تبلیغات


__
ماشینت را من پنچر کردم . . .
2 آذر 86 - 09:28

ماشینت كه پنچر شد یادت هست؟ چقدر كفری شدی و بر زمین و زمان فحش دادی!

آن شب تابستانی، یادت هست كه در گرمای هوا، برق خانه ات قطع شد و اگر كاردت می زدند، خونت در نمی آمد.

كامپیوترت كه ویروسی شد و آن هفته اصلا ویندوزت بالا نیامد، از عصبانیت داشتی منفجر می شدی.

یادت هست یكی دو ساعت قبل از سفر شمال، آنچنان سرمایی خوردی كه یك هفته در بستر افتادی و از جایت جم نخوردی؟

نمی دانم اگر می فهمیدی همه ی اینها كار من بود، چه حالی می شدی.

خدا را شكر كه دستت به من نمی رسد كه اگر می رسید دمار از روزگارم در می آوردی. چاره ای نیست. حقیقت را باید گفت. همه ی اینها و خیلی كارهای دیگر دسته گلهای من بود.

عصبانی نشو. اجازه بده حرفم تمام شود، برای فحش دادن فرصت باقیست.

ماشینت را من پنچر كردم و چقدر به موقع. چرا كه می خواستی با رفیقت سیامك، راه بیفتی در خیابانهای شهر و مزاحم زنها و دخترهای مردم بشوی.

برق خانه تان هم اگر قطع شد، به نفعت بود. درست است كه از گرما پختی، ولی بهتر از آن بود كه پای تلویزیون بنشینی و تا صبح فیلمهای ناجور ببینی.

ویروسی شدن كامپیوتر هم نقشه ی خوبی بود تا نگذارم یك هفته ی تمام، رفقایت را به انحراف و فساد بكشانی.

سفر شمال هم كه واقعا هول آور بود و اگر می رفتی، در گناه نابود می شدی و گورت را با دست خودت می كندی. چاره ای نبود. باید زمین گیرت می كردم.

شناختی من را یا نه؟ آن شب نماز مغرب در مسجد محل یادت هست؟ یك لحظه حالت منقلب شد. خودت هم نفهمیدی چرا. ولی حال دیگری داشتی. خیلی اتفاقی در سجده به خدا گفتی: "خدایا! تو خودت نگهدارم باش. من دیگر نمی توانم جلو خودم را بگیرم. ترمز بریده ام. اسیر شده ام. دارم نابود می شوم" و از خدا خواستی جلو راه گناهت، سنگ بیندازد.

من همان فرشته ام كه خدا مسؤول سنگ اندازیم كرد. سنگها اگر چه همه علت طبیعی داشت، اما هدفش ماورایی بود. می خواستیم خوب بمانی. از این به بعد هم اگر خواستی راه را كج بروی، كارت را خراب می كنیم. سخت تر از دفعات قبل. شاید اینبار چشمانت را كور كنیم اگر بخواهی با هرزگی نگاه كنی یا شاید كاری كنیم كه تصادف كنی اگر كه خواستی به مجلس گناه بروی. آخر كار هم اگر این همه سنگ اندازی، جلوت را نگرفت، مطمئن باش كه رهایت می كنیم تا راه برایت باز شود. خودت می شوی و خودت. دیگر كسی با تو كاری نخواهد داشت. اوضاعت روز به روز بهتر می شود و آن وقت است كه سنگ آخر را می اندازیم.

مرگ، آخرین سنگ است. جانت را خواهیم گرفت تا دیگر گناه نكنی و این بدترین پایان است.

حواست را خوب جمع كن. نگذار سنگ ریزه ها به قلوه سنگ و صخره و مرگ تبدیل شود.

و یادت باشد:

 

هر آنكه جانب اهل وفا نگه دارد

فرشته اش به دو دست دعا نگه دارد

  • ارسال نظر (6)
خنده داره
8 آبان 86 - 09:21

 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادتبه درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

خنده داره؟ ...... نه   تاسف آوره.

 

خدا تنهاست
15 مهر 86 - 10:12

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! 

اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده !

اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده !

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آوورده !

آخه می دونی ؟ :

"خدا" خیلی تنهاست...

زندگی
6 خرداد 86 - 11:31
زندگی صحنه ی جنگی سخت میان تو و شیطان است؛
جنگی که بالاخره یک پیروز و یک مغلوب دارد.
تو یا شیطان؟
اندکی درنگ؛
بنگر که درکدام مرحله ای؟
 
دشمن را مغلوب کرده ای؟
پس ، سپاسگزار خدا باش و شادمان!
 
جنگ ادامه دارد؟
پس ، مبارزه را جانانه ادامه بده!
 
یا تو مغلوب شده ای؟
پس ، به فکر چاره باش !

 

7 بهمن 85 - 17:49

سلام به بغض های قدغن !

سلام به سکوت های ناگهان ! به اشک های نیامده .

به درد دلهای ممنوع و هوسهای بی شکیب و تمناهای نامرغوب.
وقتی شب است و در معرض دلتنگی های هنوز خویش خودکار می شوی و نمی نویسی ؛ ...پس بیهوده ای.............
وقتی برای ورق زدن خودت منتظر اجازه ی لحظه های عصا قورت داده می مانی و دائم پشت گریه های مرسومت ترمز می کنی ؛ پس به درد دیوانگی نمی خوری.

جامه ی شاعری و جنون بر قامت ناسازگارت به ادعایی پر فریب می ماند نترس !

همه خودی اند . حرف بزن که عقربه های خواب آور ، دست و پا گم کرده تقویم کلماتت را در سراشیب شمّاطه دار جوانی بسمت سالخوردگی هل ندهند.
حرف بزن که کودک احساسات یتیم مانده ات سطر به سطر آرام بگیرد و عروسکهای گمشده ی شعرش را بیاد بیاورد که در زیر کدامین درخت بید ، در گرمای تابستانی کدام نیمکت مدرسه ای ، کدام دغدغه ی آبان ماه دانشگاه جا گذاشته و گریخته است .

شب است ...بگو ! که تا صبح نیامده از دردهایت غزلی بسازم و اینهمه ستاره را سوسوی قافیه ها کنم ...
کسی از پشت ماه اشک هایت را می شمرد . شاید خدا باشد....

 

 

 

اگه یكی رو دیدی وقتی داری رد میشی برمی‌گرده نگات می‌كنه، بدون براش مهمی.

 اگه یكی رو دیدی وقتی داری میفتی زمین برمی‌گرده با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزی.

اگه یكی رو دیدی وقتی داری می‌خندی برمی‌گرده نگات می‌كنه، بدون واسش قشنگی. اگه یكی رو دیدی وقتی گریه می‌كنی میاد باهات اشك می‌ریزه، بدون دوستت داره .

 اگه یه وقت یكی رو دیدی وقتی داری با یكی دیگه حرف میزنی تركت می‌كنه، بدون عاشقته .

بیهوده واژه هارا زحمت دادم ،نه عشق، نه طوفان، نه خاکستر،نه درد هیچکدام ترجمان تو نبودند. با آنکه در تبسم مهر تو یافتم ذوق گناه را ، اما همیشه ، زمزمه واری است بر لبم : کای عشق، پیش از آنکه تو خاکسترم کنی، ای کاش می شناختم از راه ، چاه را !!!

 

گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم

 گاه یک نغمه آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم

گاه یک نگاه آن چنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند

گاه یک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم

 

ما چون ز دری پای كشیدیم كشیدیم

 امید ز هر كس كه بریدیم بریدیم

دل نیست كبوتر كه چو برخاست نشیند

 از گوشه بامی كه پریدیم پریدیم

 

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد !

گناه تنها کردار زشت نیست ... گناه میتواند ذهن هوس آلود باشد !

باید مراقب قلب و روحش باشد ... دزد بسیار است گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم .

7 بهمن 85 - 01:07

این داستان رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید ، ولی من یه بار دیگه مینویسمش :

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه

__