تبلیغات


__
ترانه بس .........
30 مرداد 87 - 16:42
ترانه بس
ترانه بس ..
حرفای عاشقانه بس
شک و شکایت و گله
گریه بی بهانه بس
خسته بی قراری ام
از من و تن فراری ام
تو فکر دوره کردنه
عکسای یادگاری ام
رهایی کو
رهایی کو
نوبت آشنایی کو
پریِ قصه ها کجاس
بی بی مو طلایی کو
گلایه کم گلایه کم
درد دلو به کی بگم
سوخته حریر واژه ها
شکسته حرمت قلم
غریبه تو
غریبه من
غبار کینه روی تن
نه همزبون
نه همنفس
دلم گرفته از قفس
مقصد ما کجا ؟ چرا؟
گریه بی صدا چرا؟
چرا یه خط فاصله
جدایی بین ما چرا ؟
چرا ؟
  • ارسال نظر (2)
خدایا منو ببخش
16 مرداد 87 - 01:32

خدایا منو ببخش

من همه چیز رو نگفتم

من نگفتم دستاشو بهم نداد

من نگفتم چقدر مهربون بود

خدایا منو ببخش که همه چیز رو تعریف نکردم

تنهاتر از تنها من خوبیهات رو فراموش نمی کنم

من عاشق قلب مهربونش شدم

من عاشق دستاش شدم

عاشق نجابتش شدم

من عاشق آغوش گرمش شدم

من عاشقش شدم

عزیزم :

هرگز کسی رو به اندازه تو دوست نداشتم

هرگز به کسی جز تو اعتماد نکردم

هرگز نخواستم دست کسی رو جز تو ، تو دستم بگیرم

هرگز یاد کسی برام انقدر عزیز نبوده

تنهاتر از تنها هرگز برای کسی اشک نریختم

اما تو عزیزترین منی

اسم قشنگت همیشه ورد زبونمه

اسمت روی دیوار اتاقمه

هنوز صدات تو گوشمه

من دوستت دارم

بدون تو بودن خیلی سخته ... خیلی سخت

باورش خیلی سخته

صدای قشنگت رو میشنوم

تو خواستنی هستی ... خیلی

گر چه تو از حال من بی خبری

من با لحظه‌های با تو بودن میمونم

لحظه هام  رو یه  وقت  نگیری ، نمیتونی هم بگیری

خوبیهات رو هم نمیتونی بگیری

تجربه با تو بودن رو هم نمیتونی ازم بگیری

یه وقت نری

بدون بیشتر از خودم دوستت دارم

دل شكسته
8 مرداد 87 - 02:40

 

 

love nice (12).jpg

 

1216184636.jpg

1216139378.jpg

2001073280211687791_rs.jpg

اونی که مدعی بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفت و تو این بیراهه ها
رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت

زندگی چون كودكی تنهاست
24 تیر 87 - 20:32

 

                                                                              نظر فراموش نشه

 


زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد

زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست
 
 
                 
 
 
برای کسی که جادوی ارغوانی نگاهش طلسم قلبم را شکست...
16 تیر 87 - 15:16
  • ارسال نظر (4)
سه چار تا جمله ی قشنگ
24 خرداد 87 - 22:25

وقتی همه اش دروغ می گی ! من چی رو باور بکنم؟


بذار برم به حال خود یه فکر بهتر بکنم


 


با دفتر خا طره هام میشه هزار تا قصه ساخت


اگه یه فکری واسه ی صفحه ی آخر بکنم


 


سه چار تا جمله ی قشنگ کاشکی منم بلد بودم


چیکار کنم نمی تونم دروغ و از بر بکنم


 


خستگیای جسممو یه حب خواب در می کنه


خستگیای روحم و با چه کسی در بکنم؟


 


گلیکه پس فرستادی داره تو دستم میمیره


حیف که نمی ذاره دلم ـ این گل و خنجر بکنم


 


من واسه ی دیدن تو این همه راه و اومدم


کاری نکن برم دیگه با همه چی قهر بکنم


 


اون روزا نوبت تو بود ٬ این روزا نوبت منه


که بی وفا بشم دیگه ـ این و به اون در بکنم


 


دلم هوای چیدن یه میوه ی نچیده داشت


حیف که لبای تو نذاشت مزه شو نو بر بکنم

باور كن ....
24 خرداد 87 - 22:07

07.jpg

بوسه هایت ، جنس باران
لبانت به از صد چشمه ساران
به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گیسوانت بسانِ رودی بی پایان ،
مرا تا بیکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت !
چه سخاوتمندانه است
اینک
شکوهِ حضورت ، در آغوشم
با گرمای وجودت
ای طلوع جاودان
آب کن
برفهایِ این دلِ یخزده و خاموشم
ای دستهایِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگین کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشید را
به میهمانیِ چشمهایم دعوت کن !
گلهایِ سرخِ درونِ سینه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاییز
برگهای زردم را بتکان !
می خواهم با بوی تنت
بهار را
من ، رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
برای بودنت ، ستاره نذر کنم
هر شب ، یکی
تا به تعظیم ات آورم !
با هر بار گفتنت که:
دوســـــــــــتـت دارم
بنای عقل را در هم خواهم کوفت !
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشید
تا کویر را با خنده پر کنم !
و ساقه های گندم را با زمزمه های باد، سرمست !
من خدا را هم
از ایمان خویش
خواهم ترساند !!
بــــــــــاور کن ...
من دگـر خسته شـدم ...
21 اردیبهشت 87 - 23:48
خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـیناست
من دگـر خـسته شـدم
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
19 اردیبهشت 87 - 21:58
 

 

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!


 

  


 

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم


 

 بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت


 

 


 

 می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای


 

 چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم


 

 را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم


 

منتظر

 


 

 چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ


 

 وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن


 

 ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست


 


 


 

 شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی


 

پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم


 

 


 

 عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست


 

 


 

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!


 

 


 

 کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت


 

 بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا


 

قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند


 

تومار عشق

 


 

 یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور


 

 غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!


 

 


 

 برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!


 


 

 از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد


 

 و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!


 

 


 

 دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم


 

من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر


 

 شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام


 

 کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام....


 

 


 

محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه


 

میخواهد اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم


 

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم


 

 


 

 نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی


 

 

 


 

 دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است


 

 صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است


 

 


 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری


 

چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد


 

 


 

 


 

 سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم


 

 من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم


 

 


 

 کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند


 

 بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم


  


دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم


 بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت


 


 می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای


 چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم


 را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم


قلب رویایی

 چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ


 وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن


 ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست


 


 شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی


پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم


 


 عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست


 


 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!


 


 کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت


 بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا


قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند


 


 یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور


 غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!



 برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!


 

 از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد


 و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!


 

 دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم


من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر


 شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام


 کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام....


 


محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه


میخواهد اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم


وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم


 


 نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی


 


 دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است


 صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است


 


عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری


چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد


 


 


 سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم


 من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم


 


  • ارسال نظر (2)
عجب صبری خدا دارد
30 مهر 86 - 22:11

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
همان یك لحظه اول ،
كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
برروی یكدگر ، ویرانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
كه در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی
گرم عیش و نوش میدیدم ،
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،
بر لب پیمانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ،
كه میدیدم یكی عریان و لرزان و دیگری پوشیده از
صد جامه رنگین زمین و آسمان را
واژگون مستانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده ،
پاره پاره در كف زاهد نمایان ،
سبحه صد دانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو ،
آواره و دیوانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد !
اكر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بعرش كبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا كه میدیدم عزیز نابجایی ،
ناز بر یك ناروا گردیده خواری می فروشد ،
گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
كه میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه
این علم عالم سوز مردم كش ،
بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فكری ،
در این دنیای پر افسانه میكردم .

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای
تمام زشت كاریهای این مخلوق را دارد ،
وگرنه من بجای او چو بودم ،
یكنفس كی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه میكردم .
عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
 

__