تبلیغات


__
از آبراهام لینکل!
29 آبان 86 - 16:40
به پسرم درس بدهید
او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم كه وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش ، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید .
اگر می توانید ، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند ، دقیق شود .
به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند .
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد .
به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید ة اما از او یك نازپرورده نسازید . بگذارید كه او شجاع باشد ، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید ، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است.
شتربچه كنجكاو...
3 مهر 86 - 10:20

پرسشهای متداول بچه ها از مادر!

این بار شتربچه ای كنجكاو از مادر می پرسد:

 

بچه شتر: مادر! چند تا سوال برام پیش آمده است. می تونم ازت بپرسم؟

مادر بچه شتر: حتما“ عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟

ب: چرا ما کوهان داریم؟

م: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.

ب: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟

م: پسرم! اصولا“ برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن این مدل پا را داریم.

ب: چرا ابروهای بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقتها جلوی دید من را می گیرد.

م: پسرم. این ابروهای بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشمهای ما را در مقابل باد و شنهای بیابان محافظت می کند.

ب: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و ابروهایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شنهای بیابان است...

فقط یک سوال دیگر دارم.....

م: بپرس عزیزم..

پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟

قصه
30 مرداد 86 - 12:13

عاشورای حرم

آرزوی مادر بود، حوض كوچكی توی حیاط، با چند ماهی سرخ! "پدر" تا غروب به كمك دوست هایش كنار باغچه، حوض را رو به راه كرده بود.

برای اولین بار بود كه كفِ سفید حوض، سبز شده بود و قهوه ای! به قهوه ای می زد و سبز...

"زهرا" خیره شده بود به ماهی ها، شكایتی نداشتند. عجیب این كه ماهی ها راضی به نظر می رسیدند. صورت استخوانی و سفیدِ زهرا بود، با چشمان نافذ و ابروهایی درهم كشیده و موهایی لخت و بی پروا، هنوز در برداشت لباس سیاه خالدارش را. همان كه از جلو "حرم" دو سال پیش خریده بود، مادر.

آب، اما تمیز بود و صاف، صاف بود و سرد، سردِ سرد.

دستمال سفیدی در دست داشت، مادر. موج می زد. محبت گویا، در دو سوی چشمان فراخ آن زن، دستی بر پیشانی اش، كشید. كجای این پیشانی طاقت خطوط مبهمی را دارد كه لمیده بر پشت ابروان صاف او.

- آب حوض رو عوض كردی؟!

به خواهش می مانست، صدار مادر. می لرزید در گلو، گره خورده بود التماس در نگاهش. به او نگاه می كرد "زهرا". هیچ نمی گفتند هر دو، لحظه ای ممتد چشم در پس نگاه هم داشتند، مادر و دختر. برق می زد چشمان دختر، شوقی داشت در گلویش، مادر.

غروری سركش بود در چشمان زهرا و درك می كرد بی قرار است، مادر. "زهرا" چشم ورنمی كشید و مادر را می پایید از زیر ابروان درهم كشیده اش.

گویا چشمان او، مثل دل مادر، گواه اتفاقی سخت می داد. اتفاقی ناگوار و بد، چه بسا...

نومید به دستان نوازشگرِ مادر، چشم دوخت دختر. با صدایی كه بی شباهت نبود به جیغی خفیف. به مادر فهماند "تو را چه می شود؟" یا این که مبادا فراموش كنی تنهایی تنها دخترت را...

بی اعتنا بود مادر و دل دل می كرد. او یك گلّه جا را دستمال می كشید با  دقت. تلف می كرد انگار وقت و زمان را. تندتر می خواست بگذرد. راستی كه غریب بود حس مادر. عجیب بود، عجیب.

زمزمه نامفهومی داشت. "كجایی رضا"؟! زهرا نزدیك شد، نزدیك و نزدیك تر.

به همین امام غریب، اگر برنگردی، من هم خواهم آمد. لااقل به فكر"زهرا" باش. به فكر دخترمان!

رفته بود، شوهر. كنار قطار، زهرا را می بوسید و سوار بر قطار، به سوی جبهه رفته بود. برنگشته بود دیگر. مگر بر دوش كشیدند پیكرش را. در آخرین روزهای جنگ.

مادر چرخی زد داخل اتاق ها، نگاهی به قد و قامت دخترش كرد. با دستمال سفید قاب عكس شوهرش را پاك كرد. نیم نگاهی به زهرا كافی بود تا بداند دختر، آب حوض عوض باید شود.

از دیشب، مادر حال دیگری داشت، درست مثل پدر، در همان هیئت كه "رضا" هر سال، سینه می زد.

محرم بود در انتهای بهار، با سایه ای خونینن روی شهر"سبزوار". باد بود. بادِ سرخ بود. آسمان "الو" گرفته و پدر، در هرم آن سینه می زد، هر سال.

شب های "عاشورا" رو به روی "امام زاده یحیی (س)" محشری برپا بود.

چمباتمه می زد، مادر. سینه می زد پدر. "سیّدرضا" و اسب های خسته از یك روز سنگین شبیه خوانی، در گوشه ای از تن می رباید خستگی را سلّاخ، سلّاخی كه "یكصدو بیست و یك" گوسفند را قربانی كرده است.

خون، سینه، سر، همه تصنیفی از آن واقعه تلخ، تلخ و جانكاه! "شیعیان زاری نمایید محشر كبراست امشب" و باز دسته اول تكرار می كند: "شب عاشوراست امشب، خون جگر زهراست، امشب" بر سر و سینه می كوفتند، جماعت. چهارراه "بیهق" باز هم زیر پای جماعتی است كه به خونخواهی برخاسته اند.

عبدالرزاق و یارانش، سینه چاك علمات سیّدرضا را روی دست گرفته اند. رو به روی مسجد "پامنار" رو به "دروازه نیشابور" از دیگر سو "دروازه عراق" را چه می شود؟ مغول و ایلخانان دیگر بار از این خاك، چه می خواهند؟ به حكم "سر" به اراده سینه ای فراخ و بی باك از خون و زخم. در انحنای سرخ تو ایستاده اند، این جماعت. گویا "مرگ" حیاط خلوتِ كارزاری است یك سویه! "سربداران" می سازیم با آهنگِ حماسه و گذشت و میل به رفتن... سر، سینه، خون، همه و همه، تصنیفی از آن انتظار را زمزمه می كنند "مادر" نیز همان "نوا" را در سر دارد.

مادر بر سر می زند. زهرا بر سینه می كوبد و زنان شیون می كنند. بلوای باشكوه همیشگی، شب چون مرثیه ای روی شهر سیاهپوش خیمه می زند. یكهزار و چهارصد سال انتظار، "سیّدرضا" بیرق را به سمت حسینیه می تاواند. هیئت نیز به همان سمت می رود.

پسركی با پای برهنه، مشك آبی بر دوش و پیاله ای مسین در دست، تشنگی را می رباید از جمع، "زهرا" پیاله را می گیرد. آب را می نوشد. درون كاسه حك شده است "یا اباالفضل! قربان دست بریده ات" می گوید:

یا اباالفضل! فدای لب تشنه ات.

زمزمه مادر است بیخ گوش زهرا، یا نجوای پر مهر پدر؟ هر چه هست مادر پیاله آب را به پسرك پس می دهد. می گوید:

"التماس دعا مادر!"

زهرا مانده و طنین تكراری مرثیه جاودانی "یاثارالله" جماعت سینه كوبان، پشت علمات در جریان. سلّاخ هیئت خسته و كوفته، پیشانی را از خون گوسفندها رنگین می بیند "عبدالرزاق" كارد خود را با كهنه ای كه پیشانی اش را پاك كرده، تمیز می كند.

هرچه هست شود، هرچه نیست شوق، وصل در اصل. ذوب شدن در تمامی خوبی های دو عالم، در رگهای یكهزار و چهارصد سوی گیتی...

مادر! تو را به آبروی همه داغ های دلم سوگند مرا، تنها دخترت را، دریاب. هر چه هست اصل، هرچه نیست وصل. یادگار توام، تو را به شش گوشه و شش سوی خوبی ها، مرا دریاب، مادر!

صبح عاشورا می رسد. بی آن كه مجالی بگذارد بر هر چه تشنه هستند، موج در سرابی كه به تن چشم لیسیده اند، همان ها كه یكهزار و چهارصد سمتشان را از هرم نگاه های تو تهی می بینند. همه می گویند ـ یا باب الحوائج ـ "زهرا" هم بر دل می راند:

"یا باب الحوائج!"

همراه "پدر" هر سال با هیات به جوار حرم آقا ـ ثامن الائمه (ع) ـ می رفتند زهرا و مادر. و امسال همراه مادر است "زهرا". مادر از "زهرا" می خواهد بنشیند كنار سقاخانه. مثل پدر كه از "مادر" می خواست بنشیند. اما دل "زهرا" مثل كفتران حرم، شوق داشت، شوقِ پریدن در بال "مادر" و در زیارت آخر. توی "حرم" هوای دیگری دارد.

گواهی اتفاقی را می داد، چشم های "زهرا" گواهی خون نامه ای دیگر و خون نامگی ظهر عاشورا را داشت در دل "عاشورا".

انفجار نخوت، انفجار عصیان علیه خوبی ها، ضد هرچه مظلومیت است ـ یا امام غریب (ع) ـ كفتران حرم به سوی سقاخانه یله می شوند. صدای شیپور و "آمبولانس" درهم می آمیزد. در نقّارخانه بر طبل می كوبند و سنگفرش تهی از زایر را غبار روبی بال كفترانی می كنند كه تا دمی پیش، دور ضریح با آقا و مولایشان خلوت گزیده بودند.

ماهی سرخ كوچك چرخی می زند در آب، "زهرا" دلش این جا نیست. چند سالی است كه "مادر" به آرزوی خود رسیده است و عكس خود را با روبان همیشه "مشكی" كنار قاب عكس پدر می بیند.

زهرا بر می خیزد. این بار تنهاست. تنهای تنها. با هیات همراه می شود. همان مسیری را می رود كه قبلا با پدر، بعد از او، با "مادر" و حال تنها می رود. رو به چهارراه بیهق، رو به روی امامزاده یحیی(س)...

آغاز می شویم و پایان می شود
9 مرداد 86 - 15:35

راستی كه تو آدم بشو نیستی!! كثیفی و بدخلق پر از اشتباهات معقول و نامعقول! شماها كه ادعا می كنین هستین! كجایین پس!؟ این همه سربه هوا بودن این همه حرفهای تكراری چرا!؟

اگه گفتی چی شده!؟ یعنی تو می تونی بگی چی شده!؟ به پیر به پیغمبر به هر مذهبی كه می پرستی، دعاگوت می شم اگه بگی امروز من كی هستم و چی باید بگم!؟

تازه دارم از خودم بدم میاد شاید به خاطر اینه كه زیاد از تو هم خوشم نمیاد... فعلا....

جنگ ملائک! آغاز سفری به ماوراء و درگیری ملایک!
1 آذر 84 - 21:36
راستش همه چیز با همون قیقاژ راننده تاکسی خط امام حسین شروع شد! تاکسی خطی بود و عشق پیچ و تاب و دنده معکوس و این جور چیزا... اولش فکر می کردم باید حرفی نزنم و تا ته خط رو بکوب برم و چیزی نگم! اما یهو همه چیز انگار دور سرم چرخیده بود، چون سنگینی بار و ورق فولادی اتاق خودرو رو روی شکم و صورتم حس کرده بودم! نه اشتباه نکنید این خود خودمم! روح موح در کار نیست! اصلا کی گفته به لقاءااله پیوستیم که این طور بر بر منو نیگاه می کنید؟ کی گفته شهید شدیم بابا... د بیا حوصله چیزی رو نداشتم، لب تر می کردم کل اجمعین بخش سوانح مرکز اورژانس تهران می پیچیدند دور من و طفلی ها خیال می کردند از اون ور آب براشون خبرای دست اول آوردم! بعله جانم، سفر عریض و طویلی رو طی کرده بودم تا رسیده بودم خدمت ایشون! دست مریزاد به نکیر و منکر خودمون که شب اول قبر میان سروقتت و می پرسند چقدر حق و حقوق جماعت الاف مردم رو گرفتی و بهشون نم پس ندادی! نه به مرگ خودم! لشگر کشی بود یا جنگ ملائک! هرچی بود توی محشر بودیم با اصغر آقا قصاب محله ما که از قدیمی ها و پا رکاب هرچی خط و نشون کشی کوچه دروازه دولت پشت سربند! نمی دونی چه هیبتی داشت این بابا آخه هرچی بگم کم گفتم! حالا بذار جونم برات از این ور آب بگه! مخلص کلوم رو بگم تا گلاب به روتون بقیه ماجرا رو کش لقمه بیام سه سوت جلد شی! حالا تو نگو بنده خدا آق دکتر و خانم پرستارا برای شوک و نفس مصنوعی و چه میدونم هزار کوفت و زهر و مار دیگه چقدر نذر شابدولعظیم کرده بودند بماند! آخه قرار هم بود اون روز بخصوص یه بابایی که بعدها فهمیدم نامزد انتخاباتی ریاست جمهوری هم هست و از جنس خود این جماعت هستش برای بازدید می خواسته بیاد از این مرکز دیدن کنه! پس هرجور هست باید این تصادفی از رده خارج (که عین هو خود نگارنده این سطور باشه) حتما باید شفای عاجل رو به زور سمباده و آمپولهای رنگ و وارنگ می گرفت! اصلا کی گفته شفا رو خدا می ده!؟ به مرگ آبجی این تن بمیره اصلا این طور نیس به مولا! درسته شپش جماعت توی جیب بغل ما جفت طاق بازای حرفه ای شدند اما این بار وضع و اوضاع کلی فرق داشت... (ابتدای داستان جنگ ملایک نوشته این حقیر که عمرا اگه چاپ شه) یه جایزه واسه خود عزیزترینت کنار می ذارم! آخه کی حاضره شرکت مرکت چاپ و نشرش رو صرف دیده های اون ور آب کنه!؟ پرواز واقعی اینجانب به آنسوی مرزهای بودن!!!!!
نوستالوژی! نه بابا! چگونه یک چهره سیاسی محبوب شویم!!؟
30 آبان 84 - 23:04
سلام درباره علم یکی کردن چند پله از نردبان ترقی مطالب عدیده ای چاپ و منتشر شده یا در دست چاپ است می خواهم فروتنانه این اطلاعات را در خدمت و اختیار علاقه مندان قرار دهم که شاید بندگان خداوند نیز از هر جریان یا طبقه اجتماعی که به آن متعلق باشند، بهره کافی و وافی ببرند... بریم سر اصل مطلب. لااقل اجازه بدیم از اون چیزی که توی این مدت 10-15 سالی که توی این کار (روزنامه و خبرنگاری و خبر) هستیم رو بذاریم در طبق اخلاص و به همه بروبچ بگیم که این کارا (خبرنگاری و خبربیاری و خبرگزاری و خبرگذاری و ... ) که هیچ، بلکه سردبیری و سرگروهبانی هم راستِ کار آدمهای راست و دروغ که نیست بماند، کار هرکسی نمی تواند باشد! اگر دنبال گنج می گردین بیاین توی این کار و اگه اهل سحر و جادو هستین جون می ده واسه شما چرا؟ خب الان می گم. اولا" : این کار جزیی از یک پروژه دراز و طویل 7 مگاکیلومتری و طی الارض مقام و منسب و احیانا ترقی جات در مقوله خدمت رسانی به اقشار بی سرپرست و جونم به شما بگه کمک به مردم است که اگر میاین تا به سمتی درخور توجه والده مکرمه و مادر همسر گرامیتان در آینده ای نه چندان دور دسترسی داشته باشین (خبربیاری و نوشتن در مطبوعه ای فخیمه) را عجالتا، پیشنهاد میدیم! چون کسانی که می خواسته اند ابراز وجود کنند، چون حربه ای برای مطرح شدن نداشته اند، انتخاب اول و آخر ایشان ورود به منطقه زلزله زده مطبوعات بوده که هر یک میلیارد سال نوری در اثر سیل، طوفان و گرداب و زلزله و حتی گرفتگی لوله فاضلاب، توقیف و رفع توقیف می شه! (واقعا در عجبم! این کشتی به گل نشسته، چطوری تونسته این همه آدم مطبوعاتی راست و چپ را به جهان سیاست و کیاست معرفی بکنه و خودش توی هچل مونده) البته از فیوضات این روزنامه نگاری کم نیست حرف و درد دل همین قدر بگم مثنوی هفتاد من کاغذه، تا برایتان بازگو کنم... دومین پیشنهاد به تعبیری پیشنهادی بی شرمانه است که مجبورم دعوتتان کنم به یک فراخوان همه گیر و هرجایی! (؟) وا یعنی چه درجا بزنی و سرتون رو بندازین پایین و لب و لوچه تون بره توی هم و سرخ و سفید شین! بابا عرصه مطبوعات عرصه پرواز بر بال سیمرغ است عزیز جان! به مرگ نگارنده این سطور، و آن سطور جونم برات بگه که آقا جون (مگه نمی خوای توی رشته ترقی جات اسمت درآد؟) پس خواهشا" با تنوین عربی و کلمات فارسی بیشتر آشنا بشین و چندتا قر و اطوار هسته ای و اتمی بیارین توی آش شلم شورباتون و با محکوم کردن جنایات احتمالی و مجهول و معجول آدمهای سیاسی و کشورهای دیگه از جمله فلان و فلان، چندتا لینک و زبون بازی و نشون دادن خودتون بگین که هدفتون از ورود به این عرصه، ایجاد محیطی باز و صمیمی و صادقانه است! آن وقت بپردازین به آفت ها و ریشه یابی چه می دونم علمی و اعتباری موارد فوق الذکر و بگین که طی پژوهشهای انجام شده و نشده فلان دانشمند جامعه شناس، با طیب خاطر اعلام کنین: «قیمت تخم مرغ می تواند در افزایش هنجارهای ناشی از ترقه یا آنفلانزای مرغی موثر بوده است» (کیه که بره این تحقیقات رو دنبال کنه) به جون عزیزت اعداد رو ببینند با یه ژست فکورانه می گند: ایول به این همه استعداد جوانان ایرانی!، تازه برای نشون دادن موارد ذکر شده متوسل بشین به دیدگاه های نیچه و دکتر زائربروخ آلمانی و تاجیکی که در حمله محمود افغان، توانستند با بهره گیری از این شیوه کاملا استراتژیک، ضمن گرفتن پایان نامه، از اتلاف انرژی هم جلوگیری کنند! می دونین این یعنی چی!؟ به جون مادر بزرگ شیخ ناصرالدین شاه قجر! این حربه می تونه شما رو در صدر فهرست محبوبترین شخصیتهای تاریخ معاصر قرار بده! حالا موقع قر و ناز شماست! شما می تونین اعلام کنین که آمادگی پذیرش پستهای حساس رو دارین و چون آدم خاکی و اهل دل هستین، این نذر شما به نتیجه می رسه و میشین بزرگترین آدم سیاسی معلول و الحال! دیگه بهتر از شما قرار نیست هیچ مادری بزاد. به جون عزیزتون داروی مدیریت برتر رو هم فردا براتون تجویز می کنم تا کک شما نگزه ! رسیدیم به زمان پذیرش پست و جایگاه در مقوله خدمت رسانی به مردم! راستش تا حالا به عناوین شعارها توجه کردین؟! شعار درمانی مثل آب درمانی، خواص درمانی بسیار زیادی داره که به موقع خودش درباره آثار علمی و تربیتی و همچنین اخلاقی این پروژه با شما صحبت خواهم کرد. در مورد پذیرش پست و مقام، اصلا زحمت به خودتون ندین! یه مطلب فلسفی و روزآمد با امضای محفوظ بچاپین! فرداش ببینین مادربزرگ خانمتان آیا از این نوشته خوشش میاد یا نه! اگه خوشش آمد بهش بگین دیگه چی باید نویسنده می نوشت تا شما بیشتر خوشتون بیاد؟ آنگاه شما مسلط به ابزار و آلات موجود خواهید شد، به ایشون بفرمایید که نویسنده رفیق فابریک شماست و شما می شناسنینش کامل! به مادر بزرگ محترمه بفرمایید که این دوست شما سابق بر این از مناطق جنگی هم دیدن فرمودند، تازه این دوست شما عارف و اهل دل و دارای دیدگاههای مردمی بسیاری است و خیلی چهره ناشناخته و مردم دوستی است (خالی هم ببندید! راه دور نمی ره شما به ایشون بفرمایین که بهش پیشنهاد وزارت هم دادند و زیربار نرفته) در این هنگام شما مطمئن باشین که از فردا در محافل و نشستهای علمی مادر بزرگها می توانید خاطرجمع از وقوع بعضی جریانات باشین! چون شما با همه وجود محبوب عام و خاص خواهید بود! لابد می پرسید چطور؟! خب معلومه کدوم مادربزرگی خیر بچه و جگرگوشه های خودش رو نمی خواد!؟ به جون عزیزت! اگه شانست بزنه و به طور اتفاقی مادربزرگ همسر شما، اتفاقا" همسایه مامان بزرگ یکی از مشاوران دست چندم آدمهای سیاسی باشه! اونوقت از اونجا که خدا هم جای حق نشسته، شما به زودی در یک محفل کوچیک و اتفاقی دعوت میشین و دیدگاههای شما مورد بحث و تبادل نظر قرار خواهد گرفت! که باید این نکته های کارشناسی حتما مدنظرتون باشه: 1- چندتا کتاب جوک رو از حفظ کرده باشین 2- اعتمادبه نفس خودتون رو با مطالعه مقالات علمی روزنامه های کثیرالانتشار بالا ببرین 3- لبخند یادتون نره 4- مطمئن باشین که شما بهترین گزینه برای تصدی پست وزارت و حتی بالاتر هستین 5- چندتا رفیق هم اگه توی تلویزیون داخل و خارج هم که داشته باشین، قطعا مو لای درز این ترقی نخواهد رفت 6- مشاورانتان را از میان بستگانی انتخاب کنین که حروف اول نام آنها به شما همخوانی نداشته باشد و بقیه ماجرا را بسپرین به مادر بزرگهای عزیزتون 7- اصلا نگران نباشین (هیچ استیضاحی برشما وارد نیست) غم نخور جانم به این مرحله هم خواهیم رسید 8- به ادامه همکارم توجه فرمایین تا نوبت بعدی بگم (هنوز هم ادامه دارد...)
نامه ای واسه همون خدا....
25 آبان 84 - 22:41
نامه ای واسه همون خدا.... سلام امروز هم مثل همه روزهای خودت! امروز هم مثل همه اون روزهایی که به هر دری سر می زدم تا صدات کنم تو هم منو نیگا کنی شروع شد! آقا خدا ! به جون مادرم من هم حواسم به همه جا هست، یه وقت خیال نکنی نمی فهمم و نمی تونم عزتت رو از بی آبرویی و شرافت رو از دریوزگی تشخیص بدم!؟ به جون هرچی شیدای خودته که می دونم بهشون توجه می کنی این حرفها اصلا گلایه نیست ها! یه وقت فکر نکنی دارم ادا در میارما؟! ببین امروز هم که بگذره چیزی عوض نمی شه! باز فردا که اومدم سروقتت، اون موقع خودتم می بینی که اومدم تا بازهم درد دل کنم و تو هم گوش بدی و مثل همه بنده هات فقط گوش کنی و با این تفاوت که دیگه تو یکی، توی ذوقم نزنی! نه به جون خودم امروز دیگه نمی خوام بگم : «آهای این خونه صاحب نداره! دیگه نمی گم تو ظالمی و گیر دادی به امثال ما که ازت هیچی نمی خوایم و ...» نه بخدا دیگه اگه شنیدی منم گیر بهت بدم اون وقت هرچی می خوای درباره من فکر کن... می دونی ! من به خیلی چیزا رسیدم و به خیلی چیزها هم مونده تا برسم! موندم این وسط که اگه تو خدایی و صاحب قدرت هستی و همه چی به اختیار خودته، بازهم به حرفهام گوش می دی! اما این بنده هات چی!؟ یادمه به یکی از اونا چند وقت پیش گفتم: مگه تو همجنس من نیستی که اینقده باد توی غبغب انداختی که مثلا پست و سمت بالا بالا داری و شدی صاحب اختیار اجناس منقول و غیر منقول، شدی صاحب رای و نظر واسه امثال من و خودت! شدی آقا مدیر و از هرکی مثل من خوشت نیاد مثل قاب دستمال سوتش می کنی توی کوچه و بهش اتهام ببندی که کافر شده و از دین در رفته و چه و چه و چه... آقا خدا تو رو جون نازپری هات تو رو جون هرچی چکاوک و پروانه و شقایق دنیاس فقط ببین چی میگم یه وقت خیال نکنی می خوام تو رو هم کافر بدونم و سرت داد بزنم ها!؟ مثل اون روزی که می دیدم واسه اون بچه خارجی ها و اونایی که سهمی از این خزانه ملی مون ندارند، واسه خاطر اونا چه کارا که نکردیم ! بیانیه دادیم و محکوم کردیم ظالم رو و واسه گرفتن حق از دست رفته بندگان خدا دست به یقه ازما بهترون شدیم! کلی کل انداختیم باهاشون تا حقشون رو بگیریم اما در عوض واسه همین آقا عبدی که اینا بهش می گند «کارتن خواب» هیچ کاری نکردند و به امان خدا زیر این بارون و برف ولش دادن به امان خودت! آخه من چی بگم ؟ وقتی این همه مورد می بینم نمی تونم بهت حرف دلم رو بزنم! من که ازشون نخواستم هوای منو داشته باشند! نخواستم که منو ببرند تا ته آسمونا و بهم بگند: تو حالا رعیت ما هستی و باید در آرامش و سکوت زندگی کنی و در مقابل کاری که انجام می دی یه چیزی بگیری و برسی به خودت برسی به خودش! وای آقا خدا یعنی می شه یه روز که از خواب پا می شم دیگه نق نزنم سرت و دستم رو بذارم روی زانو و بگم : یا علی از خودت مدد!؟!؟ یعنی می شه که من هم ببینم همه دارند زندگی می کنند و کسی رو به جرم نداشته اش گردن نمی زنند و رسواش نمی کنند؟ ببین آقا خدا اصلا چطوری می شه من هم به جای این که وقتی باهات خلوت می کنم به کسی جز خودم اصلا نیگاه هم نکنم و تو رو هم توی دردسر نندازم؟ بابا به پیر به پیغمبر خیلی ها اینجا بهم گفتند که تو هم شورش رو درآوردی و نمی خواد به فکر کسی باشی و برو خودت رو بساز! راستش رفتم بسازم اما مصالح گرونه! خرج یه دهنه مغازه دونبش یا یه قهوه خونه سنتی این روزها از ساختن و غنی سازی اورانیوم هم سخت تره! نمی دونی که مصالح این چیزها رو می شه معامله کرد و در اختیار گرفت اما، اما واسه ساختن خودم جنس ناب نیست.... آقا خدا اون روزها که توی خط بودیم! همون روزها که بهم خیلی لطف داشتی و من رو از بچه های خط شکن توی جبهه ها فرستادی همه چی داشتم، رفیقای جون جونی و دوست داشتنی فراوون داشتم! که اگه یکی شون بهم نیگاه می کرد همه درد عالم برام میشد عین همون بهشت که خودت گفتی خیلی باحاله! آقا خدا به جون خودم که هیچی به نفس قد کشیده سوسن کوهی و لاله های کویری که عوض قد ، اخلاص دارند و طهارت، به جای رنگای تزریقی و غنی شده، ناب هستند و زعفرانی به جون همون سبزه های دشت و کوه و چه می دونم گستردگی دریا و زلالی چشمه هات، به جون اون همه ذوقی که توی سردر گلدسته ها و گنبدای مسجدای ایران موج می زنه اصلا به اون نگاه ظریف هنرمندای وطنی خودمون به سلیقه های خوشگل اونا قسم بدمت یا این که هیچی نگم و راحت حرف بزنم که دوستت دارم و بذار هرکی خوشش نمیاد، نیاد و چه می دونم دیگه چی بگم تا به تریج قبای کسی برنخوره!؟ اصلا چی باید بگم تا همه باورشون بشه کسی که تو رو داره همه چی داره ! چرا اینا این جوری با خلایقت نیگا می کنند!؟خدایا حرف ناگفته هام ناگفته می مونه وقتی باهات حرف می زنم! نمی دونم چرا وقتی که باهات حرف می زنم آروم می شم و در برابر این همه بی مهری این جماعت بازم ساکت می شم و هیچی نمی گم! اصلا موندم چرا باید می گفتم اینا رو معطل کنم تو رو با این حرفهای نگفته ای که فقط خودت می دونی و هیچ کس دیگه! آقا خدا ! فرض کنیم که من هم می تونم اظهار نظر کنم! فرض کنیم که منم می تونم از خودم بگم! راستش تو جای من باشی و یکی مثل خودت (که یافت نمی شه) جای تو باشه! چی می گی بهش!؟ خدایا! حرف که زیاد دارم باهات به این مونده توی خود فقط کمک کن که بتونه چیزی بگه که به کسی برنخوره! اصلا ما کی باشیم که توقع داشته باشیم؟! اونم از کی؟ از تو؟!
انتخابات، گمانه زنی ها و برنامه آتی نامزدها
17 شهریور 84 - 22:34
انتخابات در ایران؛ با همه انتخابها و معیارهای جهانی و منطقه ای اش متفاوت است، چه بسا حرف و حدیثهای اطراف آن، شما را بر آن می دارد که انگشت حیرت گزیده و با ملاحظاتی بیشتر و بهتر درباره آن تعمق و کنجکاوی کنید! اما مطمئن باشید نه شما سر در می آورید که چه اتفاقی افتاده است و نه کسی می تواند بفهمد شما چه می خواسته اید بگویید!؟ البته نه آنقدر از حقیقت به دور است که کسی باورش نکند و نه کسی می تواند به شما غیر از این را بنماید!! عجیب تر این که خود شما هم نمی دانید معیار انتخابتان در حقیقت چه بوده است که این یکی شما را مبهوت تر، درمانده تر و شکاک تر نیز خواهد کرد. روزهای خوشبختی همه مردم (البته منظور و مراد شادکامی نیست) بلکه دیدن سرابی از آزادی در همین روزهای انتخابات متجلی می شود، جایی که همه سکانداران نظام درحال رایزنی و به کرسی نشاندن عقاید و آرمانشهرهای خود هستند، جایی که همه مدعی بسط مدنیت و برخورد با ناهنجاریهای مقطعی و ناهماهنگ هستند، همه دلشان می خواهد برترین و تودل برو ترین عبارتها را به کار گرفته و آنچنان گوی سبقت را از رقیب بگیرند که طرف نفهمد از کدام سوی این بلا (برنامه های کاندیداها برای پیچاندن همدیگر) از کجا نازل شده است! نخبه ها را در اتاقی موسوم به اتاق فکر (اشتباه نکنید گشتاپو و سیا نیست) بلکه با هدف انتخاب راهکار و استفاده از ایده های نوین این اتاق ها در ستادهای انتخاباتی تشکیل می شود... انتخابات خرداد و تیر امسال 1384 باید بی نظیرترین انتخابات در ایران لقب بگیرد، همه در سویی درباره نامزدها گرم بحث بودند و عده ای نیز افراد کابینه خود را از میان افراد آگاه و مطلع که برای همه مردم چهره های محبوب و کارآمد بودند انتخاب و معرفی کرده بودند. عده ای در کشاکش ردصلاحیت بودند و شماری از فرط هیجان حضور در میان سایر رقبا آنچنان سرمست بودند که تو گویی همین الان رئیس دایره حکومت هستند و به رای هیچ احد و ناسی نیاز ندارند! البته این را هم بگوییم و از ما بهتران زیادی هم بودند که درمقابل جریانهای مختلف حاضر در انتخابات، به هرسویی رفته و با اعزام نمایندگان مخفی و علنی خود چنین وانمود کنند که در صورت انتخاب رقیب، به ایشان بفهمانند که : ما با شما بوده ایم اخوی! سهم ما یادت نره! گذشته از این همه ترفند و گروه بازی و جناح بندی عمودی و افقی خیلی ها هم بیکار نبودند و با بالا آمدن مد، و سطح امتیاز رقیب با رایزنی های متنوع خود، بداخلاقی را به عرفی شیرین و امتیاز برای خود از منابع موثق و مورد اعتماد (مشروعیت اخلاقی) گرفته و مبادرت به حذف محسوس و به پایین کشیدن فرد مورد نظر می گرفتند! « راستی ! امان از دست شما آدمهای حقیقت یاب و کنجکاو که از حقیر نمونه و مورد می خواهید تا تقدیمتان کنم – اصلا به من چه! خودتان چشمتان را بیشتر باز کنید تا ببینید...» در انتخابات امسال شاهد بدعتهای زیادی بودیم که برای همه مفاهیم یکسان اما تعابیری متفاوت را داشت از آن جمله که دو گروه مسلط بر دستگاههای اجرایی و تصمیم گیر نیز با همه توان و نه علنی، به رزمگاه و آوردگاه وارد شدند و کردند با مردم هرآنچه باید می کردند و نباید می کردند! عده ای که در ظاهر قدرتمندتر بودند و دستاورد 8 سال گذشته فرصتی باشکوه در اختیارشان گذارده بود، دست و پا می زدند تا باز هم چراغ پرفروغ عنایت بیت المال را در کلبه حقیرانه خود روا دارند و شماری نیز این 8 سال را با استخوانی در گلو تحمل کرده و فهمیده بودند که دیگر وقت نشستن نیست و در این 8 سال هرچه بر سرشان آمده بس است و باید بازپس بگیرند هرآنچه از کیسه مبارک رفته بود! یادم می آید که پای منابر وقتی از دنیا و مقام حرف به میان آمد؛ ائمه معصوم ما از قدرت، به مثابه شلوار خیس شده کودکی که بوی مشمئزکننده ای از آن ساطع می شد، یاد می کردند و چنین هم بود اما وقتی عکسهای چپ اندرقیچی نامزدها را نگاه می کردم و درگیریهای رقبا را، باخودم گفتم برم ببینم شلوار خیس شده کودکان لابد بوی خیره کننده ای باید داشته باشد و به قول بروبچ زمونه عوض شده و بوی اینا هم با پیشرفت علوم عقلیه عوض شده! ضمن این که کار باید منطقی باشه و خودمان هم تجربه اش کنیم؛ اما چشمتان روز بد نبیند! نامردی نکردم و از همشیره خواستم اجازه بدهد بچه توی شلوار، خودش را خیس کند ! پدر صلواتی همچین خیس کرد که چشمتان روز بد نبیند و آن روز حتی نتوانستم دستپخت همشیره را که برایم تدارک دیده بود را هم به عنوان نهار نوش جان کنم!!! قدرت، عجب هیات و هیبتی می بخشد! تو رئیس بی حد و مرز باشی و شماری از دور و نزدیک بخواهند خودنمایی کنند برایت و کیاست و سیاستشان را با تعظیمات و تکریمات به حضور ملوکانه ات برسانند و تو ندانی که چه باید بکنی! راستش اصلا خوشم نمیاد این یکی را تجربه اش کنم! چون نه صلاحیت آن را (آنگونه که در احادیث متواتر آمده است) دارم و نه آدمی هستم که پایم نلغزد و در منجلابش جز خودم کس دیگری را نبینم! اما تغییر عبارات چپ و راست در این هشت سال موضوع بحث علمای سیاسی ما بود بازهم دست نخورده باقی ماند، راستی ها دوباره زمام امور را در دست گرفتند با این امید که موضوع انتخابات دوم خرداد، دیگر تکرار نشود و باز هم قادر باشند ضمن در اختیار داشتن دولت و قدرت، به چاره اندیشی برای چهار سال آینده مشغول شوند! چنین هم هست! خداوکیلی شما جای آنان باشید، دغدغه تان چیست؟ می روید با طرحهای دیگر خودتان را سرگرم می کنید یا نه هشیارتر از پیش به فکر آخر و عاقبت خود هستید. یکی از سردمداران جناح مسلط فعلی، پس از واقعه دوم خرداد حرفی تاریخی زد! گفت: ما توی این چندسال (تا پیش از دوم خرداد 76) سرگرم دولت و مسایل نظام بودیم اما آقایان (سردمداران دوم خرداد) رفتند نشستند در کتابخانه ها و مطالعه کردند! درهمان روزها خیلی ها بودند که مزه پرانی هایی هم کردند و درباره این عبارتها به زعم خودشان « طنز» نوشتند و کاریکاتور کشیدند و قص علی هذا... که خوب هدف آنها هم داغ کردن کوره رقابتهای انتخابات نبود و پس از انتخابات تصمیم در ازمیان برداشتن همه موانع برای چینش های بعدی خود بودند! همین طور شد که دیدیم و شما بهتر از بنده داستان روزنامه های زنجیره ای و قصه کهنه آن را می دانید. اما بشنویم از حکایت انتخابات خودمان؛ دو گروه رقیب در انتخابات با دو دیدگاه متفاوت به میدان آمده بودند، گروه اول همانگونه که اشاره شد برای باز پس گرفتن اعتبار از دست رفته و گروه دوم با اندیشه حفظ موقعیت متزلزلی که پس از انتخابات شوراها و مجلس شورای اسلامی نصیبشان شده بود، اونها حتی سعی هم نکردند که ائتلاف بسیار متنوع خود را بیش از پیش ساماندهی کنند و در حقیقت شکاف بین اونها این نتیجه را هم در پی داشت. مهدی کروبی با استفاده از شیوه ای قدیمی و البته امتحان پس داده در لایه های سطح پایین اجتماع ایران نفوذی غیرقابل انکار داشت و معین بدون هدف چیزهایی را نشانه رفت که نباید می گفت و از همان روزهای نخستین این نامزد هیچ مقبولیت کلی را جز در حیطه معترضان دائمی دانشگاهها و موسسات عالی برای خود اختیار نکرد! مهرعلیزاده هم مشخص بود که نه چهره ای عموم پسند می تواند از خود بروز دهد و نه در دستگاه تحت اختیار خود قابلیت این را داشت تا ریاست جمهوری را کسب کند. هاشمی رفسنجانی نیز چهره ای عجیب و غیرقابل قیاس نسبت به ادوار گذشته را به نمایش گذاشت و آمده بود تا با نگاهی تازه تر اعتبار خود را محک بزند، عجیب ترین حضور حضور هاشمی رفسنجانی بود که در این وادی اصلا سعی نکرد با ارائه برنامه های صوری نشان دهد که هرچه بوده و هر حکایتی که پس از دوم خرداد بر او رفته، می خواهد بازگشتی پرفروغ داشته باشد. هاشمی رفسنجانی و طرفدارانش ماجرای تخریب را به فراموشی سپرده بودند اما غافل از این که باید برای این چنین رقابتی حتما با دست پر به میدان بیایند که گویا ایشان رغبتی هم نداشت که جدی تر وارد عرصه شود. احمد توکلی، محسن رضایی و دکتر ولایتی پس از آنکه زمزمه های نظرسنجی را شنیدند، بهترین راه را عدم حضور دانسته و در این عرصه اصلا وارد نشدند. دکتر لاریجانی نیز چهره ای ملی نبود که بتواند حرفی برای گفتن داشته باشد و مدیریت سوال برانگیز ایشان در رسانه ملی، به دلیل رها کردن مدیریت و پرداختن به کلیات و شعارها هیچگاه از او به عنوان یک رقیب چهره قابل قبولی ارائه نداد اگرچه نیروهای ائتلافی پیرو خط امام او را برگزیده بودند اما قرابت وی با شهید استاد مطهری مگر می توانست به عملکرد مبهم مدیریتی وی و چالشهای پیش و روی وی پاسخ دهد؟ دکتر قالیباف اما از همه این نامزدها جدی تر و پرسر و صداتر با انتخابات برخورد کرد، وقتی عکسهایش در مطبوعات و در و دیوارمشاهده شد و کارناولهایش به راه افتاد، همگان از وی به عنوان یک رقیب نفس گیر یاد کردند اما سردار؛ در نیروی انتظامی و اقداماتی که در آنجا با عنوان مرمت و تغییر نگاه عموم به پلیس انجام داد هم نتوانست لایه های حقیقی جامعه را ترغیب به انتخاب او کند، همه نامزدها از جمله قالیباف در استان و محل تولد خود با اقبال خوبی مواجه شدند که باید آرای خود را به سبب نگاهی که مردم کشور نسبت به آبادانی محل زندگی دارند و با انتخاب یک نامزد چه امتیازاتی نصیبشان می شود، جستجو کرد و به خاطر چنین انتخاباتی قرار است چه تغییراتی در حوزه پیشرفت شهر و استان خود شاهد باشند و چندین دلیل بومی محلی دیگر این انتخابات را از اهمیت ویژه برخوردار می کرد. هر رئیس جمهوری (جز مقام معظم رهبری) تاکید بسیاری بر گسترش و توسعه استان محل سکونت خود انجام دادند و در حقیقت چنین پنداری باعث شد تا همگان به سفرهای استانی دیگر رقبت نشان دهند! ازجمله آقای قالیباف بود که در این سفرها از فاکتور دیگر گزینش رییس جمهوری در ایران بهره ببرد و آن این که مردم در جستجوی چهره جوان اما شاداب بودند چهره ای جوان اما مقبول در مدیریت. بحث درباره دکتر احمدی نژاد حکایت دیگری است. جنجالها در شهرداری تهران طی سالیان گذشته باعث شده بود تا کسی به امتیاز ویژه احمدی نژاد کمتر توجه کند و هنوز هم در گفتگوهای طرفداران نامزدها به ایم مهم کسی توجه نمی کند. چهره های پیشین شهرداری به ارتشاء و زد وبندهای پشت پرده متهم شده بودند و حتی در دورترین روستاها اقدامات خیرخواهانه و مردمی احمدی نژاد با دقت نگاه می کردند و این مهم نبود که چه کسی بر شهرداری تهران تکیه می زند مهم توجه و حمایت تشکیلات گمنامی بود که پشت سر احمدی نژاد و شهرداری تهران محکم ایستاده بود و با درایت تمام تا آخرین روزها اجازه نداد کسی متوجه شود که آبادگران حامی اصلی رئیس جمهوری آینده ایران است. اگر زمانی چهره خندان و به دور از قدرت جواب می داد امروز اراده کلی در آباد کردن همه ایران مهمترین جلوه را داشت. آبادگران از همان چهارماه مانده به انتخابات ایران، ستادهای انتخاباتی خود را با عنوان ستادهای مردمی اعلام کردند و هیچ کسی از قدرت و درایت راهبری این تبلیغات یاد نکرد مردی که به درستی همه مصائب را کنار زد و با کدخدا منشی خود عرصه را برای حضور احمدی نژاد بازنگاه داشت. مهندس مهدی چمران به راستی یک تمام کننده بود و دست بر نقاطی گذاشت که ضمن مقبولیت عامه مردم، جای پرسشی برای کسی نگذاشت، آنگاه که همسر شهید رجایی با تحریک عده ای دست به انتشار نامه زد، این چمران بود که فتنه را با درایت خاموش و به نفع جریان خود به پایان رسانید. تهیه طومار از خبرنگاران مدتها پیش از انتخابات با متن حسابشده اش، همه شعارهایی را که قرار بود در چند روز آخر انتخابات افشاء شود را تهیه کرد و اذهان را متوجه این واقعیت کرد که انتخابات در ایران باید بر چه محورهایی تاکید داشته باشد و تلاش دکتر احمدی نژاد که ساده زیستی اش بر همگان مسجل شده بود، در پایان این تورنمنت به ثمر نشست. احمدی نژاد در شهرداری تهران کار بزرگی نکرد، جز حل موقت و مقطعی ترافیک تهران کار عمده ای نداشت که یک نکته حساس و عمده لقب بگیرد. این درست که سالم سازی شهرداری کار بزرگی است اما هدف نگارنده ارائه اثری ماندگار در کشور شهر تهران است و بس. احمدی نژاد انتخاب شد، حال باید دید در چهار سال زعامت وی چه اتفاقی قرار است بیافتد تا راستی های عزیز خیالشان از آزمون بعدی هم راحت باشد و برنامه های منسجم این گروه سیاسی کشور همانگونه که در هشت سال گذشته به دنبال نتیجه گرفتن بودند بازهم می توانند بر این اریکه تکیه بزنند یا این که جناح چپ با برنامه های مدون و استراتژیک خود در انتخابات بعدی چهره ای دیگر را با نگاهی دیگر معرفی خواهند کرد!
شرم از دانستن!
21 تیر 84 - 00:20
من ظاهر نیستی و هستی دانم

من باطن هر فراز پستی دانم

با این همه از دانش خود شرمم باد

گر مرتبه‌ای ورای مستی دانم

شطرنج
16 تیر 84 - 01:11

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود
صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود
این یكی فدای شاه‌، آن یكی فدای رُخ‌
در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود
فیل كج‌روی كند، این سرشت فیلهاست‌
كج‌روی در این مقام دلپذیر می‌شود
اسپ خیز می‌زند، جست‌وخیز كار اوست‌
جست‌وخیز اگر نكرد، دستگیر می‌شود
آن پیادة ضعیف راست راست می‌رود
كج اگر كه می‌خورَد، ناگزیر می‌شود
هركه ناگزیر شد، نان كج بر او حلال‌
این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود
آن وزیر می‌كُشد، آن وزیر می‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود
ناگهان كنار شاه خانه‌بند می‌شود
زیر پای فیل‌، پهن‌، چون خمیر می‌شود
آن پیادة ضعیف عاقبت رسیده است‌
***
هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود
این پیاده‌، آن وزیر... انتهای بازی است‌
این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود

محمدکاظم کاظمی
__