تبلیغات


__
آهنگی از قلم رنجه یك دوست
11 اردیبهشت 87 - 16:26
http://www.nowupload.com/:oEV
اخوان
31 فروردین 87 - 21:14

بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند

گرفته كوله بار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پرگوی وگه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند،

                                  ما هم راه خود را میكنیم آغاز

من اینجا بس دلم تنگ است

وهرسازی كه میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان(هركجا)همین رنگ است؟

تو دانی كاین سفر هرگز بسوی آسمان ها نیست

بهل كاین آسمان پاك

چراگاه كسانی چون مسیح ودیگران باشد

كه زشتانی چو من هرگز ندانستند كان خوبان

پدرشان كیست؟

ویا سود وثمرشان چیست؟

بیا ره توشه برداریم وقدم در راه بگذاریم

 بامیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی آنجا حدیث بنگ وافیون است-از اعطای درویشی كه

                                                                میخواند:

((جهان پیرست و بی بنیاد،از این فرهادكش فریاد...))

بیا ره توشه برداریم ،قدم در راه بگذاریم

كجا؟هرجا كه پیش آید.

بدانجایی كه میگویند

كه دایم روید گل ورویدگل وبرگ بلورین بال شعر ازآن

ومینوشد از آن مردی كه میگویند:

((چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی كزآن گل كاغذ ین روید؟))

بانجایی كه میگویند روزی دختری بودهست

كه مرگش نیز(چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من وتو)مرگ پاك دیگری بودهست.

كجا؟هرجا كه اینجا نیست

بیا تا راه بسپاریم

بسوی سبزه زارانی كه نه كس كشته،ندروده

بسوی سرزمینهایی كه در آن هرچه بینی بكر ودوشیزه ست.

ونقش رنگ ورویش هم بدینسان از ازل بوده،

كه چونین پاك وپاكیزه ست.

بیا ای خسته خاطر دوست!ای مانند من دلكنده وغمگین

من اینجا بس دلم تنگ است.

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بیفرجام بگذاریم.....

شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو.

 احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.

 از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .

پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.

باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،

 قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.

چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .

حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.

جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.

قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو

 

 

 

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

عزیزم غصه نخور
30 فروردین 87 - 00:16

ماهه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره

دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره

ماهه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن

همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن

ماهه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

ماهه من غصه نخور گریه پناه آدماس

ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنماس

ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماهه من غصه نخور خیلیها تنهان مثل تو

خیلیها با زخمای زندگی اشنان مثل تو

ماهه من غصه نخور زندگی خوب داره واسش

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماهه من غصه نخور

دنیا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

 

بیش از عشق بر تو عاشقم ....
24 فروردین 87 - 21:47

عشق ........

بخشیدن است هنگامی که فراموش کردن سخت می نماید ؛

دستگیری است و رها نکردن

امیدوار که فردا چون امروز پرشکوه خواهد بود ؛

بازگوئی رازها و نجواها

و لذت بردن از شب های غرق در ستاره

و از همه مهم تر ،

عشق

آن است که بدانی که دیگر تنها نخواهی ماند....

 

                                                                                      ادیث شافر لدر برگ

                                                                                     کتاب صدای سخن عشق

 

 

Love is ….

                  Forgiving even though it,s hard

                             to forget ;

                 Holding hands and never wonting

                              to let go ;

                 Hoping that tomorrow will be as

                           wonderful as today ;

                Sharing secrets  

                           And whispers

                                     And star-spangled nights .

And most importantly ,

 love is ….

              Knowing that you,ll never

                        be lonely

                                  Again .

 

                                                                             -Edith schoffer lederberg

 
پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست
18 فروردین 87 - 22:02

عشق یعنی،

تو مرا می رانی،

و من،

به صد حوصله می آیم باز....

 

یاده اون خاطره های خوب بخیر

 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم


هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم


ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی
شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست

حقیره لایق تو نیست

بازم زیباترین ها .............

بغض نکن گریه نکن . اگرچه غم کشیده ای .

برای من فقط بگو،

خواب بدی که دیده ای .

اگر که اعتماد تو،

به دست این و آن کم است ،

تکیه بده به شانه ام ،
که مثل صخره محکم است .

به پای صحبتم نشین ، فقط ترانه گوش کن .

جام به جام من بزن ، جان مرا تو نوش کن .

تو را به شعر می کشم ،
چو واژه پیش می روی .
مرگ فرا نمی رسد ،

تو تازه خلق می شوی .

تو در شب تولدم ،

به شعله فوت می کنی ،

به چشم من که می رسی ،

فقط سکوت می کنی .

اگر کسی در دل توست ،  بگو کنار می روم .

گناه کن به جای تو ،  بر سر دار می روم ...

.........................



زیباترین شعری که تا حالا خوندم
22 بهمن 86 - 15:07

وحشی بافقی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را ... خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را ... التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را ... با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی ... همره غیر به گلگشته گلستان باشی
هر زمان با دگری دست به گریبان باشی ... زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی ... یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانه ی اغیار نمی باید بود ... غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود ... یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود ... تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد ... جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد ... هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستم ها دگری با من بیمار نکرد ... هیچ کس این همه آزار من زار نکرد

گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم و آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است ... بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است ... روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است ... جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست ... عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست ... خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدین سانم و تدبیری نیست ... چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم
عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است ... گل این باغ بسی سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است ... ترک زرین کمر موی میان بسیار است
با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است ... نه که غیر از تو جوان نیست جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو ... به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو ... داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو ... از برای تو چنین زارم و می دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز


مکن آن نو که آزرده شوم از خویت ... دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت ... نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت ... سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند مکن قصد دل آزرده ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم ... از سر کوی تو خودکام به ناکام روم
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم ... از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دور دور از تو من تیره سرانجام روم ... نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل و بد خو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی ... یار شو با من بیمار چه می پر هیزی
چیست مانع ز من زار چه می پرهیزی ... بگشای لعل شکر بار چه می پرهیزی
حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ... نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی

که تو را گفت که به ارباب وفا حرف مزن
چین برابرو زن و یکبار به ما حرف مزن

درد من کشته شمشیر بلا می داند ... سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می داند ... همه کس حال من بی سر و پا می داند
پاکبازم همه کس طور مرا می داند ... عاشقی همچو مَنَت نیست خدا می داند

چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم


از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت ... چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت ... گر نرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت ... نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم رفتم

لطف کن لطف که این بار چو رفتم رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم ...چند پامال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو بقدر از همه کمتر باشم ....از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم ... باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه ی دامن نسرین تو را بنده شوم ... ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم ... گره بر ابروی پر چین تو را بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تو را بنده شوم ... طرز محجوبی و آیین تو را بنده شوم

اله اله ز که این قاعده آموخته ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته ایی

این همه جور که من از پی هم می بینم ... زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم ... همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم ... هستم  آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم ... از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم زجفای تو حکایت نکنم ... همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم ... خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی بنگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

الهه و سوفیا كوه نورد می شوند
13 بهمن 86 - 14:26

خیلی خیلی خیلی ( یه عالمه ) خوش گذشت

6jbrn6q.gif    8ek76gp.gif         6sbozs8.gif         6tu3uz6.gif   6lipfzk.gif   6qbfvqq.gif  

من و سوفیا با تیم كلوب خوشبختی  روز 12 بهمن 86 رفتیم كه قله ی دار آباد رو فتح كنیم

ساعت 6 راه افتادم از خونه ، رفتم دنبال سوفی كه 20 دقیقه طول كشید تا اومد( یكی كفشاشو قایم كرده بوده كه نتونه كوه بره قربونش برم    ) . تا رسیدیم تجریش دیگه 7 شده بود و 2 تا لیدرامون اومده بودن و رئیس كلوبم اومده بودن .

حمید آقای شریعتی مسئول و لیدر برنامه بودن  كه خیلی زحمت كشیدن تا منو سوفی راه رفتن یاد بگیریم ( كوه نوردی پیشكشمون)

ساعت 7.30 پای كوه بودیم و شروع كردیم به كوه نوردیات و این چیزا . یه جائی بود به اسم استراحتگاه كه از پایین كه نگاه می كنی فقط یه جای كوچیكه قرمز دیده می شد كه من خیال كردم اونجا قله است . وقتی خیالاتمو گفتم همه یه عالمه خندیدن و گفتن اون قله قرمزه  استراحتگاهه اونجا می ریم صبحانه می خوریم . منم دیگه همش اینگولی  . اونجا هم كه رسیدیم( من و سوفی دیگه بریده بودیم هن هن كنان ) 

رفتیم صبحانه خوردیم (خوردنی به اندازه 30 نفر روی میز بود   اینقدر من و سوفیا خوراكی برده بودیم( خیال كرده بودیم پیك نیكه) به هر كس تعارف می كردیم تموم نمی شد .آخرشم از بس كوله پشتی هامون از خوراكی ها سنگین بود بقیه تیم زحمت حملشون رو كشیدن ( دستشون درد نكنه)

خوب آخه من و سوفیا خانمیم. نمی تونیم هم كوه پیمائی كنیم هم برف بازی و سرسره بازی و هم كوله های سنگین حمل كنیم .

حالا بماند كه با اون همه خوردنیا كه خوردیم هرچی كالری سوزروندیم دو برابرش برگشت سر جاش 13.gif

اقای شریعتی 15 دقیقه وقت صبحانه داد من و سوفی هم اینجوری خوب می خواستیم تازه استراحت كنیم

ولی 15 دقیقه ای هم خوردیم هم گفتیم هم خندیدیم هم نقشه بعدی مسیر رو كشیدیم ( من تازه یاد گرفتم توی 15 دقیقه یه عالمه می شه كارا كرد  این از مزایای كوه نوردیه تیمیه كه از این چیزا یاد بگیری )

بعدشم دیگه همش تا جائی كه مسیر كوه نوردی تموم شد و به صخره نوردی رسید ، همش برف بازی كردیم  و سرسره بازی و لیز خوردن و جیغای سوفی و جا موندن من و یه عالمه چیزای خوب دیگه ....

خدا رو شكر بهمنی سر كسی خراب نشد با اون جیغای سوفی جون عزیز من (قربونش برم هوار تا ). یه عالمه سرسره بازی كردیم  و برف بازی و پرتاب برف و ....

و طی یك فكر پلید و نقشه از پیش تعیین شده توسط من و اقای مدیر (آقای صفوی ) ، تیم بعدی ما كه شامل سوفی خانوم  وپسرخاله سوفیا بودن برف بارون شدن  ( پرتاب برف از بالا ) و هر دو تاشون مجسمه یخی شدند 4.gif ( می خواستن عقب نمونن)

ساعت 10.30 رسیدیم به جائی كه دیگه صخره نوردی می خواست كه من و سوفیا و پسر خالش و مدیر بلد نبودیم پس لیدرها رفتن قله رو فتح كنن و ما برگشتیم .

زیباترین جای كوه دارآباد ،آبشار یخ زده ای هستش كه در دل كوهه . فوق العاده زیباست ( عكسش توی آلبوم هست) و ارزش اون همه راه پیمائی و كوه پیمائی برای دیدنش رو واقعا داره .

بعدشم كه رفتیم نهار كه در  كنار یه تیم خیلی خوب كوهنوردی بودیم . اونا آتیش درست كردن و سیب زمینی كباب شده خوردیم و یه عالمه چیزای خوشمزه دیگه كه كوهنوردا می خورن ( یه چیز خوشمزه شامل خرما ارد سرخ شده گردو و چیزای دیگه كه نمی دونم چی بود )می گفتن اینا رو كه بخورین یه عالمه انرژی پیدا می كنین برای كوه نوردی( خبر نداشتن از اندرون كولی هامون  )

با یك پیرمرد بسیار سرزنده از اون گروه كوه نوردی و نوه اش و من ( سه نفری ) یه آدم برفی خیلی خوكشل درست كردیم . هر چند هیچكس برای ساختن آدم برفی به من كمك نكرد ( عكسش توی البوم تصاویر هست كه ببینین چه كرده الهه خانوم).(دكمه هاش از پوست پرتقاله ). فقط پسرخاله سوفی قدم رنجه كردن و یه شال آوردن برای آدم برفی و سوفی كه 2 تا هویج اورده بود برای بینیه ادم برفی . این همه ،  كمك یه تیم كوه نوردیه حرفه ای بود به من برای ساخت آدم برفی .(واقعا كه)13.gif ولی عوضش قد آدم برفیه از خودم بلند تر شده بود .

اونجا دیگه همه از خستگی نا نداشتن و مشغول استراحت شدن . منم از فرصت استفاده كردم رفتم كنار آب نشستم و فقط نگاه كردم . به همه چیز . به آب آسمون آبیه خیلی زیبا كه یه عالمه ابر داشت . به اون همه زیبائی كه خداوند بی دریغ برامون گذاشته و ما خیلی كم ازش استفاده می كنیم .

تا 4 منتظر شدیم كه خبری از لیدرامون نشد . ما رو از دلواپسی كشتن تا بالاخره خبر دادن كه سلامت برگشتن

ما هم دیگه برگشتیم خونه با یه عالمه خاطره های خوب، عكسای به یاد ماندنی  و دوستان جدیده خوبی كه بهترین هستن . 

حالا من و سوفی مسئولین تداركات تیم كوهنوردیه كلوب شهر خوشبختی هستیم . البته تداركات بخش خوردنی ها و خوراكی ها .4.gif

هركی نیومد یه روز عالی و یه شب سراسر بدن درد رو از دست داد4.gif( برای من فقط بدن درد بود و سرفه ولی سوفی جونم هم بدنش درد می كنه هم صداش گرفته از بس جییییییییغ زد .خوشش اومده بود صداش تو كوه می پیچه)

فاتحین قله آقای شریعتی و دوستشون بودن و كار اصلی رو اونها انجام دادن كه پرچم رو بالای قله نصب كردن و ما رو از دلواپسی كشتن تا بالاخره خبر دادن كه سلامت برگشتن) .و ناشی گری ها و نابلدی های ما رو تحمل كردن و فوق العاده كمك كردن . هر چند كه حسابی خستشون كردیم چون ما زیاد وارد نبودیم

تیم  كوه نوردی تصویب شده ی شهر خوشبختی

آقای شریعتی و دوستشون ( مسئولین و لیدرهای گروه )

آقای صفوی( مدیر و برنامه ریز )

الهه و سوفی و پسر خاله ( تداركات خوراكی ها و سرسره بازی)

الهه( مسئول ساختن آدم برفی)

اینم جریان كوه نورد شدن من و سوفی جونم.در ضمن نظر درباره ادم برفی من یادتون نره

و بیاین همیشه كوه بریم تا وقتی كه طبیعتی هست كوهی هست و جوانی هست

 

 

یه متن خوشمزه
8 بهمن 86 - 16:05
هر كسی كه یه روزی میاد یه روزی هم میره،
یكی با دلش میره، یكی با پاهاش،
ولی مواظب باش كسی با پاهای خودش از دلت نره؛
اونی كه با پا می ره با دل بر می گرده؛
اما اونی كه با دل می ره؛
دیگه پشت سرش رو هم نگاه نمی كنه و
یادت باشه
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد،
به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و
دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است و
دوستی رو به دوستی بپذیر
كه اومده بمونه
نه رهگذری كه امروز و فردا رفتنی هست
سهراب
24 آذر 86 - 11:00

 

*****

زندگی رسم خوشایندی است .

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

پرشی دارد اندازه عشق .

زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه دستی است كه می چیند .

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگی تجربه شب پره در تاریكی است .

زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهایی (( ماه )) ،

فكر بوییدن گل در كره ای دیگر .

*****

زندگی  شستن یك بشقاب است .

زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است .

 زندگی  (( مجذور )) آینه است .

زندگی گل به (( توان )) ابدیت ،

زندگی (( ضرب )) زمین د رضربان دل ها،

زندگی (( هندسه )) ساده و یكسان نفس هاست .

*****

هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت ؟

 *****

من نمی دانم

كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ،

 كبوتر زیباست .

و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید

واژه را باید شست .

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد

چتر را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فكر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

دوست را ، زیر باران باید جست .

زیر باران باید با زن خوابید .

زیر باران باید بازی كرد .

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد . نیلوفر كاشت ، زندگی تر شدن پی درپی،

زندگی آب تنی كردن در حوضچه (( اكنون )) است .

*****

رخت ها را بكنیم :

آب در یك قدمی است

روشنی را بچشیم .

شب یك دهكده را وزن كنیم . خواب یك آهو را .

گرمی لانه لك لك را ادراك كنیم .

روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ذایقه را باز كنیم .

و دهان را بگشائیم اگر ماه در آمد .

و نگوئیم كه شب چیز بدی است .

و نگوئیم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ .

و بیارایم سبد

ببریم اینهمه سرخ ، این همه

عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله
24 آذر 86 - 10:34

 

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

 

مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله :x

 

عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله :  :x

 

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

 

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله

 

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله

 

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله =D>

 

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله :x

 

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

 

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله

 

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله

 

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

 

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله :-S

 

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله :-S

 

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

 

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله :x

 

دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله

 

__