به همین سادگی رفتی...بی خداحافظ عزیزم..
سهم تو شد روز تازه.... سهم من اشک... که بریزم.
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم..
گله از تو نیست میدونم .. خودم اینو از تو خواستم...
به جونه ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی...
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی......
تورو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی..!!
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی......
من اگه دوست نداشتم .. پای غم هات نمی موندم..
واسط این همه ترانه از ته دل نمی خوندم...
اگه گفتم برو خوبم .. واسه این بود که می دیدم داری آب میشی میمیری..
اینو از همه شنیدم..
دارم از دوریت میمیرم.. تا کنار من نسوزی ..
از دلم نمیری عمرم..نفسامی که هنوزی..
تورو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد..
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد...
تو که تنها نمی مونی..منه تنها رو دعا کن..
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن ...
دست تو اول عشق بسپارش به آخرین مرد..
مردی که پشت دیوار واسه چشمات گریه می کرد.....
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده است
آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست میرود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود...
كه اگر گوشی نبود نمیگوییم
و حرفهایی است برای نگفتن
حرفهایی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
حرفهای شگفت,زیبا و اهورایی همین هایند
و سرمایه ماورایی هركس به اندازه حرفهایی است كه برای نگفتن دارد
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا
كه همچون زبانه های بیقرار آتشند
و كلماتش, هریك، انفجاری را به بند كشیده اند
كلماتی كه پاره های بودن آدم اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند
اگر یافتند، یافته می شوند...
...و
در صمیم وجدان او آرام می گیرند
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند
و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند
و دمادم
حریق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...

ابرها چقدر دورند
من از آنها دور شده ام یا آنها از من فاصله گرفته اند؟
هرچه هست می خواهم بازگردم، به دوره ی آسمان های ابری و باران های بهاری
می خواهم بازگردم، به دوره ای که به آن سوگند یاد می کنند
چون ضربان روحم که لحظه ای سراسر وجودم را سرشار از ابدیت می کند و لحظه ای دیگر هیچ ...
می خواهم بازگردم به هوای معتدل، به نسیمی که بر تلألؤ نور می وزید
به ستاره های رنگین کمان، به آسمان شب و روز و رقص آفتابگردان