گفتگو با استاد 20 تیر 87 - 18:04 |
روزی غرق در فکر ناگهان خود را در دیاری دور دست و غریب دیدم مردی کامل کنار من است با نگاهی مهربان به نرمی از من پرسید : «چرا این طور گرفته ای ؟» گفتم : فکرم پریشان است گفت: « شاید از من کمکی ساخته باشد» گفتم : به دنبال حقیقت می گردم گفت : در خود فرو رو کلیدش را می یابی چگونه؟ «خیال هایت را کنار بگذار و نیت را خالص کن، آن وقت حقیقت در قلبت می تابد.» پرسیدم: از کجا بدانم حقیقت است که می تابد؟ پاسخ داد: «در این مرحله اولیا و انبیا را بر حق می بینی و تفاوت بین ادیان می گذاری یعنی به مرحله خود شناسی گام نهادی» مرحله خود شناسی؟ در مرحله خود شناسی می دانی که از کجا آمده ای چرا به این دنیا آمده ای در این جا چه باید بکنی و بعد به کجا می روی گفتم: نمی دانم در این جا چه باید بکنم گفت: «به وظایفمان عمل کنیم به دیگران خیر برسانیم و بکوشیم انسان واقعی باشیم» انسان واقعی؟ بله، کسی که به راستی دلسوز و نیک خو و نیک خواه باشد از شادی دیگران شاد شود و از غمشان ،عمگین و در پی یاری به دیگران باشد چگونه؟ «با دیگران همیشه همان باش که می خواهی با تو باشند و هر آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند» گفتم : گفتنش آسان است.......... او ادامه داد : «.... اما به کار بستنش سخت» گفتم : نشیب و فراز زندگی کاهی عرصه را بر من تنگ می کند و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی می رسم گفت: در را ه حقیقت سعادت واقعی بازگشت به سر منزل ازلی است سر منزل ازلی؟ «بازگشت به همان جایی که از آن آمده ایم ، اما داناتر و مهربان تر» فکری کردم و پرسیدم این همه را از کجا می دانی ؟ لبخندی زد و گفت : عمر های تحقیق و تجربه ...... ممنونم حالم خیلی بهتر شد اما شاید باز سوالی داشته باشم با لبخندی مهربان دستی بر شانه ام گذاشت و گفت هر وقت که بخوای من همیشه هستم
|
برایم آشنا هستی 23 تیر 86 - 00:16 |
برایم آشنا هستی تو را من پیش از این هرگز ندیده و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید ولی وقتی کلامت را شنیدم آشنا بودی نمی دانم ولی شاید هزاران سال پیش از این من و تو هر دو در یک غار با هم زندگی کردیم و شاید همان روزی که با دستان خالی از شکار آهوان دشت برگشتم دم چادر بدستم استکان چای را دادی نمی دانم گمانی دورمی گوید به هنگامی که از میدان جنگی نا برابر باز می گشتم زره را از تن زخمی دراوردی و با دستان خود زخم مرا شستی و مرهم تو را بر بازوی خون آلوده من مالیدی ببینم وقتی از چشمان ابر تیره آن باران بغض دشمنی می ریخت تو چتر مهربانی بر سرم آهسته وا کردی؟ آه یادم هست وقتی عاشق ،عاشق شدن گشتم تو گفتی عاشق نورو امید و روشنایی باشم نمی دانم تو را هرگز ندیدم من ولی هر لحظه با من از خودم نزدیکتر بودی خدای من چه می گویم چه می گویم تو را من پیش از این هرگز ندیده و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید تو را در آبی دریا تو را در خنده خورشید تو را در گریه های ابر تو را در جاری هر رود تو را در لابلای عطر شب بوها تو را در لحظه های شاد و غمناکم تو را در اولین بغض تولد تو را با اولین لالایی مادر تو را هر لحظه من دیدم و تا چایی که در من یک نفس باقیست و حتی بعد از آ ن هر لحظه خواهم دید.
اگر تنهاترین تنهایان باشم باز هم خدا با من است او جانشین تمام نداشتن های من است
|
به نام خاق هستی 28 بهمن 85 - 06:44 |
با صدایی گرفته از باد پرسیدم:دلیل گریه ام چیست؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد. از قطرات باران كه بر صورتم میلغزیدند پرسیدم :چرا گریانم؟ باران هم بدون آمیختن با قطرات اشك من بر زمین ریخت و به جریان آب پیوست آفتاب با ملایمت خاصی بر صورتم می تابید از او پرسیدم دلیل اشكم چیست؟ او هم بدون جوابی به من به ابدیت پیوست از پرندگان در حال پرواز پرسیدم .دلیل اشك من چیست؟ آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزی خود رفتند تنهایی در كنار رودخانه نشستم و در افكار خود فرو رفتم پاسخ به سوال خود را در تمامی طبیعت یافتم زندگی بدون هدف وجود ندارد بعضی با موفقیت و بعضی با شكست مواجه می شوند اشك برای سرنوشتی میریزیم كه بر هیچ كس آشكار نشده دنبال پاسخ به سوالی هستم كه جوابی ندارد در آخر می گیرییم –برای نا معلوم غرق در تماشای حركت زیبا و یكنواخت رودخانه بودم كه ناگاه سوال خود را تكرار كردم چرا گریانم؟ به خاطر این كه در این زندگی پهناور و تنهایی به دنبال حقایقی هستی كه بر تو آشكار نیست از درخت سالمند پرسیدم:آیا همیشه گریان خواهم بود؟ او در جوابم گفت:دلیل بود نت را بیاب و به زندگیت جهتی بده برگی بر صورتم افتاد و اشكانم را پاك كرد برگ را بدست گرفتم و مبهوت طراحی و پیچیدگی آن شدم.
|
مصاحبه با خدا 18 آبان 85 - 03:08 |
THE INTERVIEW WITH GOD I dreamed I had an interview with God. در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم So you would like to interview me? God asked. او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟ If you have the time? I said. گفتم ....اگر وقت داشته باشید.... God smiled. ?My time is eternity. لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد What questions do you have in mind for me? چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟ What surprises you most about humankind? پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟ God answered... پاسخ داد: That they get bored with childhood, آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ... they rush to grow up, and then عجله دارند بزرگ شوند و سپس..... long to be children again. آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند That they lose their health to make money... سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند and then lose their money to restore their health. و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند.... That by thinking anxiously about the future, چنان با هیجان به آینده فکر می کنند. they forget the present, که از حال غافل می شوند such that they live in neither the present nor the future. به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده "That they live as if they will never die, آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند and die as though they had never lived. و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند we were silent for a while. ما برای لحظاتی سکوت کردیم And then I asked. سپس من پرسیدم.. As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟ To learn they cannot make anyone love them. پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند All they can do ولی می توانند is let themselves be loved. طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند To learn that it is not good to compare themselves to others. یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند
To learn to forgive by practicing forgiveness. یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love, یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید and it can take many years to heal them. ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید
To learn that a rich person یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد is not one who has the most,but is one who needs the least بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد To learn that there are people who love them dearly, یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند but simply have not yet learned how to express or show their feelings. ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people can یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند به یک چیز نگاه کنند look at the same thing and see it differently? ولی برداشت آن ها متفاوت باشد To learn that it is not enough that they یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند forgive one another, but they must also forgive themselves. بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند "Thank you for your time," I said سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم "Is there anything else you would like your children to know" آیا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشی فرزندانت بدانند؟ God smiled and said,Just know that I am here... always. خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه این را حتما بیبینید مطمئن باشید پشیمون نمیشید www.goftegubaostad.com |








