تبلیغات


__
یلداتون خوش و خرم !
1 دی 86 - 07:35

سلام دوستان ؛

shabe_yalda_6.jpg


در دوران كهن ، شب مظهر تاریكی و تباهی و وحشت بوده و اغلب سعی می كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه را روشن سازند ، تا پلیدی و تباهی در آن راه نیابد. شب یلدا طولانی ترین شب سال است ، یعنی تسلط تاریكی بر زمین از تسلط نور خورشید و روشنایی می كاهد و چون فردای این شب روشنایی بر ظلمت غالب و روز طولانی می شود، ایرانیان تولد دوباره خورشید را كه مظهر روشنایی است جشن می گیرند.
در ایران كهن هر یك از سی روز ماه، نامی ویژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نیز در میان آنهاست. در هر ماه روزی را كه نام روز با نام ماه یكی باشد، جشن می گرفتند . دی ماه، در ایران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستین روز دی ماه و روزهای هشتم، پانزدهم و بیست و سوم، سه روزی كه نام ماه و نام روز یكی بود. و در این سی روز ماه، سه روز آن «دی» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن می گرفتند. امروز از این چهار جشن تنها شب نخستین روز دی ماه، یا شب یلدا را جشن می گیرند، یعنی آخرین شب پاییز، نخستین شب زمستان، پایان قوس، آغاز جدی و درازترین شب سال.

irananar.jpg
 
یلدا از نظر معنی معادل با كلمه نوئل از ریشه ناتالیس رومی به معنی تولد است و نوئل از ریشه یلدا است واژه یلدا سریانی و به معنی ولادت است . ولادت خورشید ( مهر و میترا ) و رومیان آن را ( ناتالیس انویكتوس ) یعنی روز ( تولد مهر شكست ناپذیر ) نامند .



یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که 1 دقیقه بیشتر باهم بودن را باید جشن گرفت.. ستاره های شب یلــــــــــــــدا، پشت ابرهای خوشبختی آشیان کرده اند.. فانوسشان همیشه درخشان باد...! برای شما هم آرزوی سحری دلنشین از یلدای عشــــــق میکنم ؛
شب یلدایتان خوش و عیدتان مبارک .

Signature:Cmariachi
  • ارسال نظر (0)
ترک شیرازی و خال او !
18 آذر 86 - 14:45
سلام دوستان ؛
Hafez_Mausoleum_in_Shiraz.jpg


حکایت دعوا بر سر "ترک شیرازی و خال او " از زمان خواجه حافظ شیراز آغاز گردید و تا زمان معاصر ما کشیده شد ! داستان با بیتی از اشعار حافظ شروع شد ؛ سپس صائب تبریزی در سالهایی بعد بگونه ای انتقادی و با الگو برداری از اصل شعر ، حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهایتا شهریار پاسخی زیبا و شنیدنی برای صایب تبریزی سرود.
و اما بشنوید حکایت ترک شیرازی و خالش را :

حافظ:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را                     به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


صائب تبریزی:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را                     به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد     نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را                    به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد        نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند          نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

البته موارد بالا بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود . بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم:

مثلا:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را                     فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم          نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را


ویا در جایی دگر کمی طنزآلود:

آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را                     به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم                زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را                          چه خوشترمیتوان باشد زآن کشک و دو من قارا

اما داستان باز هم ادامه یافت بدین صورت که :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را                           به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟       که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست                که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

و نهایتا به این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند:

چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را                    که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ                    میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون                  ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را

نظر شما چیست؟

Signature:Cmariachi


وای بر ما !
2 آذر 86 - 18:00

 

dmsb29.jpg


خداوند بینهایت است ؛ لامکان و بی زمان ، اما به قدر فهم تو کوچک میشود و به قدر نیاز تو فرود می آید ؛ به  قدر آرزوی تو گسترده میشود و به قدر ایمان تو کارگشا ؛ به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک و به قدر دل امیدواران گرم .

پدر میشود یتیمان را و مادر ، برادر میشود محتاجان برادری را ، همسر میشود بی همسرماندگان را، طفل میشود عقیمان را، امید میشود ناامیدان را ، راه میشود گمگشتگان را ، نور میشود در تاریکی ماندگان را ، شمشیر میشود جنگندگان را ، عصا میشود پیران را و عشق میشود محتاجان به عشق را...

خداوند همه چیز میشود همه کس را ؛ به شرط :

به شرط پاکی دل ، طهارت روح و به شرط پرهیز از معامله با ابلیس .


ای مسلمانان ؛ ای پیروان علی :

بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا ، مغزهایتان را از اندیشه ی گناه ، زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک ، دستهایتان را از هر آلودگی و و بپرهیزید از ناجوانمردیها ، ناراستیها و نامردمیها .

چنین کنید تا ببینید که خداوند چگونه بر سر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان مینشیند و بر بند تاب با کودکانتان تاب میخورد و در دکانتان کفه های ترازویتان را میزان میکند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند .

ُ
Signature:Cmariachi

یك لبخند زندگی من را نجات داد .
18 آبان 86 - 20:47
 
سلام دوستان ؛

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری كرده است .

021993.jpg

 در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان
انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟
" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود .
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش " او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.

یك لبخند زندگی من را نجات داد .

Signatory:Cmariachi
__