نمی نویسم .....
چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی
حرف نمی زنم .....
چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی
نگاهت نمی كنم .....
چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی
صدایت نمی زنم .....
زیرا اشك های من برای تو بی فایده است
فقط می خندم .....
چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام!!!
کسی من را برای آخرین لحظه
فقط یک لحظه عاشق کرد
وآتش زد
هراسان کرد
ویران کرد
دل سنگ مرا پاشید زیر یرق چشمانش
مرا یک لحظه عاشق کرد
نمیدانم تو از جنس کجا یا ناکجا بودی؟
ویا
تردید در پستوی ذهن کور من بودی
نفسهای به لب افتاده ی افکارمن بودی
برایم باز نجوا کن:
((که ما در گیر یک حسیم
حس با تو بودن....))*
ومیترسیم از تنهایی ِتنهای تنهامان
از احساس غریب بی تو بودن
فقط باید ببینی لحظه ی مُردن
چه دشوار است
مرا انگار میخواند
همان قبری
که یک لحظه نخوابیدست
واز آغاز بیدار است
باید رفت
اما
بی تو رفتن هم چه دشوار است
.............
*-من وتو هردو در گیر یه حسیم....
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
هرگز تو را فرموش نخواهم كرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهربانی را در وجودت دیدم
با معصومیتت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو عشق من را فراموش می كنی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با چشمان مهربانت اشاره ای كنی فرسنگها راه خواهم پیمود
چرا كه شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه كه از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران كرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی كرده ام
همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
چمدانم را هنوز نبسته ام.....
......همین طور دست خالی که نمی روم
خاطره هایم را حتی
با خود میبرم
چمدانی باز کرده ام
به وسعت همه روزهائی که داشتیم
وهی خاطره ...خاطره .....خاطره....
ردیف ردیف پرش میکنم
برکه می گردم
پرشده ها،خالی شده اند....
...........
......چه میکنی با خاطره هایم؟
چمدانم راهنوز نبسته ام
ودر این فکرم
که با خاطره هایم چه میکنی؟
قول بده که خواهی آمد
اما هرگز نیا!
اگر بیایی
همه چیز خراب می شود
دیگر نمی توانم
این گونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کرده ام
به این انتظار
به این پرسه زدن ها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه گریه بذاره مینویسم که کدوم لحظه تو را از من جدا کرد.
نگو اصلا نفهمیدی نگو نه........تو بودی اونکه دستامو رها کرد.
خودت گفتی خداحافظ تمام شد.....من و تو سهممون از عشق همین بود.
خودت حرمت عشق رو شکستی....بریدی....اخر قصه همین بود.
اگه مهلت بدی یادت میارم.....روزایی که بی تو عین شب بود.
تمام سهمت از دنیا عزیزم.....بذار یادت بیارم یه وجب بود.
بهت دادم تمام آسمون رو......خودم ماهت شدم تا آروم بگیری.
حالا ستاره ها دورت نشستن......منو ابری گذاشتی داری میری؟
بیا....برگرد از این بن بست بی عشق.....بذار این قصه اینطوری نباشه.
اخه بذر جدایی را چرا تو.....چرا دستای تو باید بپاشه؟!
خداحافظ نوشتن کار من نیست......اخه خیلی باهات نا گفته دارم
اگه گریه بذاره مینویسم.....
و باز هم یک مرد! یک زندگی! اجبار...
سردرگم! سه نقطه...! خسته و بیمار!
تنها شد از روزی که آمد این دنیا...
و خسته بود از این...! از این همه تکرار!
خسته شد از مردم! خسته شد از باران!
او خسته بود آری!! او خسته بود انگار!
تنها میان جمع ! تنها میان خود...
تفریق شد از خود! در جمع با دیوار!!!
آن مرد عاشق بود؟! نه! تحریم بود عشق...
آن مرد کرد با هیس! این جمله را انکار!
در پوچی خود بود در پوچی چعرش...
اورا له اش کردند مثل ته سیگار...
این چعر هم خالی است از شرح حال مرد...
این حرف را آن مرد تکرار کرد سی بار...
کاش...! ولی...! اما...! که من...! هرگز تورا...! ای وای!
بگذار که پایانش مبهم شود این بار...

دیگر نه دلم شوق تماشا دارد...
نه پنجره ای به سمت فردا دارد!
تنهایی! دیگری برو پیدا کن...
این قفس برای یک نفر جا دارد!!
چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی...
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی... نتونی که رها باشی!
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب نتونی آسمون باشی!!
چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی...
چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده!!
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده...
چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی! خسته ویرون شی...
چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی! ولی تو سینه داغون شی!

در قفس تنهایی خویش ...
چه غریبانه باید سر کنم!
وقتی که دوست داشتن را...
در پشت پنجره های بسته به اسارت کشیده ام...!تنهایی سزای من است!!