تبلیغات


__
دلیلی قانع كننده برای جنون سرعت در مردها ......
13 شهریور 87 - 10:26

دلیل قانع‌کننده برای جنون سرعت!

 

مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد.  ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود.  وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.  قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد.  وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود.  کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد.  چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت.  پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس.  سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود.  نگاهی به آینه انداخت.  دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است.  مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.  لَختی اندیشید.  سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود.  به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت میرانم؟  باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد."  از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد.  اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد.  افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است.  امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم.  سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم.  اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی."

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد.  تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

  • ارسال نظر (0)
..چگونه زیباتر شویم .. با تغذیه ...
2 شهریور 87 - 16:02

چگونه زیباتر شویم؟

 



چـیـزهایــی که می خورید می تواند به زیباتر شدن شما کـمک کند. برنامه زیبایی خود را با صبحانه، ناهار و شام آغاز کنید.
● جوانتر به نظر بیایید
بـادام خـواص فـوق العـاده ی ضد پیری دارد. نه تنها حاوی مـیــزان زیادی ویتامین E است (می دانید که این ویتامین جـزء ویـتـامین هایی است که معمولاً پشت ظرف کِرِم هاو لوازم آرایشی از آن نام می بـرنـد)، بـلـکـه حـاوی میزان زیـادی اسـیـد چـرب هـم مـی بـاشـد (کـه بـه نــرم کــردن پوست کمک می کند)، همچنین حاوی آنتی اکسیدان سلنیم می باشد. اما حواستان باشد که زیاد از این ماده ی غذایی نخورید. درست است که خواص زیبایی و آرایشی زیادی دارد، اما میزان کالریش هم بالا است و ممکن است باعث چاقی شود.
● ناخن هایی محکم داشته باشید
با خوردن پروتئین می توانید به ناخن هایتان استحکام بیشتری داده و آنها را تقویت کنید. پروتئین باعث ساختن کراتین (ماده ی تشکیل دهنده ی ناخن) می شود. سینه ی مرغ بدون پوست و استخوان، گوشت بوقلمون، ماهی تن و حبوبات همه در این منظور به شما کمک می کنند.
● موهایی براق داشته باشید
مواد غذایی که حاوی میزان زیادی ویتامین B هستند برای براقتر کردن مو بسیار مفیدند. ویتامین B در تخم مرغ، شیر، سبزیجات، و گوشت مرغ یافت می شود. سیلیکا نیز در براق و سالم نگاه داشتن مو بسیار موثر است. پوست خیار، پیاز، جو خام و جوانه ی لوبیا منابع اصلی این ماده ی معدنی به شمار می روند.
● خشکی پوستتان را از بین ببرید
ماهی به شما در این زمینه کمک زیادی می کند. ماهی (به خصوص ماهی های روغن داری مثل ماهی آزاد) حاوی اسید چرب امگا ۳ می باشد که به مرطوب کردن و تقویت پوست کمک می کند.
● چین و چروک پوستتان را برطرف کنید
ویتامین C سازنده ی کولاژن به راستی در برطرف کردن و از بین بردن چین و چروک موثر است. کیوی منبعی عالی از این ویتامین به حساب می آید چون تقریباً هر کیوی بیش از ۱۰۰ درصد از این ویتامین را در خود دارد. ویتامین C اثرات بسیار مفیدی روی سلامتی دارد، که یکی از این تاثیرات کمک به ساختن کالوژن است. وقتی بدنتان میزان بیشتری از کالوژن در خود داشته باشد، پوست قابلیت ارتجاعی و کششی بیشتری پیدا کرده و چین و چروک راحت تر از بین می روند. منابع دیگر این ویتامین مرکبات، انبه، شهد عسل و پاپایه است.
● آفتاب سوختگیتان را درمان کنید
اگر به خاطر زیاد زیر آفتاب ماندن پوستتان سوخته است، هلو و ذغال اخته بخورید. این میوه های خوشمزه حاوی میزان زیادی ویتامین E می باشند. این ویتامین به برطرف کردن قرمزی و ورم آفتاب سوختگی کمک می کند. همچنین با افزایش قابلیت کشسانی پوست، در از بین بردن چین و چروک نیز موثر است.
● دندانهایتان را سفیدتر کنید
همه ی ما می دانیم که سودا، قهوه، چای و غذاهای شیرین باعث تغییر رنگ و لکه دار کردن دندانها می شوند. اما آیا می دانستید که سیب و کرفس به از بین بردن این تغیر رنگ و سفیدتر کردن دندانها کمک می کنند؟
● گود رفتگی و سیاهی زیر چشمتان را از بین ببرید..
هیچ کس دوست ندارد که زیر چشمهایش گود رفته و سیاه شود. اما اگر به این وضعیت دچار شده اید، از ویتامین C به همراه آهن استفاده کنید. این دو ماده با یکدیگر موثرترین راه برای از بین بردن سیاهی و گودرفتگی زیر چشم هستند. از سینه ی مرغ بدون استخوان و پوست (منبعی عالی از آهن) به همراه فلفل سبز، زرد یا قرمز (منبع ویتامین C) استفاده کنید.
● پوستتان را براق تر کنید
برای شاداب، مرطوب و سالم نگاه داشتن پوستتان آب بخورید. ممکن است تابه حال خیلی این را شنیده باشید، اما واقعاً صحت دارد. آب سموم را از بین برده و باعث رطوبت دادن به پوستتان می شود.
● از سرطان پوست پیشگیری کنید
گوجه فرنگی در این زمینه بسیار موثر است چون حاوی سه آنتی اکسیدان مهم ضد سرطان است: بتا کاروتین، ویتامین C و لیکوپن. گوجه فرنگی را به هر شکلی میتوانید استفاده کنید: خام، پخته یا حتی به شکل سُس. اگر می خواهید جذب لیکوپن را در بدنتان بالا ببرید، گوجه فرنگی را در مقدار کمی روغن زیتون بپزید.

 

منتظر نظرات دوستان عزیز هستیم ...

ارادت : م . چ

میلاد یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود (عج) مبارك باد ....
26 مرداد 87 - 17:29

4voz7nb.jpg

 

 

میلاد باهرالنور منجی عالم بشریت

 

حجت ابن الحسن العكسری

 

 

عجل الله تعالی فرجه الشریف بر همگان مبارك

 

 

 

برنامه هفتگی عمل به قران كریم هفته سی وپنجم

 

از تاریخ  26/5/87 الی 1/6/87

 

آیات 1 الی 54 اخر سوره فصلت

شنبه - یکشنبه - دوشنبه

 

و آیات  1  الی53 اخر سوره شوری

سه شنبه و چهار شنبه و پنج شنبه

 

و آیات  1 الی 22  سوره زخرف

جمعه  

  • ارسال نظر (0)
میلاد علی اكبر (ع) و روز ....(( جوان )) بر همه عزیزان مبارك باد ..
23 مرداد 87 - 11:28

به نام خدا  .... 

با سلام  و تبریک  ولادت حضرت علی اکبر (ع)  و روز جوان  خدمت همه دوستان  جوانم ..

                              

ای جگر گوشه لولاک علی (ع)                         سینه چاکت شده  افلاک علی (ع)

چهره اول تمثال نبی (ص)                               علی دومی از آل علی (ع)

پور مولایی و مولای  منی                                پور لیلایی و لیلای منی

تو قرار دل بی تاب منی                                   من تو را بنده تو ارباب منی

جسم بی جان  مرا روح تویی                            کشتی روح مرا نوح (ع) تویی

                                       

     اشتیاق امام حسین (ع) به علی اکبر (ع)..

اهل مدینه چنان بودند که که به هنگام اشتیاقشان  به پیامبر (ص)  به علی اکبر (ع) می نگریستند  امام حسین (ع) او را بسیار دوست می داشت به گونه ای که هر وقت  وی را می دید از دیدارش بسیار شادمان  می گشت  و اگر او تقاضایی از پدر می نمود  هرگز آن را رد نمی کرد ...............

  • ارسال نظر (0)
ساز ایرانی - افتخار و صلابت فرهنگی
13 مرداد 87 - 10:19
 ابراهیم قنبری مهر(تهران–1307)
از سالها پیش با استفاده از راهنمایی های ابوالحسن صبا، سورن آراکلیان، اتی ین وات لو و ... به ساخت و مرمت سازهای ایرانی و غربی پرداخته است. در سال 1334 اولین کارگاه ساز سازی را در اداره هنرهای زیبا بنیان نهاد و در سال 1339 از سوی کارگاه ساز سازی اداره هنرهای زیبا جهت کارآموزی در کارگاه اتی ین وات لو به فرانسه اعزام شده است. از کارهای منحصر به فرد او، ابداع تکنیکی زیبا در تزیین سازها با بهره گیری از تلفیق ورق برنج و چوبهای زینتی با عنوان مهر کاری (یا مهر نگار) است که اساتید فن نام این تکنیک را از پسوند نام قنبری مهر برگزیده اند.
از دیگر کارهای وی می توان به مواردی چون تنظیم فاصله گوشیها در انواع ویلن و ابداعاتی در ایجاد صدای بهتر در ویلن، ثابت کردن خرک سه تار که علاوه بر زیبایی، عاملی در جهت استحکام صفحه و پرده های این ساز است، استفاده از پرده های فلزی و کشویی در تار و سه تار که موجب تهی بودن پشت دسته ساز از پرده و ارتیاح نوازنده شده و نیاز به تعویض مستمر پرده ها در این سازها را برطرف می کند، ساختن تارهای یک تکه، ابداعاتی در سرپنجه سازهای تار و سه تار که علاوه بر زیبایی نکات فنی بسیاری در جهت رفع عیوب سرپنجه این سازها و تولید صدای بهتر در این سازها را شامل می شوند، ایجاد شیار در اطراف دهانه کاسه و نقاره تار، تکامل بخشیدن ساز سنتور و رفع عیوب آن به شکل سنتورهای امروزی، ابداعاتی در جهت تکامل سازهایی مانند قانون، کمانچه، قیچک، سرنا و اهدای سازهای برجسته ای به نوازندگان بزرگ و موزه های سرتاسر جهان و ... اشاره کرد.
قنبری مهر در اوایل دهه هفتاد با اندازه گیری نسبت نوازنده به ساز در نقاشی های ظروف به جای مانده از دوره ساسانی بربت هایی را مشابه بربت های آن دوره ساخته است که به دو صورت متفاوت، یکی با صفحه پوستی و دیگری با صفحه چوبی می باشد. هم اکنون شاگردان وی به ساخت این بربت ها می پردازند. وی دارای تخصص عالی فنی و هنری در ساخت ویلن و دیگر سازها می باشد.
ghanbarimehr-4.jpg ghanbarimehr-3.jpg ghanbarimehr-2.jpg ghanbarimehr-1.jpg
ghanbarimehr-8.jpg ghanbarimehr-7.jpg ghanbarimehr-6.jpg ghanbarimehr-5.jpg
ghanbarimehr-12.jpg ghanbarimehr-11.jpg ghanbarimehr-10.jpg ghanbarimehr-9.jpg
ghanbarimehr-16.jpg ghanbarimehr-15.jpg ghanbarimehr-14.jpg ghanbarimehr-13.jpg
ghanbarimehr-20.jpg ghanbarimehr-19.jpg ghanbarimehr-18.jpg ghanbarimehr-17.jpg
ghanbarimehr-24.jpg ghanbarimehr-23.jpg ghanbarimehr-22.jpg ghanbarimehr-21.jpg
مولانا .....
11 تیر 87 - 08:49
مولانا dini.jpgfalasefe.jpgorafa.jpgtarikhi.jpg
2.jpg

molana.jpgروز به نیمه رسیده بود. سایه ها کوتاه شده بود و جایی نبود برای آرمیدن و دوری از تیزی آفتاب ظهر. در بازار زرکوبان قونیه صدایی نبود مگر صدای کوبیدن بر زر... صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. گروهی از اهل حق از میان بازار می گذشتند. صلاح الدین زرکوب از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق...

مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید...

جماعت بازار مات و مبهوت نظاره گر شدند. زرکوبان از کوبیدن بازایستادند... صلاح الدین زرکوب به کارگران دستور داد: بکوبید... ملالی از خراب شدن زرها نیست... بکوبید تا آن هنگام که مولانا با صدای کوبیدن شما می رقصد... کارگران صلاح الدین کوبیدند...
تق تق تتق تق

مولانا عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند: حق حق انا الحق... هین سخن تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود...

مریدی دف بدست گرفت و نواخت... صلاح الدین از زمین برخواست. به میان یاران رفت و رقص را آغاز کرد. مولانا می چرخید. صلاح الدین می چرخید. بازار می چرخید و صدای حی الله از دهانها بیرون می ریخت... پایکوبی ادامه داشت و صدای زرکوبان بازار قونیه همراه نوای دف، سماع کنندگان را به شور وا می داشت. سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از سماع ِ راست، راه خروج بازار را پیش گرفتند. زرکوبان ماندند و زرهای پاره و سکوت...

***

مولانا تیرگی های عصر خویش را می دید. او خود گریزان از حمله مغول فاصله طولانی بلخ تا قونیه را در کودکی پیموده بود و اینک در هیاهوی قرون وسطی شاهد آشوب های اروپاییان بود. بدین ترتیب مولانا در حد فاصل شرق و غرب، در قونیه، شهر پر نوری که میلی به ترک آن نداشت، تصمیم گرفت تا با پناه بردن به شعر و عرفان و سماع، خود را از تیرگی های جهان آن روز برهاند. شمس تبریزی رفته بود، صلاح الدین زرکوب مرده بود و حسام الدین چلبی مریض بود... مولانا حال و روز خوبی نداشت... یاد آر ز شمع مرده... مولانا به یاد آورد روز ملاقات با شمس را...
...

shams.jpg

مولانا با مریدان خود می رفت. مولانای جوان، اینک سرآمد عالمان شهر شده بود. مولانای زاهد و پارسا اینک از پیش می رفت و مریدان از پس ِ او می آمدند. ناگهان مردی از راه رسید. موی سرش پریشان بود و لباس هایش نامرتب. نزد مولانا رسید و ایستاد. چشمانش برق می زد. پرسید: سوالی دارم ای شیخ! مولانا به چشم تحقیر نگاهش کرد و گفت: بپرس...
شمس پرسید: ای شیخ! پیامبر اسلام در زهد و تقوا پیش بود یا بایزید بسطامی؟!!
مولانا گفت: سوال بیهوده ای پرسیدی... پیامبر اسلام!
شمس باز پرسید: پس چرا پیامبر گفت: "خداوندا ما تو را آنگونه که باید نشناختیم" و بایزید گفت: "خداوندا! شان و منزلت من چقدر بالاست!"...

بحث بالا گرفت. مریدان اطاقی حاضر کردند برای بحث و مجادله مولانا با شمس تبریزی. در هنگام ورود مولانا وارد شد و شمس از پشتش به درون اطاق رفت. بحث و گفتگو چند روزی طول کشید.عاقبت در اطاق گشوده شد. شمس خارج شد و مولانا به دنبال او سر افکنده راه افتاد. هر جا شمس می رفت مولانا هم می رفت. هر کوچه و هر منزل. شمس می گفت حق و مولانا می گفت شمس... حالا دیگر چه نیازی بود به درس و مدرسه و فتوا و زهد متحجرانه... مولانا گمشده اش را یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد...
قیل و قال کافیست ای شیخ قونیه. اینک تویی رو در روی حق! آداب و ترتیب عبادت را فراموش کن!!
راهیست پیش روی تو، بس عالی و نورانی ... ... سماع... سماع ِ راست... آن گونه که فقط متصلان به حق را شایسته است... همراه با نوای دف... رِباب هم اگر باشد که دیگر چیزی کم و کسر نخواهد بود... همین امشب آغاز می کنیم...

مجلس سماع آغاز شد. شمس بود و مولانا، معشوق و عاشق، حسام الدین جوان هم بود و صلاح الدین پیر هم... مریدی دف به دست گرفت. نواخت. زنجیر های دف به هم می خورد و از صدای شور انگیزش هر کس به پا می خواست... دست ها را به سوی آسمان می گرفت و می چرخید...

مولانا پای می کوفت. کلمات ناخودآگاه بر دهانش جاری می شد. عرق می ریخت. مرید دیگری آنچه مولانا می گفت می نوشت... مولانا هماواز با دف می خواند... آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن... راز نهان دار و خَمُش ور خمشی ننگ بود... آنچه جگر سوز بود باز جگر سازه شود...

شمس رفته بود. ناپدید از نظر ها... اسمش بر زبان ها جاری بود که چگونه مولانا را از خود بی خود کرده است و اکنون دیگر در قونیه نسیت... مولانا در فراق معشوقش می گریست و می سرود... بنمای رخ...

چه زود گذشته بود!... چه زود گذشته بود دوران همنشینی با شمس تبریز و اکنون شمس بی خداحافظی رفته بود. همچون صاعقه ای آسمان قونیه را روشن کرده بود... نادیدنی ها را به مولانا نمایانده بود و حالا رفته بود. دری بزرگ پیش روی مولانا گشوده شده بود. پس از جستجوی بی منتها، مولانا عادت همیشگی را پیش گرفت. مجالس سماع ادامه یافت. مولانا به شور و حال می رسید و ترانه می سرود و این راهی بود که مولانا یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد. حتی اگر شمس هم نبود...

مرید و یار مولانا این روزها صلاح الدین زرکوب بود. زرکوب پیر قونیه برای مولانا تجسم شمس بود. چرا که تصویر مجالس سماع را پیش روی مولانا زنده می کرد. آنگاه که زرکوب قونیه بی خبر از حال خویش می رقصید و پای می کوفت...

صلاح الدین سعی می کرد با برگزاری مراسم سماع راست یاد شمس را زنده نگاه دارد. چراغی روشن شده بود و نباید خاموش می شد... صلاح الدین همچون شمعی می سوخت. آنگاه که از کهولت سن در عذاب بود باز هم مجالس سماع را ترک نمی گفت. مولانا را تنها نمی گذاشت.
بمیرید... بمیرید... در این عشق بمیرید... در این عشق چو مردید همه روح پذیرید... که این نفس چو بند است و شما... همچو اسیرید...

نیست شدن شمس اگر کمر مولانا را شکست، مرگ صلاح الدین زرکوب مولانا را نالان و ناتوان بر زمین نشاند... آن گونه که دیگر تاب و توان برخواستن در خود نمی دید. مولانا ماند و جسمی بی رمق... وقت آن بود که حسام الدین جوان دست مراد خویش را بگیرد. از زمین بلندش کند و در پیچ و خم تاریخ به پیشش ببرد... قصه مثنوی...
- عجب روز گرمی است... آه... آن که از دور می آید مولانا نیست؟
- بله اتفاقاً شخص مولاناست... با شما موافقم که هوا بسیار گرم شده است...
- می بینید حضرت والا! آن هم حسام الدین چلبی است... گویی عاشق به معشوق رسیده است... ببینید چگونه به سمت هم می دوند!!
- بله... بله... گرمای عشقشان باعث شده تا گرمای هوا را فراموش کنند...

***

- پیر ِ مراد خویش را می بینم. وقت بر شما خوش باد حضرت مولانا!
- مشام دل انگیزی دارد نفس تو ای حسام الدین... چه حال ... چه احوال...؟
- شکر حضرت مولانا... زنده ایم و نفس می کشیم... مطلبی دارم ... اینک عرض می کنم...
مولانا دستی به ریش جو گندمی اش کشید و گوش داد...
- همه بزرگان و عارفان و سالکان طریق حق در بیان معارف الهی و مکسوبات خویش در راه اتصال و شوق، طریقه شعر و تمثیل پیش گرفته اند... هر یک مثنویی ساز کرده اند و به بیان دریافت هایشان در لحظه های وصل و هجران پرداخته اند... بد نیست شما هم به پرداخت مثنوی مشغول شوید... کاریست بس بزرگ...

حسام الدین به چشم های مولانا خیره شد. مولانا دست به میان عبایش برد و تکه کاغذی بیرون کشید. به دست حسام الدین داد و گفت: برای شروع خوب است؟...
حسام الدین خواند: بشنو از نی چون حکایت می کند... از جدایی ها شکایت می کند...

مولانای بریده از نیستان حق در جستجوی راه بازگشت، یک عمر درد هجران کشیده بود. این گونه بود که مثنوی اش با نی نامه آغاز شد. سینه سوخته اش از فراق حق تاب سکوت نیاورد و با اشاره حسام الدین شروع به نواختن کرد. سوزناک همچون نی...

به اهتمام حسام الدین چلبی مجالس مثنوی بر پا می شد... مولانا می نشست و یاران بر گردش جمع می شدند. پیر قونیه به طریقه تمثیل، حکایات را در قالب شعر باز می گفت، یاران می شنیدند و حسام الدین به دست خود املا می کرد... به این ترتیب از پس هر دوسال تلاش و تالیف دفتری از مثنوی کامل می شد...
هشت سال و اندی گذشت...
پیر و نالان نشسته ام بر سر کوی... دیگر توان راه رفتنم نیست... روحم اما آنقدر بزرگ است که به اشاره ای از این سر عالم به سویی دیگر می جهم... پرواز می کنم... متعالی می شوم... عروج می کنم... عروج...

گوشه چشم مولانا خیس شده بود. در بستر آرمیده بود و از تب می سوخت. حسام الدین با گوشه عبایش عرق پیشانی مولانا را گرفت...
ان شاء الله بهبود حالتان حاصل خواهد شد... دوباره مجالس مثنوی برپا می شود. یاران و مریدان مشتاق اند...
- دیگر در توانم نیست حسام الدین... تو خود خوب می دانی که مثنوی بی پایان است... تا ناکجا آباد به پیش می رود و باز نمی ایستد... جسمم را دیگر توان همراهی با روح نیست... بگذار مثنوی در نیمه راه خویش بماند... هرکه را دری به روی حق باشد، خود مثنوی را تا به پایان خواهد خواند... آری خواهد خواند...

charkh.jpgحسام الدین روی از صورت مولانا برگرفت. قونیه تاریک تر از همیشه بود. باد می وزید و برگ های پاییزی را به هر سو می کشاند... مولانای روم می خواست قونیه را ترک کند... هنگامه سماع پایانی بود تا مولانا برقصد و رباب بنوازد و رخت از جهان برگیرد...
آرام در گوش حسام الدین گفت: رو سر بنه به بالین... تنها مرا رها کن... ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن... در میان نورهای پر تلالو غروب... پیرمردی با لباس های سفید در میان آسمان قونیه می رقصید...
با تشکر از شهرام ناظری و گروه دستان ......

 

...ای خدای پاك و بی انباز و یار ... دست گیر و جرم ما را در گذار ....
25 خرداد 87 - 10:17

ای خدای من ..... ای مهریانم ...

چندگاهیست وقتی می گویم: «اللهم کل لولیک الحجة بن الحسن»با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد.
چندگاهیست وقتی می گویم: «صلواتک علیه و علی آبائه»به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمی ریزم.
چندگاهیست وقتی می گویم: «فی هذه الساعة»دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت کجا منزل گرفته ای.
چندگاهیست وقتی می گویم: «و فی کل الساعة»دلم نمی سوزد که همه ساعاتم از آن تو نیست.
چندگاهیست وقتی می گویم: «ولیا و حافظا»احساس نمی کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده و قطره های اشکم را به نظاره نشسته است.
چندگاهیست وقتی می گویم: «و قائدا و ناصرا»به یاد پیروزی لشکرت، در میان گریه لبخند بر لبم نقش نمی زند.
چندگاهیست وقتی می گویم: «و دلیلا و عینا»یقین ندارم که تو راهنما و نگهبان منی.
چندگاهیست وقتی می گویم: «حتی تسکنه أرضک طوعا»یقین ندارم که روز حکومت تو بر زمین، من هم شاهد مدینه فاضله ات باشم.
چندگاهیست وقتی می گویم: «و تمتعه فیها طویلا»به حال آنانی که در زمان دراز حکومت شیرین تو طعم عدالت را می چشند غبطه نمی خورم.
اما چندگاهیست دعای فرج را چند بار می خوانم

 تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد

، هم اشکم بریزد

، هم در جست و جویت باشم،

 هم سرپرستم باشی،

                                    هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم و

                                         هم احساس کنم خدا درنزدیکی من است

......................

16.gifو تو ذخیرۀ خدایی که همیشه با منی16.gif

  • ارسال نظر (0)
..هجوم به خانه پیغمبر - زندگانی فاطمه زهرا(س)..
16 خرداد 87 - 11:04
هجوم به خانه پیغمبر

سید جعفر شهیدى

زندگانى فاطمه زهرا سلام الله علیها ص 108

«و انه لیعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى‏» (على علیه السلام)خانه عایشه ماتم كده است.على (ع) ،فاطمه،عباس،زبیر،فرزندان فاطمه حسن،حسین دختران او زینب و ام كلثوم اشك مى‏ریزند.على با همكارى اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوى پیغمبر است. در آن لحظه‏هاى دردناك بر آن جمع كوچك چه گذشته است؟خدا مى‏داند.كار شستشوى بدن پیغمبر تمام شده یا نشده،بانگى بگوش مى‏رسد:الله اكبر.

على به عباس:

-عمو.معنى این تكبیر چیست؟

-معنى آن اینست كه آنچه نباید بشود شد (1) .دیرى نمى‏گذرد كه بیرون حجره عایشه همهمه و فریادى بگوش مى‏رسد.فریاد هر لحظه رساتر مى‏شود:

-بیرون بیائید!بیرون بیائید!و گرنه همه‏تان را آتش مى‏زنیم!دختر پیغمبر بدر حجره مى‏رود. در آنجا با عمر روبرو مى‏شود كه آتشى در دست دارد. -عمر!چه شده؟چه خبر است؟

-على،عباس و بنى هاشم باید به مسجد بیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت كنند!

-كدام خلیفه؟امام مسلمانان هم اكنون درون خانه عایشه بالاى جسد پیغمبر نشسته است.

-از این لحظه امام مسلمانان ابو بكر است.مردم در سقیفه بنى ساعده با او بیعت كردند.بنى هاشم هم باید با او بیعت كنند.

-و اگر نیایند؟.

خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفته‏اند به پذیرید.

-عمر.مى‏خواهى خانه ما را آتش بزنى؟

-آرى (2) .

-این گفتگو بهمین صورت بین دختر پیغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است؟یا نه خدا مى‏داند.

اكنون كه مشغول نوشتن این داستان هستم،كتاب ابن عبد ربه اندلسى (عقد الفرید) و انساب الاشراف بلاذرى را پیش چشم دارم داستان را چنانكه نوشته شد از آن دو كتاب نقل مى‏كنم.بسیار بعید و بلكه ناممكن مى‏نماید چنین داستانى را بدین صورت هواخواهان شیعه یا دسته‏هاى سیاسى موافق آنان ساخته باشند،چه دوستداران شیعه در سده‏هاى نخستین اسلام نیروئى نداشته و در اقلیت‏بسر مى‏برده‏اند.چنانكه مى‏بینیم این گزارش در سندهاى مغرب اسلامى هم منعكس شده است،بدین ترتیب احتمال جعل در آن نمى‏رود.در كتابهاى دیگر نیز مطالبى از همین دست،ملایم‏تر یا سخت‏تر،دیده مى‏شود.طبرى نویسد:انصار گفتند ما جز با على بیعت نمى‏كنیم.عمر بن خطاب به خانه على (ع) رفت،طلحه و زبیر و گروهى از مهاجران در آنجا بودند.گفت‏بخدا قسم اگر براى بیعت‏با ابو بكر بیرون نیایید شما را آتش خواهم زد.زبیر با شمشیر كشیده بیرون آمد پایش لغزید و برو در افتاد مردم بر سر او ریختند و او را گرفتند. (3)

راستى در آن روز چرا چنین گفتگوهائى بین یاران پیغمبر در گرفت؟اینان كسانى بودند كه در روزهاى سخت‏بیارى دین خدا آمدند.بارها جان خود را بر كف نهاده بكام دشمن رفتند.چه شد كه بزودى چنین بجان هم افتادند؟.

على و خانواده پیغمبر چه گناهى كرده بودند كه باید آنانرا آتش زد.بر فرض كه داستان غدیر درست نباشد،بر فرض كه بگوئیم پیغمبر كسى را بجانشینى نگمارده است،بر فرض كه بر مقدمات انتخاب سقیفه ایرادى نگیرند،سر پیچى از بیعت در اسلام سابقه داشت-بیعت نكردن با خلیفه گناه كبیره نیست.حكم فقهى سند مى‏خواهد.سند این حكم چه بوده است؟ آیا این حدیث را كه از اسامه رسیده است مدرك اجتهاد خود قرار داده بودند.لینتهین رجال عن ترك الجماعة اولا حرفن بیوتهم (4)

بر فرض درست‏بودن روایت از جهت متن و سند،آیا این حدیث‏بر آن جمع قابل انطباق است؟ این حدیث را محدثان در باب صلوة آورده‏اند.

پس مقصود تخلف از نماز جماعت است.از اینها گذشته آنهمه شتاب در برگزیدن خلیفه براى چه بود؟و از آن شگفت‏تر،آن گفتگو و ستیز كه میان مهاجر و انصار در گرفت چرا؟

آیا انصار واقعه جحفه را نمى‏دانستند یا نمى‏پذیرفتند؟آیا مى‏توان گفت از صد هزار تن مردم یا بیشتر كه در جحفه گرد آمدند و حدیث غدیر را شنیدند هیچیك از مردم مدینه نبود،و این خبر به تیره اوس و خزرج نرسید؟.

از اجتماع جحفه سه ماه نمى‏گذشت.رئیس تیره خزرج كه خود و كسان او صمیمانه اسلام و پیغمبر اسلام را یارى كردند،چرا در آن روز خواهان ریاست‏شدند؟و چرا به مصالحه با قریش تن در دادند و گفتند از ما امیرى و از شما امیرى؟مگر امارت مسلمانان را چون ریاست قبیله مى‏دانستند؟.

چرا این مسلمانان غمخوار امت و دین،نخست‏به شستشو و خاك سپردن پیغمبر نپرداختند؟ شاید چنانكه گفتیم مى‏ترسیدند فتنه برخیزد.ابو سفیان در كمین بود.ولى چرا از بنى هاشم كسى را در آن جمع نخواندند؟آیا ابو سفیان و توطئه او براى اسلام آن اندازه خطرناك بود كه چند ساعت هم نباید از آن غفلت كرد؟ابو سفیان در آن روز كه بود؟حاكم دهكده كوچك نجران؟اگر اوس،خزرج مهاجران و تیره‏هاى هاشمى و بنى تمیم و بنى عدى و دسته‏هاى دیگر با هم یكدست مى‏شدند،ابو سفیان و تیره امیه چكارى از پیش مى‏بردند؟و چه مى‏توانستند بكنند؟هیچ!آیا بیم آن مى‏رفت كه اگر امیر مسلمانان بزودى انتخاب نشود پیش آمد ناگوارى رخ خواهد داد؟در طول چهارده قرن یا اندكى كمتر صدها بار این پرسش‏ها مطرح شده و بدان پاسخ‏ها داده‏اند چنانكه در جاى دیگر نوشته‏ام این پاسخ‏ها بیشتر بر پایه مغلوب ساختن حریف در میدان مناظره است،نه براى روشن ساختن حقیقت.بنظر مى‏رسد در آنروز كسانى بیشتر در این اندیشه بودند كه چگونه باید هر چه زودتر حاكم را برگزینند و كمتر بدین مى‏اندیشیدند كه حكومت چگونه باید اداره شود (5) و به تعبیر دیگر از دو پایه‏اى كه اسلام بر آن استوار است (دین و حكومت) بیشتر به پایه حكومت تكیه داشتند.گویا آنان پیش خود چنین استدلال مى‏كردند:چون تكلیف حكومت مركزى معین شد و حاكم قدرت را بدست گرفت دیگر كارها نیز درست‏خواهد شد.درست است و ما مى‏بینیم چون مدینه توانست وحدت خود را تامین كند،در مقابل مرتدان ایستاد.و آنانرا سر جاى خود نشاند.و پس از فرو نشاندن آشوب داخلى آماده كشور گشائى گردید.ولى آیا اصل حكومت و انتخاب زمامدار را مى‏توان از دین جدا ساخت؟بخصوص كه شارع اسلام خود این اصل را تثبیت كرده باشد؟بهر حال نزدیك به چهارده قرن بر این حادثه مى‏گذرد.آنان كه در آن روز چنان راهى را پیش پاى مسلمانان نهادند،غم دین داشتند یا بیم فرو ریختن حكومت را نمى‏دانم.

شاید غم هر دو را داشتند و شاید پیش خود چنین مى‏اندیشیدند كه اگر شخصیتى برجسته، عالم پرهیزگار،و از خاندان پیغمبر،آن اندازه تمكن یابد كه گروهى را راضى نگاهدارد ممكن است،در قدرت حاكم تزلزلى پدید آید.این اشارت كوتاه كه در تاریخ طبرى آمده باز گوینده چنین حقیقتى است:

«پس از رحلت دختر پیغمبر چون على (ع) دید مردم از او روى گرداندند،با ابو بكر بیعت كرد» (6) آرى چنانكه فرزند على گفته است‏«مردم بنده دنیایند...چون آزمایش شوند،دینداران اندك خواهند بود.»

چنانكه در جاى دیگر نوشته‏ام،من نمى‏خواهم عاطفه گروهى از مسلمانان جریحه‏دار شود، نمى‏خواهم خود را در كارى داخل كنم كه دسته‏اى از مسلمانان براى خاطر دین یا دنیا خود را در آن در آوردند. (7) آنان نزد پروردگار خویش رفته‏اند،و حسابشان با اوست.اگر غم دین داشته‏اند و از آن كردارها و رفتارها خدا را مى‏خواسته‏اند،پروردگار بهترین داورست.اما سخن شهرستانى سخنى بسیار پر معنى است كه «در اسلام در هیچ زمان هیچ شمشیرى چون شمشیرى كه بخاطر امامت كشیده شد بر بنیاد دین آهیخته نگردید.» (8) باز در جاى دیگر نوشته‏ام كه اگر نسل بعد و نسل‏هاى دیگر،در اخلاص و فداكارى همپایه مهاجران و انصار بودند امروز تاریخ مسلمانان بگونه دیگرى نوشته مى‏شد.

پى‏نوشتها:

1.انساب الاشراف ص 582.

2.عقد الفرید ج 5 ص 12 انساب الاشراف ص 586.

3.طبرى ج 4 ص 1818.

4. (كنز العمال.صلوة حدیث 2672) .

5.تحلیلى از تاریخ اسلام.بخش یك ص 91.

6.طبرى ج 4 ص 1825.

7.پس از پنجاه سال ص 30 چاپ دوم.

8.«ما سل سیف فى الاسلام على قاعدة دینیة مثل ما سل على الامامة فی كل زمان‏» (الملل و النحل ص 16 ج 1)

..........................................................................................................................
....مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری ....
28 اردیبهشت 87 - 14:36

* * مناجات خواجه عبدالله انصاری -
................................................................

* * اگر پخته ام سوخته ام کن

* * ما را آن ده که آن به
آزمون ملی



الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را به باد نیستی در دادی.
الهی همه آتش ها بی محبت تو سرد است و همه نعمتها بی لطف تو درد است.

الهی مخلصان به محبت تو می نازند و عاشقان به سوی تو می تازند. کار ایشان تو بسز که دیگران نسازند، ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند.

الهی محبت تو گلی است محنت و بلا خار آن، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن.

الهی از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه بلا بریدم و پرده عافیت دریدم.

یارب ز شراب عشق سرمستم کن
وز عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هرچه بجز عشق خودت تهی دستم کن
یکباره به بند عشق پا بستم کن

الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خودم نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.

الهی مرا دل بهر تو در کار است وگرنه با دل چکار است، آخر چراغ مرده را چه مقدار است؟

الهی تا به تو آشنا شدم از خلق جدا شدم، در دو جهان شیدا شدم، نهان بودم و پیدا شدم.

نی از تو حیات جاودان می خواهم
نی عیش و تنعم جهان می خواهم
نی کام دل و راحت جان می خواهم
هر چیز رضای توست آن می خواهم

الهی اگر مستم و اگر دیوانه ام از مقیمان این آستانه ام، آشنایی با خود ده که از کاینات بیگانه ام.

الهی در سر خمار تو داریم. در دل اسرار تو داریم و به زبان اشعار تو داریم. اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم.

الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم، خواست خواست توست. من چه خواهم؟

گر درد دهد بما و گر راحت دوست
از دوست هر آن چیز که آید نیکوست
ما را نبود نظر به خوبی و بدی
مقصود رضای او خشنودی اوست

الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن
* * * * * * * * * * * * * * * * * *
ما را آن ده که آن به

الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفیق طاعتی ده که به بهشت رهنون کند.
الهی نفسی ده که حلقه بندگی تو گوش کند و جانی ده که زهر حکمت تو نوش کند.

الهی دانایی ده که در راه نیفتیم و بینایی ده که در چاه نیفتیم.

الهی دیده ده که جز تماشای ربوبیت نه بیند و دلی ده که غیر از مهر عبودیت تو.

الهی پایی ده که با آن کوی مهر تو پوییم و زبانی ده که با آن شکر آلای تو گوییم.

الهی در آتش حسرت آویختیم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج دیده نه دل آلم داغ.

الهی در سر آب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریایی نشستم که آن را اکران نیست، به جان من دردیست که آن را درمان نیست. دیده من بر چیزی آید که وصف آن به زبان نیست.

الهی ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی، به ذات لایزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را صافی خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و ما را آن ده که آن به.

یا رب تو مرا انابتی روزی کن
شایسته خویش طاعتی روزی کن
زان پیش که فارغ شوم از کار جان
اندر دو جهان فراغتی روزی کن

الهی ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای داننده رازها و ای شنونده آوازها، ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق. عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر، عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر. اگر بگیری بر ما حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت ندارم، از بنده خطا آید و ذلت و از تو عطا آید و رحمت.

الهی به حق آنکه تو را هیچ حاجت نیست رحمت کن بر آنکه او را هیچ حجت نیست.

الهی در دل ما جز محبت مکار و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشت ها جز باران رحمت مبار.

الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش، تو توانگری و من درویش.

یارب زکرم به حال من رحمت کن
بر این دل ناتوان من رحمت کن
در سینه دردمند من راحت نه
بر دیده اشکبار من رحمت کن
.................................................................

 

... روح عصیانگر .... كلماتی از اوشو
28 اردیبهشت 87 - 12:38

"... نه تنها ممکن است که تو خودت را کمتر و کمتر بشناسی؛ هرچه بیشتر اینجا باشی و
به من نزدیک تر شوی، دانش تو بیشتر بخار می شود و معصوم تر می شوی. نه اینکه شناخت نداشته باشی، بلکه پر از شگفتی می شوی __ درست مانند کودکی که از همه چیز در شگفت است. این آزادی مطلق است و رهایی از ذهن.

از قول سقراط نقل شده که گفته است: "وقتی جوان بودم فکر می کردم همه چیز را می دانم؛ وقتی قدری بالغ شدم متوجه شدم که خیلی چیزها است که نمی دانم. وقتی قدری مسن تر شدم در عجب بودم، زیرا در زمان جوانی بیشتر می دانستم __ و اینک هر روز کمتر و کمتر
می دانم. و عاقبت، قبل از مرگم، می گویم که هیچ نمی دانم."

روزی که او اعلام کرد، "من هیچ نمی دانم..." در یونان معبدی هست به نام دلفیDelphi  و یک پیشگو در آنجا بود که عادت داشت در حالت خلسه خیلی چیزها را پیشگویی کند. روزی که سقراط اعلام کرد که "من هیچ نمی دانم،" همان روز، همان ساعت، در دلفی، آن پیشگو اعلام کرده بوده که سقراط خردمندترین مرد دنیا است.

مردمی که برای شنیدن آن پیشگو از آتن آمده بودند نزد سقراط دویدند تا به او خبر بدهند،
زیرا این افتخار از سوی آن پیشگو هرگز نصیب کسی نشده بود: "خردمندترین مرد دنیا!"

وقتی سقراط آن خبر را شنید خندید و گفت، "قبلاٌ بودم، وقتی خیلی جوان بودم، وقتی خیلی مغرور بودم، وقتی که خیلی نفسانی بودم. ولی اینک هیچ چیز نمی دانم."

ولی مردم گفتند، "آن پیشگو هرگز خطا نمی کند."

آنان با سرعت به معبد دلفی برگشتند و گزارش دادند: "این بار تو اشتباه می کنی، زیرا خود سقراط این را انکار می کند و می گوید که هیچ چیز نمی داند."

پیشگو حالا خندید و گفت، "همین دلیلی است که من او را خردمندترین مرد دنیا اعلام کنم.
فقط خردمند ترین مرد است که شهامت و معصومیت و تواضع این را دارد که اعلام کند که من هیچ نمی دانم."

پرادیپا، شما همگی اینجا هستید تا بیشتر و بیشتر ندانید، بلکه کمتر و کمتر بدانید. کار من این نیست که شما را با دانش بیشتر سنگین کنم؛ کار من سبکبار ساختن شماست، گرفتن بارهای اضافی شماست تا بتوانید پرواز کنید. پس چیزی که برای تو اتفاق افتاده دقیقاٌ چیزی است که انتظارش می رود. اینجا یک مدرسه ی عرفانی است: آنان که از دروازه های بی دروازه ی این مدرسه ی عرفانی وارد می شوند باید با این درک روشن وارد شوند که وقتی بازمی گردند مانند کودکان خردسال دوباره زاده خواهند شد و هیچ چیز نخواهند دانست. ولی هیچ ندانستن، آغاز شناختن خویشتن است. شما چنان چیزهای زیادی می دانید که شناختن خود را ازیاد
برده اید. وقتی هیچ چیز ندانی، تمام ظرفیت دانستن به سمت خویشتن بازمی گردد و شناخت خویش تنها خرد اصیل است: خردی که آزادکننده است، خردی که تو را از جاودانگی خودت هشیار می سازد، خردی که تو را آگاه می کند که تو یک جزیره نیستی، بلکه بخشی از کل هستی...."

گزیده ای از کتاب "روح عصیانگر" سخنان اوشو در فوریه 1987

_