تبلیغات


__
ادعا نمیکنم
14 تیر 87 - 15:54
val36.jpg

ادعا نمیکنم همواره به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم ، ولی میتونم ادعا کنم لحظاتی که به یادشان نیستم نیز دوستشان دارم.....

16.jpg

pasokh.gif n-chapi.gif er.gif

  • ارسال نظر (7)
نیایش و مناجات
17 مرداد 86 - 21:01
به نا امیدی ازاین در مرو امید اینجاست
فزون تر از عددقفل کلید اینجاست

http://www.ofc.ir/fa/images/stories/article/ghadir.jpg
مثل همیشه دروغ می گی!
4 مرداد 86 - 02:49

alt






سه كنج هال خیره بودم به صورت رنگ پریده و خط‌های كج و موج سفید خشك شده‌ی دور دهان شوهرم. تیك تاك ثانیه ساعت پاندول دار مغزم را می‌خورد. «موقع هوش آمدنشه! دیگه كپسول اكسیژن هم كاری ازش نمی‌آد. باید بشینم و انتظار هوش آمدنش رو بكشم. نكنه خدا یه‌وقت هوش نیاد...چه خاكی تو سرم كنم؟ این روزا حمله‌هاش زیادتر شده! كمك كن خدا! ضعف دارم.»
بلند كه شدم از درد به خود پیچیدم و ناله‌ام هوا رفت.« انگار دنده‌ام شكسته و تو قلبم نشسته!»
قدم اول را كه برداشتم انگار كارد فرو رفت كف پایم. درد تا مغز سرم موج برداشت. پایم را بالا گرفتم. خون تازه و شفاف از پایم نشت می‌كرد. چشمم به تكه‌های ریز و درشت لیوان و ظرف‌های شیشه‌ایی افتاد. شیشه را گرفتم. چشم بستم و با یك حركت از كف پا بیرون كشیدم. جاهای روشن قالی لكه‌ای سیاه به خود گرفته بود. تنم گُر گرفته بود. لنگان لنگان سمت پنجره رفتم و آن را باز كردم. هوای بهار همراه جیك جیك گنجشك ها هُل خورد داخل. خودم را كشاندم داخل آشپزخانه. بی اعتنا به ظرف‌های واژگون شده‌ی كف آشپزخانه رد شدم و اولین تكه پارچه‌ایی سر دست را برداشتم و فشار دادم روی زخم عمیق كف پایم. نگه داشتم و بستم. «شیشه نره تو پای اون!»
جارو و خاك انداز را برداشتم و برگشتم و با دقت تكه‌های شیشه‌ها را جمع كردم. به صورتش نگاه كردم. رنگ بادمجانی صورتش روشن تر شده بود. «خدا رو شكر...علامت خوبیه!»
به صورتم آب زدم و داخل اتاق عقب كنار میز آرایش شدم. به آینه خیره شدم و به خودم. موهایم پریشان بود. كبودی زیر چشم، ورم صورت و چاك لبم یك طرف صورتم را بزرگ‌تر نشان می‌داد. بُرس را برداشتم و آهسته آهسته موها را شانه كردم. سوزن چوبی سورمه را از سورمه خانه بیرون كشیدم و داخل چشم كشیدم. «بهتر شد!»
شانه را برداشتم. دستمالی نم كردم و برگشتم كنارش. صورتش معصوم بود، درست مثل صورت كودكی در خواب! سرش را بلند كردم و داخل خم ساعد دستم، روی نرمای گوشت گذاشتم. آرام آرام با دستمال نم، سفید سفیدهای خشك شده‌ی دور دهان و چانه‌اش را پاك كردم. موهای جو گندمی‌اش را شانه كردم و دستمال را روی چین‌های گونه و پیشانی‌اش كشیدم. لب خند كه زدم، سینه‌ام تیر كشید! «شدی همون جُون بیست ساله ایی كه پُر نشاط آومدی خواستگاری...بابا از رك بودن و شجاعتت خوشش اومد! موافق جبهه رفتنت نبود ولی بارها گفت مرد زندگی هستی! اگه موج نمی‌گرفتت، لنگه‌ات تو دنیا نبود! موج می‌گیرتت، خودت نیستی، اونم برای چند دقیقه...كتك زدنت منو نمی‌كشه اما اون پرسشت چرا! هوش كه می‌آی و فكر می‌كنی غریبه زنت رو زده، از زجرت دیونه می‌شم. خدا رو شكر دخترم رفته مدرسه، اگه اونو با زخم دستش می‌دیدی! بد جور زدی‌اش! خدا كنه تو مدرسه متوجه نشن...دوباره احضارم می‌كنن و می‌پرسن: نمی‌گی یی طفل معصوم رو كی به این روز انداخته؟»
انگشت‌هایم را انداختم میان موهای بلند جو گندمی‌اش و آرام آرام به طرف بالا كشیدم. رها كردم و دوباره از نو! رنگ صورتش بازتر شد. پلك كه زد. چشمش نیم باز شد. نگاهش را انداخت داخل چشمانم. گفت:
ـ تو زحمت افتادی...
لب خند زد و ادامه داد:
ـ سورمه می‌كشی، قشنگ‌تر می‌شی!
گفتم:
ـ چشات...قشنگ می
نتوانستم ادامه بدهم از درد سینه به خود پیچیدم. صورتش درهم شد، گفت:
ـ چی سرت اومده..زیر چشمات كبوده!
ـ چیزی نیس!
ـ چی شده آخه؟
ـ خورده به در!
صاف نشست. مثل بچه‌هایی كه از چیزی وحشت كرده باشند، نشسته عقب عقب رفت و به دیوار هال تكیه زد. دست به زانو شد و چند بار تكرار كرد:
ـ مثل همیشه دروغ می‌گی!
دو زانو نزدیكش شدم. برای آنی پلك بست. باز كه كرد لایه‌‌های شفاف توی چشمش بسته شده بود. درد مشت، لگد و زخم پایم را فراموش كردم. آنی انگار كه به خود آمده باشد، پیش آمد. مقابلم زانو زد. دو كف دستش را گذاشت دو طرف صورتم، سرمای دستش تا ته قلبم نفوذ كرد. صورتم را جلو آورد. زُل زد به كبودی و ورم های صورتم. گفت:
ـ از چی و كی می‌ترسی؟
هوار كشید:
ـ به خدا می‌كشمش!
سكوتم را كه دید، كم كم فریادش تبدیل شد به خواهش و التماس، آرام گفت:
ـ.تو رو به خدا بگو كدوم نامرد تو رو به این روز انداخته!
__