- 1
- 2
سهراب... 17 تیر 87 - 09:19 |
|
آفتاب است و... 17 تیر 87 - 09:14 |
آفتاب است و، بیابان چه فراخ! نیست در آن نه گیاه و نه درخت. غیر آوای غرابان، دیگر بسته هر بانگی از این وادی رخت. در پس پردهیی از گرد و غبار نقطهیی لرزد از دور سیاه: چشم اگر پیش رود، میبیند آدمی هست كه میپوید راه. تنش از خستگی افتاده ز كار. بر سر و رویش بنشسته غبار. شده از تشنگیاش خشك گلو. پای عریانش مجروح ز خار. هر قدم پیش رود، پای افق چشم او بیند دریایی آب. اندكی راه چو میپیماید میكند فكر كه میبیند خواب. میكند فكر كه میبیند خواب
|
وبعد از رفتنت... 14 اسفند 86 - 17:55 |
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی
ترابا لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساستو را در بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران وسر گردان چشمانی استرویاییومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو رادر دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت وبعد از عبور تلخ وغمگینت
حریم چشم هایم را روی اشکی از جنس غروب ساکت نارنجی خور شید وا
کردم......نمی دانم چرا رفتی؟نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم....وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشینمی دانم کجا تا کی برای چه؟ولی رفتی وبعد از رفتنتباران چه معصو مانه می باریدوبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک بر می داشتوبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شدوگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشتتمام با لهایش غرق در اندوه غربت شدوبعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بودوبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی توتمام هستی ام از دست خواهد رفتکسی حس کرد من بی توهزاران بار در هر لحظه خواهم مردوبعد از رفتنت دریا چه بغضی کردکسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی بردومن با آن که نمی دانم تو هرگز یاد من رابا عبور نخواهی بردببین که سر نوشت انتظار من چه خواهد شدوبعد از این همه طو فان ووهم و پرسش و تردیدکسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگودر راه عشق وانتخاب آن خطا کردمو من در حا لتی مابین اشک وحسرت وتر دیدکنار انتظاری که بدون پاسخ وسر دستومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دلمیان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابرنمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پر وانگی مان بازبرای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوها یتدعا کردم...... |
دزد 11 اسفند 86 - 09:35 | |||
| |||
عمیق ترین درد... 11 اسفند 86 - 09:30 |
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه فراموش شدنهِ عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه مطمئن شدن به اینکه به هیچ کدوم از آرزوهای حتی کوچیکت هم نمی رسی عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه محتاج دیگران بودنهِ عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه غریب ماندنهِ عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه اینکه بفهمی خوشبختی یه موقعی درت رو زده بود و تو نشنیدی عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه موقعی که بفهمی خیلی وقت که از یاد خدا غافلی |
خبر به دورترین..... 16 دی 86 - 11:40 |
خبر به دورترین نقطه جهان برسدنخواست او به من خسته بیگمان برسدشکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودتکسی که سهم تو باشد به دیگران رسد
چه میکنی اگر اورا که خواستی یک عمربه راحتی کسی از راه ناگهان برسدگلایه ای نکنی بغض خویش را بخوریکه هق هق تو مبادا به گوششان برسدرها کنی برود از دلت جدا بشودبه آن کسی که خواسته به آن برسدرها کنی بروند و دوتا پرنده شوندخبر به دورترین نقطه جهان برسدخدا کند که...نه...نفرین نمیکنم،نکندبه آن کسی که عاشق او بوده ام،زیان برسدخدا کند که این عشق از سرم برودخدا کند که زود آن زمان برسد
.........
بگذار سر به سینه من تا كه بشنوی فریدون مشیری |
نامه ای كه هرگز خوانده نشد... 1 دی 86 - 10:48 |
تقدیم به كسی كه عاشقانه می پرستمش...
نمی دانم چرا با اینكه میدانم نامه هایم را هرگز نمیخوانی باز هم برایت مینویسم...عشق است و زبان عقل را نمی فهمد.
ادم كه نیست مثل هیچكس....
محبوب من:
تو بگو این قانو كدامین خلقت است ودست نوشته ی كدامین خداست كه من این چنین مشتاق تو باشم ،تو در كنارم باشی و من دلتنگ ندیدن تو در حسرت ساعتی با تو بودن وحرف زدن با تو مثل همیشه بگویی نمیتوانستم..
.
كاش میدانستی چه اشوبی در دلم برپاست..
.
من نمیتوانم قانون دلم را تغییر دهم ،تو میتوانی...!!!
اما قانون هر خلقتی كه باشد و دست نوشته ی هر خدایی كه باشد،تا تو هستی من هم دوستش دارم...
همان خدا را...
همان خلقت را...
همان قانون را...
همین تو را...
ولی جرم دوست داشتن تورا دوست دارم،با اینكه میدانم در دادگاه روزگار محكوم به حبس ابدم...!
به امید اینكه بعد از حبس ابدم،ابدی دیگر وجود دارد
وقضاوتی عادلانه تر
و دلهایی نزدیكتر........
به امید ان روز
قربانت زهرا
|
خدایابا من حرف بزن 29 آذر 86 - 21:32 |
خدایا با من حرف بزن
كودك نجوا كرد :خدایا بامن حرف بزن.
مرغ دریایی آواز خواند ،كودك نشنید.
سپس كودك فریاد زد :خدایا با من حرف بزن.
رعد در آسمان پیچید ،اما كودك گوش نداد .
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت :خدایا بگذار ببینمت .
ستاره ای درخشید ولی كودك توجه نكرد .
كودك فریاد زد :خدایا به من معجزه ای نشان بده.
و یك زندگی متولد شد ،اما كودك نفهمید .
كودك با ناامیدی گریست .
خدایا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اینجایی .
بنابراین خدا پایین آمد و كودك را لمس كرد .
ولی كودك ، پروانه را كنار زد و رفت .
|
اخرین خدانگهدار 19 آذر 86 - 13:14 |
هرچه كردم نشدم از تو جدا، بدتر شد
|
اینرا همه میدانند 19 آذر 86 - 13:12 |
مانند دلم زردم ، این را همه می دانند
دیریست که شبگردم، این را همه می دانند
یخ بسته تنم سردم، این را همه می دانند
دنبال تو می گردم ، این را همه می دانند
ایمان که نیاوردم ، این را همه می دانند
|
- 1
- 2
























