تبلیغات


__
شمع
1 مهر 87 - 15:35

در وفای عشق تو مشهـور خوبانم چو شمــع

  شـب نشین كوی سربازان و رندانم چو شمـع

Iran Eshgh Group!

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست

بس كه در بیماری، هجر تو گریانم چو شمــع

Iran Eshgh Group!

رشتـــه ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنــان در آتش مهـر تو سوزانـم چو شمــع

Iran Eshgh Group!

در میـــان آب و آتــش همچنان سرگرم تسـت

این دل زار نـــــزار اشــك بارانـــم چو شمــع

Iran Eshgh Group!

در شــب هجران مرا پروانه وصــلی فرست

ورنـه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمــع

Iran Eshgh Group! 

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبـــست

با كمال عشـق تو در عین نقصانم چو شمــع

Iran Eshgh Group!

كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتــش عشقت گدازانم چـو شمــع

Iran Eshgh Group! 

همچو صبــحم یك نفس باقیــست با دیـدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشـــانم چو شمــع

Iran Eshgh Group!

سرفرازم كن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منــور گردد از دیدارت ایوانـم چو شمــع

Iran Eshgh Group!

آتــش مهــر ترا حافظ عجب در سر گرفـت

آتـــش دل كـی بآب دیده بـنشـــانم چو شمــع

Iran Eshgh Group!

  • ارسال نظر (0)
پری کوچک غمگین
21 شهریور 87 - 12:11

 

 

 

” من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ”

(فروغ فرخزاد )
 

 

من همان پری كوچك غمگینم

 

من همان پری كوچك غمگینم

كه دلش را می نوازد ،

آرام آرام ،

در یك نی‌لبك چوبین

 

تو مرا خوب می شناسی فروغ ؟ نه ؟

تو

مرا در شعرت سروده‌ای !!

من

همان پری كوچك غمگینم، ایران دخت ، زن ایرانی !

 

معصوم و پاك مثل فرشته‌های خدا 

لطیف چون پرنیان

ظریف و زیبا بسان  نرگسهای شیراز

و غمگین و دلخسته بمانند پری تو !

 

كلبه‌ای دارم

می آرایمش به عشق

آن را پاك می روبم

بوی دود مطبخش را خوب می بویم

 

وه كه چه شیرین است رویاهای من

دستان كودكانم در میان سفره‌ای از جنس عشق

عجین با  قوتی كه  به مهر خویش پرداخته‌ام .

 

سكوت مرا پایانی نیست

و غم‌هایم را نیز

عشق با من چه كرده است ؟

 

آنگاه كه در رگبار خشونت

تنها به نی لبك چوبینم پناه می‌برم ،

آنگاه كه در آینه بی فریاد می شكنم، 

و نگاه سنگین و نامهربان پدران و همسران و پسرانم

درجای میخكوبم می كند و

پای رفتنم را  می گیرد ،

آنگاه كه حقوق انسانی‌ام را می دزدند و

من چاره‌ای جز سكوت ندارم ،

 

نا گزیر ،

پری می شوم !!

 

غم‌هایم آب می شود و از چشمانم فرو می غلطد و

من آرام آرام دلم را می نوازم .

 

آه ای فروغ !

تو خوب می دانی كه من كیستم ؟!

 

من همان پری كوچكم !

كه در اقیانوس دلم سكنا دارم .

 

من همان پری كوچكی هستم كه به گناه عاشقی محكوم است .

 

و دلش را آرام آرام می نوازد در یك نی لبك چوبین .

و افسانه می شود !

افسانه‌ای كه در یلداهای سرد و تاریك گذشته‌ام

 مادربزرگم برای مادرم گفت و مادرم برای من !

اما ،

اما من آن را برای دخترم نخواهم گفت !

هرگز نخواهم گفت !

 

 
جغرافیای قلبم را می شناسم
18 شهریور 87 - 14:35


 

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …


 

اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!


 

کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.

همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....


 

اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …


 

اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!


 

این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.


 

چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!


 

در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد


 

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …


 

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!


 

هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارمبسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالمبا چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

من باور دارم ......
7 شهریور 87 - 14:38

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم
به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات
مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.

من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.

من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.

من باور دارم ...
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم ...
که شما باید این متن را براى کسانى که بهشان باور دارید بفرستید. مثل همین کارى که من ( حالا ایندفعه منو میگه ها ) کردم.


«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست
،
 
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»
 

شاد بودن هنر است
5 شهریور 87 - 23:01
شاد بودن هنر است


بشکفد بار دگر لاله ی رنگین مراد
غنچه ی سرخ فرو بسته ی دل باز شود

من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر.
شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر.
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی درد بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود ,درون بین که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است ،
گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد.
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
عشق چیست و دوست داشتن کدام است؟
31 مرداد 87 - 20:06

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را میگیرد
دوست داشتن بینایی میدهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

زندگی
31 مرداد 87 - 19:50

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد

 
 
 
 
 

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مى كند تا بعداً تك تك آنها را به رخم بكشد. 
 
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
 
 
 
 

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار! 
 
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى زد
 
 
 
 
 

یادم نمى آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى زدم 
 
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت
 
 
 
 
 
 

آن روزها كه من ركاب مى زدم و او كمكم مى كرد، تقریباً راه را مى دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده اى قابل پیش بینى كسلم مى كرد، چون همیشه كوتاه ترین فاصله ها را پیدا مى كردم 
 
 
 
 
 

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مى توانست با حداكثر سرعت براند،  
 
 
او مرا در جاده هاى خطرناك و صعب العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى برد، و من غرق سعادت مى شدم
 
 
 
 
 
 

گاهى نگران مى شدم و مى پرسیدم، «دارى منو كجا مى برى » او مى خندید و جوابم را نمى داد و من حس مى كردم دارم كم كم به او اعتماد مى كنم. 
 
 
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى گفتم، «دارم مى ترسم» بر مى گشت و دستم را مى گرفت
 
 
 
 
 

او مرا به آدم هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى دادند كه به آنها نیاز داشتم. 
 
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى، آنها به من توشه سفر مى دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما ؛ سفر من و خدا.
 
 
و ما باز رفتیم و رفتیم
 
 
 
 
 

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین اند!» 
 
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود
 
 
 
 
 
 

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. 
 
او مى دانست چطور از پیچ هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.
 
 
 
 
 
 

من یاد گرفتم چشم هایم را ببندم و در عجیب ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم. 
 
 
این طورى وقتى چشم هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى بردم و وقتى چشم هایم را مى بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى داد
 
 
 
 
 

هر وقت در زندگى احساس مى كنم كه دیگر نمى توانم ادامه بدهم، او لبخند مى زند و فقط مى گوید،  
  
«ركاب بزن...»
 

__