عشق را بیاموزیم 22 مرداد 87 - 20:02 |
دختر دانشجویی که سالها عاشق همکلاسی خود بود بالاخره جرات به خرج داد و این عشق را به پسر همکلاسی ابراز کرد فردای آنروز پسر به تمام دوستان دانشگاهیش این موضوع را گفت و کم کم تمام دانشگاه از این موضوع مطلع شدند و دختر را به باد تمسخر گرفتند. چندی نگذشت که دختر مرگ را به زندگی در بین ابلهان کج اندیش ترجیح داد و خود را از پنجره ی اتاق خوابگاهش به بیرون انداخت و مرد آخرین شعری که از این دختر به جا مانده این است: کسی بی خبر آمد مرا دست خودم داد کسی مثل خودم غم کسی مثل خودم شاد کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم کسی ساده کسی صاف کسی درهم و برهم کسی پر ز ترانه کسی مثل خودم لال کسی سرخ و رسیده کسی سبز و کسی کال کسی مثل تو ای دوست مرا یک شبه رویاند کسی مرثیه آورد برای دل من خواند من از خواب پریدم شدم یک غزل زرد و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد
|
آدم 13 آذر 86 - 00:27 | |||
| |||








