من صبورم اما...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم!
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب
و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه این بغض گران صبر چه می داند چیست....
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
برای تو
من میتوانم تمام عمرم را صرف نگریستن به زندگی تو كنم: نمایش عقل هرگز كسلكننده نیست. حركات تو برای ورق زدن صفحات كتابی كه هرگز وقت خواندن آن را نخواهی داشت. شیوهی تو برای آن كه كاری را به خوبی به پایان برسانی، كاری كه به خاطر آن باید تنهاییات را به ازای مقدار ناچیزی پول از دست بدهی همه چیز زندگی تو برای من عمیقاً آموزنده است. من اگر بخواهم شهامت و بزرگواری زندگی را بشناسم، كافی است كه به تو نگاه كنم و آن چه را میبینم، بنویسم.
من از وقتی تو نوشتههایم را میخوانی، مینویسم. از وقتی اولین نامه را نوشتم. نامهای كه نمیدانستم مفهومش چیست. نامهای كه معنایش را تنها در چشمان تو مییافت. من هیچگاه بیش از سه جملهی اول این نامه چیزی ننوشتهام:
هیچ باوری نداشتن. منتظر چیزی نبودن. امید داشتن به آن كه روزی اتفاق بیفتد. كلمهها از زندگی ما عقب هستند و تو همیشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی