5 آذر 85 - 19:07 |
نامه ای به پدرم 28 بهمن 84 - 23:17 |
متن کامل را در این جا ببینید:http://www.bod65.persianblog.com/ بسم الله الرحمن الرحیم نامه ای به پدر شهیدم محمد ناصر ناصری باباجان باز سلام ! ای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو ! ای امید من و ای شادی تنهایی من بخدا این صدمین نامه بود از چه رو هیچ جوابم ندهی؟ یاد داری که دم رفتن تو دامنت بگرفتم ،من به تو می گفتم پدر این بار نرو... پدر این بار نرو ! من همان روز بله فهمیدم ،سفرت طولانی ست! از چه رو ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی؟ بخدا خسته شدم ... بخدا خسته شدم ... بخدا قلب من آزرده شده.چند سال است که من منتظرم.هر صدایی که ز در می آید همچو مرغی مجروح،پا برهنه سوی در تاخته ام. بسکه عکست به بغل بگرفتم ،رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته است. من وداداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم او فقط عکس تو را دیده پدر! با جمال تو سخن می گوید. مادرم از تو برایش گفته. او فقط بوی پدر را به لباست دارد! بسکه پیراهن تو بویده بسکه در حال دعا رو به سجاده تو اشک فشان نالیده طاقتش رفته دگر، پای او سرخ شده ، دل او بشکسته .... بخدا خسته شدیم ...بخدا خسته شدیم .... پدرم گر تو بیایی بخدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم .لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم هر چه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم. همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم. جان زهرا برگرد .... جان زهرا برگرد .... دائما می گویم مادرم هر که رفته است سفر برگشته! پدر دوست من ،پدر همسایه ، پدران دیگر، پس چرا او سفرش طولانی است؟ او کجا رفته مگر ؟ او که هرگز دل بی مهر نداشت او که هر روز مرا می بوسید او که می گفت برایش بخدا دوری از ما سخت است پس چرا دیر نمود؟!
آری من می دانم! که چرا غمگین است علت تاخیرش من فقط می دانم! آخر آن موقع ها حرف قران و خدا ودین بود کربلا بود و هزاران عاشق .... همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند حرف یک رنگی بود! ظاهر و باطن افراد زهم فرق نداشت! همه خواهرها زیر چادر بودند . صحبت از تقوا بود همه جا زیبا بود. پارک هم بوی شهادت می داد جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد کوچه راست و مردم همه راست ، همه گی رو بخدا همه خطها روشن ؛ خوب خوانا بودند. حرف از ایمان بود حرف از تقوا بود. اما امروز پدر درد دل بسیار است . همه ی آنچه به من می گفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کم رنگ است، من که می ترسم تنها به خیابان بروم،مادرم می ترسد او به من می گوید:در خیابان خطر است!بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست مویشان بیرون است همه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است ، راهشان پیدا نیست. خط کج گشته هنر ، بی هنر ها همگی خوب هنرمند شدند ! کج روی محبوب است در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالی است یا اگر هست از آن بوی ریا می آید. نامهای شهدا روی اماکن همه بر می دارند از دل غم زده ما همگی بی خبرند یا نه بهتر گویم بر روی اشک یتیمان شهیدان جنگ شادی دارند، سرقت مال عمومی هنر است ، حرف از آزادیست حرف از رابطه با آمریکاست. آری من می دانم علت غصه و اندوه تو بابا این است پدرم من این بار می نویسم که اگر باز گشتن برایت سخت است ما بیاییم برت .... تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست ؛ مادرم می داند او به من می گوید:پدرت پیش خداست در بهشتی زیبا با همه همسفرانش آنجاست خانه اش زیباست . حضرت خامنه ای هم می گفت :دخترم قصه نخور! پدرت خندان است دوستت می دارد.تو اگر گریه کنی پدرت هم بخدا می گرید. همه شب لحظه خواب پدرت می آید صورتت می بوسد دست بر روی سرت می کشد او، من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم از خدا می خواهم تا که جان در تنم هست،تا حیاتی باقی است رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود چهره ی زیبایش،چون جمال مه تو شاد و پرخنده بود من به تو قول دهم که دگر از این پس این همه اشک غم انگیزه نریزم بابا! همچو مادر دیگر از فراغ رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم. تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی ما همگی چون تو،بدستگاه ما راه شهیدان باشد دائما بر سر ما سایه ی رهبر و قران باشد پدرم خندان باش ...من به تو مفتخرم.... من به تو مفتخرم ****** پاورقی نامه ای به پدر شهیدم دانلود کنید (برای دانلود برروی کلمه قبل راست کلیک کرده و گزینه save traget as را انتخاب کنید) |
لذت یک لحظه مادر داشتن 28 تیر 84 - 18:00 |
لذت یک لحظه مادر داشتن تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز، در انواع نعمت ها و ناز، شب بتی چون ماه در برداشتن صبح، از بام جهان چون آفتاب، روی گیتی را منور داشتن شامگه، چون ماه رویا آفرین، ناز بر افلاک و اختر داشتن! چون صبا در"مزرع سبز فلک" بال در بال کبوتر داشتن حشمت و جاه سلیمان یافتن، شوکت و فر سکندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زیستن ملک هستی را مسخر داشتن بر تو ارزانی که ما را خوشتر است لذت یک لحظه مادر داشتن |
یک شعراز مشیری 28 تیر 84 - 17:46 |
تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه كه بودم .در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروریخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید، تو به من گفتی: - " از این عشق حذر كن! لحظهای چند بر این آب نظر كن، آب، آیینة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ..." باز گفتم كه:” تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! " اشكی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ... اشك در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید! یادم آید كه:دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه كشیدم. نگسستم، نرمیدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ... بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم |
حتما برید و ببینید و پیام بزارید 28 تیر 84 - 06:43 |
و خدایی که در این نزدیکی است 5 تیر 84 - 02:44 |
توی ای عشق ای تمام وجودم
تو بود ونبودم فدای رخ تو همه عالم بیابنگر بر دل غم دیده که لیلی ندیده زغم چه کشیده در این عالم یک دم بنگر حال زار مرا بی قرارمرا ای تمام امیدم تو صبح سیدم زنرگس چشمت ببین چه کشیدم ************* مرا راهی کن سوی می خانه بده پی مانه
به این دیوانه
تو ای ساقی
تو می دانی زعشق تو که خمارم پیاله ندارم
که دار و ندارم
تویی ساقی
بنگر مرغ لب بسته منم دل شکسته منم
تا سحر بیدارم
سر به زانو دارم
از تو دارم ای گل هر چه که دارم **************** ای جان من غرق سودای تو وین تماشای تو دل ندارد ذوق گفتگویت بی جلوه ات آرزو بی حاصل بی تو در باغ دل خود به روید سرو آرزویت گر در کویش به رسی برسان این پیام مرا: ای چراغ رویم من ندارم دگر
تاب این شبهای سرد وخاموش
هرگز هرگز باور نکنم
عهد وپمان ما شد فرا موش |








