هرچی چرخ میزنم تمومی نداره....میرم و میرم...می خورم و میخورم...وااای چه بوی مست کننده ای ...نه من سیر میشم نه به آخر این مسیر میرسم...گاهی فکر میکنم من چقدر خوشبختم که هرچی دلم خواسته چرخیدم و خوردم و خوابیدم ....من آخر خوشبخت ها هستم.عمر طولانی از من گذشت...دنیای من به خوبی میگذشت تا یکدفعه حس کردم دیگه بوی همیشه رو حس نمیکنم.یه نگاهی به اطراف انداختم...سردم بود...انگار مسیر تموم شده بود... ولی داشتم چیزای جدید میدیدم ...من کجام الان؟.... قبلا کجا بودم....گیج بودم که حرفای یه نامرد غریبه رو شنیدم که داشت درباره من حرف میزد...میگفت این کرم رو تو این سیب نگاه کن بیچاره همه عمرش رو توی این سیب بوده از دنیا هیچی نفهمیده......من همه ی عمرم رو تک و تنها توی یه سیب بودم؟....من از دنیا چی فهمیدم؟......