تبلیغات


__
اکانت رایگان رپیدشر - Rapidshare
8 مهر 87 - 12:50



میدونید سایت rapidshare و خیلی سایت های دیگه از جمله megauplode_2shared وغیره از سایت هایی هستند که هاست مجانی در اختیار همه قرار میدن و اکثر سایتها از این امکان استفاده میکنند تا پولی نپردازند.اما وقتی موقع download میشه محدودیت هایی وجود داره از جمله:
1.download فقط یک فایل در یک باره زمانی
2.انتظار برای شمارش مع--- قبل از دانلود
3.غیر قابل استفاده بودن download manager
4.غیر قابل استفاده بودن pause resume
5.بعد از دانلود تا زمانی نمیتونیم دانلود دیگری داشته باشیم(بستگی به حجم فایل داره)
6.و. . . . .
این محدودیت ها تا زمانیه که ما یک account از این سایت خریداری کنیم که این همون شیوه درآمدزایی این گونه سایت هاست.
البته خرید account راحت ترین راهه ولی شاید بعضی ها به دلیلی نتونن..
حالا من یکی از بهترین و سریترین راه هارو برای بدست آوردن اکانت بهتون آموزش میدم که 100% شدنیه فقط باید مراحلی رو طی کنین
من خودم یک ماه دنبال account بودم ولی فقط وقتمو تلف کردم حالا با این روش زود به نتیجه رسیدم پس زود دست بکار شین وقتو تلف نکنین حالا بریم سر اصل مطلب:

مرحله1:
در لینک زیر ثبت نام کنید:

http://PremiumForFree.com/index.php?referral=351057
مرحله2:
بعد سایت به شما 1 لینک میده که شما باید این لینک رو به 5 نفر بدین که از طریق لینک شما در سایت ثبت نام کنند که اینم خیلی راحته خودم بهتون یاد میدم یکی از راه هاش اینه که تو فروم ها لینکتون رو بنویسین
مرحله3:
بعد از اون سایت به شما 1لینک(بنر) میده تو قسمت complete offer تو اون لینک ثبت نام کنید و 1credit پول دریافت کنید و بابت اون 5 نفر هم 5 credit دریافت میکنید البته این کار رو قبل از اینکه 5 نفر رو بگیرید هم میتونید انجام بدید.حالا دیگه کار تمومه در قسمت my account سایت accounte rapidshare رو دریافت کنید.
  • ارسال نظر (1)
سهراب
17 مرداد 87 - 01:42

 چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهایی
 چقدر هم تنها!
 خیال می كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
 دچار یعنی
عاشق
 و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهی كوچك، دچارآبی دریای بیكران باشد.
 چه فكر نازك غمناكی!

دانستنیهای جالب علمی
15 مرداد 87 - 17:24
آیا میدانستی که دود سیگار موجود در محیط بیشتر از مصرف مواد قندی در پوسیدگی دندانهای کودکان نقش دارد

آیا میدانستی که پروانه ها، چشم های مرکب دارند که تعداد آنها گاهی به هجده هزار می رسد

آیا میدانستی که بی رحم ترین حشره دنیا حشره دعا خوان ماده است
هنگامی که حشره ماده از همسرش باردار می شود، به آن نیش می زند و همسر نیمه جان پس از جفتگیری غذای لذیذی برای حشره ماده می شود

آیا میدانستی که ما حتی در روزهای ابری هم در معرض اشعه بنفش خورشید می باشیم ، بین هفتاد تا هشتاد درصد از این نور میتواند به راحتی از ابرها ردّ شوند

آیا میدانستی که یک نوع پشه وجود دارد که در ثاتیه هزار بار بال میزند

آیا میدانستی طبق آخرین گزارش در ایران نه میلیون سیگاری وجود دارد که سالانه این تعداد افراد سیگاری، هزار میلیارد تومان هزینه صرف کشیدن سیگار می کنند
مارک تواین
18 خرداد 87 - 01:03
مارک تواین می گوید: بهتر است دهان خود را ببندید و ابله به نظر برسید تا اینکه آن را باز کنید و همه تردیدها را از میان ببرید!!!!
10 نابغه برتر غرب
11 خرداد 87 - 00:11

وقتی صحبت از نوابغ اول جهان به میان می آید، ناخودآگاه نام آلبرت انیشتین به اذهان خطور می كند. اما بد نیست بدانید این فیزیكدان مشهور آلمانی جزو این لیست 10 نفره نیست زیرا ضریب هوشی یا همان IQ او در حدود 160 تخمین زده شده است.

در این گزارش به معرفی 10 نابغه اول جهان غرب پرداخته می شود:

    یوهان ولفگانگ وون گوته


 گوته شاعر آلمانی با ضریب هوشی 210 ، نمایشنامه نویس، داستان نویس،‌ دانشمند،‌ سیاستمدار، كارگردان تئاتر، منتقد و هنرمندی آماتور بود كه بزرگترین شخصیت ادبی عصر مدرن به شمار می رفت. در فرهنگ ادبی كشورهای آلمانی زبان این شخصیت از چنان جایگاهی برخوردار است،‌ كه از اواخر قرن هجدهم آثار وی به عنوان آثار كلاسیك در نظر گرفته شده اند.

...:...:...:...:...:...:...

      لئوناردو داوینچی

لئوناردو داوینچی نقاش، مجسمه ساز،‌ معمار،‌ طراح و مهندس ایتالیایی دومین نابغه برتر جهان از ضریب هوشی 205 برخوردار بود. تابلوهای نقاشی "شام آخر" و "مونا لیزا" این هنرمند از برجسته ترین آثار هنری دوره رنسانس محسوب می شد. یادداشت های به جا مانده از داوینچی حاكی است: وی از خلاقیت های بالای فنی برخوردار بوده به طوری كه بسیار جلوتر از زمان خود به سر می برده است

...:...:...:...:...:...:...

امانوئل سویدن برگ

امانوئل سویدن برگ مبتكر مسیحی و‌ فیلسوف و دانشمند الهیات سوئدی بود كه با برخورداری از ضریب هوشی 205 دستنوشته حجیمی از كلام الهی از وی به یادگار مانده است. اندكی پس از مرگ او،‌ هوادارانش بلافاصله جمعیت پیرو فلسفه سویدن برگ را با هدف مطالعه در زمینه افكار وی راه اندازی كردند.

...:...:...:...:...:...:...

گاتفرید ویلهلم وون لیبنیز

گاتفرید ویلهلم وون لیبنیز چهارمین نابغه برتر جهان از ضریب هوشی 205 برخوردار بود. این فیلسوف برجسته آلمانی در رشته حقوق و فلسفه تحصیل كرد. این فیلسوف شهیر در زمان خود نقش قابل توجهی در مسائل سیاسی و دیپلماتیك اروپا ایفا كرد. وی در مقوله فلسفه و ریاضیات از جایگاه برجسته ای برخوردار بود.

...:...:...:...:...:...:...

جان استوارت میل

جان استوآرت میل فیلسوف، اقتصاددان و مبلغ مكتب سودمندگرایی انگلیسی بود كه از ضریب هوشی 200 بهره برده بود. وی همچنین روزنامه نگاری برجسته در دوره اصلاحات قرن نوزدهم به شمار می رفت. وی از اصل سادگی در زندگی خود تبعیت می كرد.

...:...:...:...:...:...:...

بلز پاسكال

بلز پاسكال ریاضیدان،‌ فیزیكدان، فیلسوف مذهبی و استاد نثر فرانسوی بود. ضریب هوشی او 195 بود و اساس تشكیل تئوری مدرن احتمالات را بنا نهاد. وی همچنین زمینه گسترش تعلیماتی مذهبی را بنا نهاد كه ادراك خدا را از طریق دل به جای منطق آموزش می داد.

...:...:...:...:...:...:...

لودویگ ویتگنشتاین

لودویگ جوزف یوهان ویتگنشتاین فیلسوف انگلیسی زاده شده در اتریش بود كه ضمن برخورداری از ضریب هوش 190 به عنوان بزرگترین فیلسوف قرن بیستم به شمار می رفت. شخصیت این نابغه شهیر از جذابیت بسیاری در بین هنرمندان،‌ نمایشنامه نویسان، شاعران، داستان نویسان،‌ موسیقی دانان و حتی فیلم سازان برخوردار بود.

...:...:...:...:...:...:...

بابی فیشر

بابی فیشر كه به روبرت جیمز فیشر معروف است، شطرنج باز ماهر آمریكایی بود كه از ضریب هوشی 187 بهره برده بود. این نابغه مشهور در سال 1958 عنوان جوان ترین شطرنج باز تاریخ را به خود اختصاص داد. بازی خیره كننده وی در مسابقات قهرمانی جهانی 1972 افكار عمومی آمریكا را به بازی شطرنج هدایت كرد. فیشر بازی شطرنج را از سن 6 سالگی آموخت و در سن 16 سالگی با هدف وقف كامل خود به این بازی،‌ ترك تحصیل كرد.

...:...:...:...:...:...:...

گالیلئو گالیله

گالیلئو گالیله فیلسوف علوم طبیعی،‌ منجم و ریاضیدان ایتالیایی بود كه به پیشبرد علوم حركت،‌ ستاره شناسی و قدرت مواد كمك شایانی كرد. وی از بهره هوشی 185 برخوردار بود و كشفیاتش از طریق تلسكوپ علم نجوم را متحول ساخت.

...:...:...:...:...:...:...

مادام دی استل

نه لوئیز جرمانی نكر بارونس دی استل هولستین معروف به مادام دی استل دانشمند،‌ مبلغ سیاسی و سخنور فرانسوی - سوئیسی بود كه از ضریب هوشی 180 سهم برده بود. وی به عنوان واسطه ای میان فرهنگ نو استعماری اروپا به مكتب رومانتیك گرایی به شمار می رفت. نوشته های او در زمینه های داستانی،‌ نوازندگی، مقالات اخلاقی و سیاسی،‌ انتقادات ادبی،‌ مطالب تاریخی، خاطرات شخصی و شعر از شهرت بالایی برخوردار است.  برای یافتن ضریب هوشی خود از تست های زیر می توانید استفاده کنید.

 تست هوش 1

تست هوش 2

تشت هوش 3 

چیزی بالاتر از عشق
28 اسفند 86 - 01:59

                       1.jpg

آمنه شیخ زنى است روستایى که سالهاست با عشق و امید به آینده و توکل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى کرده است که روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زیبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گوید: من و موسى هرچند فامیل بودیم ولى زیاد همدیگر را نمى دیدیم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد که نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سایه این سخت گیرى ها خودش را با شرایط وفق مى داد و در کار کشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر کمک مى کرد به همین خاطر از کودکى آنقدر گرفتار بود که کمتر دیده مى شد. یادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترک کرد و به تهران آمد تا در تهران کار کند.آمنه به یاد عشق مى افتد و روزى که به موسى علاقه مند شده بود. اشک در چشمانش حلقه مى بندد.


یادم هست که موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خیلى کم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤولیت زندگى بربیاید من تا قبل از خواستگارى موسى به او فکر نکرده بودم ولى بعد از آن براى اولین بار عاشق شدم اما به علت احترام و حیایى که آن روزها در دختران بود، سکوت کرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در میان همه زبانزد بود. با اینکه سختى زیاد کشیده بود ولى در سایه این سختى ها خوب پرورش پیدا کرده بود.

برق در چشمان آمنه مى درخشد یک روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار کرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهیم. من و موسى ازدواج کردیم و یک سال و نیم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در یک خشکشویى کار مى کرد.موسى خیلى با من مهربان بود. از محل کارش که به خانه مى آمد مرا با خودش بیرون مى برد به خاطر اینکه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زیادى مى کرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهیه کن برایم هدیه مى خرید، تمام تلاش موسى این بود که من احساس خوشبختى کنم. موسى به من عشق کردن و محبت ورزیدن را در آن سالها یاد داد. وقتى فرزند اولمان که دختر بود به دنیا آمد او مثل یک مادر به من توجه کرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى کردم مادرم در کنارم است و هیچ مشکلى ندارم.

                      3.jpg

خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بیشتر شد. شوهرم کارش را عوض کرد و در یک شرکت سرایدار شد این باعث شد که من و او وقت بیشترى در کنار هم داشته باشیم. همان موقع با پس اندازى که کرده بودیم خانه نیمه سازى خرید که تنها زیرزمین آن ساخته شده بود، هرچند این زمین در جاى دورافتاده اى در اطراف کرج بود ولى ما راضى بودیم.
زن به دو سال قبل برمى گردد به یاد روزى که براى رفتن به عروسى از خانه بیرون رفته بودند ولى...
شهریور سال ۸۲ و روز نیمه شعبان بود. براى عروسى یکى از بستگان باید به قزوین مى رفتیم. با موسى و بچه ها سوار موتورسیکلت شدیم. هوا کم کم داشت تاریک مى شد. بعد از پمپ بنزین در اتوبان در یک لحظه مینى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد که کنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشیه منحرف شدیم. موسى براى اینکه اتفاقى براى ما نیفتد موتور را رها نکرد من و بچه ها روى زمین پرت شدیم و او محکم به گاردریل برخورد کرد. با اینکه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دویدم. او با صورت روى زمین افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانویش خون فوران مى کرد. با چادرم زانویش را بستم. سرش را بلند کردم، نمى دانید چه حالى شدم. نیمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى دیگر بینى نداشت. یعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى.

نمى توانستم باور کنم. یک دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم که صورت پدرش را ببیند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فکر مى کردند موسى در حال مرگ است. پلیس آمد و گفت باید صبر کنى تا آمبولانس بیاید. گریه مى کردم. چادر عروسى را روى زمین پهن کردم با کمک چند نفر موسى را درون آن گذاشتیم به مأمور پلیس گفتم: نگذار بچه هایم یتیم شوند. موسى را در ماشین پلیس گذاشتیم و به طرف بیمارستان شهید رجایى قزوین راه افتادیم. پزشکان او را در آن حال که دیدند گفتند زنده نمى ماند ولى با این حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زیر حنجره او را شکافتند و چشمش را تخلیه کردند. موسى دیگر صورت نداشت. به من گفتند باید پاى او را هم قطع کنیم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.

خدایا من به عشق این مرد از روستا به تهران آمدم در این شهر غریب مرا و دو بچه ام را تنها نکن. خدایا آرزو دارم با موسى در حالى که روى پاى خودش ایستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدایا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هایش را جبران کنم.
موسى بى هوش بود. پزشکى که بى تابى ام را دید گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند دیگر صورت ندارد. او را مى خواهى چکار؟
روز بعد شوهرم را مرخص کردند در حالى که حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگریزه ها از آن بیرون برود. موسى را به تهران آوردیم هیچ بیمارستانى او را پذیرش نمى کرد، مى گفتند فایده ندارد، مى گفتند باید ۳۰ میلیون تومان به حساب بیمارستان بریزى.
بالاخره با وساطت یک پزشک موسى در بیمارستانى بسترى شد. یک متخصص بعد از معاینه موسى گفت باید فوراً یک جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى کردند.
تا ۲۰ روز موسى در کما بود. در تمام آن روزها کنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او کردم. شعرى را که دوست داشت، برایش خواندم. از عشق و تنهایى ام برایش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اینکه بلایى سر من و بچه ها نیاید خودش را فداکرده است. در یک لحظه احساس کردم انگشت دستش حرکت کرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدایش زدم و موسى آرام چشم باز کرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تکان داد. اشک هایم مى ریخت و من به خاطر اینکه خدا نور امید را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خریدم. موسى نمى توانست صحبت کند چون در فک بالا و بینى اش به شدت آسیب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زدیم. همان موقع در پاى او پلاتین گذاشتند. روز و شب از کنار موسى تکان نمى خوردم.


پایین تخت موسى پتویى را که پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اینکه اگر موسى در نیمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا کنم. نخى به دست او بسته بودم و سر دیگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حرکت دستش متوجه شوم همه پزشکان مى آمدند تا من و موسى را ببینند. یکبار یکى از آنها گفت: ما با این شغل و درآمد و موقعیت هیچوقت این قدر مورد توجه نبوده ایم. خوشا به حال شوهرت که اینقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دکتر شاید شما هیچوقت مثل موسى خوب نبوده اید. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فک بالا داشت نه بینى و نه کام. هوا مستقیم وارد دهانش مى شد. زبانش خشک شده بود و ترک هاى عمیق و دردناکى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اینکه موسى متوجه نشود که چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى کشیدم مبادا که عکس خودش را در شیشه ببیند. یک روز با اصرار گفت: آمنه یک آینه به من بده.
در یک لحظه ماندم چه کنم. به او گفتم: قبل از اینکه آینه بدهم باید به حرفهاى من مثل قبل گوش کنى و آنها را باور کنى. به موسى گفتم از دیدن چهره ات نباید ناراحت شوى و امیدت را ازدست بدهى. مهم این است که براى من هیچ چیز عوض نشده است.


                           2.jpg

موسى آینه را گرفت. چند دقیقه شوکه شد و بعد شروع به گریه کرد. روى صورتش دست مى کشید. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشک با من حرف مى زد.
به او گفتم: به صورتت فکر نکن به بچه ها فکر کن و به زندگى مان که باید ادامه اش بدهیم. به او گفتم: از روزى که تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است که بچه هایم را ندیده ام. به او گفتم: نذر کرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشک هایت را ببینم.
یکى از پزشکان براى بینى او پیوندى زد آنها مى خواستند از این طریق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى کردم پیوند بگیرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چیزى بخورد. خوشحال بودم که او دیگر احساس ضعف و گرسنگى نمى کند.



۵ ماه و نیم طول کشید تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفیف زیاد هزینه بیمارستان را ۸ میلیون اعلام کردند. به هر سختى بود قرض کردیم و به خانه برگشتیم. موسى دیگر نمى توانست کار کند. بچه ها از موسى فرار مى کردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زیرزمین مشکل تنفسى داشت و حالت خفگى پیدا مى کرد. ۴۰ کیلو وزنش را از دست داده بود. یک سال و نیم گذشت و موسى دیگر نمى توانست به این وضعیت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما کمک کند دوباره قرض کردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى باید زندگى مى کرد. روحیه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نیمه شب پایش را ورزش مى دهم. گاهى گریه مى کند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه کند، بو کند و نفس بکشد، مى دانم چه زجرى مى کشد که ترشحات بینى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هایش هیچکس را ندارد. مى دانم...
زن ساکت مى شود. دو مروارید بزرگ اشک مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى که با موسى به خانه برگشته سر زمین هاى کشاورزى مردم کارگرى کرده است. زن با تمام این مشکلات از سال قبل براى اینکه مرد زندگى اش باور کند. زندگى براى آمنه درکنار او گرم ولذت بخش است باردیگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان که از بیمه مى گیرند زندگى مى کنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.عکس ها را گرفتم مى خواهم برویم که موسى مى گوید:
- این زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى کاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نکند و من مثل قبل از خانه بیرون مى رفتم و براى راحتى این زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.

چکاوک
26 اسفند 86 - 16:11

کجای این جنگل شب , پنهون میشی خورشیدَکَم؟

پشت کدوم سَدِ سکوت پرَ می کشی چکاوکم؟

چرا به من شک میکنی ؟ من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم ,نبض دل عاشقمو؟

پشت کدوم بهانه باز , پنهون کنم هِق هِقمو؟

گریه نمی کنم نرو , آه نمی کشم بشین

حرف نمی زنم بمون , بغض نمی کنم ببین

سفر نکن خورشیدکم , ترک نکن منو نرو

نبودنت مرگ منه , راهی ِ این سفر نشو

نذار که عشق منو تو , اینجا به آخر برسه

بِری تو و مرگ من از رفتن ِ تو سر برسه

گریه نمی کنم نرو , آه نمی کشم بشین

حرف نمی زنم بمون , بغض نمی کنم ببین

نوازشم کُنو ببین , عشق می ریزه از صدام

صدام کنو ببین که باز , غنچه میدن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو , کَمم , قدیمیم , گُمم

آتشفشان عشقمو , دریای پُر تلاطمم

گریه نمی کنم نرو , آه نمی کشم بشین

حرف نمی زنم بمون , بغض نمی کنم ببیییییییین.

 

این متن آهنگ چکاوک از داریوش خان عزیزه که اخر عشقه میتونین از همین جا دانلود کنین

Valentine
23 بهمن 86 - 14:17

1700 سال پیش در روم (اونوقت ها شما هنوز به دنیا نیومده بودین!) حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینمازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسیهم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نامولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار می‌شه و دستور می‌ده که ولنتاین روبندازن زندان.والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته “از طرف ولنتاین تو”. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن “From your Valentine” از همونجا اومده. خوب کجا بودیم ؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن.



* ولنتاین یا همان روز عشاق هر ساله در سراسر جهان در 14 فوریه برابر با 25 بهمن جشن گرفته میشود.
*
سمبلهای ولنتاین شامل موارد زیر میباشد:
1-شكل یك قلب ساده و یا تیر خورده: از آنجـایـی كـه قـلب مركز
احساسات عمیق،اصیل و پر شور است. قلب تیر خورده آسیب پذیری
عشق را نشان میدهد. هنگامی كه شما از سوی معشوق خود طرد
میشود. قلب تیر خورده نشانه پیوند و اتحاد زن و مرد نیز میباشد.
sm9kyb.jpg                                        

2-كیوپید(CUPID):كـه به شـكل یك كودك برهنه، فربه و
بالدار ترسیم میگردد. این كودك شیطان با لبخندی موذیانه
تـیـر و كمان نیز با خود حمل میكند. چنانچه یكی از تیرهای
این كودك به قلب فردی اصابت كند وی فورا عاشق میشود.
كـیوپید در واقع پسر ونوس الهه عشق و زیبایی در افسانه
های روم باستان می بـاشد. معنی لغوی آن "آرزو " است.
كوپید برخی اوقات آمور(AMOR) نیز نامیده میگردد. همتای
كوپید در افسانه های یونانی اروس ((EROS نام دارد.
                    5ahm9w.jpg                                      
3-كبوتر،قمری و مرغ عشق: این پرندگان
نماد وفاداری، پاكی و معصومیت هستند.
24qs2kz.jpg                                        

4- گل رز: گل سرخ شهبانوی گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و
گذشت.
9vfg60.jpg                                            

5-تور: جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـكـیـل
میـداده است. در زمــانهای دیرین رسم برآن بوده كه هرگاه
دسـتـمال خـانمـی به زمیــن می افتاد مردی كه متوجه آن
میشده بلافاصله آن را از زمین برداشته و به زن میداد.
2yy5m4y.jpg                                      

6-گره های عشق: از یك سری حلقه های در هم تنیده و بافته
شـده تشكـیـل یـــافته اند. این حلقه ها آغاز و پایانی ندارند و نماد
عشق جاودانی و پایدار است.
262ta2w.jpg                                        

7- علامت"X":این علامت به معنی بوسه در كارت های تبریك و نامه های روز ولنتاین است.
2wcirdi.jpg                                         
8- روبان قرمز: این رسم به زمانهای قدیم بازمیگردد كه شوالیه ها
هنـگـامیكه عـازم جنـگ بودند نوار یا روسری از معشوقه خود دریافت
كرده و آن را به یادگار با خود میبردند.

ncl1eu.jpg

 

سیب باشیم یا دانه!!؟
30 شهریور 86 - 06:41

در میان هرسیب

دانه ای محدود است

 دردل هردانه .... سیبها نامحدود!

چیستانیست عجیب!

دانه باشیم ، نه سیب!!!

افسوس
12 شهریور 86 - 23:50

        افسانه من به پایان رسیده است

  و احساس می کنم این آخرین منزل است

دیگر نه بانگ جرس کاروانی

دیگر نه آوای رحیلی

تنهایی آرامگاه جاوید من است

و درد و سکوت

همنشین تنهایی جاودانه من است!!!

__