بی تو دیدم زندگی را می توان باور نمود
می توان شب های بی پایان خود را سر نمود
بی تو دیدم زندگی جاریست در رگ های عمر
غنچه های روز را هم می توان پرپر نمود
می توان در دود یك سیگار هم زندگی را كشت و سوخت
می توان بی گریه ماند
می توان بی نغمه خواند
می توان در سردی یك آه نیز ، خاطرات تلخ خود را تازه كرد
با شمارش های انگشتان دست ، رنج های رفته را اندازه كرد ...
بی تو دیدم قهر نیست
جام های زهر نیست
تلخی اندوه هست و كوه نیست!
تكدرخت درد هست و جنگلی انبوه نیست!
در فراموشی مطلق می توان آرام خفت
می توان گفت این كه اندر ماورای پنجره
سال های رفته مدفون گشته اند
آرزوئی نیست ... انتظاری نیست ...
اعتباری نیست ... عشق ِ یاری نیست ...
باورم هرگز نبود
بی تو آیا می توان روز را هم شام كرد
ماند و با سر كردن روز و شبی
، زندگی را هم چنین بدنام كرد ؟!
بی تو دیدم مانده ام
بی تو دیدم زنده ام
این منم تنها ،
تنی و روح خویش
آن تن و روحی كه می آزردمش
كز تن ِ دیگر نماند لحظه هائی هم جدا
از تنی با بوی گرم و آشنا ....
دیدم آری هر تنی تنهاست در بعد زمان
در جهان
باورم شد هر تنی را روح و قلب دیگریست
قصهی پوچی ست یك روح و دو تن ،
من نه بودم تو ، دریغا ، نه تو من !
وای بر من ، بر دل دیوانه ام
كانچه باور داشتم از من گریخت
رشته های بافته با خون دل ، از هم گسیخت
آنچه استاد ازل از عشق گفت
عاقبت بر باد رفت
اعتبار عشق هم از یاد رفت .....
افسانهی من به پایان رسیده است
و احساس می كنم كه این آخرین منزل است
دیگر نه بانگ جرس كاروانی
دیگر نه آوای رحیلی!
تنهایی ، آرامگاه جاوید من است
و درد و سكوت
همنشین تنهایی جاودانهی من ! 