دلیلی قانع كننده برای جنون سرعت در مردها ...... 13 شهریور 87 - 10:26 |
دلیل قانعکننده برای جنون سرعت!
مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. بامو آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی میرفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرندهای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او میآید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است. ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه میشود که در این سنّ و سال با این سرعت میرانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه میخواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانعکننده داشته باشی که چرا به این سرعت میراندی، میگذارم بروی." مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "میدونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمیگردونی!" افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت. |
..چگونه زیباتر شویم .. با تغذیه ... 2 شهریور 87 - 16:02 |
چگونه زیباتر شویم؟
منتظر نظرات دوستان عزیز هستیم ... ارادت : م . چ |
میلاد یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود (عج) مبارك باد .... 26 مرداد 87 - 17:29 | |||
| |||
میلاد علی اكبر (ع) و روز ....(( جوان )) بر همه عزیزان مبارك باد .. 23 مرداد 87 - 11:28 |
به نام خدا .... با سلام و تبریک ولادت حضرت علی اکبر (ع) و روز جوان خدمت همه دوستان جوانم .. ای جگر گوشه لولاک علی (ع) سینه چاکت شده افلاک علی (ع) چهره اول تمثال نبی (ص) علی دومی از آل علی (ع) پور مولایی و مولای منی پور لیلایی و لیلای منی تو قرار دل بی تاب منی من تو را بنده تو ارباب منی جسم بی جان مرا روح تویی کشتی روح مرا نوح (ع) تویی اهل مدینه چنان بودند که که به هنگام اشتیاقشان به پیامبر (ص) به علی اکبر (ع) می نگریستند امام حسین (ع) او را بسیار دوست می داشت به گونه ای که هر وقت وی را می دید از دیدارش بسیار شادمان می گشت و اگر او تقاضایی از پدر می نمود هرگز آن را رد نمی کرد ............... |
مولانا ..... 11 تیر 87 - 08:49 | |||||||
| |||||||
...ای خدای پاك و بی انباز و یار ... دست گیر و جرم ما را در گذار .... 25 خرداد 87 - 10:17 |
ای خدای من ..... ای مهریانم ... چندگاهیست وقتی می گویم: «اللهم کل لولیک الحجة بن الحسن»با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد. تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد ، هم اشکم بریزد ، هم در جست و جویت باشم، هم سرپرستم باشی، هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم و هم احساس کنم خدا درنزدیکی من است ......................
|
..هجوم به خانه پیغمبر - زندگانی فاطمه زهرا(س).. 16 خرداد 87 - 11:04 |
هجوم به خانه پیغمبر
سید جعفر شهیدى زندگانى فاطمه زهرا سلام الله علیها ص 108«و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى» (على علیه السلام)خانه عایشه ماتم كده است.على (ع) ،فاطمه،عباس،زبیر،فرزندان فاطمه حسن،حسین دختران او زینب و ام كلثوم اشك مىریزند.على با همكارى اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوى پیغمبر است. در آن لحظههاى دردناك بر آن جمع كوچك چه گذشته است؟خدا مىداند.كار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده،بانگى بگوش مىرسد:الله اكبر. على به عباس: -عمو.معنى این تكبیر چیست؟ -معنى آن اینست كه آنچه نباید بشود شد (1) .دیرى نمىگذرد كه بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مىرسد.فریاد هر لحظه رساتر مىشود: -بیرون بیائید!بیرون بیائید!و گرنه همهتان را آتش مىزنیم!دختر پیغمبر بدر حجره مىرود. در آنجا با عمر روبرو مىشود كه آتشى در دست دارد. -عمر!چه شده؟چه خبر است؟ -على،عباس و بنى هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت كنند! -كدام خلیفه؟امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است. -از این لحظه امام مسلمانان ابو بكر است.مردم در سقیفه بنى ساعده با او بیعت كردند.بنى هاشم هم باید با او بیعت كنند. -و اگر نیایند؟. خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفتهاند به پذیرید. -عمر.مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟ -آرى (2) . -این گفتگو بهمین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟یا نه خدا مىداند. اكنون كه مشغول نوشتن این داستان هستم،كتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را پیش چشم دارم داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مىكنم.بسیار بعید و بلكه ناممكن مىنماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دستههاى سیاسى موافق آنان ساخته باشند،چه دوستداران شیعه در سدههاى نخستین اسلام نیروئى نداشته و در اقلیتبسر مىبردهاند.چنانكه مىبینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است،بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمىرود.در كتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دست،ملایمتر یا سختتر،دیده مىشود.طبرى نویسد:انصار گفتند ما جز با على بیعت نمىكنیم.عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت،طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفتبخدا قسم اگر براى بیعتبا ابو بكر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد.زبیر با شمشیر كشیده بیرون آمد پایش لغزید و برو در افتاد مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند. (3) راستى در آن روز چرا چنین گفتگوهائى بین یاران پیغمبر در گرفت؟اینان كسانى بودند كه در روزهاى سختبیارى دین خدا آمدند.بارها جان خود را بر كف نهاده بكام دشمن رفتند.چه شد كه بزودى چنین بجان هم افتادند؟. على و خانواده پیغمبر چه گناهى كرده بودند كه باید آنانرا آتش زد.بر فرض كه داستان غدیر درست نباشد،بر فرض كه بگوئیم پیغمبر كسى را بجانشینى نگمارده است،بر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادى نگیرند،سر پیچى از بیعت در اسلام سابقه داشت-بیعت نكردن با خلیفه گناه كبیره نیست.حكم فقهى سند مىخواهد.سند این حكم چه بوده است؟ آیا این حدیث را كه از اسامه رسیده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند.لینتهین رجال عن ترك الجماعة اولا حرفن بیوتهم (4) بر فرض درستبودن روایت از جهت متن و سند،آیا این حدیثبر آن جمع قابل انطباق است؟ این حدیث را محدثان در باب صلوة آوردهاند. پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اینها گذشته آنهمه شتاب در برگزیدن خلیفه براى چه بود؟و از آن شگفتتر،آن گفتگو و ستیز كه میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟ آیا انصار واقعه جحفه را نمىدانستند یا نمىپذیرفتند؟آیا مىتوان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر كه در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچیك از مردم مدینه نبود،و این خبر به تیره اوس و خزرج نرسید؟. از اجتماع جحفه سه ماه نمىگذشت.رئیس تیره خزرج كه خود و كسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یارى كردند،چرا در آن روز خواهان ریاستشدند؟و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما امیرى و از شما امیرى؟مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله مىدانستند؟. چرا این مسلمانان غمخوار امت و دین،نخستبه شستشو و خاك سپردن پیغمبر نپرداختند؟ شاید چنانكه گفتیم مىترسیدند فتنه برخیزد.ابو سفیان در كمین بود.ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟آیا ابو سفیان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نباید از آن غفلت كرد؟ابو سفیان در آن روز كه بود؟حاكم دهكده كوچك نجران؟اگر اوس،خزرج مهاجران و تیرههاى هاشمى و بنى تمیم و بنى عدى و دستههاى دیگر با هم یكدست مىشدند،ابو سفیان و تیره امیه چكارى از پیش مىبردند؟و چه مىتوانستند بكنند؟هیچ!آیا بیم آن مىرفت كه اگر امیر مسلمانان بزودى انتخاب نشود پیش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟در طول چهارده قرن یا اندكى كمتر صدها بار این پرسشها مطرح شده و بدان پاسخها دادهاند چنانكه در جاى دیگر نوشتهام این پاسخها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره است،نه براى روشن ساختن حقیقت.بنظر مىرسد در آنروز كسانى بیشتر در این اندیشه بودند كه چگونه باید هر چه زودتر حاكم را برگزینند و كمتر بدین مىاندیشیدند كه حكومت چگونه باید اداره شود (5) و به تعبیر دیگر از دو پایهاى كه اسلام بر آن استوار است (دین و حكومت) بیشتر به پایه حكومت تكیه داشتند.گویا آنان پیش خود چنین استدلال مىكردند:چون تكلیف حكومت مركزى معین شد و حاكم قدرت را بدست گرفت دیگر كارها نیز درستخواهد شد.درست است و ما مىبینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین كند،در مقابل مرتدان ایستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گردید.ولى آیا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مىتوان از دین جدا ساخت؟بخصوص كه شارع اسلام خود این اصل را تثبیت كرده باشد؟بهر حال نزدیك به چهارده قرن بر این حادثه مىگذرد.آنان كه در آن روز چنان راهى را پیش پاى مسلمانان نهادند،غم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حكومت را نمىدانم. شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین مىاندیشیدند كه اگر شخصیتى برجسته، عالم پرهیزگار،و از خاندان پیغمبر،آن اندازه تمكن یابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن است،در قدرت حاكم تزلزلى پدید آید.این اشارت كوتاه كه در تاریخ طبرى آمده باز گوینده چنین حقیقتى است: «پس از رحلت دختر پیغمبر چون على (ع) دید مردم از او روى گرداندند،با ابو بكر بیعت كرد» (6) آرى چنانكه فرزند على گفته است«مردم بنده دنیایند...چون آزمایش شوند،دینداران اندك خواهند بود.» چنانكه در جاى دیگر نوشتهام،من نمىخواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جریحهدار شود، نمىخواهم خود را در كارى داخل كنم كه دستهاى از مسلمانان براى خاطر دین یا دنیا خود را در آن در آوردند. (7) آنان نزد پروردگار خویش رفتهاند،و حسابشان با اوست.اگر غم دین داشتهاند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مىخواستهاند،پروردگار بهترین داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسیار پر معنى است كه «در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیرى چون شمشیرى كه بخاطر امامت كشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید.» (8) باز در جاى دیگر نوشتهام كه اگر نسل بعد و نسلهاى دیگر،در اخلاص و فداكارى همپایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان بگونه دیگرى نوشته مىشد. پىنوشتها: 1.انساب الاشراف ص 582. 2.عقد الفرید ج 5 ص 12 انساب الاشراف ص 586. 3.طبرى ج 4 ص 1818. 4. (كنز العمال.صلوة حدیث 2672) . 5.تحلیلى از تاریخ اسلام.بخش یك ص 91. 6.طبرى ج 4 ص 1825. 7.پس از پنجاه سال ص 30 چاپ دوم. 8.«ما سل سیف فى الاسلام على قاعدة دینیة مثل ما سل على الامامة فی كل زمان» (الملل و النحل ص 16 ج 1)
.......................................................................................................................... |
....مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری .... 28 اردیبهشت 87 - 14:36 |
* * مناجات خواجه عبدالله انصاری - * * اگر پخته ام سوخته ام کن
|
... روح عصیانگر .... كلماتی از اوشو 28 اردیبهشت 87 - 12:38 |
"... نه تنها ممکن است که تو خودت را کمتر و کمتر بشناسی؛ هرچه بیشتر اینجا باشی و از قول سقراط نقل شده که گفته است: "وقتی جوان بودم فکر می کردم همه چیز را می دانم؛ وقتی قدری بالغ شدم متوجه شدم که خیلی چیزها است که نمی دانم. وقتی قدری مسن تر شدم در عجب بودم، زیرا در زمان جوانی بیشتر می دانستم __ و اینک هر روز کمتر و کمتر روزی که او اعلام کرد، "من هیچ نمی دانم..." در یونان معبدی هست به نام دلفیDelphi و یک پیشگو در آنجا بود که عادت داشت در حالت خلسه خیلی چیزها را پیشگویی کند. روزی که سقراط اعلام کرد که "من هیچ نمی دانم،" همان روز، همان ساعت، در دلفی، آن پیشگو اعلام کرده بوده که سقراط خردمندترین مرد دنیا است. مردمی که برای شنیدن آن پیشگو از آتن آمده بودند نزد سقراط دویدند تا به او خبر بدهند، وقتی سقراط آن خبر را شنید خندید و گفت، "قبلاٌ بودم، وقتی خیلی جوان بودم، وقتی خیلی مغرور بودم، وقتی که خیلی نفسانی بودم. ولی اینک هیچ چیز نمی دانم." ولی مردم گفتند، "آن پیشگو هرگز خطا نمی کند." آنان با سرعت به معبد دلفی برگشتند و گزارش دادند: "این بار تو اشتباه می کنی، زیرا خود سقراط این را انکار می کند و می گوید که هیچ چیز نمی داند." پیشگو حالا خندید و گفت، "همین دلیلی است که من او را خردمندترین مرد دنیا اعلام کنم. پرادیپا، شما همگی اینجا هستید تا بیشتر و بیشتر ندانید، بلکه کمتر و کمتر بدانید. کار من این نیست که شما را با دانش بیشتر سنگین کنم؛ کار من سبکبار ساختن شماست، گرفتن بارهای اضافی شماست تا بتوانید پرواز کنید. پس چیزی که برای تو اتفاق افتاده دقیقاٌ چیزی است که انتظارش می رود. اینجا یک مدرسه ی عرفانی است: آنان که از دروازه های بی دروازه ی این مدرسه ی عرفانی وارد می شوند باید با این درک روشن وارد شوند که وقتی بازمی گردند مانند کودکان خردسال دوباره زاده خواهند شد و هیچ چیز نخواهند دانست. ولی هیچ ندانستن، آغاز شناختن خویشتن است. شما چنان چیزهای زیادی می دانید که شناختن خود را ازیاد گزیده ای از کتاب "روح عصیانگر" سخنان اوشو در فوریه 1987 |






































روز به نیمه رسیده بود. سایه ها کوتاه شده بود و جایی نبود برای آرمیدن و دوری از تیزی آفتاب ظهر. در بازار زرکوبان قونیه صدایی نبود مگر صدای کوبیدن بر زر... صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. گروهی از اهل حق از میان بازار می گذشتند. صلاح الدین زرکوب از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق...
حسام الدین روی از صورت مولانا برگرفت. قونیه تاریک تر از همیشه بود. باد می وزید و برگ های پاییزی را به هر سو می کشاند... مولانای روم می خواست قونیه را ترک کند... هنگامه سماع پایانی بود تا مولانا برقصد و رباب بنوازد و رخت از جهان برگیرد...