شمع 1 مهر 87 - 15:35 |
در وفای عشق تو مشهـور خوبانم چو شمــع شـب نشین كوی سربازان و رندانم چو شمـع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست بس كه در بیماری، هجر تو گریانم چو شمــع
رشتـــه ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنــان در آتش مهـر تو سوزانـم چو شمــع
در میـــان آب و آتــش همچنان سرگرم تسـت این دل زار نـــــزار اشــك بارانـــم چو شمــع
در شــب هجران مرا پروانه وصــلی فرست ورنـه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمــع بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبـــست با كمال عشـق تو در عین نقصانم چو شمــع
كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتــش عشقت گدازانم چـو شمــع همچو صبــحم یك نفس باقیــست با دیـدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشـــانم چو شمــع
سرفرازم كن شبی از وصل خود ای نازنین تا منــور گردد از دیدارت ایوانـم چو شمــع
آتــش مهــر ترا حافظ عجب در سر گرفـت آتـــش دل كـی بآب دیده بـنشـــانم چو شمــع |
پری کوچک غمگین 21 شهریور 87 - 12:11 | ||
| ||
جغرافیای قلبم را می شناسم 18 شهریور 87 - 14:35 |
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …
اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!
کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است. همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....
اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …
اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!
این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.
چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!
در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…
در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …
جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!... سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند. این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!
هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟ |
من باور دارم ...... 7 شهریور 87 - 14:38 |
من باور دارم ...
|
شاد بودن هنر است 5 شهریور 87 - 23:01 |
شاد بودن هنر است بشکفد بار دگر لاله ی رنگین مراد غنچه ی سرخ فرو بسته ی دل باز شود من نگویم که بهاری که گذشت آید باز روزگاری که به سر آمده آغاز شود روزگار دگری هست و بهاران دگر. شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر. لیک هرگز نپسندیم به خویش که چو یک شکلک بی جان شب و روز بی خبر از همه خندان باشیم بی غمی درد بزرگی است که دور از ما باد کاشکی آینه ای بود ,درون بین که در آن خویش را می دیدیم آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن پیک پیروزی و امید شدن شاد بودن هنر است ، گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد. زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست. خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. |
عشق چیست و دوست داشتن کدام است؟ 31 مرداد 87 - 20:06 |
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی |
زندگی 31 مرداد 87 - 19:50 |
|








.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
