تبلیغات


__
گفتم....
30 مرداد 87 - 20:52

2n6vjx2.jpg

 

گفتم که چشمم؛

       گفت به راهش میدار

گفتم جگرم؛

       گفت پر آهش می دار

گفتم که دلم؛

       گفت چه داری در دل؟

گفتم غم تو ؛

       گفت نگاهش میـــــدار

      

 

  • ارسال نظر (0)
انسان و جهان
21 مرداد 87 - 18:45

پدر بعد از کار روزانه به خانه آمد و مشغول روزنامه خواندن شد. فرزند کوچک می خواست با پدر بازی کند اما پدر خسته وکلافه از شیطنت های کودک صفحه ای از روزنامه را که عکسی از نقشه جهان بر روی آن کشیده شده بود را مانند تیکه های پازل پاره پاره کرد و به کودکش داد تا کودک برای چند ساعتی سرگرم چیدن قطعات پازل باشد و  پدر با آرامش به روزنامه خواندن مشغول باشد.

اما کودک بعد از 15 دقیقه برگشت در حالی که نقشه کامل شده جهان در دستش بود.

پدر با تعجب پرسید: مادر به تو جغرافیا یاد داده؟

کودک گفت: جغرافیا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من تصویر انسانی رو که پشت نقشه بود کنار هم قرار دادم ، وقتی انسانی را ساختم جهان ساخته شد.

 

برای وجودی نازنین... نازنینم امروز روز توست
3 مرداد 87 - 15:14

همه روزهای خدا قشنگن و زیبا. اما خوب بعضی روزها به خاطر اتفاقاهای قشنگش خیلی قشنگ ترن و تا ته ته زندگی تداعی کننده زیباترین لحظات.

یکی از این روزهای قشنگ روز تولد عزیزامونه. شاید تو سال گشت روزهای تولد خدا می خواد یادمون بندازه این وجودی که آفریدم هدیه من به تو هست . بعضی وقتا که فکر می کنم یقین پیدا می کنم ما انسانها هدیه خدا به هم هستیم.

حالا تولد یکی از بهترین هدیه های خدا به من هست. تولد یک دوست خوب، همراه و صمیمی.

کسی که تونسته یه جای بزرگ تو یه قلب کوچیک باز کنه. تولد دختری مردادی که دلش همیشه گرمه همچون ماه مرداد. دختری که خونه دلش همیشه برای حرفهای سنجیده و نسنجیده من جا داشته. کسی که  یه همراز واقعی بوده. کسی که  هیچ وقت به خاطر اعتمادم بهش پشیمون نشدم.

دوست دارمبهنازم و سبد سبد گل یاس تقدیم دریا دریا مهربونی تو می کنم .

بهناز عزیز این وبلاگ با تمام حرفهایی که گفته شد و حرفهایی که نتونستم جاریشون کنم تقدیم تو

هدیه ام کوچیکه و ناقابل . اما کلمه به کلمه اش رو با تمام دلبستگی که به تو دارم و با یادآوری زیباترین لحظاتی که با هم داشتیم جاری کردم. هدیه ام پیشکش مهربانی تو.

شب میلادت  رو تبریک می گم به تو و خودم و هزاران بار خدا رو به خاطر هدیه ای چون تو شکر می کنم

امشب که شب تولدته بهترین ها رو آرزو کن . من هم از خدا همون بهترین ها رو برات آرزومندم .

تولدت مبارک

 

حرفها...
30 تیر 87 - 11:10

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.

و حرفهایی است برای نگفتن ؛

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

حرفهای خوب و ماورایی همین هایند !

و سرمایه ی هر کسی به اندازه حرفهاییست که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی قرار و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی تاب آتشند.......!!!!!

"دکتر علی شریعتی"

یاعلی
26 تیر 87 - 14:15

زلیلی من شنیــدم یا علی گفــــت به مجنون هم رسیدم یا علی گفــــت

مگر این وادی دارالجنون اسـت که هر دیوانه دیــدم یا علی گفـــــت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش باران رحمــــــت دعایی کرد او هم یا علی گفـــــــت

یقین پروردگار آفریــــــــــــــنش به موجودات عالم یا علی گفــــت

خمیـــــــــر خاک آدم را سرشتند چو برمی خاست آدم یا علی گفـت

مگر خیبر زجایش کنده میــــشد یقین اینجا علی هم یا علی گفـــــت

علی را ضربتــی کاری نمی شــد گمانم ابن ملجم یا علـی گفــــــــت

روزی از همین روزها...
6 تیر 87 - 17:56

 

روزی ما دوباره كبوترها یمان را پیدا خواهیم كرد

 

روزی كه كمترین سرود بوسه است....

 

روزی كه دیگر در خانه شان را نمی بندند

 

قفل افسانه ایست...

 

روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است

 

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی....

 

روزی كه تو بیایی برای همیشه

 

و من آن روز را انتظار میكشم

 

حتی روزی كه دیگر نباشم

یک زن ، زنی که پیامبر نبود ولی...
16 خرداد 87 - 14:56

چقدر زیبا خطبه می خواند در مسجد. 

راستی مگر زنان هم در مسجد خطبه می خوانند؟

آنقدر زیبا و با صلابت حرف می زند که مردان را به گریه انداخته. خوب که گوش می کنم می گوید : فدک

آری فدک. یادم آمد همان زمینی که پدرش برایش به هدیه گذاشت.

خطابش به یک مرد است. می گوید چطور شما از پدرانتان ارث می برید ولی من نمی برم؟

ولی... ولی فدک که میراث پدر نبود. فدک هدیه بود. هدیه ای از خدا به این زن.

شاید می خواهد فکر خفته و دیدگان خاموش نامردمان را بیدار کند.

گویی هدیه اش را غصب کرده اند. اما چرا؟ هدیه را که غصب نمی کنند!!!

فدک اما، بهانه این زن است گویا. در پس پرده حرفی بزرگتر دارد.

باز هم غصب. اما این بار غصب چه؟ این زن چه بی مهابا خطبه می خواند.

درباره یک مرد خطبه می خواند. گویی این مرد پیشوایش است.

می گوید : غدیر خم

آری غدیر خم را نیز به یاد دارم. دو مرد از جنس نور دست در دست هم دادند. چه روزی بود آن روز. همه به هم شادباش می گفتند.

دقیق تر که شدم فهمیدم یکی معلم است ودیگری شاگرد. معلم می خواست به شاگرد لوح معلمی بدهد. گویی خود سفری در پیش داشت و مردم بی معلم حتی نمی توانستند نفس بکشند.

مردم که آن روز به معلم جدیدشان تبریک گفتند !!! پس چرا این زن امروز این چنین برآشفته!!!؟؟؟

وای بر من ! مریدش را خانه نشین کرده اند. به همین خاطر است که آسمان را سیاهی گرفته.

زن خطبه هایش را خواند. مرد غاصب حرفی ندارد. مردم بهت زداند.

.

اما نه ... مرد غاصب به حرف آمد :

خدا و رسولش راست گفته اند و دختر پیامبر راست می گوید . تو حکمت و جایگاه هدایت و رحمت و رکن دین و سرچشمه برهان هستی و من حق گویی تو را رد نمی کنم و سخنانت را ناروا نمی دانم. این مسلمانان بین من و تو قضاوت کنند.

زن رفت . رفت تا ابدیت ، تا بی نهایت ، تا خدا.

و مردم مانده اند هنوز بهت زده ، هنوز گریان.

.

.

و ما مسلمانان همه یکصدا هم نوا میشویم با بانوی بزرگ اسلام :

فدک هدیه خدا به فاطمه زهرا (س)  سر حد تمام بلاد اسلامی است و آن مرد، پیشوایش علی (ع) که به مانندش نیامده پیشوای ماست و ما پیروش تا بی نهایت ، تا قیامت.

 

با صلابترین کوه زندگی من
11 خرداد 87 - 21:27

دوستش دارم . وجودم از وجودش است . نفسم از نفس اوست. کوهی است در برابر طوفا ن های زندگی من.

.

.

کوه جوانی بود زیبا و سر به فلک کشیده زمانی که کودک بودم.

کوه من سد طوفان های زندگیم شد . هیچ گاه نفهمیدم چطور از ناملایملات زندگی به راحتی عبور کردم.

هر سختی را که من به راحتی و بدون کوچکترین زحمتی پشت سر می گذاشتم یک چین ، یک شیار ، بر دل و چهره کوه من نقش می بست.

روزی دیدم غاری در دل کوه من ایجاد شده !!!

زمانی که پرسیدم این چیست؟

گفت: در قلبم برای تو  کلبه ای دنج ساخته ام که هر زمان که خواستی غمت را ، درد دلت را  و هر آنچه تو را می آزارد درون آن بریزی.

قلبش را به نشان محبت بوسیدم و غصه هایم را درون کلبه دلش ریختم. کوه من باز هم پر از شیار شد. اما بازهم می خندید.

آنقدر رنجم را خرید و شادیش را به من بخشید که حالا پیر و فرتوت شده ، پر از شیار و شکستگی.دیگر آن جذابیتهای دوران کودکیم را ندارد. قامتش تحلیل رفته اما همچنان ایستاده.

 با این همه زیباتر از جوانیش به نظر می رسد. او بوی عشق میدهد . عشقی که بی منت به من هدیه کرد.

هیچ گاه نمی توانم بهای عشقش را بپردازم. اما همیشه از جمله پدر دوستت دارم عاشقانه لبخند می زند.

و من این جمله را با زبان دل بارها و بارها بر کلبه دل پدر که روزی پر از غصه اش کردم خواهم نوشت.

پدر دوستت دارم

 

 

دو روز مانده به پایان جهان
18 فروردین 87 - 01:48
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.دادزد و بد وبیراه گفت، خدا سکوت کرد، 
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد،جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا 
سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور 
انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، این بار خدا 
سکوتش را شکست و با صدایی دلنشین گفت:
عزیزم بدان که یک رزو دیگر را هم از دست دادی! 
تمام روز را به بد و بیره و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و 
لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق وهقش گفت: اما با یک روز..... با یک روز چه کاری می توان کرد.....؟
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است 
و آنکه امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.
و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: 
حالا برو و زندگی کن. 
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید
 حرکت کند ، می ترسید راه برود، زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاهداشتن این زندگی چه 
فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و 
چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی
خورشید بگذارد و می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک
 نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما..... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت
 کشید، روی چمنها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید 
و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا 
کرد، او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید، 
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

 

هفت سین
29 اسفند 86 - 13:44

هفت سین قرانی

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام علیک نوح فی العالمین

سلام قولا من رب الرحیم

سلام علی ابراهیم

سلام علی موسی و هارون

سلام علی آل یاسین

سلام علیکم طبتم فادخلوا خالدین

سلام هی حتی مطلع الفجر

__