- 1
- 2
قطعاتی از مجموعه ی «کلنجار» 23 مرداد 87 - 15:36 |
قطعاتی از مجموعه ی«کلنجار» فریب
تا وقتی جاده ای هست عبور هم و تا وقتی غبار حسرت نیز و در گوش هیچ فلسفه ای نمی توان آزادی عشق را زمزمه کرد با اینکه سبزینه ها با کودتا بیگانه نیستند
این بود که کبرای کم بهره ی من تصمیم را توبه ای فریبنده و دیرپای یافت و از همان ابتدا معلم من دفتر انطباق را پاره پاره کرد ... تیر 85
جستجو
باران را نشانم بده با ابعاد خاطره انگیزش تا پس کوچه هایی که نرفتیم تفسیرم کن چون تاریکی جستجو میان چرک نویس های جوهر و عرض تکرارم کن تا لمس فروتنی در مزرعه ی خدایان استاندارد بکشانم تا اصطکاک حقیقت... تیر 85
همرنگ
حکایت این عشق چیست ؟ که هنوز به احترام حضورت در تنهایی ام همرنگت ستاره را دعوت می کنم برای فهم فردا ؟
که همیشه ترین بادها یادت را بر شانه خسته اما صمیمی ام می آرند ؟
حکایت این عشق هرچه هست در مشت من اعجازی ست ناگفتنی تر از خاستگاه ایثار و برای تو نمودی چون این واژه ها ... تیر 85
ناگزیر
چیزی برایم بگو این روزها مقهور سکوت شده ام انتها همیشه بی رحم بوده است و ما کودکان دست و پا زخمی سرنوشت که ناگزیریم از آمیزش خشم و یاس ...
چیزی برایم که نه اما به من بگو شانه هایم را هنوز نیمه جانی هست برای اعتماد اشک هایت که فهم خیابان ها را با پیوندمان نفس زنان وسعت دهد ...؟
بیشتر بگو ، از فرهنگ همین باغ های نیمه سبز که آفتاب در سکوت جلوه ی تاریکی ست باد زمزمه ی بر خاک نشستن و انسان شاید سرگیجه ی تداوم ... خرداد 85
تب سرد با تب سردی که شدند چگونه تنفس ؟ گذر از تیره بختی های خواب زده تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا در پایان رسیدن به صبح موعود ؟
در پشت تقدیری که در نسخه مان پیچیدند و این افتخار های گندیده که سویمان پرتاب کردند چگونه در مشت گریزمان امیدی کمترین ؟
مرگ را بافته اند با تمام طعنه هایش برای من و تو گریز را دلخوشی نگذاشته اند چگونه رنج های این عقوبت را بی واهمه ای از فریب تحمل ؟ اردیبهشت 85 ستاره
ستاره را به یاد آور گرچه ساکن ترین شب ها را بی روزها عروسک به انتظارم ننشسته ای و اسطوره های انسانی را با پابرجایی بی رنگت بر زمین زده ای ...
من نه از سوی دلفریبی می آیمت نه با یک دفتر توجیه بعد از سه سال سطر اول داستانت را مانده ام ریشه ای ترین مصداق دوست داشتن ! دلواپسی هایم را چاره ای نیست اما ستاره را به یاد آور ... اردیبهشت 85 اعجاز
به احترام آن همه زمستان بهار سکوت خواهد کرد زمین تا هجوم باران عجله ای نخواهد داشت و هیچ کجا جشن و پایکوبی نیست اگر باور انجماد در اسارت همه ی آزادی امروز تو باشد ...
آنسوی دریچه ام امروز غوغایی نیست ناگزیریم از بهار و من به احترام زمستان سکوت خواهم کرد... فروردین 85 نگاهت را ...
نگاهت را حلالم کن که پاییزی ترین شاعر برای چشم های خسته ات هستم تصنع نیست اشعارم درون آمیزه ای از رنج و امید است اهورایی ترین احساس تنهایی برای تو و یک لحظه نگاه تو برای من که دنیا بی نگاهت رنگ تردید است ...
نگاهت را حلالم کن نه محتاج صدای تازه ای هستم نه در حسرت که فرداها برایم معنی پوسیده ای دارد نگاهت را حلالم کن که شاید این نگاه آخرت باشد و چشمت را ببند حتی اگر اینگونه می بینی که شاید باورت باشد ...
نگاهت را حلالم کن که محکوم گریزم من میان خاطرات منتظر بر در بیا مهمانی ام امشب همیشه نازنینم آرزو دارم نگاه تو نجات سبز من باشد که در پندارهای کهنه ام زندانی ام امشب ... اسفند 84
مشت و خاک
صدای مبهمی چون بعد چشمانت سرود اولین باران پاییزی قلبی منتظر را در میان خنده هایی خیس می پیچید و می پیچاند این پژواک محکوم تن و فرصت و هر گامی که می رفتم تلاش عاجزم را جسم سردی بود خیال قاصدک معنای گنگی داشت سال ها دور از بهار خود لمس غربت در میان دوستدارانت عادت تاریک مشت و خاک ...
ولی من در تمام کوچه های شهر می گردم خواب بی خواب امشب آخر پلک های فاصله قهرند آری ، بی کلک باید بگویم : سخت دل تنگم مبادا خواب های بی شماری دشمن بیداری ام باشد حقه ای در کار فردا نیست ؟ می دوم تا صبح را در چنگ افکارم بگیرم با فریب خستگی های سراسر یاُس می جنگم ... آذر 84
سلام
سلامم را تو پاسخ گوی درد کهنه ای دارم که همراه دقایق زهر می ریزد به رگهای سکوت من بیا همدرد درد آمیخته با چشمهایت آشنا دردم در اوج بی تفاوت ها به دنبال سلام چشمهایت سخت می گردم ...
سلامم را تو پاسخ گوی و بشکن انتظارم را این چنین از صبر کردن بی قرارم سکوتم مرگ شعرم نیست با یک نگاه از پشت شیشه های سادگی ات خوب می بینی که من هم حرف های تازه ای دارم ...
سلامم را تو پاسخ گوی با یک شاخه فهم تازه از باران دست واقعیت را بگیر که تصویر تمام آنچه رویاهایمان بود همآغوش مرگ باور ما شد مگو هرگز گریزی نیست شب کوتاه کوتاه است برای خسته ای چون من میان خواب و بیداری ستیزی نیست ...
سلامم را تو پاسخ گوی و تشویش صدا را انتهایم باش زمستان چشم در راه است ظهور تازه رفتن سکون را خط بطلان شو امید رد پایم باش ... آبان 84
|
نگاهت را حلالم كن... 17 تیر 87 - 01:49 |
نگاهت را حلالم كن كه تقدیر من و تو ماندگاری در میان خاطرات كهنه شاید نیست این لحظه كه مهمان نگاهت می شوم شاید كه پایانی برای فهم این دلدادگی باشد ( و فرداها غروب سرد را دستان دیگر صیح گرما بخش و امید وخیال و شور و شیدایی ) نفهمیدیم اما دوردست عشق را آخر حكایت چیست ...
نگاهت را حلالم كن " تو ای همدرد درد آمیخته با چشم هایت آشنا دردم " كه درد ست آشنایی و نگاهت حرف هایی تازه از دردآشنایی من بی آشنایی با نگاهت قصه ی تسلیم یك مردم ...
نگاهت را حلالم كن " كه دنیا بی نگاهت رنگ تردید است " و رویاها فقط تندیسی از تنهایی و شب های بیداری نگاهم كن نگاهم كن نگاه تو گریز سبزم از فرسایش سیمانی شب كوچه های ساكت مرگ و از این زیستن با رنگ ها و رنج های تكراری... نهم تیرماه هشتاد و شش
|
انتظار 9 تیر 87 - 01:30 |
خط خورده 24 آذر 86 - 10:47 |
دیده از دست کسی خونبارست که دیدنم آموخت شکست بال و پر افسوس دور شد آنکه پریدنم آموخت... |
جشن دل تنگی 14 مهر 86 - 22:35 |
جا گذاشتیم تا در کابوس پریشان جستجوهام حقیقت بی تردید بر جای مانی ... |
جاپا 20 شهریور 86 - 00:46 |
هنوز زمستان نیآمده بود
كه كوچ كردی
تا جاپایت را یادگار فراموشی كنم ... |
مدفون 4 شهریور 86 - 02:06 |
دفن هزار روز کنش
بی هیچ واکنشی
تقدیر
چه واضح می کوبید
و ما چه نامعلوم می بریدیم
تو یکبار باختی
من هر ثانیه ی عمر را مردم ...
|
30 فروردین 86 - 01:09 |
قفس با پرنده معنی یافت پرنده با پرواز پرواز با آزادی در کشمکشی چنین که حاصل عزلت ما بود تنها ستیزی سخت باور پذیر ... |
An orchid for my withering garden 19 شهریور 85 - 22:55 |
هنوز مست از تلالوی چمنزارهای بهاری و گل های بسیار که چشمان خویش را بر زیبایی بستیم و خفتن را احساس کردیم ...
و نسیان خاطرات سقوطمان را محو کرد و چشمهایمان را کور روزها جانفرسای بودند ، آن هنگام که خزان سرزمین باد صبا را در آغوش کشید ، بر آسمان بوسه ی از شهوت زد...
ولی ما بسیار کم عطر یک بهار پژمرده را بخاطر آوردیم و دست نوازش تابستان بسان شمعی در باد محو شد در حالیکه میراثی از طلا را رها می کرد ...
و هنوز ما در خوابی سبک بودیم – بی رویا و سرگردان - ...
اما برای خواب زدگانی که در می یابند ، اشک یک شکوفه یادگاری از آن تابستان های از میان رفته است و بذر یک بهار تازه را دربر دارد ...
و آنها دیگر احساس ماتمی ندارند که سقوطی باشکوه در زمین های ارغوانی بوسه وداع را بر آنان زد ، زانرو که باغ هاشان تا همیشه خواهد درخشید ...
|
یک روح سرگردان غمگین کوچک 29 تیر 85 - 01:24 |
آتش در آسمان خاموش شده و آبهای آبی دیگر گریه نمی کنند رقص درختان متوقف شده . رود خانه بی حرکت از باد سرد دیگر دوامی نخواهد داشت باران از باریدن از آسمان باز ایستاده است صدای چکیدن خون کودکی که در این نزدیکی مرده ، خاموش شده بازهم دشمنی بود باز هم سرما بود اکنون تنها باقی مانده سنگ قبری سیاه است با یک محراب محرابی که نقش یک تخت خواب را بازی می کند رویای مردان در خواب رویای آسودگی است و دروازه ای به خارج از جهنم و به سوی باطل کردن مرگ و هنوز خواب مردان مختل نشده که یک روز قبرها بدون قفل خواهند شد و ارواح به دنیایشان برخواهند گشت اما در این زمان یک روح فراموش شده به جرم رسیدن به ازل مجازات می شود . |
- 1
- 2










