تبلیغات


__
!
20 فروردین 87 - 18:10
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است* به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست* شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه* این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر* مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند* چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه* تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد* او مصمم تر می شد* تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد* بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:<< مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟>>

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع* او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
بیهوده بود
8 دی 86 - 21:17
اینک  بجای زمزمه فریاد می زنند
در استقامت واژه مرا داد می زنند
 
در دور دست گمشده نور راهبان کور
با چشمان بسته مرا داد می زنند


بیهوده بود دیدن رویا عبور نور
از روزنی که دشنه به مردار می زنند

خدایا
4 خرداد 86 - 21:27

خداوندا اگر روزی تو از عرشت فرود آئی


 لباس فقر پوشی برای تکه نانی غرورت را زیر پای نااهلان فرو ریزی


زمین و آسمان را کفر می گفتی ؟


خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی


 پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این ذلت


زمین وآسمان را کفر می گفتی نمی گفتی ؟

__