الهه های یونان باستان 22 اسفند 86 - 14:54 |
عطارد : یکی از خدایان یونان اورانوس : خدای آسمان ها و فرزند زمین نپتون : الهه اقیانوسها و محافظ موجودات زنده در اقیانوسها پلوتو : خدای علم زئوس و ژوپیتر : خدای خدایان دین یونان زئوس : نمادی از یک بز با شاخ شکسته بود. یونانیان معتقد بودند این بز در قیامت اعمال انساها را حمل و به مکان داوری می برد ونوس ( آفرودیت ) : خدای عشق و کیمیاگری است و مروارید نشانگر این الهه می باشد که درون صدف در دریا به دنیا آمده است آرمس : خدای جنگ هرمس : خدای پیغام رسان آتنا : خدای عقل و دانش و حامی صلح است که یونانیان معتقد بودند که آتنا از جمجمه پدرش متولد شده است دیان : الهه شکار
|
بعدها 22 اسفند 86 - 14:29 |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید : در بهاری روشن از امواج نور - در زمستانی غبار آلود و دور - یا خزانی خالی از فریاد و شور - مرگ من روزی فرا خواهد رسید : روزی از این تلخ و شیرین روزها - روز پوچی همچون روزان دگر -سایه ای ز امروز ها، دیروزها ! - دیدگانم همچو مرمرهای سرد - ناگهان خوابی مرا خواهد ربود - من تهی خواهم شد از فریاد و درد - می خزند آرام روی دفترم - دست هایم فارغ از افسون شعر - یاد می آرم که در دستان من - روزگاری شعله می زد خون شعر - خاک می خواند مرا هر دم به خویش - می رسند از ره که در خاکم نهند - آه شاید عاشقانم نیمه شب - گل بر روی خاک غمناکم نهند - بعدها ناگه به یک سو می روند - پرده های تیره دنیای من - چشم های ناشناسی می خزند - روی کاغذها و دفترهای من - در اتاق کوچکم پا می نهند - بعد من، با یاد من بیگانه ای - در بر آئینه می ماند بجای - تار موئی، نقش دستی، شانه ای - می رهم از خویش و می مانم ز خویش - هر چه بر جا مانده ویران می شود - روح من چون بادبان قایقی - در افق ها دور و پنهان می شود - می شتابد از پی هم بی شکیب - روزها و هفته ها و ماه ها ! - چشم تو در انتظار نامه ای - خیره می ماند به چشم داده ها - لیک دیگر پیکر سرد مرا - می فشارد خاک، دامنگیر خاک ! - بی تو ! دور از ضربه های قلب تو - قلب من می پوسد آنجا زیر خاک - بعدها نام مرا، باران و باد - نرم می شویند از رخسار سنگ - گور من گمنام می ماند به راه - فارغ از افسانه های نام و ننگ.
(( فروغ فرخزاد )) |
مرگ نرگس 22 اسفند 86 - 08:40 |
وقتی نرگس مرد، گلهای باغ همه ماتم گرفتند و از جویبار خواهش کردند برای گریستن به آنها چند قطره آب وام دهد. جویبار آهی کشید و گفت : به درجه ای نرگس را دوست داشتم که اگر تمام آبهای من به اشک مبدل شده و آنها را بر مرگ نرگس بپاشم باز کم است. گلها گفتند : راست می گوئی چگونه ممکن بود با آن همه زیبایی نرگس را دوست نداشت ! جویبار پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟ گلها گفتند توئی که نرگس غالباً خم شده، صورت زیبای خود را در آبهای شفاف تو تماشا می کرد، باید بهتر از هر کس بدانی که نرگس زیبا بود ! جویبار گفت : من نرگس را برای این دوست داشتم که وقتی خم شده و به من نگاه می کرد، می توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم. (( اسکاروایلد )) |








