باز آ 10 شهریور 87 - 01:22 |
دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من به ما درد دل افشا کن، مدوا کردنش با من اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من بیا فشان قطره اشکی که من هستم خریدارش بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من اگر در ها به رویت بسته شد دل بر مکن باز آ در این خانه دق الباب کن، وا کردنش با من چوخوردی روزی امروز شکر نعمت ما کن غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من بمن گو حاجت خود را اجابت میکنم آری طلب کن آنچه میخواهی، اجابت کردنش با من بقرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان بخوان این آیه را تفسیر و معنی کردنش با من بیا قبل از وقوع مرگ تو روشن کن حسابت را بیاور نیک و بد را، جمع و منها کردنش با من اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت تو نامه توبه را بنویس، امضا کردنش با من |
سلام , خداحافظ..... 6 شهریور 87 - 16:57 |
![]() چه مهمانان بی دردسری هستند مُردگان ! نه به دستی ظرفی را چرک می کنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت ...... ![]() حسین پناهی روز 6 شهریور ماه سال 1335 مطابق با 28 آگوست 1956 در روستای دژکوه از توابع استان کهکیلویه و بویر احمد متولد شد. و کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پائین نیامده بود........ سلام , خداحافظ چیزی تازه اگر یافتید بر این دو اضافه کنید تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار.... روحش شاد و یادش گرامی باد. |
... 6 شهریور 87 - 02:14 |
این روزا 4 شهریور 87 - 17:14 |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
شاید روزی از همین روزها، او خواهد آمد. 23 مرداد 87 - 15:06 |
جمعه های زیادی است که شاخه های گل در دستهایم خشک می شوندو قطار تو به ایستگاه من نمی رسد. تو کجای این زمین صبوری ما را به تماشا ایستاده ای؟ ![]() خجســـــــته میــــــلاد با ســــــــعادت امام منتــــــــظران مبارک![]() |
زنان و مردان با هم برابرند؟ اصلا چنین نیست 21 مرداد 87 - 15:10 |
چگونه مثل زنان حمام کنیم
لباسهایتان را درآورید و آنها را به ترتیب لباسهای زیر ، سفید ، تیره و دست بافت در سبد لباسهای نشسته دسته بندی کنید
با ربدوشامبر بلند به حمام بروید و اگر کسی شما را دید تمامی بدن را پوشیده و سریع بدوید به حمام.
در آینه حمام نگاهی به خودتان بکنید کمی شكم را جلو و عقب بدهید و ناله کنید که چاقید.
بروید زیر دوش دنبال لیف صورت، لیف بدن، لیف دراز، لیف پهن و سنگ پا بگردید موها را 2 بار با شامپو خیار و گریپ فروت 83 ویتامینه بشویید شامپو حالت دهنده خیار و گریپ فروت به موهایتان بزنید و 15 دقیقه منتظر بمانید.
صورت را با روشور حاوی ریزه های هلو کیسه بکشید تا سرخ شود.
بدن را با روغن زنجبیل و شامپو بدن بشویید زیر بغل و پاها را تیغ زده و برای بقیه بدن تصمیم بگیرید تا موم بیندازید.
وقتی کسی در خانه سیفون توالت را کشید و فشار آب سرد کم شد و آب داغ رویتان ریخت جیغ زده و دوش را ببندید تمامی کف حمام را بشویید جاهایی که لکه دارد را وایتکس بزنید.
از زیردوش بیرون بیایید با حوله بزرگی خود را خشك کنید موها را در حوله دیگری که قدرت جذب بیشتری دارد بپیچید تمامی بدن را در جستجوی جوش وارسی کنید
با رب دوشامبر و حوله پیچیده به سر به اتاق خواب برگردید اگر شوهرتان شما را دید بدنتان را كاملا بپوشانید و با عجله به اتاق خواب بروید و تا یک ساعت یا یک ساعت و نیم برای لباس پوشیدن وقت صرف کنید
چگونه مثل مردان حمام کنیم
لباسهایتان را هنوز از رختخواب بیرون نیامده در آورده و روی هم تلنبار کنید.
لخت به حمام بروید خودتان را در آینه نگاه کنید سعی کنید بازو گرفته و به خودتان آفرین بگویید.
دنبال لیف و کیسه نگردید چون نیازی به آن ندارید
صورت را بشویید.
زیر بغل ها را بشویید.
کشاله ران را بشویید .
با شامپو به موهایتان حالت مسخره بدهید و خود را در آینه نگاه کنید .
تن خود را آب بکشید و از زیر دوش بیرون بیایید متوجه آبی که کف حمام جمع شده
بدنتان را نیمه کاره خشك کنید دوباره خود را در آینه ورانداز کرده و به به بگویید.
چراغ و تهویه حمام را روشن بگذارید.
با حوله دور کمر به اتاق خواب برگردید.
لباسهای دیروز را تن کنید.
|
خاطره 16 مرداد 87 - 00:17 |
![]() زدلم پرسیدی خاطره یعنی چه؟ خاطره یعنی اینکه تو را گم نکنم لای کتاب که تو را پس نزنم در دل خواب خاطره یعنی عشق، که به چشمان عروسک پیداست خاطره یعنی تو، تو که چشمت دنیاست خاطره لبخند است که به عکست باقی ست خاطره امید است در نگاهت جاریست خاطره نقطه ی پایانی ذهن است که دل، می سازد کاش من نقطه پایانی ذهنت باشم کاش تو نقطه پایانی جانم باشی نازنینم.. دلتنگم................................. |
فرصتی از کف رفت . قصه ای گشت تمام.... 29 تیر 87 - 00:42 |
دنگ .... دنگ ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی درپی زنگ زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است دنگ ... دنگ لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت نمی اید باز قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزم آنچه می ماند از این جهد به جای خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم و آنچه بر پیکر او می ماند نقش انگشتانم دنگ... فرصتی از کف رفت قصه ای گشت تمام لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام این دوامی که درون رگ من ریخته زهر وارهانیده از اندیشه من رشته حال وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال پرده ای می گذرد پرده ای می اید می رود نقش پی نقش دگر رنگ می لغزد بر رنگ ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ دنگ ... دنگ دنگ... سهراب سپهری ![]() غُفرانّک ربنّا و اِلَیک المصیر ---------------------------------------- آمرزش تو را خواهانیم و به سوی تو باز می گردیم. کوچ غریبانه اش به دوستدارانش تسلیت باد روحش شاد ، قرین نور و رحمت باد. |
نوری هبوط میکند 26 تیر 87 - 00:43 |
![]() آنان که عــــلی را خـدا پنـــدارند، ********************* کفرش به کنـار... *************************** عجب خدایی دارند میــــلاد مولود کعبه، یگـانه رادمرد تاریخ بشـریت بر همگـان مبـارک |
من ، تو ، او 24 تیر 87 - 13:13 |
![]() ![]() من در اتاقم مطالعه می كنم
تو در اتاقت استراحت می كنی
او سر چهار راه آدامس می فروشد
من شام می خورم
تو رستوران می روی
او گرسنه است
من به ییلاق می روم
تو با دوستانت همه ی بعد از ظهر را قدم می زنید
او با دستمالش شیشه ی ماشین ها را تمییز می كند
من پول تو جیبی پسرم را می دهم
تو پول تو جیبی دخترت را می دهی
او ترازویش را در پیاده رو جلویش گذاشته و 10 تومنی هایش را نگاه می كند
من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را بیش از هر كس دوست می داری
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه ای كار میكند
پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق می ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند
من یك خواهر بزرگ تر و یك برادر كوچك تر دارم
تو یك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داری
او 6 برادر و 3 خواهر دارد
برادر من دانشگاه می رود
خواهر تو دبیرستانی است
او برادر هایش یا معتادند یا در زندان یا ...
من عاشق شده ام
تو می دانی عشق چیست
او تا كنون به هیچ چیز عاشقانه نگاه نكرده است
من آن لاین هستم
تو آن لاین هستی
او بی نان است
من از سیاست متنفرم
تو سیاست را دوست داری
او شكم سیر را بیشتر از سیاست دوست دارد
من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شكوفه ها را دوست داری
برای او تابستان و زمستان فرقی ندارند
من شب های داغ تابستانی را بی روانداز می خوابم
تو شب های سرد زمستان را با پتوی گرمت می خوابی
او در زمستان و تابستان فقط یك زیر انداز لازم دارد
شهر من زیبا نیست
شهر تو زیبا است و دوستش داری
شهر او را تلی از خاك بر جا مانده از زلزله است
تفریح من گوش دادن به موسیقی است
تفریح تو دیدن فیلمی است
تفریح او آب تنی در حوضچه ی وسط میدان است
من از زندگی ام راضی نیستم
تو زندگی ات را دوست داری و به خواسته هایت رسیده ای
برای او زندگی اجباری است بدون انتخاب
من او را دیده ام
تو او را دیده ای و تا كنون به زندگی او دقت نكرده ای
او برای ما آزمونی سنگین است
|












جمعه های زیادی است که شاخه های گل در دستهایم خشک می شوند
خجســـــــته میــــــلاد با ســــــــعادت امام منتــــــــظران مبارک







