرگان می گردم ، مثل گروه جیگریكا
من موجودی ستایش پذیرم چون
یه ماشین دارم زانتیا ، نه از همون كمپانی ، ژیان
هی
كاش من اون بودم
نه همون بهتر كه نبودم
من همون منم
دوست دارم با یه جوراب كهنه
بشینم پای یه والر قدیمی
سیبزمینی پخته و كبابی بخورم
راحت
برای خودم و خودم و خودم
این خیلی بده ؟
مهدی نجاری - آذر 86 ) |
خوب گوش كن دوست من 26 شهریور 86 - 18:50 |
خوب گوش كن دوست من
امروز داشتم فیلم The Number 23 رو میدیم و برام خیلی جالب بود چون با استدلال میشه با این عدد بازی كرد مثال :
من 32 سالمه دقیقا" برعكس عدد 23
تاریخ تولد من به میلادی 1976 كه اگه ارقامش رو با هم جمع كنی میشه 23
یا 1355 كه 5 5 13 میشه باز 23
و ...
زندگیم یك جور بازی با لحظات عمره
بعد نشستم یكم جلو آینه با خودم صحبت كردم ، یه نگاهی به دوروبرم انداختم به وقایع به آدما به گربه ام برای یك سری موجودات هر كاری كه بتونی می كنی و هیچ توقعی هم ازشون نداری چون این رو خوب
می دونی كه یا شعور اون كار رو ندارن مثل گربه ، البته محبت رو خوب می فهمه ، همینكه اگه تو اتاقم نباشم دنبالم می گرده و اگه 2 شب تور باشم تا 2 روز از بغلم كنار نمیره ، انسانهایی رو هم می بینم كه با استدلالهای خودشون دارن زندگی می كنن درست مثل همین عدد 23 ، وقایع رو میشه كنار هم گذاشت ، میشه باهاشون بازی كرد و میشه بازیشون داد. یه وقتی هست آدما یه اشتباهی می كنن و عكس العملشون متفاوته ، یكی اونقدر قدرت داره كه اشتباهشو قبول می كنه و دیگه تكرار نمی كنه ، یكی هی سعی می كنه با اشتباهات پشت سر هم رو اون اشتباهش سرپوش بگزاره كه اون هم آخرش بالخره دستش رو میشه ، یكی دیگه اشتباهش رو قبول نمی كنه و به اینكه كاره درستی انجام داده پافشاری می كنه با اینكه خوب می دونه كه تو اشتباهه
شاید یكی از مشكلات من این باشه كه خیلی ریز میشم رو وقایع و آدمها ، و با منطق خشك باهاشون برخورد می كنم ، مثلا آدمهایی كه دائما از عشق و معشوق و این چرندیات (البته از نظر من) می گن و مثل كفه ترازو همش نوسان دارن ، یه وقتائی با دست پس می زنن طرفشون رو بعد با پا پیش می كشن ، به نظر شما این رو نمیشه عدم تعادل روحی و احساسی اسم گذاشت ؟ چرا نباید به واقعیتها فكر كنن اینجور آدما؟یعنی بدون واسطه گری یك كلمه ظاهری به اسم "عشق" كه به واسطه یكسری احساسات آنی نامگذاری شده نمی تونن از وجود در كنار هم و یا دیگران لذت ببرن ؟
یادم میاد وقتی 12 سالم بود یكی از معلمام تو كلاس بهمون گفت سعی كنید همیشه تیمتون رو خودتون انتخاب كنید و همیشه بازی كنید ولی نه بگزارید كه بازیچه بشید و نه كسی رو بازیچه خودتون كنید،سعی كنید به حرف خوش و تعریفهای دیگران نرید بالا بلكه باید خودتون را باور كنید تا بتونید همیشه بالا بمونید.
یك مثال دیگه هم كه الان تو جوامع زیاد شده و نمونه های زیادی دیدم ازش اینه كه از یك اسم تو شناسنامه برای سهل كردن روابط استفاده میشه ، متاسفانه تو این چند ساله نمونه هایی رو دیدم كه دیدن اینطور زندگیا برام قابل تصور نیست ، شاید به قول بعضیا دید روشنفكرانه ای نسبت به این موضوع ندارم ولی به نظر من ثمره ازدواج باید تعهد اخلاقی و احساسی باشه ، نه تحمل! چندوقت پیش با یكی از دوستام كه بعد از پنج سال از همسرش جدا شده بود داشتم در این مورد صحبت می كردم و حرفاش برام واقعا تكان دهنده بود ، بنظر شما چه دلیلی باعث اینجور زندگی ها میتونه باشه؟بازهم عدم تعادل روحی و احساسی؟فرار از زندگی كنترل شده خانواده ها یا عشق های كوركورانه؟
من اگه دوست دختری داشته باشم و رابطه اون رو با یكی دیگه ببینم شاید یكم جوش بیارم ولی به هر حال تا وقتی همسرم نباشه به اون حق انتخاب رو می دم ، ولی به نظر شما اگه همسرم باشه بازم باید با همین دید برخورد كنم؟اگه قرار زندگی با این منوال پیش بره دیگه كلمه محترم ازدواج چه ارزشی داره ؟ چه تو خونه بشینی با خانواده خودت شام بخوری چه بیرون با یك سری دیگه،زود قضاوت نمی كنم ، شاید بازهم این از دید شخصی من صحیح باشه ، تو این چند ماهه چیزهایی رو دیدم كه حتی وقتی با چشم خودم دیدم برام باورش سخت بود، از كسایی دیدم كه از خودم بیشتر بهشون اعتماد داشتم و خدا رو شكر می كنم كه حداقل خودم تو این مسائل دخیل نبودم و فقط حساسیتم در مورد وقایع اطرافم باعث آگاهیم شده، خدارو چه دیدین شایدم یكروزه از این ریز شدن روابط دیگران پشیمون بشم،ولی تا الان خدا رو شكر راضی بودم ، و به این اعتقاد دارم دندونی كه خرابه رو بایستی كند تا بقیه دندونات رو خراب نكنه.
آدم جایزالخطاست این قبول ولی میشه به این سند دائما خطا كنیم یا با برچسب دروغ مصلحتی دائما دروغ بگیم؟
همیشه خدا رو شكر می كنم كه غرورم رو برام حفظ كرده ، و افتخار می كنم كه همیشه اول انتخاب بشم و بعد از اون بین انتخاب كنم و دایره خوشرنگ قرمزی رو كه دور خودم كشیدم همونقدر پر رنگ نگه دارم
تو دوست عزیزی كه داری این متن من رو میخونی چند تا پیشنهاد دوستانه داشتم:
یك : سعی كن هیچوقت بازیچه نشی و هیچكس رو به بازی نگیری و اگه كسی نخواست باهات بازی كنه از دستش دلخور نشو شاید به خاطر خودت این كارو می كنه
دو : به خاطر خودت هم كه شده كمی خودت رو باور كن و به غرورت احترام بگذار
سه : وقتی اشتباه می كنی بهترین راه رو انتخاب كن و سعی نكن گل مالیش كنی
چهار : سعی كن ظاهر و باطنت یكی باشه و این بالاخره رو میشه ، پس زیاد با تفاوت جلوه نده ظاهرت رو
پنج : تعهد رو تو زندگی فراموش نكن حتی نسبت به گربه تو خونه ات
شش : این رو هم همیشه بدون كه ماه پشت ابر نمی مونه ، پس تو زندگی سعی كن بی پروا اشتباه نكنی
قابل توجه دوستام باید در نهایت ذكر كنم كه متن فوق نظرات كلی خودم بود و روی كلامم فرد یا افراد خاصی نیست.
این پست بلاگم رو به دوستای عزیزم كسایی كه بودن ، هستن و حتی اونایی كه نیستن تقدیم می كنم به دوست و چه دشمن كه همیشه دوستشون داشتم و دوست خواهم داشت.
موفق باشید |
كوچه لره سو سپمیشم 26 شهریور 86 - 18:49 |
كوچه لره سو سپمیشم
سالها مادر بزرگ دوست داشتنی و مهربانم در شبهایی كه غم را در آغوش داشتم ، مرا در آغوش می گرفت و با لحنی زیبا و مهربانش برایم می خواند ، آرامم می كرد و من تنها می فهمیدم مفهومش را ،حال كه نزدیك به 10 سال است كه هر سال بر سر آرامگاه ساده و آرامش فاتحه می خوانم ، فقط و فقط آغوش گرمش را یاد می كنم و كلامی كه می خواند برایم...
کوچه لره سو سه پمیشم
یار گلنده توز اولماسین ائله گلسین ائله گئتسین آرامیزدا سؤز اولماسین ... ساماوارا اوت سالمیشام ایستیکانا قند سالمیشام یاریم گئدیب تک قالمیشام نه عزیزدیر یارین جانی نه شیریندیر یارین جانی ***
ترجمه فارسیش رو هم برا شما دوستای گلم مینویسم ، آواز اصیلی كه بعد از بدرود مادربزرگم فهمیدم كه هر سال و هر شب برای پدربزرگ نادیده و از بین ما رفته می خواند
کوچه هارا آب و جارو کرده ام وقتی یار می آید گرد و خاک نشود طوری بیاید و برود که بین ما حرفی ( دلگیری ) نباشد ... داخل سماور آتش انداخته ام داخل استکان قند انداخته ام یارم رفته تنها مانده ام چه عزیز است جان یارم چه شیرین است جان یارم تقدیم به روح پاك مادربزرگم كه همیشه آغوش گرم و صدای گرمش از یادم نخواهد رفت
این هم لینك اصل آهنگ قدیمی با صدای رحمان بهبودف اگه به زبان آذری هم آشنائی ندارین پیشنهاد میكنم دانلودش كنید حجم كمی داره |
عجب شبیه ، آسمون صافه و ستاره ها چشمک می زنند 24 دی 85 - 05:39 |
عجب شبیه ، آسمون صافه و ستاره ها چشمک می زنند
دختر کوچولوی شیطون یه عروسک داشت یه عروسک کهنه ، یه عروسک قدیمی عروسکی که از بافتنی بود و تو دلش پنبه سفید و پاک ... عروسکی که احساس می کرد خودشه
هر شب بغلش می کرد و می خوابید هر صبح با هم سر سفره نان و پنیر می خوردن هر روز با هم کلی حرف می زدن هر هفته با مادر بزرگ می رفتن پارک هر ساعت دلشون برای هم تنگ می شد ....
عجب شبیه ، ابرها تو دل هم دارن رعد میزنن ...
دختر کوچولوی دلتنگ 10 تا عوسک داره یه باربی ، یه مکزیکی ، یه ... عروسکا چقدر سنگینین ، تو دلشون انگاری فقط پلاستیکه ... عروسکایی که مهمون ماندگاری نیستن
هر شب یکیشون رو بغل می کنه ولی دلشوره اون یکی ها رو داره ... هر صبح سر سفره صبحانه عروسکاش خوابن هر روز عروسکا باهم دعوا دارن سر صحبت دیگه پارک نمی رن ، مادر بزرگ رفته پیش خدا هر ساعت از هم دیگه متنفر می شوند ....
دختر کوچولوی شیطون ما وقتی به خودش میاد تصمیمی می گیره و تمام و اون عروسکهای جدیدش رو می گذاره تو یه کارتون کهنه و می گذاره دم در ولی ... ولی چه فایده که .... عروسک کهنه و دوست قدیمیش رو مامان داده به یک دوره گرد
او عروسک الان دست یک دختر کوچولوی دلتنگه دیگه هست تا شاید بتونه صبح و شب هم دمش باشه ....
( تقدیم به دوست عزیزم غزال که همیشه با خواندن مطالبش روح تازه ای می گیرم – مهدی شب 23 دیماه 85) |
غار یخ مراد 13 دی 85 - 19:17 |
بعد از آبادی گچسر در جاده چالوس، پس از دوازده كیلومتر به روستای «كهنه ده» می رسیم. سه كیلومتر دیگر نیز باید برویم تا به غار یخ مراد برسیم. به گزارش یكی از غارنوردان، در اینجا پدیده ای ناشناخته و پرسش برانگیز به چشم می خورد؛ چرا زمانی كه هوای بیرون ده درجه بالای صفر است، دمای غار زیر صفر است؟! كف و دیوار غار حتی در اوج گرمای تابستان، پوشیده از یخ است و تا یك متری دهانه غار دیده می شود. چكه های آب از لابه لای سنگ های تاق، روی هم فرو می ریزد و بی درنگ یخ می زند و به گونه استوانه های یخی درمی آید كه بس جالب و دیدنی است. چیستان و معمای غار در اینجاست كه دمای تاق با دمای كف غار ناهمسان می نماید. این غار دارای تونل ها و دهلیز ها و حفره ها و چاه های گوناگون است و بیشتر كف و دیواره و تاق از یخ پوشیده شده. این پدیده استثنایی و جالب باعث شده كه اهالی منطقه گچسر برای این غار یك ویژگی ماوراءالطبیعه قائل شوند. این غار در زمان های گذشته برای اهالی منطقه یك مكان مقدس بوده و مردم بخصوص بانوان روستایی، مراد خود را از این یخ ها طلب می كرده اند و علت نامگذاری این غار به «یخ مراد»، همین خاصیت مراددهندگی غار است؛ بدون شك در این غار، دنیای راز و رمز علمی وجود دارد.
|
.: او هخم كودكی بود ... :. 29 آبان 85 - 18:20 |
من هم کودکی بودم ... من هم کودکی بودم او هم کودکی بود من هم کودکی بودم او هم کودکی بود من هم کودکی بودم او هم کودکی بود او ، آنها هنوز کودکانی هستند که ... (مهدی - آبان 85) |
عاشقت شدم ... 25 آبان 85 - 05:15 |
عاشقت شدم آی گل بهار عاشقت منم پاییز و نیار عاشقت شدم یار مهربون من دوست دارم پیش من بمون عاشقت شدم آی گل بهار عاشقت منم پاییز و نیار عاشقت شدم یار مهربون ایندفه نرو پیش من بمون
بدون زیر این گنبد کبود هیچکی مثل من عاشقت نبود بیا من و تو هم صدا بشیم یه قصه واسه عاشقا بشیم یه قصه واسه عاشقا بشیم
عاشقت شدم آی گل بهار عاشقت منم پاییز و نیار عاشقت شدم یار مهربون من دوست دارم پیش من بمون
تو واسم بگو غنچه تنو و عشق دیگه کجاست توی قصه ها من دلم میخواد که ما بشیم از شب سیاه جدا بشیم
بدون زیر این گنبد کبود هیچکی مثل من عاشقت نبود بیا من و تو هم صدا بشیم یه قصه واسه عاشقا بشیم یه قصه واسه عاشقا بشیم
عاشقت شدم آی گل بهار عاشقت منم پاییز و نیار عاشقت شدم یار مهربون من دوست دارم پیش من بمون
عاشقت شدم آی گل بهار عاشقت منم پاییز و نیار عاشقت شدم یار مهربون من دوست دارم پیش من بمون عاشقت شدم آی گل بهار عاشقت منم پاییز و نیار عاشقت شدم یار مهربون ایندفه نرو پیش من بمن اینم یک آهنگ از گروه سان بویز که خیلی قشنگه |
و ... 23 آبان 85 - 05:58 |
;) غرور ... به چه می اندیشم ؟! به غبار دلگیر نشسته بر ستونهای تخت جمشید ... به زمزه دلگیر غروب شوش ... به اشک رستم در سوگ او ... به تنهایی غمبار سیلک و تمدنی فراموش شده ... به صدای دلمرده فرهاد در تنهایی مرده یک غار ... ای کاش می دانستم ، ای کاش می دانستیم که ... ... و فقط همین .... (مهدی 23 آبان 85) |
- 1
- 2














