24 آبان 85 - 19:33 |
دلم گرفته. مث یه سایه ی موهوم شدم که در به در دنبال خودشه. ولی به هر جا که نیگا میکنه فقط پشت خودشه. سردمه. خیلی سردمه... انگاری دارم روی برفا آب میشم. تاریکم... مثل سایه ای خشک شده که بوی نم گرفته. موجودی که صدای رطوبت کثیف آزارش میده. موجودی که هوای دریا و موج گریه به دلش چنگ میندازه. مث صدای گیتاری شدم که دیگه آوازی واسه خوندن نداره. مث امید هدیه ی تولدی شدم که جز هیچ چیزی توش نمونده.
این روزا خستم.جوری که صدای خنده های قدیمیم آزارم میده. |





