F1____________________________________. 21 مهر 87 - 19:04 |
نمی دونم 19 مهر 87 - 00:25 |
ممنوع
نیستی كه بچینمت |
نشان! 19 مهر 87 - 00:19 |
از این جا
|
کاش وایت بورد داشتیم! 19 مهر 87 - 00:09 |
جهان تنگی
كوچك است
گوشی را میگذاری |
آخرین سخن و bye for ever... 23 اردیبهشت 87 - 13:59 |
ــ دستآورد راستین انسان چیست؟ ــ جز سرگشتگی، جز تنهائی، جز حسرت، جز حیرت؟
ــ واعظان بهما، چه اندرز میدهند؟ ــ جز هراس، جز بیاعتمادی، جز دوگوئی، جز دواندیشی، جز تزلزل و نااستواری؟!
ــ فیلسوفان به ما چه میاموزند؟ ــ جز جدلبازی، جز یاوهسرائی؟ ــ میراث آنان چیست؟ ــ جز سخنهائی در وهم تاریك؟ فیلسوف كیست؟ جز ژاژ خوایی بیهودهگوی؟
ــ فقیهان عمر را، به چه اتلاف میكنند؟! ــ جز بهخاطر رنجی بیهوده؟ جز بهخاطر آموزش شیوههای استنجاء، و جز بهخاطر جز بهخاطر كشف نصاب پلیدی حوپی چهار در چهار، و یا مسائلی همانند آن؟
ــ میراث علم رسمی چیست؟ ــ جز بازاریابی و سوداگری؟ جز جاهجوئی و شهرتطلبی؟ جز دور راندن و غافل ساختن از مقصوداساسی در حیات بشری؟!
ــ تعلم چیست؟ ــ جز فراگستری حجابی بزرگ، پیرامون خویش؟ جز فراگیری قالبی سترگ، فرا گرد ذهنی شكوفا؟ جز فروكندن چاهی برای سقوط اندیشه، فراراه آزادی جستجو؟ جز ایجاد قیدی اسارتبار، در مسیر تكاپوی اندیشهی خلاق؟
آنانكه دعوی «تحقیق» میكنند، راستی را، جز «تقلید» چه میكنند؟!
ــ انكار و قبل مردمان چیست؟ ــ جز از روی تقلید، جز از روی پیشداوریهای بیبررسی، جز از روی نوسانهای عطافی، جز از روی خوشایندها و بدآیندهای آنی و غیرمنطقی؟!
ــ عقل چیست؟ ــ جز سستپائی زبون و زبونگر، جز نامحرمی بیاستقلال و متكّی؟ جز بیگانهای در حریم صدق و صفا؟!
مردمان را، اهلیت چه گفت و شنود است؟ جز ناگفتن و ناشنودن، جز نارسا گفتن و ناقص شنیدن؟
ــ بر زبانها، چیست؟ جز مُهر خاموشی؟ ــ بر دلها، چیست؟ جز مُهر فراموشی؟ ــ و بر گوشها، چیست؟ جز مُهر نانیوشی؟!
ــ گرایش ها و گریزها، ستایشها و نكوهشها، حملهها و دفاعها، برچه استوارند؟ ــ جز بر بادی و دمی، جز بر وهمی و انگاری، جز بر خوشایند و بدآیند بیبنیادی؟
درویشی را به دلق چه تعلق است؟ درویشی چیست؟ جز خود ماندن و در عین حال با مردمان بودن؟و درویشان كیستند؟ جز مردمگریزانی لافزن؟ جز خودگرایانی بیحقیقت كه خویشتن را بیشتر به حشیش و پندار دیو، سرگرم میدارند؟ و زاهدان كیستند؟ جز مردم-بیگانگانی «شهرتطلب»؟ حتی آنانكه دعوی «اناالحق» میزنند، جز خامی خویش، چه ابراز میدارند؟
مدعیان دین، كیستند، جز «مسلمان-برونانِ كافر اندرون»؟
مسلمانی چیست؟ جز مخالفت با هوای نفس كه همه بندهی آنند؟!
آزادی در چیست؟ جز در بیآرزوئی؟ در حالیكه همگان اسیر آرزوها، و قربانی شهوتهای خویشتناند؟
و خداپرستی چیست؟ جز رهائی از خویشتنپرستی؟
كسب چیست، جز سودجوئی یك جانبه، و كمفروشی و فریب؟
سیاست چیست؟ جز اعمال قدرت مطلق؟ جز زهر چشمگیری؟ جز پایمالی لطیفترین عواطف راستین بشری، جز درگذشتن، از روی كالبد سرد عزیزان بخاطر تحكیم مبانی قدرت شخصی؟
حقیقت امرها، و نهیهای سیاسی چیست؟ جز از دیگران دریغ كردنها، و به خود روا داشتنها؟
حكمرانان كیستند؟ جز خودكامگانی بیخبر از رنج زیردستان؟ جز خودپرستانی تنها دربند بزرگداشت خویشتن؟ و در حقیقت، حكومت چیست، جز تسلط بر نفس خویشتن؟ جز فرمانروائی بر خودخواهیها، جز سلطه بر خودكامگیها، جز غلبه بر قهرها، و جز پیروزی بر دیگر آزادیهای خویش؟
كوتاه سخن، بر روابط انسانها، چهچیز حكمفرماست؟ جز نفاق، جز دوروئی، جز بیگانگی از حقیقت، جز آزمندی و سوءِ نظر، جز خودخواهی، و بیاعتنائی نسبت به رنج دیگران؟ جز فریب؟ جز دعویهای درونتهی؟
و در این میان، سهم مردان راستین چیست؟ جز خوندل خوردن؟ و با آنان چه میكنند؟ جز دشمنكامی و كینهتوزی؟
آری ، این چنین خواهم شکست جام زیبای وجودم را ؛ تا از برای شکستنم خود شکنی کنند دفترهای خالی پر از احساس ، تهی وار ...
|
نغمه ی نعره هایم ... 10 اردیبهشت 87 - 10:56 |
کابوس تلخ شبانگاهی همواره با من است؛بدون لحظه ای غفلت...
سایه های وحشت زمزمه های تاریکی زجه های دلخراش موج های انزجار رهایم نمی کند...
دست سنگین نفرین سرنوشت بر گلویم پنجه انداخته؛ با نفرتی به وسعت آسمان می فشارد...
و من اینجا ، یکه و تنها ؛ در مسیر تندباد وهم انگیز زندگی با وحشتی بی پایان ایستاده ام با چشمانی بی فروغ و هراسان به انتظار ضربه ای دیگر از خنجر زهرآلود تقدیر بر پیکر پاره پاره ام...
نه امیدی به رهایی، نه امیدی به نجات می دانم که تا ابد در این مرداب دست و پا خواهم زد نه نجات می یابم و نه غرق می شوم... تنها دست و پا می زنم و زجر می کشم تا ابدیت ؛ تا همیشه...
آری ؛ راست می گوید: بیهوده تلاش مکن؛ نجات دهنده در گور خفته است نجات دهنده در گور خفته است نجات دهنده در گور خفته است...
7/2/87 |
رهایم کنید...! 3 اردیبهشت 87 - 23:31 |
بزرگترین مسئلهی تصوف عشق، و معمای آموزش ؛ معیاری برای جهانی پریشان، برای انسانهائی رمیده، خودخواه یا خودباخته، جداجدا، یا گلهگله!: میان باش و تنها باش! |
چگونه بی من به میعادگاه بیایم ؟ 27 فروردین 87 - 23:03 |
چگونه بی من به میعادگاه بیایم ؟
مرا ببخش ای یار
با صورتکی که حتی آینه بازش نمی شناسد ،
چگونه به میعادگاه بیایم؟
مرا ببخش ای یار
دیگر توان آمدنم نیست . . .
باچشمانی که ندارم،چگونه تورا دیدار توانم کرد؟
وبا دهانی که نیست ، چگونه بوسیدنت میسر است ؟
برای دوباره دیدن تو هیچ ندارم . . .
مرا ببخش ؛
ای صاحب همه چیز
ای همه کس
ای عزیز . . . |
آب توبه بر پیکره ی شیطان! 15 بهمن 86 - 00:16 |
«آن شخص … توبه كرد، و عزم حج كرد… در بادیه، پای آن مرد، از خار مغیلان، بشكست. قافله رفته، در آن حال نومیدی، دید كه آیندهای، از دور میآید. ] به دعا[ گفت: ــ به حرمت این خضر كه میآید، مرا خلاص كن! ] آن رهرو[ پای در هم پیوست، و او را به كاروان، رسانید. در حال، گفت: ــ بدان خدائی كه بیهنباز (شریك) است، بگو كه تو كیستی كه این فضیلت تراست؟ او دامن میكشید، و سرخ میشد، و میگفت: ــ ترا با این تجسس، چهكار؟ از بلا، خلاص یافتی، و به مقصود رسیدی! گفت: ــ بخدا كه دست از تو ندارم، تا نگوئی! گفت: ــ من ابلیسم! …» |











